♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

دعوا...

۱۵ نظر

تقصیر خودش بود که باعث شد باهم دعوامون بشه چند روزه فقط منتظره دعوا راه بندازه:/

امروز دعوا کردیم:/

بدم دعوا کردیم:/

فوشم دادیم بهم:/

همدیگرم زدیم:/

بچه ها جدا میکردن:///

نکبت://///

واسه اولین بار دعوا کردم:///

تنها راه خالی شدن از حرص و حرص و حرص فقط نوشتنه الان اونم با خواب الودگی فراوون:///

نمیخواستم محیا دخالت کنه ولی چون قبلا باهاش دعواش شده بود اونم اومد وسط دعو یه اوضاعی بودا:////

وسط دعوا خندم گرفته بود://///

دم دفتر:

اون:هه فک کردی خیلی شاخی؟

من:شاخ تویی که رو سره گاوی

اون:من شاخ نیستم شاخ شکنم

من:نه تو قند شکنی(تیکه نمیومد تو ذهنم مجبوووووور بودم اونموقع مجبوووووور:) )

محیا:ههه توووو یخ شکنی

ریحانه:تو کردگدنی

من همون دم دفتر مرده بودم از خنده

ریحانه و محیا همونجا موزاییکارو گاز میگرفتن اونم هی ناخوناشو میخورد

آخ عجب روزی بود:)

صرفا جهت ثبت شدن:)))



پ.ن:ریحانه داشت جدا میکرد مارو اونم با ما قاطی کردن اوردنش دم دفتر و....:)))

ماجراجات:)

۶ نظر

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

 

 

 

"حضرت حافظ"


  

 

مظلومِ کی بودم من!😭

۱۳ نظر

امشب قبل ازینکه مامان اینا برن خاله ـم اومد پیشم...خودم میل نداشتم غذا بخورم با اینکه خیلیم گشنمممم بود ولی نمیچسبید بم اگرم میخوردم...واسه خالم قیمه از تو یخچال برداشتم گرم کردم ظرفارو شستم لیـوانارو وایتکس زدم و سینک و گاز و برق انداختم اتاقمو صفا دادم واسه خالم ک داشت فوتبال میدید چیپس و ماست و تخمه و لواشک و میوه بردم خودمم نشستم سره فوتبال که پرسپولیس هیییی گل خورد هی گل خورد ایشششششش...بعدم پاشدم برنامه فردامو جور کردم کارای فردامو نوشتم لباسامو جم و جور کردم...بعد رفتم از تراس لباسام و برداشتم که اتو کنم و بعد یه جمـجور کوچیک کنم ظرفارو جم کنم و بخوابم....اول مقنعمو اتو کردم که اصن فک کنم اتو نشد:////بعد یکم داغ شد اتو دیدم داره مقنعم زرد میشه و از زیرش هی بخار میدهههه...خالمم خواب بود...اتورو سرییییییع برداشتم خووورد ب پام و چون شلوارک پام بود قشنگ چهاربند انگشت پام سوووووخت...مانتومو اوردم روش لکه های سفید مونده بود اب دهنمو قورت دادم گفتم ببین سحر بیا منطقی باشیم...ببین الان پشت مانتوت اتو نمیخاد به دو دلیل بالاش مقنعه میاد پایینشم ک هی میشینی چروک میشه...استیناشو اتو کن و یکم این پایینشو....استیناش و اتو کردم از سرمه ای مانتوی نازنینم ب مشکی تغییر رنگ داد پایینشم اتو کردم بررررق افتاد...بعد گفتم حتما خوب میـشه بعدا یکم بمونه دیدی چقد اسونههه اتو کردن افرین سحررررر ادامه بده...بعد نوبت شلوارم بود....سخت تررررین مرحله....شلوارم و مامانم همیشه جوری اتو میکنه خطش طالبی و قاااچ میکنهههه و من گننننند زدم تو اون خط:///شلوارمم به فجیع ترین ممکن میخواستم اتو کنم دست زدم به دکمه هاش اتو خااااااامووووووووش شد!!!!حالا هی دلهره هی ناراحت هی التماس واااای روشن شووووو...هی صلوات...گفتم بدبخت شدم اتو سوووووخت:/چن مین بعد دیدم یکم بخار میده سرهم بندی کردم و اویزون کردم رفتم مسواک بزنم....تو اینه دیدم دستام قرمزه...جای اتو...دو تا دستم یکیش پایین ارنج دوتا جایه قرمزی کنار شستم یدونه اون دستمم یه جایه سوختگی دیگه...همه بم خستهههه نباشید بگیییید😂دیگه اینکه تب و گلو درد اماااانمان نمیدهد...همینا دیگه یه جوریه جو خونمون خیلی بده اصلا خوب نیست فردام سه تا زنگ بیشتر نداریمممممم عررررر جیغ هوووووووو عه محرمه:/همین دیگه بریم غش کنیم بخوابیم دعا کنید تا مامانم میاد یکی سرپرستیمو به عهده بگیره وگرنه ناقص میکنم خودمو ههههه و اینکه دعا کنید صبح خواااب نمونیم....من خوابالوام با بوق کامیون بلند نمیشم چه برسه به زنگِ گوشی خالمم ازمن بدتر خلاصه خدا بخیر کنه...اقاااا بای باااای:)

تنهایی😢

۸ نظر

روزایی که خسته و کوفته از مدرسه میای مامانت خونه نیست یا سرکاره رو باید گِل گرفت...!

با یه قر رییییییز اومدم ... با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان اومدممممم

۸ نظر

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟

چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ

که راه بسته می نمایدت ؟

زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

اگر سه ی صبح منتشرش نمیکرد از قافله عقب می افتاد:)

۳ نظر

امروز....از صب میگفتم نه نه روزم نباید خراب شه....امروز یه روزه خییییلی خوبه که نباید خراب شه....اتاقمو انگار هفت هشتا نارنجک زدن...همیشه ی خدا نامرتبه تمیزیش فقط وقتاییه که مهمون داریم هههه....بلند شدم مرتب کردم همه جارو یه ماگ نسکافه درست کردم....نشستم مث آدم ریاضی خوندم...لگاریتمو بستم تا حدودی....تا فصل پنج ریاضی یازدهم و نگم معلمه چیکارمون کرد...از حالا  فقط تست و  سوال و کوفت و زهرمار ریخته تو سرمون...میگیم مگه جنگه؟میگه از جنگ فراتر.....اصولا روزایی که درس میخونم باید خیلی خوشال باشم...امروز نبودم...چون  فقط واسه رفع بی حوصلگی نشستم پای درس....دروغ نگم لگاریتم و دوس دارم ولی خب ادمی نیستم ک واسه دوس داشتن درس بخونم...خرخونی درونم میگه از اول مهر بی حوصله ی درونم میگه الان!!!!خلاصه که زیستم خوندم....پشتیبانم زنگ زد گف چرا درس ایکستو منفی زدی عزیزم؟عزیزمش یه لحن خیلی بدی داشت....گفتم واسه خنده هاهاها بتوچِ:///// کرم دارم اخه منفی بزنم خب شده دیگه ایش با اون صدای نازکت.....بعدش از فرط سردرد ولو بودم رو مبل و فیلم دیدم بعدشم بزز حس بی حوصله ی درونم لگد زد بدو درس:////خییییلیییییی حس بدیه ینی اصلا حسش نیست از روی اجبار بشینی بخونی یه جاهایی دیگه به حدی گاف میدادم که دو تا لگارییتم  هم مبنا و هم توان یه حرکتی میزدم روش هنگ میکردم قانون جدید می ساختم هههه سرکلاس معلمه فقط اینشکلی نگام کرد:/چییه خببببببب دوس داشتم وقتی بینشون منهاعه لگاریتمامو ضرب کنم دوس داشتمممممم هاهاها:))))....خلاصه ک خسته کننده ترین روز ساااااال رو گذروندم....انقد ک حتی حوصله نداشتم برم واس خودم چایی  چیزی بریزم درین حدا...بعد یکم عصاب خوردی پیش اومد....مامانم میگه میریم مسافرت چن روز اینده....مثلا اگه من سحره پارسال بودم میگفتم واااای چ خوب اخجون و اینا...امسال ولی فرق داره....من چسبیدم ب درس و درس و درس هرچقدرم سخت دوس دارم هروقت کلاسام تموم شد با خیال رااااحت برم مسافرت و واقعا خستگی در کنم اینجوری همش استرس دارم.....بعد میخواست منو  از سرش وا کنه گف خصوصی میگیرم واست.....من کلاااااااا تو عمرم کلاس خصوصی نداشتم:////بعدم مساله اصن عقب افتادن نیس واقعا اینا بهونس دلم نمیخواد برم....از یه طرفم دوس دارم برم ببینم خونمون چ شکلی شده....عکساش که ادمو وسوسه میکرد همین الان پاشه بره ولی چیزی  که مهمتره واسم همین درسمه....میگم ادم یه کاریو شروع میکنه تمومش کنه بره پی کارش....هی کار و نگه نداره دقیقا نمیخوام کلاسام ناقص بمونن خیییییلی وقتم پای کلاس رفت حداقل مفیده مفید باشه مسافرت و خوشگذرونی همیشه هست...بعد خره درونم گف خاک برسرت کنم حالا انقد فلسفی نباش اینبارو من صوبت میکنم دیگه تورو هیجا نبرن ادم شی:/خیلی بی اددب شده:)))))همینا دیگه اصلا این مرداد خییلی با نامردی تمام گذشت...اینجوری که بیخ گلوم و گرفته بود میگفت نفس بکش لنتی:/دریین حد.....!








پ.ن1:این پست و من 2مرداد نوشته بودم و پابلیش نکرده بودم:/پنج شش تا پست دیگه ام همینجوری ویرایش نشده مونده تو پیش نویسا...فقط یه بلاگر درک میکنه ینی چیییییییی این پیش نویسای لنتی:)




پ.ن2:من مسافرت و رفتم و چهارجلسه از ریاضی و عقب افتادم...فعلا حس کلاس خصوصی نیست... معلمم هم تایمش پره...همونجوری شد که مامانم خواسته بود ینی هیچوقت اون چیزی که من خواستم نشد:///




پ.ن3:روز به روز داریم نزدیک تر میشیم یه اول مهر...چقدر زود داره میگذره این روزای اخر اخه:(




پ.ن4:یکی نیست بم بگه الان وقت پست گذاشتنه اخههههه برو بخواااااب://




پ.ن5:صوبتی نمیمونه روزای اخرو سعی میکنم زیاد پست بذارم شمام زیادتر بیاین پنلاتون همین دیگه شبتون اروم:)

دوشواری دارد!

۱۱ نظر

بعد از کار تو معدن سخت ترین کاره دنیا کشیدن خط چشم صاف و  قرینه با اون یکی چشمه:){دستمال مرطوب را برمیداردخط چشم را برای هزارمین بار پاک میکند و دوباره تلاش میکند}

تابستونو میترکونم اینشکلی://////

۷ نظر

یک ساعته نشستم اراده نمیکنم دو درس زیستم بخونم تموم شه::////////شیمی ام دارم:///////خسته ام هستم://///خوابمم میاد://////حس درسم نی:///////حسس هیچی نی:///////محسن یگانه میخونه من خیره ام به زیست://////بعد میگن زیست که راحته://///بعد شیمی من از فصل اول متنفرم خب://////فیزیکم نمیخونم:////////چه تابستونی شد://////بخودم نگا میکنم میگم خاک برسرت چه ارزوهایی داشتی واسه این تابستون://////تاعاتر نرفتم گفتم  درس دارم:////////دو سه هفتس دیگه استخرم نمیرم:////////گوشیمم گذاشتم کنار://////یه گوشی گرفتم ازین خنگا://///////بابام برگشت به  مناسبت برگشتنش به خوددم دو ساعت ازادی از زیست دادم:////لواشکم اورده واسم عکسشم میذارم نگید نگفتم://////////ساعت شیش ناهار خوردم://////ساعت هشت صب پاشدم انقد هنگ بودم و خواب میومد ساعت سه خوابیدم باز:///////خونه مام شده مهد کودک://////فنچک میاد اسما میره اسما میاد فنچک میره تازه نه تنها به قول خودش با رفیقش:///////////////من همسن اینا بودم فک میکردم رفیق فوشه://////////هوا جون میده بری بیرون فقط راه بری بستنی عروسکی بخوری:///////به وضوح به غلط خوردن افتادم ازینکه گوشیمو گذاشتم کنار://////////خالم زنگ زده میگه تاعاتر نیومدی با ما  درس خوندی پروفسور:////////////دیگه تایپم نمیاد برم درس بخونم://////خواستم بدونید فقط تاببستونو دارم میترکونم://///خدابای:/

چراااااااااااااااااااااا با من اینکارو کردی؟:////

۱۱ نظر

یک ماه پیش با خالم بودیم...یه  عینک دودی خریدم حدود450تومن.....چقدم زورم اومد:/....تا امروز نزده بودمش...امروز میخواستم برم کلاس وسوسه شدم این عینک دودیم و بزنم!!!!بعد کلاس ازششدت گرما رسیدم خونه کولر و عینک دودی و مقنعه ارو شوت کردم رو مبل  کولر و زدم...یه لیوان اب خوردم رفتم لباسامو عوض کردم مشغول گشت و گذار تو تلگرام شدم....یک ساعت بعد یهو دیدم فنچک اومده لنگون لنگون با لپای اویزون و چشای متعجب و عینک دودیمو گرفته دستش بعد میگه سحر این واسه توعه؟؟؟میگم اره چطور...میگه نمیدونم چرا نشستم رو مبل یهو صدا داد.....تازه برش داشتم یهو دستشم درومد...بیا بزن سرجاش!!!!!!!!!!!!!!اخه چرااااا تو شکوندی لنتی من کیو بزنممممممممممممممم خالی شم الان؟؟!!!!!!!!

روزنوشتِ540ام:)

۱ نظر

دیرووووز کولرمون همچنان خراب بود تا عصر امدادهای غیبی اومدن ههههه:)اقااااا دیروز من صب زود پاشدم یه چیزی پوشیدم رفتم پیش دوستم با سلام و صلوااااااااااااااات و اینا میخواسیم رتبش و ببینیم مامانش که رنگش عین گچچچچچچچچچ شده بود بنده خدا بعدش انقدرررررررررر خوشالی کردیم و جیغ جیغ صدای هردوم گرفت خودش که ولو شد رو صندلی خییییییییلیییی خوشال شدم داشتم فک میکردم وای وای ینی میشه منم دوسال دیگه رتبم خوب شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد با دوستام جیغ بزنیم و عر بزنیم خوشالی کنیم!!!!!!!!!!!اومدم خونه کلی از دوست و اشناها دیدم رتبه های خوب خوب گرفتن خییییییلی خیییییییییلی خوشحال شدم....بعدم تو مدرسه خودمون یکی رتبه 10 اورده بود هنگگگگگگگگگ بودم!!!یای یکی دیگه رتبه5 که از مدرسه ما نبود ولی میشناختمش!!!!!!خلاصه که دیروز اصلا حس درس نبود شولکس کرده بودم رو مبل جلو تلوزیون و هی کانالارو بالا پایین میکردم این شبکه هام که هییییییییی دارن تبلیغ دی وی دیاشنو میکنن بعد یهو یارو میگه وااااااااااااااااااااااای دیدی؟؟؟؟؟دیدیییییییییییی؟؟؟؟دیدی چقد سریع حلش کردم؟؟؟؟دیدییییییی سراسری بوددددد؟؟؟؟اره زنگ بزن سفارش بده یک و میاری:))))))))))بعدم همش مجازی گردی کردم و کلا تا ساعت هشت و نه اصلا حس درس نبود....ساعت هشت دیگه از شدت کسلی و بی حالی کلافه شده بودم پاشدم رفتم حموم اومدم نشستم زیست خوندم.....بعدم نشستم رمان خوندم یهو دیدم شارژ لب تاب تموم شد توفیق اجبارییییییی!پاشدم رفتم خوابیدم و امروز انقدر گوشیم زنگ زد واااااااای ینی روانی شدم اینقد که حال نداشتم چشامو وا کنم الارم و غیرفعال کنم دستمو گذاشته بودم رو اونجایی که وقتی زنگ میخوره بزنی قطع میشه بعد زیییینگ زنگ میزد پنج دقیقه یه بار منم همینجوری میزدم میرفت اخر مامانم اومد گف سحررررررررررررررر الهی که نااااااااابود شه این گوشی بی صاحاب شده جرات داری تو الارم بذار؟:))))))))))بعدم زنگ زدم محیا یک ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم تو تلگرامم عکس میفرستادیم از دوستامون بعد پشت تلفن قشنگ تحلیل میکردیم هههههههه!!!!!!بعد همینجوری حوصلم سر رفته بود حس کردم گشنمه:))))ساعت1 صبونه خوردین تاحالا:))))))بعد یکی از بچه هایی که باهم میرفتیم سرای دانش الانم میریم زنگ زد....بدو بدو سلام کرد گف سحرررررررر چقد درس خوندی توووو؟؟؟؟؟:////////////میخواستم بگمم بتوچه دیدم زشته بابا خب میخواد بدونه گفتم یکم!گف عههههه واسه ازمون پیشت بشینم بم میرسونی!!!!!!!!!!!!!!!://////هنگ بودم!!!!!!!!!گفتم بشین تا بهت برسونم:))))بعد غزل زنگ زد گف عصری بیا بریم بیرون منم حوصله نداتشم باز شولکس کردم رو مبل جلو تلوزیون شبکه مسند و رد کردم  همینجوریم غرغر میکردم که با این برنامه هاشون ری استارت کردن....یهو دلم خواست بزارم بمونه برنامه شبکه مسند...نفهمیدم کی مامانمم اومده  نشسته با  هم داریم میبینیم....چرا انقددددررررررر قششنگ بود اخهههههههه؟؟؟  نمیدونم فقط مییتونممممممم بگم فوقققققق  العاده بود کلی حواسم بود تکرارش چه ساعتیه بگم بهتون ببینینش خیییییییییلی عالیییی  بود ساعت دوازده شب امشب و 11 و نیم  صبح فردا تکرارشه بببیینید و  اگرم خوشتون نیومد بزنید  یه شبکه دیگه  ضرر نداره که:)دیگه صوبتی ندارم میخوام برم سر درسم نمیدونم چررا هیییییییییی نمیییشه تو تابستون خر زد اصلا حس درس نی ینی فقط بزووووور ادم میره سمت کتابا....واقعا چجوری میشینید درس میخونید تو تابستون جدا بیاید بمنم بگید یکمم انرژیییییی بدیددددددد بهم:)و  گوشزد کنیییییییید انقد تو پستام از کلمه  "بعد" استفاده ننمویم:)))فعلا بای بای:)))

همون پستی که یهویی ثبت شد و ارزش خوندن هم ندارد حتی فقط از دل برآمد:)

۰ نظر

همینجوری تو عالم خواب و بیداری داشتم واسه امروز و فردا برنامه ریزی میکردم...بعد یادم افتاد فردا۲تا۵ کلاسم!!!!بعدشم قطعا خوابم!!!و به این ترتیب کلاااا پنشنبم میره!جمعم همینطور!امروز و باید جوری برنانه ریزی کنم همه چی بخونم همه چیم فول باشم:|بعد یکی از دوستام پی ام داده درس بخونی دهنت و صاف میکنم:|بعد مامانم اومد واسه روز دختر واسم یه شال خریده بود و یه ادکلنِ خنــگ:))کادوی خالمم هف تا جوراب خنگ و خوشگل بود با دو تا لاک^^تو خونمون اینجوری وقتی من خوابم مامانم شیفته یا خودشم خوابه یا ممکنه بیدار باشه،وقتی من بیدار میشم مامانم میره بخوابه تازه:|‌بعد غزل گفت نظرت راجع وبلاگت و اینکه ادرسشو بدی عوض نمیشه:|گفتم فک کن یه درصد:|بعد گفت اوکی من تو گروهِ بچه ها اعلام کنم تو وبلاگ داری دهنتو صاف کنیم همگی:|هیچی دیگه مجبور شدم با یه شیرموز دهنشو ببندم گفت نه شیرپسته میخوام من:|خلاصه که نقطه ضعف ندین دست کسی:|بعد همون دختر رو مخِ پارسال به دوستم پی ام داده به سحر بگو به این ایدی پی ام بده کارش دازم خودم ریپورتم:||بعد رفتم پی ام دادم بهش دیدم اااااااااا منم ریپورتم:)))))هیچی دیگه گروه زد دوستم ما دوتا ریپورتیییم اد کرد توش بعد من گفتم حالا چیییی میخواد بگهههه!گف سحر ویولن نمیری دیگه؟؟؟؟!:|میخواستم بگم بتو چه؟!نــــــــه به توووووووو چههههههه!!!!هی نوشتم،هی پاک کردم،اخرشم تایپ کردم نه چیکار داری به من تو عزیزم؟؟گف هیچی میخواستم ادرس کلاستو بگیرم منم برم!ادرس و گفتم بهش گفت ادرس جایی که ویولنتو خریدی لطفا!!!نوشتم اخرسرم انگار میخواست تیرخلاص بزنه گف هیچوقت فک نمیکردم دیگه نری کلاس!!!!حس میکردم لحن بدشو از نوشنه هاش اون حالت حرف زدن همیگیش که حال ادمو بهم میزد....!گفتم بتو ربطی نداره:||ولفت دادم:/چن وقته دست به بلاکم خوب شده:))فک کنم با این وضعیت کلاسا کلا نریم مسافرت:/ینی کلا واسه من الان با روزایی که مدرسه میرفتم هیچ فرقی ندارع:|یه چیز دیگه میخواستم بگم!ما تو مدرسه اولین باری که اعلام کردن تابستون مدرسه باید بیاین و هزینه اش انقدره و فلان و بهمان،رو به جمع دوستانمون (زهرا،سارا،مهنا،فائزه،من،محیا،هانیه)گفتم بچه ها میاید؟بیایم؟نیایم؟سااا هرهرهر خندید خررررخون میخوای تابستون بیای؟؟؟مهنا گف منکه نمیام ینی چی تابستونم مدرسه اخه؟زهرا گف من نمیام بابا بیکارم مگه؟!محیا گفت منم نمیام و هانیه ام گفت نمیاد....فائزه که همون اووول گف بررررید گمشید خرخونا اگه بیاید من هرچی از دهنم دربیاد میگم بهتون!!!!گفتم خب بیاید منو بخورید ههه بعد امروز داشتم با مهنا چت میکردم گف اره تازه از مدرسه اومدم:|||||گفتم مدرسه میری:|||گف اره مگه نمیدونی؟؟؟!!!سارا و زهرا و فاعزه ام میان:/فاعزه اولین نفر رف ثبت نام کرد://البته من نمیخواستم برم خودم چون مامامم اعتقاد دارهواولین اینکه اگه خوب بود مدرسه معدلت اون نمیشد:/انگار چن شده:/بعد گف نمیخواد بری مدرسه باز سرت درد بگیره همرو اسیر کنی:/بعد اینا به کنار خواستم بگم منکه نمیخواستم برم ولی این حرفایی که میگفتن چی بود دقیقا؟؟؟؟چرا ادما اینشکلی شدن؟؟؟بعضی وقتا فک میکنک واقعا هیچکودومشونو نمیفهمم،من اصلا اینارو نمیغهمم!اینا دم از اینکه ادم باید خودش بخونه و نههه ما نمیایم میزنن و اولین نفرن تو همه چی!من چی حساب کردم روشون اسمشونو گذاشتم دوست؟؟؟!!!بعد اون روز ارا بلاکم کرده بود:/نمیدونستم چرا اصلا!محیارم همینطور!بعد روز اخر مدرسه ها گف اره عکس پروفایلت و عوض میکردی هی حرصم دومیومد سحر بلاکت کردم امروز عانبلاک میکنم!خواستم بگم نکنیم مهم نی!بعد اون روز اومد پی ویم باز چرت و پرت گفت منم بلاکش کردم:||||چیزی که عوض داره گله نداره:))انقدم دلم خنک شد بعد محیا گف منکه خیلی وقته بلاکش کردم هم خودشو هم مامانشو:)))توشون بنظرم محیا با اینکه یکم زود عصبانی میشه و مث خودم اعصاب نداره و خیلی باهم دعوا کردیم و هنوزم دعوا میکنیم خییییلی ادم بی شیله پیله ایه!من از ادمایی مث فاعزه اینا حالم بهم میخوره!!!داریم ازین ادما ریخته تو جامعه اینکه چرا من اسمشونچ دوست گذاشته بودم خیلی جای سوال داره....این پست قرار نبود ثبت شه ولی چون همینجوری نوشتم و دلم میخواد بمونه تا یادم نره اینجور ادمارو همین دیگه زیاد شد گویا:/

مضخرف ترین روزای تابستون....

۰ نظر

حالا درسته اصلا خوش نمیگذره....ولی خیییییلی داره زود میگذره:///ینی چی:///

دلم میخواد زودتر مدرسه ها شروع شه باز از خستگی غش کنم ....حداقلش اینه که وقتی تو مدرسه ام انقدر سحر هستم که خودمم نمیدونم این همه انرژی و از کجا میارم.....انقددد میخندم که میرسم خونه از خستگی حتی نا ندارم لباسامو عوض کنم و چپه میشم رو تخت...

 ولی خب الانم خیییلییی تقاوت نداره فقط کمتر میرم کلاس و کلا اون همه شادی و خنده و کرم ریختنام به حداقل ممکن رسیده....اتفاق خاصیم نیوفتاده که بیام بنویسم ولی خب دلم میخواد بنویسم و از صببب هم که آزاده نامداری حماسه افریده  که به یه "هه" اکتفا میکنم...

من که با چااارتا شکلات خوشحال میشدم مث خری ک بهش تیتاب دادن...منی که میرفتم کلاس از فرررط شیطنت کلاس واسه هممون زود میگذشت...منی که منتظر بودم که بابام بگه "م" من جیغ بزنم بگم مسافرت....حالا از بیرون رفتن و کافی شاپ رفتنای بعد از کلاس...از مسافرت رفتن بیزارم...خودمو حبس کردم تو اتاقم فقط به کتابام نگاه میکنم و حتی طرفشونم نمیرم اصلا انگار بادکنکیم که بادم خالی شده....خبر عروسی میشنوم بجای اینکه مثل همیشه بگم وااای حالا موهامو چ مدلییی درست کنیم و لباس چی بپوشم عادی و معمولی اعلام میکنم من نمیام...این روزارو دوس ندارم....دقیقا خیلی وقت بود این مدلی نبودم.....فقط اهنگ گوش میدم و ولوام روی مبل سره گوشی و نمیفهمم شب و روز چجوری میان و چجوری میرن....دلم واسه خودم تنگ شده...منِ پرانرژی....


انقدر فولاد آب دیده شدم که نذارم سه شنبه ی قشنگم و خراب کنی:)

۲ نظر

مطمئن بودم این ترم بالای نود و هفت میشم.... هیچ بهونه ای نداشت... از اون ترم به اینور خیلی ادم بودیم سرکلاسش...هم من هم غزل...

اغراق نمیکنم ولی منو غزل جزو قعال ترینای کلاس بودیم...فاینالمون رو از رو هم نوشتیم(((با امتحانای مدرسه و... نمیتونستیم کامل بخونیم کتابو تقسیم کردیم درسارو باهم))) و بهمون گفت کامل شدین...

امروز اون کلاس مسخره تموم شد خسته رفتم کارنامه زبانمو گرفتم حس کردم خستگیم صدبرابر؟نه هزار براااااابر شد...

نود و یک..

.فاینالمو داده بود بیست و پنج از سی...از فعالیت کلاسیم یک نمره ازم کم کرده بود....هی میگفتم شاید سرکلاسش حرفی زدی...شاید یه بار مشخی چیزی ننوشتی...ولی قانع نشدم هیچ باره "هیچ باره" نکلیف ننوشته نبردم سرکلاسش شده تو مدرسه زنگ ناهار  میشستم سرکلاس و تکلیقاشو مینوشتم...

اومدم خونه بهش پی ام دادم و حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم... من ازش دلیل میخواستم قانعم کنه اون میگفت نههه تو خیلی اسپیک اینگ و گرامر و کوفت و زهرمارت خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی به صد برسی:/اخرین پی امم و سین کرد که گفته بودم هیچ وقت ناقص نبودم سرکلاسش هیچوقتم منفعل نبودم سرکلاسش... باید بم بگه حداقل چرا کم داده چون انگیلیسی حرف میزدیم بعضی وقتا واقعا حس میکردم دارم چرت و پرت مینویسم بعد دیدم چقققققققد غلط دارم هههه ولی خب قشنگ نوشته بودم هر حرفی میخواستم بگم و محترمانه گفتم ولی اون هی انکار میکرد بعدش فهمیدم به ضعیف ترین دانش اموزی ک تاحالا تکلیف نیاورده اصلا واسشم مهم نیست داده نود و دو://///

تااااااا عمق وجووووووودم سوختم با همون مانتو نشستم پشت میزم و سر رسیدیم که روش بود و برداشتم و بی وقفه نوشتم انگیلیسی نوشتم خودکار تو دستم له شد ولی باید یه جوری این همه حرصمو خالی میکردم...با یه دنیا غلط نوشتم غزلم هی زنگ زنگ که سحرررررررر چیشد سحرررررر چیشد...گوشیمو خاموش کردم و دوباره نوشتم....ده صفحه پر نوشتم...اخرسر از نوشته هام خندم گرفته بود... ولی خیییییلی خالی شدم حداقلش دلم خنک شد که حرفامو زدم درسته حقمو بهم نداد ولی مطمئنم این یه گوشه از ناملایمتای این زندگیه...در اینده مطمئنم مطمئنم انقدر ازین نامردیا میشه که این پیشش هیجه پس باید از الااااان خودمو امیدوارم میکردم که دربرابر هیچ چی هییییییچ چی انقد راحت وا نمیدم چه الان چه هروقت دیگه برامم مهم نیست نود و یک یا صد یا شصت و یک اخره نوشته هام نوشتم:

 "امیدوارم هیچوقت نگام بهت نیوفته نامرد ترین...."

بعد چایی یخ شدمو سر کشیدم خیره شدم به پرده ی اتاقم که با باد قر میداد و تو تاریکی اتاقم گم شدم...یادم افتاد عههه من وبلاگیم دارم:))بیام یکم حرف بزنم یکم پست بزارم یه عکسی پی نوشتایه درازی چیزی:)




پ.ن1:خیلی زیاد دلم میخواد بشینم بنویسم بنویسم بنویسم و چایی بزنم...نمیشه اون سره فرصته که همیشه میگم گیر نمیاد...روزا خیلی کسل وار میگذرن واسه همین سکوت کرده بودم تو مجازی...که منتقل نکنم این حسم و تو نوشته هام.... نمیدونم تو این پستم موفق بودم یا نه ولی خب مهم اینه بعد از این همه نوشتن الان همون سحره همیشگیم:)


پ.ن2:از داره دنیا یک پسردایی دارم توپولووووووو و دوست داشتنییییی و یه پسر خاله که با عنوان فنچک معرف حضورتونه:)مفتخرررررررم بگم توپولویه دوست داشتنیه عزیزمون علامه حلی و البرز هردو رو قبول شده و من با این خبررررر خوووووووب امروز از خواب پاشدم صدای زنگ تلفنم که جانانمان زنگ زده بود با ذووووق میگف: سحررررررر قبول شدم اولین نفری که بهت خبر میدم اصلا اصلا اصلا نفرت انگیز نبود واسه اولین بار در تاریخِ زندگیه من:)) خداروشکرررر:)



پ.ن3:اقا ما یه دوست کنکوری داریم هرشب نیم ساعت دارم بهش مشاوره میدم(ادم قحطه اخه ههههه)...

"ببین روزه کنکور اگه کل دنیااااا ریختن سرت خواستن نزارن حالت خوب باشه.... اگه ازون روزایه گند زندگیت بود..اگه هرچیزی شد...هر اتفاقی افتاد....اگه داشتی از استرس میمردی...اگه گرمت شد...گرما زده شدی...سرت درد گرفت...هررررررررررررچی....هرچیییی که شد میری مثل "ادم" کنکورتو میدی... خوب و عاااالی و برمیگردی این آسونترین ازمونته.... شک ندارم میتونی... این یه سال و خر زدی پس میشی... یه چیزی میشی....خر نشی استرس بگیرتتاااااااااا تو اونو بگیر:)) نمیدونم چی بگم فردا شب تکمیل ترت میکنم برو بکپ فعلا هههه...." بعد داشتم فک میکردم اگه چن روز دم کنکورم کسی اینجوری نصیحتم کنه چجوری بزنمش بمیره فقط هههههه:)))



پ.ن4:تو 365روزه سال 363 روزش یا کولر اتاق من خراب میشه...یا رادیاتورا...خداااا چرا اخهههه؟پختیییییییم خب:////


پ.م5:تو عمرم انقدر منتظره پاییز نبودم...انقدر منتظر بارون نبودم...انقدر دلم نمیخواست برم بیرون قدم بزنم...کاش این دوسال زودتر تموم شه...ینی هر معلم و مشاور و ...یه دانش اموز گرفتن تو دستشون داره فشااااااارش میدن جونش دراد...بابا چرا یه کاری میکنین بچه اسم درس میاد حالت تهوع بگیره:////هی تو بمن بگو تست بزن ببین اگه من زدم:/ والا به گفتن تو نیست حسش بیاد میرم میزنم:/با اون چشات که شونصد قلم توش مداد کشیدی و ریمل و خط چش و سایه و کوفت و درد و اینا:/


پ.ن6:فقط یک سال بزرگ شدم ولی دیگه عکسای لواشکامو نمیذارم...کسی اعتراضی نداره عایا؟:)))))



پ.ن7:اینکه من مامانمو خیلی کم میبینم و همش درگیره سرکار و ایناس اصلا امره عجیبی نیست...!اما خب کدوم بچه ایه که نخواد حداقل نیم ساعت برای مامانش وراجی کنه؟:))چااااااااااااره اندیشیدم اقـــــــــــــــااااااا:) یه چالش ده روزه گذاشتم با مامانم صبحا ساعت هفت که تقریبا هوا خنکه میریم پیاده روی خیلیم خوش میگذره چه بساااا خالم که شنید استفبالش باور نکردنی بود اصلا:)


پ.ن8:کارنامرو هم گرفتییییییم دهم دیگه واقعنی فررررررررررت؟؟؟؟:)راضی نبودم مخصوصا از اینکه کارنامه اصلی که همه نوزده و هفتاد و پنجارو رند کردن و گذاشتن داخل پرونده و به ما کارنامه دادن با همون نمره های ریز به ریییییز و اصلیه خودمون:/این کارنامه ی بدون رند شدن نمره هام معدلش شد هجده و هفتاد:////اون کارنامه ی به نظره خودم اصلی که میذارن داخل پرونده معدلشو حساب کردم شد نوزده و چهار صدم:/خب فازتون چیه اخه؟:))



پ.ن9:تا حالاااااا ذوق مرگ نشدین ازینکه اینترنتتون مثل چیییییییییی پرسرعته؟؟؟منکه مردم ینی دلم نمیاد پامو بزارم بیرون از خونه در این حد هههه:)



پ.ن10 و اخر:مهمونی دخترونه ای برگزار خواهم کرد که مگووووووو و نپررررررررس:)


::: زیر باد خنک کولر،خوب باشین...خوش باشین....تابستونو و بترکونین:)سحر النصایح جلد دو:)))) :::


مرگ تدریجیِ یک سحر😪😔😢

۳ نظر

هرچقدر از خبر مدال طلای جانان تو "ام بی عای" و زهرا تو زیست خوشال شدم و بالا پایین پریدمممم اینکه نشستم برای شنبه فیزیک خوندم و یهو خبر رسید امتحان ریاضی داریم شنبه باز یهو گفتن از کل کتابه و از منطقه...نابود شدم مثل شوووک زده ها فقط خیره شدم به یه نقطه کپ کردم...دو دیقه یه بار دهن باز میکنم میگم ینی چیییییی!!!



هنوز مسافرتیم و نمیشه بیایم...درختایی که باید کاشته شن هنوز موندن... من هی استرس دارم واسه مدرسه و سه روز غیبتتتت هی بیشتر باعث میشه دلم شور بزنه و از طرفی حس میکنم واقعا هیچی از ریاضی یادم نی از طرفی مریضی وسرماخوردگی عصن نمیزاره مشخامو بنویسم و زیستمو بخونم از طرفی استرس ریاضی نمیزاره بیشینمممم دو دیقه...خلاصه معلقِ معلقم ..برف میاد و نمیتونم برم بیرون راه برم حالم بهتر شه در کل دعا کنید برگردم به زندگی عادی😢

پ.ن:خدا ازتون نگذره عید و سیزده بدر کوفتمون شد😒

سحر غر غرو میشـــــود

۱ نظر

از نصیحت متنفررررم

از نگاهای زیرچشمی

از هوای بارونی و دلگیر

از سردرد

از بغض

روز اول عیدی😒

۳ نظر

دیروز خیلییییی اختیااارییییییی مامانم گف سحر پاشو برو خونه عمت اینا سوییچ ماشین و بردار بیار بریم...حوصله نداشتم ولی میخواستم تو هوای ابررری راه برم یکم حوصلم بیاد سرجاش پاشدم دوتا جغله ام راه افتادن دنبالم(اسما،زهرا) رفتم از همون تو حیاط سوییچ و گرفتم که عمم گف سحر بیااااا تو چای ریختم بخور بعد میری...رفتم نشستم چایی خوردیم اومدم بیام که زنگ زدن و مهمون اومد حالا کی؟کسی که دششششمنمه کسی که بدم میاد ازش متنفررررم و چشم دیدنشو ندارم ...حالا لباسامم شیک نبود...لباس تو خونه ای معمولی.. شلوار طوسی و زیرسارافونی طوسی با سارافون مشکی و شال مشکی...ناچارا وایستادم سلام کردم با همه...از دماااغ فیییل افتاده ی میمون اومد تو(ببخشید من خیلی عصبانیم) ادب حکم میکرد سلام کنم... سلام کردم اروم ولی همینجوری اونور و نگا کرد و رف ...هنگ کردم...رسماااااا ضایه شدم انقددددر حرصم گرفت و عصابم خورد شد خدامیدونهههه... ناخونامو میکردم تو دستم و تو دلم هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم شایدم تقصیر خودم بود بهش سلام کردم...سلام کردن به حیییلیا اشتبااااس...حس کردم غرورم لههه شد...داشتم خفه میشدم رفتم بیرون و عصنم نفهمیدم کجا رسیدم به باغ...برا عمم بود مشکلی نداش... برای اینکه جیغ نزنم از حرص ،دوییدم..رسیدم ته ت باغ صدای سگ میومد نمیخواستم گذشته تکرار شه و بعضیا بیان خودشونو نشون بدن... انقدر دوییدم نفسم بالا نمیومد رفتم خونه و نشستم تو اتاق درم بستم هیشکی نبود چن قطره اشک میتونست حالمو بهتر کنه و کرد ... تو دلم فررریاد زدم اگه حالتو نگیرم سحر نیستم بچه پرووووووی ایکبیری...

دنیااااا نخواهد من بخندم یا شاد باشم!هــــه دنیا چه بخواهی چه نخواهی مسخره بازی هایم تمامی ندارد!!!

۲ نظر

پارت اول:

وقتی خستم فقط کاکاعو و چای داغ میتونه منو از خواب بپاشونه و خستگیمو رفعععع کنه...حالا خدا نکنه برید سراغ سبد کاکاعوها و با یه سبد خالی روبرو شید و بیشتررررر خدانکنه حال نداشته باشین برین شیرین عسل برای یه هفتتون کاکاعو بخرید...مجبوریییید(تاکیید میکنم مجبووووووور) شال و کلاه کنید برید نزدیک ترین مغازه ی طرف خونه تون و هف هشتا اسنیکرز و تک تک و کلی کاکاعوهای خوشمـــزه وردارید با نییش باز و خوشااالی، مثل عاشقی که معشوق رسیده باشه... حالا اقای فروشنده موقع حساب کردن گند بزنه تو حالت بگه"خانم سحریان زیاد کاکاعو نخورید اصلا خوب نیسااااا من دختر خالم کاکاعو خورد چربی دور کبدش جم شد مرد"(نمیدونم کلیش بود کبدش بود کجاش بود!:|) قشنگ نااابودت میکنهههه و با فووووش بر این زندگی نکبتی به منزل بازمیگردی!!!



پارت دو:

از کلاس اومدم تو گوشم حسن فری گذاشته بودم صداشم تا تــــه زیاد بود با اهنگ شااااد و جدید علیرضا روزگار...بعد فک کنید این اهنگ باشه ترجیح بدید اسانسور سوار نشید و از پله برید روی  پله های ساختمون هم باشیییید پله هم خلوت باشهههه و خوشحال باشید و حالتونم خوب باشه خوب ادم قرررش میگیره دیگه؟؟؟همینجوری با حالت رقص داشتم میرفتم یهو حس کردم سررررم رفت تو دیوار چشامو حتی بازنکردم اهنگم همینجوری داشت میخوند بعد چشامو باز کردم دیدم کلم اصن نخورده به دیوار،خوووووورده به پسرههههه همسابه همون پسر ژیگولشون.... بدترررررین حس دنیااااا ینی همین قطعااااااا!هرچیییی فوش بود به خودم دادم و پریدم تو خونه یه اوضاعی بود اصلن درهرصووووورت دنیا جان دوس نداره ما امروز و یکم خوشحال باشیم:/


پ.ن۱:وااای چه هواییییی ملسه ملسه😉


پ.ن۲:چن وقت بود براتون پست با عنوانای دراز ننوشته بودم؟


پ.ن۳:عصر بارونیتون و چجوری میگذرونید؟کتاب و اهنگ و فیلم و گوشی بازی؟یا تفریح و دور دور و خیابون گردی و پیاده روی؟یا شایدم مثل من دررررس و چای و کاکاعو کنار شومینه؟؟؟

درست وقتی که انقدر داغونم...!؟

۱ نظر

از اول که رسیدم چشماش برق میزد از اشک... ولی سعی میکرد بگه نه من خییییلی خوبم!!! ولی من تو این مدت میتوتستم بفهمم الان چقد داغونه... از صدای لرزونش که بغض نمیذاشت صداش صاف بشه و از لبخندای مصنوعیش همه چی پیدا بود

زنگ خورد رفتیم پایین امروز با اینکه جواب مرات اومد و مرات تو مدرسه بین همه دوم شدم ولی خیلی خوب نبود حال و احوالاتم... هدیه و تقدیرنامشونم اصلا تاثیری رو این حالِ مضخرف نداشت... انقدر که هنوز هدیه شونو باز نکردم انقد تو خودم بودم نمیدونم برای رتبه ی اول و دوم عصن هدیه شون چی بود ولی سعی میکردم با غزل اینا بگم بخندم که اصلانم موفق نبودم چون غزل کلا حالش بد بود و هی میپرسیدم هی میگفت خوبم بابا و حرفو عوض میکرد...نسکافه و کاپ کیک خوردیم قدم زنون رفتیم کلاس زبان بازم رفتارای مصنوعی لبخندای الکیِ سرکلاس... منکه اصلا معلممونو نمیدیدم صداشم نمیشنیدم فقط لباش تکون میخورد ...پنج دقیقه مونده بود به آزادی از کلاس...معلم داشت به سوال یکی از بچه ها جواب میداد غزلم سرشو گذاشته بود رو دستش رو میز....دستمو گذاشتم رو شونش گفتم:بگو غزل بگو چته بگووووو

در نهایت برخلاف همه تصوراااتم فهمیدم با اقای بی اف بهم زده و شروع کرد تعریف کردن از ساعت پنج تا پنج و نیم داشت حرف میزد و چشماش پررر شده بود از اشک منم از اول تا اخرررر فقط سکوت کرده بودم نمیتونستمـچیزس بگم...نمیتونستم قضاوت کنم...هرچی ام میگفتم از دیده اینکه دوست غزلم و قاعدتا همه چیییی به طرفداری از غزل پیش میرفت... ولی مگه غیر این نیست ک تو هر رابطه ای خوبی ها دوطرفس بدی ها و ناراحتی ها هم؟نمیتونستم حرف بزنم اخرش اشکش ریخت رو صورتش گفت بناااال دیگه هی گف بگو بگو الان لال شده

نمیدونستم چی بگم واقعانم لال شده بودم... بدیشم ایـن بود من خودمم حالم خوب نبود میتونم بگم حال روحیم صدباااار بیشتر از حال جسمیم بد بود...خودم اصلا نفهمیدم کی چشمام پر شد از اشک...گفت وااااای سحر بخدا شوخی کردمممم خندم گرفته بود فک کرده بود از حرفش ناراحت شدم درسته خوب یه جورایی تقصیره اقای بی اف بوده ولی تقصیر غزلم بوده به نوعی خب...گفتم غزل اشتباه کردی... حالا ام نمیخوای جبران کنی نکن ولی دیگه چرا توضیح نمیدی براش؟خب حقم داره، خرررر اون نمیدونه ک چیشده براش توضیح بده بعد قهر کن و ازین کارا گفت: نههه عمرااااا بره گمشه بی لیاقت...

 عاشق منطقشم کلا😅

 نزدیک بود دیگه با لگد بیرونمون کنن رفتیم ذرت خوردیم و نخود نخود هرکه رود خونه ی خود شدیم .قبلشم مامان زنگ زد بهم گف سحر زنگ بزن بیام دنبالت دم چهارشنبه سوریه خطرناکه منم شجااااعانه گفتم نههه مامان مگه من بچه ام ؟گفت نه بیست سالته پس😅 خلاصه راضی شد و تو راه هزااااران هزاااارباااار به غلط خوردنننن به معنای واقعی کلمه افتادم...داشتم میومدم یه پسره ژیگوووله غول دویست سیصد پَک برگشت گف خانوم خوشگله(بقیشو نشنیدم) انقد تند راه میرفتم و قدمامو بلــــند برمیداشتم گفتم الان زمین سوراخ میشه یا من میرم تو درختی چیزی یا صد و هشتاد باز میکنم یهو تو خیابون😅

 تا دم خونه مووون اومد میخواستم یه سنگ وردارم بزنم تو سرش بگم گمشوووو پسره ی عوضی چه معنی میده خودت خواهرنداری؟ ولی انقد قلبم تندتند میزد نفسمم داشت بند میومد کم کم ....

حالا الان یه سری فک میکنن من چقد حجابم بد بوده ایشون افتاده دنبااالم و فلان و بیسار چون ما کلا عادت به پیشگویی و پیش داوری داریم ،،،،لازمه بگم با همووون مانتو و شلوارِ گشاده مدرسه و مقنعه بودم مانتو شلوارمم با توجه به توصیفاتتتتتت قبلی شبیه اَمامه بود تا مانتو یا شاید بادبان کشتی باد میخورد بهش باااد میکرد😅و مقنعمم معمولی یکم از موهام معلوم بود میخوام بگم کلا بعضی خیلی بیمارن و درمانم نخواهند شد این روزا اصلا تنها بیرون نرید یا اگر رفتید حتما بگید بیان دنبالتون، برگشتی اشتباه منو نکنید اینم از این ... نالاااان و خسته هم باید برای امتحان شیمی بشینم بخونم هم فیزیک هم ریاضی همه ام فردا بااااهم..هوف یه درصدم فک نکنم بتونم همشو بخونم

اینم از این و امیدوارم این روزای اخر اسفند بگذره و بهاربیاد و حال و هوامونو عوض کنه دستم قطع شد دیگه خب:)

فعلا بایای:)

دندون پزشکی طور

۵ نظر

دندون پزشک:سحر جان رشتت چی بود؟

من:شششرشی

شلنگه که از توش صدای فیش میاد و از تو دهنم برمیداره

من:تشربی(دهنم سِر بود ج تلفظ نمیشد😅)

دوباره لوله ی باریک که صدای فیشه اب میده رو میذاره تو دهنم و من همچنان دهنم مث تمساحای کنیا باز و او همچنان میگه باز کن و من همچنان تر دهنم رو همونجوری میزارم بمونه(والا خب باز نمیشه دیگه پارهههه میشه دهنم بیشتر باز کنم والا😒) با لحن های مختلف همین جمله رو تکرار میکنه و قشنگ میشه از تک تک"دهن و باز کن"هاش خوند که منظورش"دِ لااااامصب اون دهن بی صاحاب و باااااز کن دیگه"اس اما مستقیم نمیگوید...


دندون پزشک:ایشالله چه رشته ی پزشکی میخوای بخونی؟؟؟


تو دلم:بهههه تو چهههه؟؟؟؟کارتو بکن از دندون درررد ب فنا رفتم😒


میگم:هشش دن ششه ه پششه نمیشام ششم😅😅😅


اون شلنگرو که صدای فیش اب میده رو از دهنم برمیداره میگم:


هرررر رشته ای بِئَم دندون پژشکی نمیـَم(ســـــره دهنم ســــرررر😳)


دندون پزشک:ههه چرا؟


من:شون عمه مو دوش دارم نمیحـــوام روزی شونشدباش(شونصدبار) فوش بحـــوره


دکتر تا آخرش فقط به افق خیره بود و بس😅😅😅


هنوز جای سوزنای سرنگش رو زبونمه به چه عمــــق حالا باز فردا صب باید برم سوزنشوووو بزنه تو زبون بی نوای من بااااز اون لحظه همه انواتم و با هم میبینم😪

.

.

.

.


-دندونم خوب شه خیلیارو زخمی میکنم😝😜


-زیست ۵۰درصد میزنه فیزیک۶۷ و شیمی۵۹درصد...نابود شدم چون فیزیک و شیمی و نخونده بودم اصلاااا و زیست و جویده بودم خیره سرم😂ادبیات و عربی رم که قشنگ اره🙊رباضی ۳۴درصد ،دینی صد در صد زبان۷۰درصد😌

یه مجتهد بالقوه هستم سوال شرعی چیزی داشتین هستم در خدمتتون😂😂😂😅😅😅


-هنوز باورم نمیشه آخربن رمانِ مجازی ای که خوندم ۱۷مردادماه بوده باشه اونم کی؟منِ معتادِ به رمان که همه رمانارو شیک کرده بودم...هی روزگاااار😭


-این چن روزه هزاااارتا داستان و تعریفی جات پیش اومده مشتاااقانه منتظرم یه فرصت پیش بیاد بشینم قششششنگـو ملیییح همشو شرح بدم:)

شبتون شیــــک و پــــــیک💐



هرررررچی غذای خوووبِ ماله تو...هرچی سوپ و غذای رقیــــقه ماااااله مننن😂

۱ نظر

واااای ینی خدا نکنه در این حد حالت بد باشه که متوجه نشی تو خونتون تو اون کمده کابینته زیر اوپِن تو سبدخوراکیا کلیییییی لواشک و پاستیل و کاکاعو و تک تک دارید من برم سرمو بکوبم به دیوار!😅


پ.ن:اینستا شده یا تبلیغ کتونی و لباس،یا این کنکوریایی که هی زارت و زورت عکس از میزشون میگیرن با قهوه و چایشون و خودکارای رنگیشون پخشهههه رو کتاب و هروز مینویسن "سلامممم صب بخیر خانوم دکترتون اومد"و "رتبه یک ماله منه" و "نفس کش" و فلان یا شده محل گذاشتن عکس غذااااااا و نوتلا و پیتزا و اینا:|||||زشته بخدا خارجیا مسخرمون میکنن:[ الان اونایی که جز این دسته هان میان میگن آهااااااااای سحررررر حیا کن بلاگ بیان و رهاااا کن😅😅😅

عنوان خیلی خلاصه از این روزها که غذامون شده ورمیشل و آش و غذاهای رقیق!ینی تو داغون باش خب؟هموووون زمانی که تو داغونی دونه دونه گند میزنن تو اعصابت!!!! انقدر حکایتا دارم براتون تعریف کنم فقط بزارید خوب بشم😜💪

جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان