ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

بخدا که حس کردم روح از تنم جدا شد...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پروژه با موفقیت انجام شد تماس فِرت:))

۳ نظر

باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش

سازِ او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی‌ست

ورجز،اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زرتار پودش باد

گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذران نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی‌روید؛

باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز

اخوان ثالثِ جان:)

سری نیمچه پست طوری های شبانه:))

۱ نظر

نیمچه پارت وان:دیروز بعد کلاس سارا زنگید گفت سحرر فردا(ینی  امروز)میای خونمون درس بخونیم و چون یه چهار بار پیچونده بودم دیدم زشته و گفتم باشه ساعت مشخص کردیم ساعت هشت و نیم (ینی سگ و بزنیییی هشت صب پا نمیشه که ما پاشدیم هههه)رفتیم با مامانم... بعد مامانم منو گذاشت رفت بعد درس خوندیم و مخشای ریاضیمو دادم سارا نوشت نصفه شو و کلیییییی خوش گذشت و یه عالمه موازنه حل کردیم که فقط یکیشو بلد بودیم:)))))بعد ده و نیم اومدم خونه مامانبزرگمم رفته بود خرید فرمونشو کج کرد به سمت خونه ما ناهار جیگر گذاشتن برا منه بد غذای جیگر ندوستم کباب تابه ای ...دیگه من غش کردم از خواب و بیدار شدم ساعت سه بود با مامانبزرگم ناهار خوردیم و یکم حرف زدیم و کلی شاد شدم کلا خاصیت مامانبزرگم اینه میاد با خودش شادی میکشونه تو خونه عشقه منه لامصب:)))بعدم من کم کم حاضر شدم رفتم کلاس ساعت هشت غش رسیدم خونه و تا 11خوابیدم پاشدم شام خوردم بعدم ولو شدم تا ویندوزم بالا بیاد:))))))))و بیام وبلاگ بنویسم یکم...


نیمچه پارت تو:اقااااااا...فردا عجبببببببببب روز هیجان انگیییییییییییزیه......وای ینی دیشب انقد به دوشنبه ینی فردا فک کردم خوابم نمیبرد....به خییییییر بگذره صلواااااات:))))


نیمچه پارت تری:قضیه این اهنگه خیلی جالبه...چن وقت پیش دیدم تو اینستا یه دختره باهاش میرقصه بعدم که فهمیدم اصن یه چالشه و اولش درباره دریاچه ارومیه صحبت میکنه بعد باهاش میرقصن و فیلمشو به اشتراک میزارن اسمشم چالش سنی دیلر هست:))))))خیلی باحاااااااله اهنگشو گوش بدین شاد شین:)))))من خودم تهرانیم تهران به دنیا اومدم ولی از طرف پدری و کلا اصلتا اذربایجان غربی و ارومیه می باشد خواستم بگم خیلی افتخار میکنم:))))


همین دیگه شبتوووووون بخیر:)


انگار دوباره خواب نمیخرد مرا...

۳ نظر

_زندگی، قبل از هر چیز زندگی‌ست...
گُل می‌خواهد، موسیقی می‌خواهد، زیبایی می‌خواهد. زندگی، حتی اگر یکسره جنگیدن هم باشد، خستگی در کردن می‌خواهد، عطر شمعدانی‌ها را بوییدن می‌خواهد...
خشونت هست، قبول؛ اما خشونت، أصل که نیست، زایده است، انگل است، مرض است. ما باید به اصلمان برگردیم...
زخم را -که مظهر خشونت است- با زخم نمی‌بندند. با نوار نرم و پنبه پاک می‌بندند، با محبت، با عشق...
#نادر_ابراهیمی
#آتش_بدون_دود

پ.ن:

من دیدیم چهار پنج نفر تو وبلاگم دارن میچرخن گفتم نصف شبی این اهنگه مییچسبه... با هم گوش بدیم:) 

قول میدم اخرین پست امروز/شب باشه:))))))

الو یک دو سه...یک عدد سحر له ولورده صحبت میکند:))))

۱ نظر

استاد ریاضیمون همیشه نه اسممو و یادشه نه فامیلیمو میخواد ازم سوال بپرسه بم میگه دکتر...خیلی کیف میده به هیشکی نمیگه:))))عای عم خر ذوق...میگه سرکلاسش من از اون دسته شاگردای مظلوم و حرف گوش کنم:////

غزل:بلند میزنه زیر خنده

فاطمه:مظلوم تر از خودشه خودشه هارهارهار

من:///

از استاد شیمی و فیزیک و مشاور شانس اوردنم خودش نعمتیه!نه؟

انقد درس خوندم چشام داره بسته میشه تا هشت و نیم کلاس بودم و بعدشم تا الان درس خوندم حس میکنم تریلی از روم رد شده با اینکه کار مهمیم نکردم:/

فردا شیمی داریم بهترین بهترین بهترینننننن استاد و زودگذرررررترین کلاس دنیا...گفته بودم به سرم زده برم شیمی بخونم؟شیمی تجزیه؟بعد مامانم زده تو سرم که جو گیر نشو؟:))))))فک کنم گفته بودم...انقد که تو ذهنم دسته بندی میکنم اومدم تو وبلاگ چی بگم و چیارو تعریف کنم که واقعا نمیدونم گفتم یا نه اخرم میام وبلاگ نویسی کنم همشششششش پراااکنده مینویسم ببخشید دیگه://///

اسم وبلاگ و عوض کنیم؟؟؟؟؟؟میگماااااا انقددددد اسم وبلاگ و عوض کردم هرکیم گمم کرده میاد تو وبلاگم فقط از قالب وبلاگ میتونه تشخیص بده من همون کلبه شیشه ایه قدیمم:)))))اونروز داشتم فکر میکردم واقعا واس چی اون اولا اسم اینجارو گذاشته بودم کلبه ی شیشه ایه من؟؟؟؟؟یا الان فازم چیه میخوام عوض کنم؟((وی از خود درگیری مزمن رنج میبرد))


و مورد مهمممممممم:میشه لطفا هرچی سی کمک اموزشی کتاب استاد نمیدونم هرررررررچی فک میکنید برا یه کنکوری خوبه بگین اینجا زیر این پست؟؟؟؟مرسی:))))

غول های این یه سال:)

۶ نظر

غول مرحله اول:تابستان و درس و ازمون و فیلان:))

غول مرحله دوم:مهر ماه ๏̯̃๏

غول مرحله سوم:امتحانات ترم اول(╥﹏╥)

غول مرحله چهارم:عید نوروز:(

غول مرحله پنجم:امتحان نهایی:"<

غول مرحله هفتم:کنکور◄.►

غول مرحله هشتم:نتایج و انتخاب رشتهό,ὸ

غول مرحله نهم:ماندن پشت کنکور و نتیجه ی بهتر تر یا نماندن=\

غول مرحله دهم:ورود به دانشگاه://///

و تمام....


پ.ن1:تموم شوووو زودتر یک ساله لعنتیییییییییی!!!!!!!!

پ.ن2:دلم مسافرت میخواد عجیب...فعلا دارم غول مرحله اول و هشتبلکو میکنم..دعا دعا دعااااا:)

پ.ن3:کلاس جبرانی امروز فیزیک سه و نیم تا هفت...ازمونک و جلسه فردا...تموم کردن برنامه و تحلیل ازمون،میشه بچه غوله مرحله ی اول:))))

پ.ن4:شمام مثل من ازین غولا دارین؟؟؟چنتا؟کدومش براتون خوفناک تره؟به نظرتون غول کدوم مرحله از همش سخت تره؟

لطفا بگین:)♥[تا مدتی ثابت]

سلام حالتون خوبه؟:)

نمی دونم در جریانید یا نه ولی از وقتی که یادمه تونستم کلمات و کنار هم بچینم و جمله بسازم و انشاهای بی خودی بنویسم تا همین امسال که کلی متن و داستان و مقاله و...نوشتم (و کلی ام تعریف از خود نباشه) رتبه اینا اوردم تو منطقه ی خودمون...حالا خودم نمی دونم صدام خوب هست یا نه ولی سرکلاس با نوشته های غمگینم اشک بچه ها و حتی معلممونم دراوردم هههه خلاصه که بخاطر همین یه دوست عزیزدلی بهم پیشنهاد داده یک بار امتحانی یه قصه ی کوتاه بخونم یا یه قصه ی دوقسمتی و بزارم اینجا شمام گوش بدین ...ولی نمی دونم استقبال می شه یا نه و این برای منه ارمانگرایه ایده الیست خیلی مهمه و از طرفی استرس اور و ازون طرف تر یکم وقت گیره ولی خب انقد این کار دلیه برام و از انجامش لذت میبرم که قصه هایی که خودم میخونم و به جای اهنگ شبا گوش میدم تا خوابم ببره...حالا نظر شما چیه؟بخونم؟موافق یا مخالفت تونو و با ازین لایکا یا دیس لایکا بگید اگرم کارم داشتید خصوصی بگید جواب می دم حتما... همین شب خوبی داشته باشین عزیزای دل قشنگ♡

۱۷ ۱

غش فقط...

۳ نظر
دلم تنگه واسه چشمای تو...دلم واسه تو و حرفای تو
یه دیوونه ساختی که هرشب همش دلش تنگه واسه کارای تو

پ.ن:اهنگ پیشوازش بود و من از دل غنج رفتگی زیاد داشتم از حال میرفتم..همینکه تصور کنم ممکنه واسه من بوده باشه حتی یه درصد خیلیم بد نیست...





بالاخره بعد از مدت ها بازگشت غرورافرین سحرسحریااااان:)))))

۵ نظر

سلام...

1-چندین و چن روزه میخوام بیام بنویسم که یا اخرای پست بوده و دستم خورده پاک شده یا ذخیره نشده چند وقتیم بود که بیان ناسازگاری میکرد و در پنلمو و به روم بسته بود و اصرار اصرار که برو بشین درستو بخون امتحانتو بده بعد بیا..خلاصه که دلم اینجا بود و همش میخواستم یه عالمه چیز میز بگم که هشتاد درصدش و حقیقتا یادم نیست...


2-بعضی دوستای بیانی جم کردن و کلا رفتن...بعضیا که وسط راه از خوندن من پشیمون شدن بعصیا ناچار شدن برن بعصیا....خلاصه که دلتنگ همتونم و امیدوارم هرجا هستید سلامت و موفق باشین و دوستایی که الانم میخونین و تاخیرمو حس کردین و برام نظر گزاشتین خیلی خیلی با معرفتین مرسی که هستین❤️شما خودتون یه پا یه بهونه بزرگ و کوچیک خوشبختییییییییییی اییییید عصن♡



3-این چن روز تعطیلات ما نه مسافرت رفتیم و من نه اون ارامشی و داشتم که بتنم بشینم کتاب بخونم و نه ارامشی که بشینم سریالای موردعلاقه ی دانلود کردمو ببینم عوضش همش استراحت کردم و لم دادم خیلیم چسبید


4-یه سری درگیری و کش مکش داریم و به مشکل و معضل برخوردیم فقط توکل کردیم خودشم کمی تا مقداری دستمونو محکم تر گرفت و بیش تر دل بهددامون داد و دلمونو اروم کرد حالا بعد چندین و چندسال عوض کردن خونه شده عصه رو دوش من...جم کردن کتابا و خدافطی از ویوی پشت پنجره اتاقم تک درخت بلند که تا نردیک پنجره ی اتاقم میرسه باغچه ی سبز و رزای سفید و صورتی حیاط درخت انجیر و پرتقال خاطراتمو...دیوارای ابی و کل شیطنتای بجگیمو نوجوونیمو باید بزارم همینجا و خاطراتشو برارم ته دلم با غصه بچینمشون تو یه گنجه و درشو ببندم و با احترام بزار گوشه ای ترین جایه قلبم تا همیشه داشته باشمون و از یاداوریشون لبخند بزنم و برم...برم و یه دنیای دیگه یه خاطرات دیگه یه خرابکاریا و شیطنتای دیگه و به عالمه خنده و حال خوبو تو یه اتاق دیگه با یه حاله دیگه و یه حس دیگه بسازم...دنیا تو این مدت بمن نشون داد هرچی تو بخوای نمیشه همیشه باید بسازی و سازش کنی و اگه میخای دووم بیاری و حال دلت خوب باشه باید خودتو با همه شرایطی وفق بدی و در هر صورت تو هر شرایط بد و اسفناک باری قوی ترین سحر باشی که اگر نه کلات پس معرکس...فعلا دور دور دنیاس که به پا سخت گیری کنه و مام با حال خوب واینکه میدونیم یکی به بزرگی اسمون پیشمونه و هوامونو داره بهش دهن کجی میکنیم اهنگ شاد گوش میدیم و میخندیم مامان برگشتنی از سرکار با خستگی تون سنگک داغ میگیره زندگی هنوز در جریانه❤️




5-مدرسه تو روزای بی حوصلگی من خیلی چیزه خوبیه...من ادمی نیستم بزارم مشکلات لبخند از لبم پاک کنه...انفد شیطنت و حیغ حیغ و خوشالی میکنیم والکی با بچه ها میخندیم و میخندیم و مسخره باززی درمیاریم که هیچکس این وسط یه درصدم احتمال نمیده این دختره شاد و شیطون دیشب با ابرایی که میباریدن گریه کرده و چقد داعونه...ولی خداروشکر خیلی وقته خودشو با شرایط وفق داده به افتخاررررررم=))))



6-چن روز پیش داشتم فک میکردم من چفد دلم میخواست مجری بشم😂😁به شدت درگیرشم کمااینکه کلیم در این زمینه استعداد دارم^_^خلاصه که مجری شدن زفته تو مخمممم و بیرونم نمیاد و یه سری هدف و ارزوهااااای مادی دیگه و اینجوری ام رفته تو لیست ارزوها...



7-دارم ساندوبج ژامبون و از یکی از نویسنده های محبوبمممم( چارلز بوکوفسکی) میخونم و حسابی کیفورم....وقتی کتابی رو میخونم و میرم اون و ادامه بدم و بخونمش ینی حالم خوبه ...یعنی امواج دریای درونم ارومه و اسمون دلم صافه...میخونمش و نظرمو میگم و چنتا بخششو براتون میخونم امیدوارم شمام خوشتون بیاد و برید بگیرید بخوندیش و لذت ببرید...خونه ی جدید ک رفتیم سعی میکنم بیستر وبلاگم و بروز کنم و اکتیوتر باشم..


8-یه وقتایی یه حس و حالی و تجربه میکنی که این حس حال و نمیتونی تو هیج کلمه ای توصیف کنی...حسی که اسمشم نمیدونی حسی که فقط باید تجربش کنی و اونموقع خودت با برداشتت از اون حس روش اسم براری...جنون و عشق توهم و عادت یا دوس داشتن و دلبستگی و شیفتگی یا وابستگی و ترحم یا...فک کنم یکم بگذره بتونم رو این حسم اسم بزارم فعلا اسمشو میزارم "بلاتکلیفی" تا بعد...!



9-اخرین امتحان که تاریخ باشه رم دادیم و تابستون و شروع میکنیم و فقط دو هفته و یه روز فرصت استراحت داریم برای یه استارت خوشگل و قوی واسه کنکور...دلم میخواد کل این دو هفته و یه روزو بخوابم و انرژی دخیره کنممممم واسه یه سال و کل کمبود خوابای اخیرم جبران شه...(شما دارید رسماااااا نوشته های یه کنکوری و میخونید کففففففف سوووووووت جییییییییییییغ:))))



10-قطعا خوشبوترین عطرهای دنیا عطر قرمه سبزی با برنج زعفرونی مامان تو خونس و ادکلن پدر که پیس پیس میرنه ب کت شلوارش و میخواد بره سرکار...اگه عطر غذای مامانتون تو خونتون میپچه یا باباتون با عجله ادکلن میزنه که بره سرکار شما مثل من خیلی زیاد خوشبختید ک همچین نعمتیو دارید گفتم خاطرنشان کنم قدرشونو خیلی بیشتر بدونیم شما رو نمیدونم ولی قطعا من بدون اونا هیچ هیچم♥



11-من به معجزه ایمان دارم...برای من معجزه "فقط" زنده کردن مرده ها و عصای حضرت موسی ع و حتی قران پیامبر نیست....برای من این معجزه ها تو یه جایگاه خیلی بالاعه و خیلی ارزشمنده و معنوی....ولی یه سری معجزه ی کوچیکم تو زندگیم دیدم متقابلا حالم رو خیلی خوب کرده....مثلا خیلی بی حال و نا امید ولو بودم و مقنعمم درنیاورده بودم حتی ک اقای پستچی  یهو یه بسته و  نانه اورد برام...یه کتابچه پر از جمله های حال خوب کن...از طرف بهترین...این ینی خدا حواسش بم هست ینی تنهایی وجود نداره...از ته ته ته دلم به برکت ماهی که گذشت از خدا میخوام زندگیتون پر از معجزه باشه حالتون خوب باشه و ساز دلتون کوک باشه و رو و روزگارتون خوش...

لطفا یادتون نره منو دعا کنید دعا دعاااا خیلی لازم دارمممممم..دعاتون بدرقه ی راهم باشه....راهی واسه ادامه دادن تو قعر سختی.... برای  سحر قوی ای بودن...عیدتون کلی مبارک...فدای تک تکتون...یاعلی♥

سرماخوردگی اونم درست وسط اردیبهشت....عجیباااااا قریبا...

۱۲ نظر
دلم میخواست بیام و از این چن وقته بنویسم حس میکنم یه جدایی زایدالوصفی بین من و قلمم افتاده که باعث میشه همون سحر قدیمی نباشم که با نوشتن و تراوشات ذهنیش حالش خوب بشه...وقتایی که کمتر وبلاگ مینویسم ینی خیلی اوضاع خوب نیست...الانم که با وجور سرماخوردی وسط اردیبهشت و بهار با حساسیت و سینوزیت و رخوتی که بهار میندازه به جونم که دیگه هیچی....خلاصه بگم...جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب...ینی خالم گفت میای بریم منم که کلا منتظر:))))انتشارات محبوبم و کتابایی که ازشون میخواستم و تو یه لیست نوشتم و اولویت بندی کردم و رفتیم نمایشگاه کتاب و ناهار از همون بوفه های مصلی که عرض کنم فست فودش افتضاح تر از بده، الویه خوردیم اونم خیلی خوب نبود ولی از هیچی بهتر بود....نشر چشمه و نگاه و مرکز و نیماژ و بقیه انتشارات محبوب و معروف و رفتیم و بقیه رو سرسری رد شدیم ازشون و کتابایی که میخواستیم و خریدیم که یه توضیح کلی واسه کتاب و نمایشگاه و اینا تو یه پست جدا میگم+کتابایی که خوندم و قول داده بودم معرفی کنم واسه اون قشری که اهل کتاب خوندن هستن...چون من خودم دلم میخواد کتابایی رو بخونم و روشون وقت بزارم که منو تمااااااااااما محو خودش کنه و یه کاری کنه یادم نره حتی یه کلمه از اون کتاب و برای همین کتابایی و که اطرافیانم که سلیقه هاشون تقریبا نزدیک سلیقه ی خودمه رو هم به لیست کتابا اضافه میکنم و کمتر پیش اومده پشیمون بشم...
داشتم فکر میکردم دو سه هفته مونده تا تموم شدن امسال و روزا مسابقه ی دو گذاشتن و دارن تند تند میگذرن و تابستون میاد و من میشم یه بچه کنکوری که باید حسابی بخونه...بعدم روزا همینجوری مثل الان بدون اینکه یه لحظه نفس بگیرن با عجله بگذرن و منم بی توجه به روزایی که داره میگذره هنگ این باشم اخهههه چرا انقد زود داره تموم میشه؟
صب نشسته بودیم رو صندلی با فاطی اینا...گفتم وقتی به اومدن تابستون فک میکنم یه عالمه خوشال میشم ولی وقتی یادم میوفته باید بایم مدرسه کل دلخوشیم به فنا میره...
گفت هرچی باشه روزای خوبین هیچوقت تو خونه انقدی نمیخندیم که وقتی با همیم غش خنده ایم ....دیدم راست میگه.... هرچقدم سخت باشه یک سال تموم صبح زود بیدار شی و تا نزدیکای عصرم مدرسه باشی و جون بکنی و درس بخونی بارم می ارزه که ماعده صب زود خیلی جدی بگه وای سحر برگه شیمیم و جا گذاشتم و میای بریم بیاریم با هم؟خونمون نزدیک مدرسس...منم نرسیده بگم اره بدو بریم و با کیف بدوییم دم در مدرسه بگی سحر الان که دارم فک میکنم برگم تو کیفمه و بدویی و من بیوفتم دنبالت که دهنت و اسفالت کنم و ببینم یاسی و فاطی مردن از خنده رو صندلی....یا کلی ماجراهای خنده دار و دیوونه بازی ...می ارزه...

فردا امتحان عملی ازمایشگاهه و هیچی نمیدونیم...ینی نمیدونیم اصن چی هست از کجاها هست....امتحان کتبیشو که گند زدم خدا بخیر کنه....

از نظر دکترا سوپ و اش و مایعات و سبزیجات و میوه جات میتونه برای سرماخوردگی خیلی مفید باشه و حال مریض و بهتر کنه ولی از نظر دکتر سحر برای یک عدد سرماخورده ی خیلی له موارد تو عکس خیلی میتونه کارساز باشه:))))

اردی بهشت بارونی ای در‌ دل بهاری دل انگیز...مست بوی خاک باران خوووورده....

۳ نظر

از مدرسه اومده بودم خونه پرده ی پنجره رو زدم کنار و اهنگ گذاشتم و خیره شدم به اسمون ابری که کلاغا و کبوترا هی تو دلش اینور اونور میرفتن بی قرار و با عجله...یه دفعه یه رعد برق ریز زد و ازون موقع تا الان یه باااارون خوشگلی اومد و انقدر پرده تو اسمون رقصید و خیس شد و انقدر بوووی خاک باغچه از تو حیاط تا خونه اومد و انقدر بارون قشنگ میخورد به شیشه که بی هوا گفتم 

_بریم زیر بارون خیس شیم؟

*دیوونه شدی مگه سرما میخوری...

داشتم با صدای بارون و صدای بزن باران ایهام باند مست میشدم که گفت

*میخوای بریم پایین من میخوام برم سوپرمارکت!

بدو بدو مانتو پوشیدم و رفتیم

از سوپرمارکت یه عالمه لوشک الوچه ی ریز و درشت برداشتم ...حساب کرد رفتیم تو حیاطم از بوته ی پرپرپرپرپرپر گل سفید و درخت پرتقال بدون بار محبوبم یه عالمه عکس انداختم و موش آب کشیده طور اومده خونه و ولو شدم و سریال محبوبم و دیدم و لواشک و گوجه سبز خوردم و هیچییییم درس نخوندم:)))این بود روایت یه نیم روز بارونیه قشنگ خاطره انگیز با یه پدر قشنگ مهرررربوووون و پایه و یه مامان قشنگ تر که قراره راضی شه و اش رشته درست کنه انشالله...:)

خلاصه که هوا هوای عشقهههه اخ خدااا خدای عشقه اینجا:)اگه بدونید الان که دیگه بارون نمیزنه یا نم نم میاد و میره چه هواااای تمیییییزی پشت پنجره است تا من برم نگاش کنم یه عالمه؛ اگه بدونید امتحان شیمی فرا لغو شد و چقددددر به من چسبید...اگر بدونید غزل از هدیه م خوشش اومد من چقد ذوق کردم و اگر بدونید صدای قمری و کبوترا و گنجشکا چه ترکیب صدااااای گوش نواااازیه...♥♡




این پست و نوشتم و‌ رفتم و سرم گرم شد به کارام ...الان اومدم نظرارو بخونمممم که دیدم واااای پیش نوووویس بوده خلاصه که ماهی و هروقت از اب بگیری تازس:)

عطر خونه

۳ نظر

بوی چایی که داره دم میکشه

صای قل قل کتری

بوی زعفرون دم کرده

بوی ریحون و نعناهای سبزی خوردنی که داره پاک میشه

بوی بهشت


تمام لحظه های امروز به من خندیدند و من هم:)

۳ نظر

این روزا تا تکون میخورم شب شده و ساعت یک شب اینطورا و من تازه بساط بارو بندیل کتاب جزوه و لیوانای نسکافه و چای خالی و جمع میکنم...ولی دلم نمیخواد این لحظه های خوب خوب که پشت سرهم دارن اتفاق میوفتن و ثبت نکنم...هرچند شاید خیلی کوچیک باشن ولی انقدر شیرینن که دلم میخواد همش بهشون فکر کنم و لبخندم کش بیاد:


صب که داشتم از در میرفتم بیرون بهش گفتم میای دنبالم زنگ اخر بیام خونه بخوابم یکم و بعد برم کلاس فیزیک؟ برگشتنی از کلاسم باید بشینم برای امتحان ادبیات فرداش بخونم و خیلی زیاده و...

حرفمو قطع کرد گفت نه سحر اصن فک نکنم بتونم بیام فکت درد گرفت

ظهر محیا و دوتا هانیه های کلاسمون ماماناشون اومدن بردنشون و من و مهنا و فاعزه داشتیم تو حیاط حرف میزدیم دیدم مامانم تو راهروعه و دوییدم و زدیم بیرون از مدرسه به سمت خونه و حالا بماند کلیدش و مامانم جا گذاشته بود خونه مامانبزرگم و تا مامانبزرگم بیاد چقد رو پله ها نشستیم:)))




گرفتن سوغاتیای از کیش رسیده ی مامانبزرگ جان و با تعداد بالا و متنوع...از لوازم ارایش و اینه ی کوچیک و قشنگ ست لوازم ارایشی کوچولووووی رومیزی بگیر تااا تیشرت و مانتوی گل گلی که این اخری خیییییلی بهم چسبید....اینم از مزیت تنها نوه ی دختر خانواده بودن:)))




من پارسال واسه غزل سوغاتی اوردم انقد خوشال شد که از خوشالیش داشتم پرواااااز میکردم....امسال یادم رفت براش سوغاتی بگیرم عوضش شیش هفتا پیکسل با عکسایی که خودش دوس داره سفارش دادم بزنن براش که تو یه جعبه ی کوچیکه قشنگ بزارم و بهش عیدی بدم و خوشال شه:)))یه شازده کوچولوشم گذاشتم برای زهرا که شازده کوچولو رو میمیره؛ دیروز فقط درحال خوشالی بودم و اصن یااادم رفت برم کلاس غزل اینا و ببینمش امروز زنگ ناهار از بین جمعیت یکی محکم زد رو شونم و گفت هوووووو دیروز انقد صدات کردم مارو یادت رفت؟؟؟؟برگشتم دوثانیه پلک زدم و بعدش جیغ و بغل...بعدیه مشما گرفتم طرفم گفت بیا سوغاتیت...قیافم عین خرررری بود که بهس نه یکی نه دوتا نه سه تا چارتاااااا کهههه صدتاااا تی تاب داده باشن....انقدر خرذوق شدم...واسم از شاهرود شیرمال اورده بود....



اتفاق دیگه اینکه برگشتنی از اموزشگاه با فاعزه که زدیم بیرون یه خورشید نارنحییییی خیلی خوشرنگ داشت غروب میکرد و منم صحنرو شکار کردم و یه عالمه عکس گرفتم خیییلی خوب بود نصفش پشت ابر بود و داشت غروب میکرد...بعد اولین گوجه سبز نوبرونه ی امسالو از یه گاری ای نزدیک خونمون گرفتیم و با فاعزه گاز زدیم خرج خرچ و مهم ترین چیز اینکه بر خلاف تصورم تلخ نبودن...حالا نمیدونم واسه خنده های از دست مسخره بازیای فاعزه سرکلاس فیزیک و دیوونه بازیای سوگند بود دلم درد گرفته بود یا چرت و پرتای محیا که خندمونو دراورد و معلم ریاضیمون بمن چش غره رف ولی هرچی که بود خوب بود....

این بود انشای یک روز خوب دیگر من

کماکان مرسییییی تونم که هستین و میخونین نظر میدین و انقد مهربونین اینا:)

شبتون بخیر^-^♥

خدایی که درست وقتی خیییییلی حالم بده اتفاقای خوب میذاره تو دامنم....خداجانم♥♡

۶ نظر

اصلا مهم نیست که نصف شبه و خسته و کوفته بعد ساااعت ها تازه تونستم دینی و تموم کنم...مهم اینه یه سری اتفاقای قشنگ قشنگ برام افتاد ظرف این چند روز که تلخی دو تا پست قبل و که با یه حال وحشتناک بد نوشتم و شست و برد...میخوام الان که هنوز تازس اتفاقا و وقتی به یادش میوفتم ذوق میکنم بگم...

_زنگ ناهار بود...دم آب خوری داشتم بطریمو پر میکردم ماعده و فاطمه هم بودن...یهو گفتن عهههه سحز داشتیم دربارت حرف میزدیممم عکست و کی گرفتی؟

هنگ نگاشون کردم گفتم عکس چیه؟؟؟؟؟؟؟:/

ماعده گفت بااااابا عکست که زدن تو راهرو رو دیگه:/

من:تو راهرو؟؟؟؟؟؟؟؟

فاطمه:سحرررررر عه واسه رتبت

بطری از دستم افتاد رتبمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اره دیگه مقاله نویسی اول شدی

چییییییییی؟؟؟؟؟

بعله تو فقط اول شووووو

دیگه بغل و روبوسی و جیغ جیغ و....پرواز کردم سمت راهرو و دیدم بعلهههههه زده سحرسحریان رتبه یک مقاله نویسی

غشششش خوشالی و خرذوقی بودم و نیشم تا ناکجا ابااااد باز بود...انقد که یادم رفت برم پیش معاون پرورشیمون که فرستاده بود دنبالم...یاسمنم طراحیش اول شد....

یه اتفاق خوب دیگه اینکه امتحان ریاضیمو عالی دادم....

اتفاق خوب دیگه اینکه اولین بارون بهاری وقتی بود که سرخوش یه نفس عمیق از راحتی امتحان و اینکه تونستم همرو جواب بدم کشیدم پیش محیا و دوستام بودم و خندیدم و چقددددددددر به من مدرسه خوش گذشت امروز...

دعا بفرمایید دینی و بقیه امتحانارم تا اخر خوب بدهیم

شب خوش:)

کمی هم از بهانه ی کوچک و بزرگ برای لبخندهای کشدار این روزها یاد کنیم:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برای بهترین پدر دنیا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سرشار از خالی!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خیلی خوشحالم ازینکه تو به دنیا اومدی😍🎈🎊🎉🎂

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یکی از شبای خوب سرد بهمن!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زمینِ عروسِ قشنگ!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
به دور از همه ی ادم های دنیای واقعی
برای مقداری آرامش...
......
یک دخترِ کنکوری:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان