ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

بی حوصلگیه لعنتی-_-

۰ نظر

بعضی وقتا مثل الان از بی حوصلگی داری خفه میشی....

از دلتنگی...

بعد کلی کتاب رو هم و کلی جزوه و سررسید کنارش چشمک میزنه زودتر شزوع نکنی باید منتظر توبیخ و حرف باشی...


از طرفی حس میکنم یه وزنه سنگین گذاشتن رو شونه هام که ولو شم و اهنگ گوش بدم....


از طرفی با یه اهنگ میری به چندسال پیش و تو خاطرات قل میخوری...


از طرفی باید پاشی کارارو هندل کنی و اتاقتو جم کنی چون شب مهمون دارین...همون فامیل بابام که گفته بودم قبلا دو تا پسر دارن که پسر بزرگشو بچه بودیم دهنشو سرویس کرده بودم:))) تهران سربازه و میخواد شب بیاد اینجا تا فردا...


از طرفی سردرد لعنتی مثل خوره افتاده به جونم...


از طرفی دلم میخواد پست طولانی و اتفاقات و ماجراجاتشو بنویسم...


از اونور با اهنگ جدید حمید عسگری دارم پس میوفتم...


از اون طرف دلتنگ یه صدام...


از اون طرف کلی عکس میخوام بزارم که لپ تاب هنوز درست نشده و شاید فرجی شه و عصر درست شه راستی یه کتابم خوندم بعدا بهتون میگم:)

همین 

کسی است که خنجر ندارد..."دوست" را میگویم....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

/672/

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زمینِ عروسِ قشنگ!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بی تو من اینجا نمیمونم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نشد قسمتم باشی و پیش تو به لبخند هر روزت عادت کنم....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خدایا توان بده...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شاملو میفرماید این بار....!

۱ نظر

"الگوی زیبایی برای دیگران باش"

سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.

از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.

از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.

از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.

از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.

از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.

"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند


👤 مرحوم احمد شاملو

حرفا دارد و این حرفا نمی آید رو کاغذ...رو عنوان...تو وبلاگ....!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پاییز را در تابستون نفس میکشم...خدا میدانست انقدر مشتاق بارانیم؟!

۳ نظر

بوی خاک می آید...

صدای ریز باران می آید...

بوی باران و خاک باهم...

صدای جیغ جیغ بچه ها در پارک کوچک روبروی پنجره اتاقم از انرژی و لبخند سرشارم میکند....

...دلم میخواهد از زیر پتو بلند شوم بارونی مشکی ام را بپوشم کتونی هایم را بدست بگیرم و شالم را آزاد رو سرم بندازم بدون اینکه ظاهرم را در آینه قدی  نگاه کنم بروم و روی پیاده رو بدوم...

 تو تاریکی بدوم 

خیس بشوم و صدای شرشر ماشین ها هم مرا از این همه ارامش و حس و حالِ خوب بیرون نکشد...بوی خاااک می آید...دیوونه میشوم...از بوی آن ادکلن لنتی اش هم که قبلا اسمش را در پست هایم میگفتم و الان یادم نیست هم خوشبوتر است....دلم همه این هارا میخواد اما همچنان با صدای شرشره بارون سعی میکنم بخوابم و خودم را در جایِ همیشگی ام در بام تهرانم جان تصور میکنم فکر میکنم؛

 الان کی آنجا، جایه من نشسته است...ته ته تهِ بام...نزدیک تلکابینها... روی لبه ی پرتگاه مانند...کی به چراغ ها خیره شده و از جهان دور شده است... کی به آسمان و اشک هایش نزدیک است و کی بوی خاک و کاج های بارون خورده را به جان میخرد .... کی پاهایش را بالا پایین میکند و کی مامانش با دلهره میگوید دختر جان پاشو بیا اینور ...کی آنجاست الان جایِ من و کی برای این آرامش میمیرد!

کوچکترین کارایی که "ممکنه" بزرگترین انرژیارو بهم برگردونه👈خواب و خواب و خواب😃

۵ نظر

امروز تموم شد...عربیم گذشت...سخت بود ولـی گذشت...حالا حدودا پنج روز تعطیلم و میخوام انقدر این چن روز شب تااا صب،صب تا شب بخوابم که بمیرمممم😁


نمیتونم بگم چقد حرررص خوردم از دیشب، بابت برگه ای که لای دفترچه خاطراتم بوده و افتاده و یه ادمی که نقش سمیه تو زندگی منو داره ورش داشته و خوندش و دقیقا تو همون کاغذ ازش یه عالللمه بد گفتم و یه حرفایی که باید مسکوت بین خودم و خودم میموند و خونده،چحوری بزنمش از جا بلند نشه و طبیعیم جلوه کنه اینووووو اخههههه؟!؟؟!؟!😤



خیلی چیزا دیگه مثل قبل واسم مهم نیست شاید هم هست و خودم به روی خودم نمیارم نمیدونم حس بدیه نمیتونمم بفهمم حتی دقیقا تو چه حالیم،دیشب طی حرکت غافلگیر کننده مامانم گف دوس نداره زیاد با غزل معاشرت کنم:/بنی اون لحظه گچه دیوار رنگه صورتم بود و پوکر فیس شکل و شمایلم😫واسه همینم گف شنا رو کنسل کنم برنامه ثبت نامشو اگه میخواد اون بیاد باهم بریم باشگاه نزدیک خونمون و خلاصه که قشنگ ابِ پاکی و رو دستم ریخت غزززل بی غزل:/نمیدونم چه حرکتی ازش دیده هرچی باشه فعلا دو تا ضربه کاری بهم وارد شده که تو یه خلا دارم دست و پامیزنم و نمیدومم چیکارکنم واسه همین دوس دارم چندین رووووز بخوابم تا این خستگیه لعنتیه روحیم تموم شه کاش بشه کاش کاش کاش...




گفتم از زیست متنفرم؟خب حرفمو پـس میگیرم:)) ضمن اینکه عاشقه زیستم معلمشو در حده مرگ دوس دارم و حاضرم بمیررررم واسش😍امروز تو راهرو سلام کردم بهش و انقدررررر با صمیمیت جوابمو داد و استرس نمره امتحان و از چشام خوند و گف خوب شدییییی چرا انقد نگرانی؟میخواستم بپرم ماچش کنم خدا این بشر دومی ندارهـهههه مهربون ترین معلمی که داشتم،شاید اگه نبود میبردیم از زیسته سنگینِ امسال و کلا میرفتم یه رشته دیگه ...کاش خوبیاشو یادم نره هیچوفت اینم صرفا گفتم بنویسم ابنجا بمونه که بعده ها چندین سال بعد اومدم و خوندمش این پستم یادم بمونه امروز تو بدترین حالت و خیلی نابودطور تنها چیری که انرژی داد بهم خودش بود معلم زیسته جااااان ترین:)




تو راه داشتیم میومدیم سلانه سلانه و فک میکردیم چراااا امتحـانایه این نهم و هشتمیا تموم نمیشه😳وارد کوچه شدیم دوتا پسره ژیگول پیگول کرده که الحقم جذاب بودن جای برادری الـــبته:) ولی خب ما رد شدیم سریع رفتیم،من بروی خودم نیووردم ولی دوسم گف سحررررر باورت مبشه اینا شـــیشمی بودن😁😁😂😂😂خندم گرفتتتت محکممم زدم زیر خنده برگشتم دیدم معلقن همینجوری دارن سره کوچه وول میخورن و میزنن تو سر و کله هم،به قد و قوارشون نمیخورد عصن ششمی باشن ولی خب موجباته شادیـمنو و مسخره بازی دوستمو فراهم کرده بودن که یه لحظهههه همه چیییی یادم رفته بودم حتی تشنگی😅اینم درعوض اون دوتا ضربه کاری کمی تا مقداری انرژی برگشت به وجودمون:)

ما تو ماهررمضون ازینکه ساعت خوابمون بهم میخوره و درست نمیشه در عذااااابی دردناکیم،شماچطور؟:)



لحظاتتون اروووم و باب میلتون باشه همیشه ایشالله:)👋

دلتنگـی!+آدرس اینستاگرام+پی نوشتان:)

۲ نظر
‎پنجره را باز مى کنم
‎دلتنگى سر مى خورد داخل اتاق
‎صورتم را آب مى زنم
‎دلتنگى مى چسبد گوشه راست اینه
‎لباس مى پوشم
‎دلتنگى مى خزد زیر پیراهنم
‎مى نشیند روى سینه ى چپم
‎سردش مى شود
‎مى لرزد
‎مى لرزد
‎مى لرزد...

‎#نیکی

پ.ن۱:خداااایاااا جان مررررسی واسه امرووووز مرسی مرسی مرسی❤
بزوووودیِ زووووود اردونامه خواهیم داشت:)

پ.ن۲:چندتا از دوستان خصوصی پیام دادن که ادرس اینستاگرامم رو بدم خدمتشون چون نمیتونم تک تک برم وبلاگاشون اینجا میذارم:
Sahariii._.saharian

پ.ن۳:میشه دعا کنید مریضیا دست از سره کچچچلللللِ من وردارن؟؟؟😅سردرد تموم میشهههه دندون درد شروع میشههههه دندون درد تموم میشه ابریزش بینی شروع میشهههه اون تموم میشهههه سرفهههه و عطسه هایی که اصلا نمیااااد بیرون شروع میشنننن،به این نتیجه رسیدم بیماری از بین نمیره بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه:|

نفـــــــــس نفــــــــــــس زندگے شدے برام میخوام تا آخرش ازت نفس بخوام!!!

۵ نظر

خسته بشی....بعدش بغضت بگیره ازونایی که فقط برق چشااات پیداس همچنان نه اشکی میاد روی گونه هات نه بغض گلوتو ول میکنه چه حس بدییییی...دلت بگیره وایسی پشت پنجره به هوای گرفته ی  سرخِ برفی نگاه کنی و همچنان ندونی چرا و از کدومشون باید به خودت گله کنی و کماکان خودتو قانع کنی که همه خوبن و خودت بدی...

یهو به خودت بیای ببینی پشت پنجره ...کتاب جغرافی به دست...حس میکنی زانوت داره خم میشه حتما خیییلی وقته وایستادی...اشکا از کجا اومدن!!!بالاخره شکستید طلسمو؟؟؟؟؟بعدش بری جلوی آینه و تو دوتا سیلی به خودت بزنی...نتارو بزاری جلوت بنویسی و تمرین کنی پاشی دلبرتو برداری و با چشمای بسته ویلون بزنی احساساتت و روی سیماش پخــــش کنی و غم انگیییزه غم انگیییز....سرانگشتات رو سیم برقصه... غرررق شی تو نوای نُتا و نوای آشفتگی های ته ته  ته دلت...ساعت یازده شده از ساعت هفت فقط یه خط جغرافی...یه خسته نباشید جانانه میگم به خودم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.


پ.ن:چرا تازگیا خییییلی میای جلوی چشمام؟؟؟تو خیااال همیشه پشت یه پرده از اشک میبینمت...چرا دارم میشم سحره احساساتیه حماقت کاره قبلا!!!!نه نـــه نــــــه نباید اینطوری میشد!!!!!!خدا....؟!!!!


پ.ن۲:اشفته شدم،هم خودم،هم پستام... ببخشید!!! این احساسات فقط میتونه اینجا فوران کنه...!!!

خوبیه بارون اینه اشکات و هیشکی نمیبینه💧

۵ نظر

نمیدونی تو بارون گریه کردم شیرینه

خوبیه بارون اینه اشکات و هیشکی نمیبینه

برگرد دارم میمیرم از درد

شدم یه عاشق ولگرد نمیری از تو خاطررررررررررم

دستِ این دوری دلمو شکسته

منتظر تو یکی نشسته

با این پاهای خسته کجا برم!

کاش میدونستم عشقم...نمیمونی پای حرفت

تو رو به یادم میاره شیشه ی یادگاری عطرت

بی تو  قلبم همیشه میگیره نفسم واسه نفس تو میرررره

 واسه برگشتنت نگو دیره

طفلی قلبم بی تو داره میــــــمیــــــ💔ـــــــره

بغض نکن:):

باران

میراث خانوادگی ما بود.

کوچک که بودم…

از سقف خانه ی ما میچکید

بزرگ که شدم،

از  چشمانم...

👤 حسین پناهی

پ.ن:

داشتم نوشته های پارسال وبلاگمو میخوندم...

اعتراف میکنم چقد دلم برای قبلنای وبلاگم تنگ شده...برای سحره شنگول که بعد از صبحانه میومد پست میذاشت و روزشو شروع میکرد...

برای قلم شنگولم...سحره شیطون درونم...اصلا این روزا چش شده؟نمیدونم...

چقد دلم تنگ شده برای خودم

برای خیلی چیزا

خیلی چیزا که فقط "الان نباشه"

مثلا تابستون پارسال باشه!

یکی از روزهای تابستون پارسال باشه...

نمیشه ...

کاش میشد بشه...

الان بشه یکی از اون روزایی که حسرتشو داری برگرده حتی یه لحظه...

ولش کن

بغض نکن

شاید مثل اینایی که میگن"میگذره"گذشت!

تو تمام خستگی و عذاب منی عاشق جان!بفهم!

۶ نظر

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی


میشه حدس بزنید کییییی اینو واسه من فرستاده؟وقتی داغان و داغان از کلاس اومدم؟اعتراف میکنم دلم غنج نرفت😒

آره...خســـته ی پژمرده ی مغمومِ تنها منم من...

چشمامو میبندم و از ته ته ته ته دلم آرزو میکنم هیچوقت امروز و دیروز تکرار نشن

دلم میلرزه چونم هم..

یه عالمه فالس منفی و بغض بود این دو روز خیلی بد بود

 حس میکنم همه انرژی تحلیل رفته صدام هم....

سره کلاس هر پنج دقیقه که هــــی کش میاد نفس عمیق میکشم پامو از رو اون پا میندازم رو اون یکی پا و کلافه مقنعمو درست میکنم...اصلا نمیفهمم کی چشای لعنتی یهو پر اشک شدن که سبا با نیش باز خشک شده به من نگاه میکنه و مبهوت سر تکون میده ینی چی شده....چیزی بش نمیگم ولی بعد از این همه سال دوستی از چشام میخونه الان فقط باید سکوت کنه....تموم شدن این دو روز لعنتی...هیچوقت تکرار نشین که من خیییلیییییی شکننده تر از این حرفام ... گلوم تحمل این بغضای سنگین و ندارن تحمل دووور شدن از دوستامو تحمل تو خودم رفتن و تحمل اینکه به مسخره بازیاشون جای قهقهه های همیشگی لبخند بزنم و برم تو خودم ندارم حتی تحمل اینکه محیا کلا ناراحت شده از کارای منو و وقتی منو میبینه خودشو کج و راست میکنه...تحمل این همه تو دو روز خیلی سخته میام خونه..یاد دو سه روز پیش میوفتم اون روز که بابا اومد دم اموزشگاه دنبالم و دسته گل مخصوص برای من خریده بود...صورتی... و پره گلای ریز صورتی و دوتا لیلیوم صورتیه خوشگل و دل غنج ببره سحرکش..

چشمای خسته ام خیره میمونه بهشون...

خشک شدن..پژمرده...مثل خودم...مثل من...

دلتنگــــی یــــنی تـــو👈❤مادر❤👉

۱ نظر

 دیدن اون صحنه ها.. تلوزیون... صداها و فیلما و ویسای تو کانالا و گروه های تلگرام...چشای اشکی تار که نمیذارن چیزی و واضح ببینم هی تو بیان چرخیدن از ظهر شده کارم... دست و دلم نمیره به درس خوندن به سرحال بودن...


امروزم شیفت مامان عصر و شب بود قرار بود خالم بیاد تنها نباشم که ایشونم جوگیر شد رفت بیمارستان اگر کاری باشه...

  تنهایی ویولن زدن و ارامش دادن به خودتم میتونه خوب باشه..خوبه که هنوز میدونم چجوری خودمو اروم کنم...



اینم بگم واسه دلواپسا:تنها نیستم چن ساعت دسگه خالم از بیمارستان میاد دنبالم با هم میریم خونه مامانبزرگم اصلا نگران نباشید😂❤

از سری نصحیت های "توصیه های سحر را جدی بگیرید":

هیـــــــچ وقت پزشک نشید اگر شدید بچه مچه نیارید اگر اوردید دیگه سرکار نرید ...گاهی وقتا میشینم فک میکنم اگر من بخوام پزشکی بخونم باید کلا دور بچه رو خط بکشم تا چندین سال آینده بچه گناااهی نداره تنها باشه و شوت شه خونه مامانبزرگ و خاله و عمش و دلش برای مامانش پر بکشه.. 

یادمه بچه بودم مامانم منو میذاشت پیش مامانبزرگم کلی پشت سرش گریه میکردم که اخرشم ختم میشد به خریدن لپ لپه بزرگ و خر کردن منو و مامانم یواشکی میرفت و بیچاره مامانبزرگم جور منو از بچگی تا الان میکشه در هرصورت خیلی پزشک بودن با بچه سخته... گاه و بیگاه زنگ میزنن باید بری حتی اگر تو سفر باشی مثل پاییز پیارسال که تو ویلای شمال تو چن روز تعطیلی درحال ترکوندن بودیم و زنگ زدن گفتن مامان باید بره بیمارستان و جم کردیم و برگشتیم تهران!

چقد دلم پر بود😅

از کجا گفتم به کجا رسیدیم خب لوب مطلب اینکه اگر مادر شدید شاغل نباشید این حس و منو فنچکم قشنگ تجربه کردیم و میکنیم 👈...دلتنگی...👉

آنکه میخندد غمش بی انتهاست:)

۳ نظر

اینکه از شانس بده من اون شب اونم اونجا بود بماند غرغرایی که سره سحر درونم کردم و سحره درونم منو به ارامش و اینکه سرمو بندازم پایین و بهش نگاه نکنم وادار کرد طوری که انگار وجود نداره ام بماند...

 اینکه بغض کرده بودم و از شدت بی حالی سفید سفید شده بودم و همه گذاشتن پای خستگیم...اینکه هی میرفتم تو اشپزخونه که کار کنم و مشغول باشم هم... نگاه های موشکافانه و جو سنگین و سکوت موقع سلام کردنمم بماند...


خستگی بعد از کلاس...ناراحتی و حرص همش بماند....در جواب مامانم که بعد در گوشم گفت:" چرا انقد داغونی؟؟؟چته باز؟؟؟پارسا چیزی بت گفته؟"

 و من  فقط سرم اینور اونور میشد...

نماند....نماند...میگم همشونو که "نماند" و بیشتر عذابم ندن....

 رفتم تو تراس...در جواب به دلم که سحره درونم توش فریاد میزد"چته" و من جوابی براش نداشتم.... در جواب خالم که اومد پیشم و گفت:" مشکوک میزنی سحری!!!"در جواب همشووون تحملم تموم شد...صدای لرزوووونم و جیغمو تو دلم میشنیدم.. انقد که تکیه دادم به دیوار داخل تراس و زدم زیر گریه مثل اینایی که تنگی نفس دارن هوا رو بلعیدم و بعدش که یکم آرومتر شدم رفتم تو حال و هی سعی میکردم بیشتر کارای دیگه ای کنم تا اینکه میوه یا چایی ببرم تو حال.... فراری بودم از پذیرایی...آخرشم مامانبزرگم گفت سحر جان میوه ها رو تعارف کن با چه خودخوری و عذابی و اینکه اصلا به هیچکس اهمیت ندم و نگاه شخص مزاحم ازارم نده فقط زمین و نگاه کنم و کارمو بکنم پیش دستی هارو گذاشتم و ظرف میوه که خیلی سنگین بود و سنگینی میوه هام بدترش کرده بود و گرفتم بغلم و شروع کردم به گردوندن رسیدم بهش ضربان قلبم نامنظم شده بود... یکم خم شدم میوه برداره که شالم از رو شونم افتاد منتظر بودم میوه برداره که در کمال تعجم شالمو انداخت رو شونم و طره ای از موهامو که افتاده بود بیرون از شالم گذاشت پشت گوشم و کلا ظرف میوه رو کلا ازم گرفت

 اون لحظه با اینکه هیچکس حواسش نبود میتونم بگم تا حد منفجر شدن حرص خوردم و خجالت کشیدم...

 بدون اینکه حتی نگاش کنم رفتم و دراخرم یه خدافظی کلی و میتونم بگم کل چن ساعت دیشب برام عذاب بود تا شادی .... خنده های ظاهری فقط برای این بود که کسی هیچ چیییز نفهمه از درون طوفانی و پر از بغضم و همه ی این اتفاقا دست به دست هم دادن تا بهونه ی گریه های آخر شب دیشبم باشن!!!!

.

.

.

.

.

پ.ن:

اگرچه دیشب اصلا خوش نگذشت بهم ولی درعوض امروز خیلی روز خوبی بود تو مدرسه خیلی!!!!دوستام نبودن چیکار میکردم!حتما افسرده میشدم حتمااااااا!


یه پست دیگه میذارم از دیشب:)


امیدوارم روز شمام خوش باشه و ادامه داشته باشه هروز هروز هروووز:)

تو از یادم نمیروی تویه لعنتی!

۷ نظر

در میان کل کشیدن خانوم های فامیل، عشوه های عروس و نگاه های مردان فامیل بین یک دیگر یک نگاه روی من کم بود!!!

 یک نگاه خاص...!

یک نگاه ناب...!

 نگاه" تو" رویه منی که با مظلومانه ترین حالت ممکن در گوشه ای ترین و خلوت ترین جای باغ ایستاده بودم و با ناخن ها و انگشت هایم ور میرفتم و دستمال کاغذی ام را ریز ریز میکردم یک نگاه تو کم بود

 من سر به زیر افکنده در یاد تو، هیچ چیز تا پایان عروسی نفهمیدم اما نگاه های مامان را میفهمیدم که داد میزدند چرا وایستادی اون گوشه یا نگاه یک پسر کت شلوار آبی رنگ که پارسا (پارسای کوفتی عجیب نیس دست به دست داده بودند من را نابود کنند پودر کنند دق مرگ کنند وسط عروسی و بروند) نامی بود را میدیدم زیر چشمی شاهد تمام اتفاقات بودم  و صداها و نجواهایی که" بیا داخل سرده سرمامیخوری"  "بیا بشین چرا ایستادی"  "سرت چرا پایینه خب" "چته تو سحر" پاسخ همه شان بغض خفه ام بود و ای لعنت،هزاران لعنت بر یاد تو که کام مرا در شیرین ترین شب دی ماهم تلخ کرد همیشه همین است بساط یاد تو در وسط شادی ها و خنده های من گند زدن به بهترین لحظات من

پ.ن:

اگر خوش اخلاق شدم شرح اتغاقات امشب و فردا تو یه پست مینویسم و الان که دارم این پست و مینویسم شرمنده ی روی تک تکتونم که نتونستم کامنتاتونو جواب بدم چون میخواستم قشنگ و با فکر باز و آسوده جواب بدم بهشون به بزرگواری خودتون ببخشید!اگر این پست و نمینوشتم تا صبح از بغض خفه میشدم و میمردم و مرسی از این که همراهید خیلی مرسی❤

به دور از همه ی ادم های دنیای واقعی
برای مقداری آرامش...
......
یک دخترِ کنکوری:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان