♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

سری بهونه های کوچیک برای لبخندهای عمیییق...

۵ نظر

معرفت و محبت تا الان واسم واژه خیییلی گنگی بود...وقتی اون روز سرکلاستون بودم و زنگ تفریح بود و پاستیل و باز کردی ولی معلمتون اومد و من مجبوووری بدو بدووو اومدم سرکلاسمون...چهارشنبه زنگ دوم بود....اما امروز پنجشنبه...برام اوردی کلاس زبان میگی "یه درصد فک کن از گلوم پایین میرفت!"میشود کیلو کیلو برایت مرد رفیق جان بامعرفت کی بودی اخههه؟!!!{{{{غزل غزل غزل}}}}}

فقط تو موندی واسم از همه دنیا...

۴ نظر

با اشک نوشتیم 

با بغض سر میز شام لبخند زدیم 

با دوستانمان گپ زدیم 

بغض کردیم 

سیگار اول را روشن کردیم 

عادتمان شد 

آخر بى منت اراممان میکرد 

کارى که 

معشوقه ها نکردند 

با اشک نگاهش کردیم 

با بغض لبخند زدیم و 

او هرگز به روى خودش هم نیاورد که نیاز قلبمان است.... 

با آشک سر بر بالین گذاشتیم 

صبح با خیسى بالشت بیدار شدیم 

لعنتى 

در خواب هم گریه کردیم و 

هیچکس نفهمید 

نپرسید 

نخواست بداند.... 

**********************************

پ.ن1:اوضاع همه چیز یهو ریخت بهم ...هیچ چیز سرجای خودش نیست...هیچ چیز.... فقط امیدوارم فردایی که میاد همون فردایی باشه که دوباره همه چیز بیوفته رو روال خودش....ولی بین این همه  آشفتگی به قول مامانم ادم باید "انصاف" داشته باشه...خدایا مرسی واسه خوشالی امروز بین این همه آشوب و داغونی...باز هم مثل همیشه با بزرگیت شرمندم کردی و چقدر از اینکه چیزی ناشکری و غرغر کردم بهت ناراحتم خودت میدونی ....باااااااز جوری حالمو منقلب میکنی جوری یه درِ دیگر و باز میکنی دوس دارم به اندازه ی همه ی اون ناشکریا و بد اخلاقیا و غرغرایی که تو دلم بهت گفتم از حنجرم یه فریااااااادِ "نوکرتممممممممممممممممممم" بدم بیرون....خدایا بازم مثل همه ی وقتایی که بی دریغ وسط یه دنیا کلافگی و اشک حالم و خوب میکردی شکرررررررررررررت شکرررررت  شکررررررررررتتتتتت....!


پ.ن2:امروز با هوای ابری و خنکِ عصر بوی پاییز رو حس کردیم....اهنگ سینا شعبانخانیم که الان واقعااااا داره کم کم حس پاییزِ همیشگی و تو وجودم پلی میکنه...عکس واسه پاییزِ پارسالِ سحر دختری در باغ پدربزگش به مناسبت تولد واقعیِ پاییز،ماه تولدش:)


پ.ن3:و چه زیبا گفت سینا جانِ شعبانخانی:

وابستگی یه درد بی درمونه.... 
من درد دارم غیر از تو کی میدونه...


|آرامش مطلق شبانه طور♡|

۸ نظر

ما معمولا تو مدرسه ناهار میخوریم...امروز از زنگ ناهار که هم سره یه ماجرایی غش کرده بودیم از خنده وسط حیاط و هم غذا میخوردیم تو دلم گفتم بیام خونه حتماااااا امروز و اینجا بگم از دستاوردام و ذوق مرگ شدنم سر زنگ ریاضی واسه یه مسعله ی چالشی و لبخند کش دار نعلممون و جیغی که تو گلوم خفه کرده بودم...گفتم بیام بگم از چشم قره های بچه ها وقتی با حرص خودکار و میکوبونن رو میز و میگن خانومممم اولش ما گفتیم...یا بیام بگم وقتی خییییلی رو مخشون میرم و درس همون روز و تو زنگ تفریح یه نگا میکنم تا دیگه تو خونه نخونم....میخواستم بعد از اینکه کارای درسی فردارو رو به راه کردم بیام و از خیلی چیزای جدید و جااالب ناک بنویسم....ولی وقتی اومدم تو پنلم رفتم یه نگا به پست های پیش نویس کردم تا اضافه هاشونو پاک کنم...یه پست نوشته بودم و منتشر نکرده بودم نمیدونم چرا... منو یک ساااعت میخ خودش کرد...بغض و گریه و شوق و ذوق و همه ی احساسات متضاد دنیاااارو خالی کرد تو همه ی همه ی وجودم...یک ساعت چندین و جند باااار خوندمش...توش فقط اعتراض بود...از وقتی که فیزیکم و شده بودم یک( از ده نمره بووود)...از وقتی با یکی از بچه ها دعوا کرده بودم و اون دانش اموز از اون مدرسه رفت سال بعدش....از وقتی مامانم میخواست گوشیمو بگیره یا از وقتی که گفتن نمیشه بری تجربی ظرفیت تکمیله...از خیلی ازین وقتی ها....اون وقتی های اونموقع رو با وقتی های الان و مقایسه کردم....که خیییلی خیلیییی اروم تر شدم...به حسادت هایی که باعث میشن بیشترشون خندم بگیره فقط تو دلم بخندم...با دوستام دوست باشم و با رفیقام رفیق...این وقتی ها یه حس خییییلی خیلی خییییلی خوب سرازیر کرد تو دلمممم و شد ذوووق و یه حس فراتر از خوب ریخت تو چشمام و شد اشک...اشک شوووق...همینجوری که یه عالمه تغییر تو خودم میدیدم گفتم دست به قلم بشم و بنویسم من از اون وقتی ها تا الان چقدر عوض شدم...و درنهایت خوشبختی چیه جز وقتی یه نفس عمیق میکشی بدون مریضی با یه دنیا نعمت با وجود مامان و بابات و یه سقف بالاسر؟؟؟؟؟خوشبختی چیه جر اینکه از خودت راضی باشی و بین نفس هایی که بیرون میدی خداروشکر کنی حتی با هرچیزی که واقعا اذیتت کنه خوسبختی اگه از ته دل باشه همیشه خوشبختی میمونه...!!!





پ.ن1:داره انشالله اتفاقای خیلی خوبی میوفته مثل همیشه کماکاااان دعا کنید خوب پیش برع لطفااااااااا


پ.ن2:به کسی که از بی خوابی داره غش میکنه و میاد مینویسه که دوباره عقب نیوفته وبلاگ نشوتنه جایزه نمیدن؟؟؟؟:)))))


پ.ن3:اگر کمتر میام دلیلش نه فراموشی اینجاست نه خداااایی نکرده بی معرفتیه!!!! دلیلش تنها و تنهاااا مشغله درسیه انقدر که میرسم خونه نمیفهمم کی شب شده و چجوری غش کردم از خواب...اخر هفته هاعم که اصلاااا نگووووو....خداکنه یه فرصت خوب پیش بیاد بتونم کش داااار های پیش نویسی رو پابلیش کنم...همین دیگه شبتون خوش:)♡

مرو مرو... چه سبب زود زود می بروی؟بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی(مولانا جان)

۳ نظر

میخواستم پست طولانیمو که عصر نوشتمش و پابلیش کنم ولی خب فرصت  نکردم ویرایشش کنم هم این که از فرط خستگی دارم بیهوش میشم برای همین تصمیم گرفتم یه پست کوتاه و از دل برامده طور بنویسم و پست طولانیمو موکول کنم به بعد...

الان چایی به دست همینطوری که باد خنک شهریوری پرده رو میرقصونه و چایی رو خنک میکنه و پالت میخونه لم دادم به صندلیم و به اتاق تمیز و مرتبم نگا میکنمممم و کیفووووور میشم...دوتا ازمون  فرداهم نمیتونه از ارامشم کم کنه...

حتی اگه هیچی نخونده باشم 

 حتی اگه مجبور بشم ازمون تشریحی و  خالی بدم...

این روزایه اخره تابستونو تازه دارم قدر میدونم...چقد حالم گرفته است بابت کتابای ناتموم و ناقصی که نخوندم...فیلم های دانلود شده تو فولدره" نیو فیلم " که ندیدم و بالکن نامرتبی که گلاش همینجوری تو  دل همدیگه دارن رشد میکنن و هرکی رد میشه بهشون  اب میده....

ولی مهر شروع میشه...

روزها کوتاه میشن و شبها بلند...

غرق درس میشیم  و انقدر خسته از درس و کلاس و ازمون سرمونو رو بالشت میذاریم و انقدر زنگ های ناهار و زنگ های تفریح با دوستامون میخندیم و رو همه ی کاستی های  این تابستونِ ترکوندنی مونم چشم میبندیم...داره میاد...فصل انار و نارنگی رو میگم...  بوی دفترای نو و کتابای نو...بوی صبحی که سر صف ایستادیم و حرف میزنیم و معاون و مدیر و...اون بالا اخم و تخم میکنن و تشر میزنن بهمون...امروز خسته کننده نبود خیلیم خوب بود...یکی از بهترین روزهای تابستونمونو ساختیم با غزل...به خودم گفتم اگه قراره شروعیم باشه، اگه قراره شروع کنی و اگه قراره این تابستون، اخرین تابستونی باشه که ازش لذت بردی اگه قرار باشه این تابستون ته مونده هاشم به بطالت نگذره...به ازمون های فردا فکر نکن...به قراری که با یه معلم زیستِ سفت و  سخت داری فکر نکن....به استرس زاها فکر نکن...چاییت و بزن و به صدای آبِ گوشنوازی که از اب نمای حیاط خونه بغلی میاد گوش کن...:)

با لواشک و آلوچه به ملاقات دوست بیمارتان بروید!!!

۷ نظر

چند روز مانده به آخر هفته ی خیلی خوبی را پشت سر نگذاشتم....سرماخوردگی(!)....دوری و دلتنگی پدر.... نرفتن به کلاس ها...... درس نخواندن و سردرد و سردرد وسردرد...نشان به آن نشان که لنگ ظهر که چشمانم را باز میکردم تا عصر غلت میزدم روی تخت و انقدر بی حال بودم که تا شب در خواب و بیداری به سر میبردم...بی شک خود مرگ بود.....اخر شب بلند میشدم به آشپزخانه میرفتم در تاریکی کمد را باز میکردم لیوان را برمیداشتم یک لیوان اب یخ...قرص و دارو و دوباره خواب.....شب و روزم را گم کرده بودم.... حتی نمیدانستم چند شنبه است...پشتیبان تنها کسی بود که زنگ  زد و با صدای گرفته ام که جوابش را دادم و بعد از گلو تا اعماق وجودم سوخت خداراشکر زیاد صحبت نکرد و گفت بعدا حالم را برای آن تراز مسخره ی آزمون قبلی میگیرد....در تلگرام هم به جز کانال ها هیچ پیامی نداشتم و این خیلی ناراحتم میکرد....خیلی که میگویم ینی خیییییییییلی!!!!!اما غزل دو روز بعد پی ام داد و خب آنلاین هم نبود و تازه آنلاین شده بود و بهانه ای نداشتم بگویم بی معرفت...واقعا هم بی معرفت نبود.... تنها دوستی بود که واقعا جز سه چهارتا دوستان خوب من حساب میشد....اما امروز دیگر از خواب بلند شدم مادربزرگم خانه مان آمده بود به زور و کشان کشان گویا از یک لشکر کتک خورده باشم خودم را به پذیرایی رساندم و سرم را روی پای مادربزرگم گذاشتم....نمیدانم چقدرررر همه بدنم  داغ بود که وحشت کرد و مامانم که داشت با تلفن حرف میزد قرص های کوفتی را اورد و باز خوابم برد تا بعد از ظهر که حاالم خیلی بهتر شده بود ..... با عزم جزم شده و چشایی که زیرشان گود افتاده و گشنگی زیاد....مگه سرماخورده ها گشنه شان نمیشود هی میبندینشان به سوپ و مایع جات!!!!!خلاصه که امروز به زندگی عادی برگشتم ....اما اصلا حال نداشتم اتاق و میزم را مرتب کنم....مامانمم اصلا گیر نداد و این ینی اوج خوشالی....غزل آمد پیشم و برایم یک ظرف آلبالو خشکه((آلبالویش خشک نبود!!!!نمیدانم چه میگویند خب به این ها)آورد....بعد از اینکه عکس گرفتم تا بگذارم اینجا  هردو در بین لباس ها و شلوغی اتاق حمله کردیم به ظرف البالوهای خوشمزه:) خلاصه که زندگی جریان دارد....هوا گرم است....آخرالزمان شده است والا...آخر تو زمستان انقدر سرما نخوردم که تو تابستان اینشکلی سرماخوردم....بینی کیپ....سوزش گلو...سردرد........از طرفی یک اتفاق خیلی بد در بیمارستان مامان اینها افتاد(انگار بیمارستان بابایشان است همچین "اینها"ی مالکیت به بیمارستان وصل میکنم ههه:))) ...مامانم تعریف میکرد....دلم نمیخواهد اینجا بگویم...شاید هم بعدا درباره اش نوشتم...فقط میدانم اگر بمیرمم دلم نمیخواهد هیچ وقت به بیمارستان دولتی بروم(الکی مثلا من کلا بیمارستان  دولتی نمیروم هههه)....پرحرفی نمیکنم اصلا جان نوشتن ندارم و این همه نوشتم بگویید ماشالله:))با عکس تنهایتان میگذارم....:))هرگونه فحش به خودتان برمیگردد:))))

پروژه ای انجام خواهم داد که مــــــــپرس^.^

۵ نظر

پارسال تقریبا چن روز نزدیک به روز معلم بود سر زنگ آزمایشگاه یکی از بچه ها از هممون پول جمع کرد.... کاغذ کشی، روبان و کاغذ کادو خرید و به هرکودوممون یاد داد یه گل رز درست کنیم و اخر 40...45تا گل رز درست کردیم ....قرمز و زرشکی و سفید و بنفش....چوباشونو فرو کردیم تو یه اسفنج و یه سبد گل خیلی خوشگل درست کردیم و از طرف کلاسمون روز معلم دادن به معلما(الان قشنگ تو دلتون میگید اه اه چقد لوووووس هههههه)....حالا امروز درست وقتی داشتم جم و جور میکردم و تو دلم برنامه میریختم واسه عید غدیر چیکار کنیم...چجوری عیدی بدیم اون روز و گلایی که واسه معلما درست کردیم یادم اومد....یه فکر بکررررررررر جرقه خورد تو مخم و یافتم و یافتمممم و یافتممممممم!!!!!تصمیم گرفتم به دوستم که اون گلی رو یاد داد بهمون پیام بدم بگم بیاد خونمون باهم دویست تا ازون گلا تا اخر این هفته درست کنیم!!!!بعدش ازونجایی که خب من خیلی زیاد وارد نیستم میخوام بهش بگم خودش درست کنه و هزینه هاشو با هم حساب کنیم....بعد سرچ کردم یه سری پروانه ی نمدی خوشگل دیدم که الگوشو بکشم خیلی راحت میتونیم درستش کنیم با کمک خاله جان و پولیم که میخوام مثلا عیدی بدیم گرد کنیم بزاریم رو اون پروانه ها در کنار گلا و خلاصه یک ایده ی خوووووووب^◡^....بعد تا پشیمون نشدم وسایل و کارایی که میخوام بکنم و نوشتم و زنگ زدم به خالم ایدمو گفتم کلیییییییییی استقبال کرد گف کمکم میکنه به دوستمم پیام دادم که هروقت انلاین شد جواب بده که واسم اززون گلا درست میکنه یا نه....بعد صرفا جهت رفرش شدن رفتم به گلایی که تقریبا یک ماهی میشه نقل مکان کردن و واسه خودشون بزرگ شدننننننن و خانوووووووووم:)آب دادم و دیدم دلبر جان گل داده...^.^گل دادن صورتی جان و به فال نیک گرفتم و با یه عالمه ارامش درحالی که مینوشتم و تو ماگ جدید نسکافه میزدم فک میکردم به ایدم و کلییییییییییی دلم غنج رفت:)

 

عکس داریمممممممممممممممممم≧◡≦

 

 درحال رفرش شدن:) :

این کاکاعوعا رو من تازه پیدا کردم❤‿❤ عاغااااااااااااااا انقد باحاله مث ادامس جرقه ایا بود بچه  بودیم میخوردیم قووو قوووو تو گلومون صدا میداد حال میکردیم ازونا تو این کاکاعوعس عصــــــن خودش به تنهایی چارتا اسنیکرزه بخودا^.^

 

گل جاااااااااااااااان∩▂∩

 

اون یکیشون که عصن امیدی  نداشتیم بهش و داشت میرفت که خشک بشه باز امیدوارررموووووون کرررررد:

 

پ.ن1:عکس گله که میخواد واسم درست کنه عرو نمیذارم واستون..... میذارم اخر سر اخرهههه اتمام پروژه نشونتون میدم:)

 

پ.ن2:خوشالیییییی های امروز منهای خستگیش که صب رفتیم دانشگاه تهران و کلییییی شیطنت  کردیم ..... فکر هایِ مثبت.... انرررررررررررژیِ مثبت... هوای خوب  صدای بچه هایی که تو کوچه استپ هوایی بازی میکنن و واسه هم کری میخونن.... صدای خنده هاشون....  یه لیوان چای داغ تو  بالکن کنار گلا  و یه  اهنگی که خیلی خیلی عالیه و خوووووووببببببببببب و  همه ی همه ی حال خوبِ این پست تقدیم شــــــــماااااا:)

 

چهارشنبه ها:)

۳ نظر

چهارشنبه ها را میتوان حسابی دوست داشت!

نزدیک به آخرِ هفته و آسایشِ روزهایِ شلوغ اند، 

بعضی از آدم ها مثلِ چهارشنبه اند،

دوست داشتنی، 

باعثِ آرامشِ روزهای شلوغ و یک جور حالِ عجیب را در دل احیا می کنند..

شاید ما هم چهارشنبه کسی باشیم..

حواسمان به چهارشنبه های زندگیمان باشد....

روزنوشتِ540ام:)

۱ نظر

دیرووووز کولرمون همچنان خراب بود تا عصر امدادهای غیبی اومدن ههههه:)اقااااا دیروز من صب زود پاشدم یه چیزی پوشیدم رفتم پیش دوستم با سلام و صلوااااااااااااااات و اینا میخواسیم رتبش و ببینیم مامانش که رنگش عین گچچچچچچچچچ شده بود بنده خدا بعدش انقدرررررررررر خوشالی کردیم و جیغ جیغ صدای هردوم گرفت خودش که ولو شد رو صندلی خییییییییلیییی خوشال شدم داشتم فک میکردم وای وای ینی میشه منم دوسال دیگه رتبم خوب شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد با دوستام جیغ بزنیم و عر بزنیم خوشالی کنیم!!!!!!!!!!!اومدم خونه کلی از دوست و اشناها دیدم رتبه های خوب خوب گرفتن خییییییلی خیییییییییلی خوشحال شدم....بعدم تو مدرسه خودمون یکی رتبه 10 اورده بود هنگگگگگگگگگ بودم!!!یای یکی دیگه رتبه5 که از مدرسه ما نبود ولی میشناختمش!!!!!!خلاصه که دیروز اصلا حس درس نبود شولکس کرده بودم رو مبل جلو تلوزیون و هی کانالارو بالا پایین میکردم این شبکه هام که هییییییییی دارن تبلیغ دی وی دیاشنو میکنن بعد یهو یارو میگه وااااااااااااااااااااااای دیدی؟؟؟؟؟دیدیییییییییییی؟؟؟؟دیدی چقد سریع حلش کردم؟؟؟؟دیدییییییی سراسری بوددددد؟؟؟؟اره زنگ بزن سفارش بده یک و میاری:))))))))))بعدم همش مجازی گردی کردم و کلا تا ساعت هشت و نه اصلا حس درس نبود....ساعت هشت دیگه از شدت کسلی و بی حالی کلافه شده بودم پاشدم رفتم حموم اومدم نشستم زیست خوندم.....بعدم نشستم رمان خوندم یهو دیدم شارژ لب تاب تموم شد توفیق اجبارییییییی!پاشدم رفتم خوابیدم و امروز انقدر گوشیم زنگ زد واااااااای ینی روانی شدم اینقد که حال نداشتم چشامو وا کنم الارم و غیرفعال کنم دستمو گذاشته بودم رو اونجایی که وقتی زنگ میخوره بزنی قطع میشه بعد زیییینگ زنگ میزد پنج دقیقه یه بار منم همینجوری میزدم میرفت اخر مامانم اومد گف سحررررررررررررررر الهی که نااااااااابود شه این گوشی بی صاحاب شده جرات داری تو الارم بذار؟:))))))))))بعدم زنگ زدم محیا یک ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم تو تلگرامم عکس میفرستادیم از دوستامون بعد پشت تلفن قشنگ تحلیل میکردیم هههههههه!!!!!!بعد همینجوری حوصلم سر رفته بود حس کردم گشنمه:))))ساعت1 صبونه خوردین تاحالا:))))))بعد یکی از بچه هایی که باهم میرفتیم سرای دانش الانم میریم زنگ زد....بدو بدو سلام کرد گف سحرررررررر چقد درس خوندی توووو؟؟؟؟؟:////////////میخواستم بگمم بتوچه دیدم زشته بابا خب میخواد بدونه گفتم یکم!گف عههههه واسه ازمون پیشت بشینم بم میرسونی!!!!!!!!!!!!!!!://////هنگ بودم!!!!!!!!!گفتم بشین تا بهت برسونم:))))بعد غزل زنگ زد گف عصری بیا بریم بیرون منم حوصله نداتشم باز شولکس کردم رو مبل جلو تلوزیون شبکه مسند و رد کردم  همینجوریم غرغر میکردم که با این برنامه هاشون ری استارت کردن....یهو دلم خواست بزارم بمونه برنامه شبکه مسند...نفهمیدم کی مامانمم اومده  نشسته با  هم داریم میبینیم....چرا انقددددررررررر قششنگ بود اخهههههههه؟؟؟  نمیدونم فقط مییتونممممممم بگم فوقققققق  العاده بود کلی حواسم بود تکرارش چه ساعتیه بگم بهتون ببینینش خیییییییییلی عالیییی  بود ساعت دوازده شب امشب و 11 و نیم  صبح فردا تکرارشه بببیینید و  اگرم خوشتون نیومد بزنید  یه شبکه دیگه  ضرر نداره که:)دیگه صوبتی ندارم میخوام برم سر درسم نمیدونم چررا هیییییییییی نمیییشه تو تابستون خر زد اصلا حس درس نی ینی فقط بزووووور ادم میره سمت کتابا....واقعا چجوری میشینید درس میخونید تو تابستون جدا بیاید بمنم بگید یکمم انرژیییییی بدیددددددد بهم:)و  گوشزد کنیییییییید انقد تو پستام از کلمه  "بعد" استفاده ننمویم:)))فعلا بای بای:)))

روزمرگی نوشتِ شبانه:)

۷ نظر

سلام:)

چن روزی هست میخوام بنویسم ولی هی نمیشه... هی یه ماجرایی پیش میاد میبینم فرصت از دس رفتتتت که رفتتتت حالا  میگویم:))الان داشتم با خستگی تمااااااام ادبیات میخوندم بعد گفتم بسه خرخونی بیام به ییاد قدیما که با نوشتن انرژی میگرفتم و حالم خوب میشد بنویسم حالا نصف شبم باشه چه فرقی داره:)داشتم به این نتاییج میرسیدم تااااااااااازه که زااارتی دیدم یکی هی میزنه به کولر با دااااد و ببیداد(از دریچه کولر میومد صداش) که این کولررررهههه کیه داره اب میده حاالا اون همسایه بدبختی که خوابه هیچی برادر من خانواده خودت خواب نیستن!!!!خلاصه کولرو و خاموش کردم اونم یه  تتقققققققق زد رو کولر .... انگار تقصیره من اب میده:/بعدم رف....منم پنجره رو بعد از مدتا باز کردم خلاصه که بادی میاااااد و میره:)دیگه با این ماجراعه قاااطع تصمیم گرفتم بیام درست حسابی بنویسم:)

اون هفته به جز جمعه روزای خیلی سخت و کسل وار و مسخره ای و پشت سر گذاشتم....بابامم یک هفته ی پیش رفت سر تکمییل کردن پروژه ی خونه ای(ویلایی/خونه باغی) که قبلا تو شهرستان شون خریده بود...عمم اینام بودن و رفت شیک و پیک و تکمیلش کنه بعدش انشالله ما پاشیم بریم:)دوشنبه شب رفیق جانِ خاله اومد خونمون و چقدرررررر شب خوبی بود...مامانبزرگم فسنجون درست کرده بود از خونشون و اورده بود...من سالاد و ژله درست کردم....هندونرو قاچ کردم..... میوه و اجیل و شکلات ها و شیرینی هارو ترتیبشونو دادم و چیدم رو میز مامانمم عصری رسید تند تند و بدیو بدیو کارامونو کردیم فنچک جانم اورده بود باخودش.... هی میپیچید به دس و  پامون نمیذاشت کارامونو کنیم....دیگه خونه رو من برق انداخته بودم ماممانمم رفته بود سراغ مرتب کردن اتاقش و منم بدووو بدوووو  رفتم یکم اتاقمم ریخته بود جم و جوور کردم له و لورده اومدم دیدم فنچک خیلی ااقااااااا وااااااااار نشسته داره تی تاب مییخوره همشووووو ریخته زمین....بدو بدو جاروشارژی و اوردم کشیدم یکمم دعواش کردم واقعا به نفس نفس افتاده بودم خب:/بعد ساعت پنج و نیم برنامه مجری جاان شروع شده بود حالا فنچکمم داشت لاک پشتای نینجا میدید به هزااار مکافات زدیم شبکه ددو و نشستیم دیدیم مامانم که وسطاش پاشد رفت زنگ زد غذا سفارش داد با چن نوع دسر داشت سالادم میگف منم با صدای بلند گفتم نههههههههه مامااااااااان من درست کردمممممم یخدااااااا.... هههههه بعدشم چقد توبیخ شدم واسه اینکه داد زدم داشت میگف بیارن خب:/دیگه وسط تلوزیون دیدن منم از فرصت استفاده کردم دستمال سفره هارو اوردم همون جلو تلوزیون خیلی شیک درستشون کردم کارد و قاشق چنگال گذاشتم توش و گذاشتمشون اماده کنار وسایل شام ...بعد سریع از کمد یه شامپو بدن خیییییلی خوشبو ورداشتم و پریدم حموم....یک ساعتی اون تو بودم از خسستگیییی حال نداشتم خودمو بشورم بیام بیرون ههههههههه::)دیگه انقد مامانمم کوبید به در که سحررررر بدو منم میخوام برم که مجبور شدم بیام...اومدم تند تند لباسامو پوشیدم مامانبزرگمم رسید فسنجون  و ریخت تو یه قابلمه دیگه اصن بوش پخش شده بود تو خونه یه اوضاااعیاااااا:)...لباسامو خلاصه پوشیدم تیشرت سفید و شلوار سفید بعد یه جلیقه ی خردلی توری که زیرشم ریش ریشی بود  روش میوفتاد....موهامم سشوار کشیدم خشک کردم عطرو خالی کردم رو خودم دیدم باز اتاقم ریخته شده (شایدم من وسواس گرفته بودم نمیدونم (ولی وحشتناااک عصابم خورد شد پاشدم جم و جور کردم و خیلی کمم ارایش کردم جینگیل پینگیل اویزون کردم به سر و گردنم هههه مامانبزرگم اومد گف سحررررر کرم پودر داری!!!!!!::))))))رسمااا عاشقشممممم:)!دیگه گوشواره و جینگیلای مامانبزرگمم انداختم اومدیم بیرون مامانمم خیلی تیپ زده بود انگار چهههه شخصیتی داشت میومد هههه بعد هی همه سرک میکشیدیم اینور اونور که چییزی کم و کسر نباشه یهو دیدیم عههه یه بچهههه ی ریزه میزه اینجاس با سر و صورت کاکاعویی موها تو چشش داره با ایپدش بازی میکنه بزوووور بردم صورتشو شستم لباساشو عوض کردم شلوارک کوچولووووویه مشکی و تیشرت زررررد...هی میگف سحر الان ما ستیم؟؟؟میگفتم اره باباااااستیم ههههه بعد  خودش از رو میز ارایش تافت و ژل و برس اورده میگه موهام چی پس!!!!مااشلاااااا به این بچه ها والا ما همسن اینا بود ... هی بزارید نگم:))بعد موهاشو همینجوری یکم ژل زدم دادم بالا یکمم تافت زدممم معرکه شده بود... میخوام سلمونی  بزنم اصن انگیزه شد برام ههههه:)بعد یه  ماگ نسکافه درست کردم با شکلات اوردم خوردم واسه مامانم و مامانبزرگمم چایی اوردم بعد خالمم میخواست بیاد(مامان فنچک)که شیفت بود نتونست بیاد......فنچکم موند پیشمون ساعت نه غذاهارو اوردن دیگه همه چییی اماده بود حدود ده اینا رسیدن خالم و رفیقش:)شام و قشنگ راه انداختیم ولی من وااااقعا باورم نمیشد خودش باشه خیلی عوض شده بود.... بعدا گف تو تلوزیون بخاطر گریم و اینا کلا چهره اش عوض میشه.....سفره انداختیم رو زمین...همه چیز و چیندیم....خییییییلی خوشرنگ شده بود کاش واستون عکس میگرفتم ولی خب به نظره خودم زشت بود مهمون رو رواسی دار ادمم میزبان باشه یه کوچولو حس کردم زشته ....بعد دیگه ظرفارو جم کردیم من شستم چایی اوردیم نشستیم سره خندوانه اجرای میثمشون بوووود چقد خندیدممممم من!بعد خالم اسنپ گرفت مامانبزرگم فنچک و برد و خودشم ازونور رف خونشون ما موندیم اما....همگی تو حال رختخواب انداختیم ولی من اومدم تو اتاقم اخرشم هههه....بعدش دیگه خییییییلی خوب بود...ینی انقدر از شیرین کاریای هم تو دانشگاه و خوابگاه تعربف مبکردن پخش شدیم از خنده.... یهو دیدیم صدای خروپف خالم بلند شد و منم داشتم غش میکردم....پاشدم یه پیش دستی میوه و چایی برداشتم اومدم تو اتاقم و مامانم و ثریا رو نمیدونم تا چن بود داشتن حرف میزدن...بعدم چون فردا کلاس داشتم یکمممممم ریاضی خوندم و خوابیدم....فرداش ساعت دوازده پاشدم دیدم خالم رفته سرکار مامانم اینام تازه پاشده بودن مامانمم رفته بود کلیییییی پنیر و خامه و مربا و کره های مختلف و نون سنگک خریده بود صبونه زدیم بااااز چقد حرف زدیم و چقدددددررر به من خوش گذشت.....بعد حدود ساعت دو بود من سه کلاس داشتم پاشدم حاضر شدم مامانمم میخواست بره سرکار....ثریا ام رف استودیو و چقددررررررررررررر خاطره خوشگلی گذاشت گوشه ی دل تک تکمون....بعد از کلاس اومدم مامان فنچک خونمون بود با هم رفتیم خرید و چقدر من اصن شکفتمممم:))...خیلی خوب بود هرچی دلم میخواست خریدم و اومدیم خونه شب بود سرسری یه چیزی خوردم مامانم اومد یه سریال دیدیم بعدم خوابیدییم...چهارشنبه و پنجشبه به بطالت گذشت....جمعه اما خالم اومد اینجا تلوزیون دونفر و نصفی رو نشون میداد دیدیم و خوابمون برد...بعد پاشدیم مامانم رف خونه مامانبزرگمینا سر بزنه من و خالمم جم کردیم دوست خالمم اعلام کرد که پایس بریم پارک....رفتیم و دو تا مشما خوراکی خریدیم ماشینو روشن کرد و قر و فرکنااااااان رفتیم پارک زیر اندازم بردیم و خییییییلی اونجام خوش گذشت ....بعدش البته میخواستیم بریم سینما که دیدیم همه خسته ن یه روز دیگه بریم....بستنی گرفت خالم اورد همینجوری پشت ماشین وایستاده بودیم داشتیم بستنیامونو میخوردیم...پارکم شلووووغ تویه پارک که همه دوبله سوب چوبله پارک کرده بودن جای سوزن انداختن نبود...من هی میگفتم جااااااااااپارک ده هزارتومن ههههه بعد یه یارو که جلویه ماشین خالم یه جاپارک خالی بود  وایستاده بود گوییا جا گرفته بود خندید....بعد گف اتفاقا ما دوتا ماشینیم ...دیگه بستنیامونو خوردیم دیدیم اقاهه ام نیس خالمم میگف بچه ها بزارید یه ادم بچه دار دیدیم جارو بدیم به اونا گناه دارن....بعد به یه ماشینه خالم گف شما جا پارک میخواید بیاید ما داریم میریم گفتن باشه بعد اقاشون گف نه ما میریم جلوتر مرسی....من گفتم خاله تو لطف نکن به کسی بیا بریم جا بالاخره پیدا میشه قسمت هرکی شد میاد دیگه...یهو برف پاک کن شیشه پشت ماشینش رفت تو کمرم  واسه چن لحظه نفسم قطع شد ینی.....خالم مرررررررررد از خنده گف خداااااااااا جوابتو داد سحر من چکاره ام واقعاااااا؟؟؟ههههه دوستشم ازونور مرده بود از خنده همیشه میریم بیرون یا خرید میگیم بیاد خیلی خوبهههه....کلا "مریم" ها خیلی خوبن عصن:)بعد دیگه تو ماشین منو سیروان میخوندیم خالمم میروند و رسیدیم خونه شام و زدیم و من چپه شدم....فرداش که میشد جمعه ینی امروز....ساعت دو بیدار شدم:/دیگه ناهار خوردم و تلگرام بازی کردم ینی اصلااااااا سمت کتابام نرفتم این چن روز.....بعدشم خوراکی برداشتشم و فیلم lucy و گذاشتم دیدم و کلیییییییییییییی کلییییییی خوب بود ینی خیلی من دوس داشتم!قبلنا فیلم میدیم میگفتم یا حتی کتابی میخوندم ،جذاب بود واسم میگفتم اینجا که خب زیاد استقبال نشد ولی من همچنااااااااااان میگم و معرفی مینمویم چه استقبال بشه چه نشه:)لوسی و ببینید:)دیگه کار خاصی نکردم امروز ایشاااالله به تمام برنامه ریزی هایی که واسه امروز کرده بودم فردا برسم:/البته فردام باز برنامه های خودشوووو و بدبختیاشو داره ولی خب:)خلاصه همینا دیگه اخییییش پست کیلومترطوریای خونم اومده بود پایین:)عکس مکسم ندارم پستم خودش به تنهایی عکسِ اصن با توصیفای من مگه نه؟:)خب شما پست و بخونید منم برم بخوابم ببینم موفق میشم فعلا:)

ذوق مرگ مثلا:)

۷ نظر

میدونی چییه!!!!!من فک میکردم خیییییلی شیمی و عربیم افتضاحه!!!!!فک میکردم خیییییلی داغونم...فک میکردم قطعا منفی میزنم و خیییلیم متنفرم ازشون!!!!!!!عربیو70 زدم شیمی و 50!!!!!نمیدونمممممم چرا انقدرررر این دو تا درس به من چسبید فقطططططط از خرخونِ درونم تقاااضاااااااااااااااااا دارم تا روز کنکورم تو شیمی و عربی همینقدر پویا و کوشا باشه لطفا!!!!!!انقدررررر حرف مرف دارم حیف حال ندارم مجبورم بسنده کنم به همین قدر تخلیه انرژی:))قضیه این چنلِ که عکس چنگال میذاره هس؟؟؟؟؟؟چرا انقد من و نابود کرد!!!!بخودم اومدم دیدم تو چلنشم دارم عکس چنگال نگا میکنم!!!سهرااااااب جان قایقت داداش؟؟؟؟:))))) هههههه:))




پ.ن:لطفا لطفااااااا لطفاااااااااااا یک لحظه ام از ذهنتونم رد نشه این پست جنبه ی خودنمایی و من شاخم و این حرفارو داره!!!!!!!!!!!!من هروقت از چیزی خیییلی انرژی میگیرم و حالم خوب میشه میام اینجا دربارش مینویسم:)باور بفرمایید:)



بعدا نوشت:همین الان غزل لینک کانالی که عکس چاقو و کاشیم میذاره فرستاد برام!!!من برمممممممممممم اسید بزنممممممم!!!!

یک شبِ بسیار خوب مرداد:)

۶ نظر

درسته که از الان تا ساعت نمیدونم چند باید درس بخونم برای کلاس فردا...ولی ولی ولی امشب هیچوقت از ذهن من پاک نمیشه و نخواهد شد....چقدررر بهم خوش گذشت...اصلا حس میکردم اون شخص تو تلوزیون یکی دیگس اینی که جلومه کلا یه ادمِ دیگه....و دیگه دیدم مثل خودم شیطونِ نفهمیدم عقربه ساعت از نه  چطوری شد یک و نیمِ شب....خیییییلی زیاد انرژی دارم الان!!!!!حس میکنم یه عالمه پتانسیل اینو دارم که تا خوده صبح درس بخونم....چقدر خوبه که امشب خوابید پیشمون و فردام صبونه رو باهامونه...قطعا دوشنبه ها و سه شنبه ها که تهرانِ و تو قرارایی که با خالم داره و میرن گردش ولشون نمیکنمممممم ههه:)

اما توجهتون و جلب میکنم به کلمات تغییر شکل یافته ی کتاب زیست امسال....چقدددر مسعولین به فکرن!!!اگه این کلمه ها به مصوب فرهنگستان تغییر نمیکرد ما چجورییی زیست میخوندیم؟شدنی بود عایا؟:))))


بعدا نوشت:کروموزوم و دیگر هیچ:)))


.....he wants to save you

۱ نظر

Sometimes, God closes all the doors and locks all the windows. During those times it's nice to think that maybe there is a storm outside and he wants to save you

تا حالا با یه ادم معروف دیدار کردین؟!^◡^

۰ نظر

میگفت چندین سال پیش تو دانشگاه با هم تو یه خوابگاه بودن...خیلیییی ازش تعریف میکرد...خونشون شیراز بود(الانم هس البته)...تا چن سال پیش مجریه شبکه فارس و خوشا شیراز و امثالهم بود...تا این اخریا که خالم خبر داد سحرررررررررر ثریا شبکه دو مجریه و برنامش دوشنبه ها و سه شنبه ها شبکه دو..... ساعت فلانِ...و من دوشنبه ها با یه لیوان چایی با عشق میشستم تو حلق تلوزیون و کلی ذوقق میکردم...از چهرررش ارامش و انرژی میباره....و قرار بود یه روز که میاد تهران باهم بریم بیرون....تا اینکه امشب خالم پیشنهاد داد فردا بیاد اینجا و شبم پیشمون بمونه و قشنگ ازینکه بابام ماموریتِ  استفاده کرد....از ذوووق کلیییی بالا پایین شدم هههه و اینکه کلی برنامه ریختم از کجا غذا بگیریم فردا باید خونرو برررق بندازیم و....و...و.... حس میکردم رو ابرام...و اینکه بسیااااااااااار خوشحالم....حالا هی لباسمو درمیارم از تو کمد و میگیرم جلوم...رو به روی اینه قدی هی میگمممم پس فردااااا کیییییی میرسه!!!!!ذوق دارم خب:)

همینجوری نوشتن که عنوان نمیخواد برادرِ من:)

۰ نظر

شما همه سردردا و اعصاب خوردیا و بی حوصلگیات سرجاش ولی خوب وقتی قراره خالت بیاد خونتون باید اهنگ شاد بزاری و قرررو فررررر کنان اماده بشی واسه مهمووون داری:))))


هروخ ادبیات تست میزنم بلا استثنا 5تا اشتب میزنم://...همیشـــــه5تا....100تا بزنم 5تا غلط...200تا و 300تاهم همینطور!!!!!چرا خب؟:/


امروز تولد محیاس:))مردادیِ جانم!!!اراستش اون اولا فک میکردم هیج جوووره من نمیتونم با این بشر بسازم و دوستیمون حکایت دوستیه خاله خرسه س...ولی گوش شیطون کر الان خیییییییییییلی از چیزایی که به هیچکس نگفتم و محیا میدونه....نفهمیدم کی دوستیمون انقد پرنگ شد که مهم ترین حرفامو بهش زدم.....ولی خییییلی خوشالم از این دوستی:)


تازگیا زیاد دل و دماغ وبلاگ و وبلاگ نویسی و ندارم...شاید بخاطره درساس...شایدم درسا بهونه باشه...شایدم میخوام صبر کنم بببینم میتونم مثل قبل انقدر خوب بنویسم که شما انرژی مثبت بگیرین و به خودم منتقل کنین شاید....شاید....:)


این پست و نمیدونم با چه هدفی شروع کردم فقط نوشتم یادم بمونه تولد محیاس ههه....از روز اخره مدرسه ها تا الان درحال برنامه ریزی ایم یه روز بریم بیرون....کادوشم که قبلا سفارش دادم بودم دیروز بدستم رسید...یه دستبند نقره روش یه پانداس....گفتم پاندا...من تازگیا خیییییییییلی خییییلی ارتباط عاطفی خوبی با پانداها برقرار میکنم هههه نمیدونم چرا:))


اینکه ازمون قلم چی رو مخه اصن توش هیچ شکی نیس...اینکه دوستای جدید پیدا کردم و مثل خودم پایه ن خیلی خوبه...اینکه روزشماری میکنم واسه جمعه تا ببینمشون تو دانشکده دامپزشکی...اینکه سلفی بگیریم استوری بزاریم ما و دانشکده تهراااااااان و کلی ذوق کنیم هم...اینکه من روز اول با نگین دوست شدم تو سرای دانش...بعدش فاطمه که پارسال باهم تو یه کلاس بودیم تو اموزشگاه....بعد از طریق من فاطمه و نگین دوس شدن...بعد دوست فاطمه با من و نگین دوست شد...بعد دیدیم عه یه اکیپ شدییییم....بعد دیدیم چی میچسبه تو این داااغی روزه جمعه؟بعد رفتیم بستنی زدیم...بعد نیم ساعت از کلاس و دیر رسیدیم و بیشتره فیزیک پیچییید...همش خووودش جز بهترین روزای منه....


حرف دیگه ای نماند:) اهنگی که خیلی دوس میدارم و انتهای این پستم میزارم خواستین گوش بدین:)و عکسم همینجوری گرفتم دیدم ترکیب رنگیش چقددددر دلبر شد گفتم بزارم پستم یکم رنگ بگیره:))


عاششق عکسای فول سایزمم تاااازشممممم:))


گوش بدیم؟:)


روزمــــــــــــــــــان عسد^ـــــــــــــــــــ^ مبارکماااااان:)

۶ نظر

روز دختر عَــــــــــــــــــد افتاد روزی که من سه ساعت کلاس دارم اونم ریاضی سعاددددتیه اصلا:)))

این به کنار اینکه دیشب تا هول و هوش 5 صب دقیقا هیچ غلطی نمیکردم و حتی درسم نمیخوندم که توجیه کنم خودمو دقیقا نمیدونم چه غلطی میکردم...داییمان زنگ زد گف تنهاااااا نوه ی دختره خونواده روزت مبارککککک^.^گفته بودممم یه دایی دارم شاااه نداره؟؟؟؟خییییلی گله؟؟؟اصلا این بشر الگوی منه تو زندگی بس که ماهه وَلا:)خوشبحالششش الان داره تو سواحل هاوایی عشق میکنه البته قول داد یه چیز توووپ واسم بیاره ازونجا*.* خالمم زنگ زد... داشت میرف بیمارستان تند تند تبریک گف بعد گف کادوتو میدم مامانت بهت بده معرسیییی واقعاااا:///بعد مامانم زنگ زد گف سحررر پاشو چقد مــــــــــیـــخوابیبییی:))))قشنگ داشتم میترکیدم ازینکه یادش نیس امروز روز تنهاتررررررررررین دخترشه◄.►...سکوت کردم...گف راستی روزتم مبارک بعد کلاس رفتی خونه لوبیای پلویه دیشب و گرم کنن بخووور واست سالاد شیرازیم درست کردمممم ≧◡≦ گفتم کادوی روز دختررررررم چی؟ یهووووو مریض اومد واسشون.... نمیدونم سرشون شلوغ شد... نفهمیدم چیشد اصلاااا:))))اسم کادو میاد همه محو میشن هههه:))بعد بابام زنگ زد بهم و گفت روزت مبارک و همین://////کادو چی!!!!!!!!!!!!!!!بعد تو دلم گفتم خب بااااباااا کادو چی کادو چییی!!!!!بعد تو دلم گفتم ینییی چیییی!!!!!ولی خب گویا بلند گفتم هههه بابام گف سحر  چی ینییی چی؟!گفتم هیچییی با خودم بودم رسما ایمان اورد به خل و چل بودنم ههه:)بعدش در اوووج خوابالودگیییی پاشدم لاک زدم رفتم با بهترین و خوشبوترین شامپو بدنم دوش گرفتم و موهامو موجییی کردم انقده باحال شد^-^بعد پوشیدم بدیـــــــــو بدیـــــــــــــو رفتم کلاس که باز جا دم دررر گیرم نیاد قشنگ تو حلقققق کولر باشم:)))رسیدم دیدم دمِ اموزشگاه و تویِ سگ پر نمیزنه:///یه خانومه جوونه رو دیدم... میشناختمش دورادور باهم سلاملیک داشتیم از پارسال... تو اموزشگاه پشتیبان این بچه کوچولوعاس.... گف عزیزم کلاس داری؟گفتم اره اینجا چقددد خلوتههه؟؟؟ گف امروز عیده خب:) انگار مثلا ما ادم نیستیم عید خونمون بشینیم://///بعد رفتم بالااا هیشکییی نبود نشستم جلویه کولر و بعدش خستگی و دررررس و دررررس....
بعدشم اومدم خونه و جورابامو دراوردم و با همون لباسا نشسم پایِ تبریکای تلگرامی و خوشاااال شدم از داشتن اونایی ک اصلا صمیمی نبودیم ولی تبریک گفتن روزدختر و کلیییی دلم غنج رف:)بعد اون یکی خالم زنگ زد و توپول ترین کادوی روز دخترمو گرفتم:))))ازین دوربین سوسولیااااا و شام رستوووووووووراااان گردوننن^_^اهـــــــــــــــاااااااااا شللههههه دستا:)))مث خر کیف کردم ینییییی:))بعد مامانبزرگم زنگ زد گف من نمیدونم چی میخوای پول ریختم به حسابت هرچی میخوای برو بخر:)ادم چقدددددددددد عشق اخه◕‿◕ البته من از کسی توقع ندارماااااااااا یه وقت فک نکنید :))همچنان با سلام صلواااتتتت چشام بازه گفتم بیام پست بزارم و تبریک بگم به دوستای خوشگل و گلللللللللللللللل بیانیم و بعد برم تخت بخوابم:)
امروزم یه اتفاااق خوبِ دیگه ام افتاد راستی:)سرکلاس با سه تا دختر خیییییلیییی باحال دوس شدم اینش به کنار....اقااااااااااااا سه قلوووووووووعن:)))باورمممم نمیشد دوتاشون کپ هم بودن اصلا نمیتونستم تشخیص بدم... یکیشون کلاااا هیچ شباهتی نداشت ب اون یکی خیلی خوب بود خلاصه... معلمرو سرکار گذاشته بودیم گفتیم ما چارقلوو ایمممم این دوتا همسانن ما دو تا ناهمسان ههههه:))))اخیش پستام داره فرم پستای همیشگی و میگیره:)دیگه صوبتی ندارم جز اینکه بگم خییییییییییلی زیاااد روزتون مبارک گل دخترای بیانی اینم اهنگی که دارم باهاش قررر میدم و پست مینویسم:)حالا درسته که مامان من و خیلیای دیگه سرکارن و نمیتونیم مثل بقیه کیک بگیریم و با ادا اطوار اینا روز دخترمونو جشن بگیریم ولی میتونیم که اهنگ گوش بدیم و قر بدیم و واسه خودمون سیب زمینی سرخ کرده درست کنیم با سس فراوون بزنیم تو رگ هوم؟!:)))کلی شاد باشینا امروز روزهههه ماس کلیششش ماس ماس:)))
 
 

اگه یکبار دیگه به دنیا میومدم....:)

۶ نظر

من هر چند وقت یک بار میشینم فک میکنم اگه بازم بتونم به دنیا بیام چه کارایی میتونم بکنم....چه کارایی که دوست داشتم و انجام ندادم و میتونم انجام بدم...چیارو دوست داشتم بشم و نتونستم بشم...!!!!!


اولا من دوست داشتم یه ویولونیست حرفه ای بشم و هی ازم تو کنسرتای ناااااب و توپ دعوت کنن هی دلم غنج بره:))متاسفاته از امسال تا دوسال دیگه همه فعالیتای اینچنینی برای من لغو شده://///راستش اولین چیزی که تو الویته رشته مورد علاقمه که باید بهش برسم انشالله:)


دوس داشتم یه عکاس خوووب میشدم و میزدم به دل طبیعت و عکس پشت عکس زااارت و زووورت عکس بگیرم:)


دوست داشتم یه کافی شاپ کوچولو تو خیابون ولیعصر داشته باشم با این لباسای دلبر و پیراهن و دامن شیک ازینور کافم برم اونور و سیگار پشششت سیگار استتتتغفرالله :)))))


دوست داشتم یه ستاااره ی سینما میبودم و تو خیابون و هرجا زارت زارت باهام عکس مینداختن و برام فن پیج میزدن بعد وارد اینستا که میشدم یه عالمه کامنت های خوووب قشنگ روحمممم شاد میشد قشنگ:)


دوست داشتم دکتری رشته ی مورد علاقموووو تو پزشکی بگیرم و دانشجوهام بیوقتن دنبالم بگننن استاااد استااااد:))


دوست داشتم ارایشگر باشم:))هرجا میخوام برم خیییلی شیییک و منحصر بفرد موهامو ببافم و برم مهمونی و بیرون و اینور اونور:)


دوس داشتم یه نویسنده بشم...ازین گمناما که اسمشونو ه-م چاپ میکنن و همیشه با یه لیوان چای میرن یه گوشه دنج میشنن به نوشتن...خییلی حال میکنن عااا کاش میشد:)


دوست داشتم خلبان باشم و از زمین کنده شم...هی تو اسمونا بودم بین ابرا...:)


دوست داشتم نویسنده ی یه فیلم مشهووور و خوب باشم هییی همه بگن خدا بیاااامرزه نویسنشوووو چه فیلمی بود:))


دوست داشتم به یه جایگاهی برسم که به حرفم اهمیت داده بشه و هییییچ ادم ناتوانی گوشه کنار خیابون نبینم...


دوست داشتم مامانم خونه دار باشه:)))هروزم لوبیا پلو و سالاد شیرازی درست کنه:)))


دوست داشتم تو شمال زندگی کنم و کیف دنیااارو کنم هروز ازین شالیزار به اون شالیزار از این طبیعت به اون طبیعت:))


همینا دیگه چیزه زیادی نمیخوام هههه یادمه قبلا یه همچین پستی نوسته بودم ولی خب اون بیشتر درمورد شغلایی بود که دوست داشتم بشم این کل اون چیزی بود که من از زندگی میخواستم و ببینم در اینده به کدومشون میتونم برسم:)





پ.ن:همچناننننن غزل گیر داده یا ادرس وبلاگتو میدی یا بزور ازت میگیرم:////


پ.ن تز:دیشب حس درس خوندنم اومد....ساعت سه و نیم بود سرمو از رو کتاب بلند کردم خیییییلی چسبید اصلا:)))


پ.ن ترین:میخوام فعالیت اینستاگرامیمو کمتر کنم:)کماکان ممنونم که پستامو میخونید و نظرمیدید یا نمیدید یا حال ندارید بخونید در کل ممنون ازینکه وقت میزارید:)


نصف شب نویسی:)

۵ نظر

و چمیدانی از ذوق مرگ شدن سحری که از تراز گــلم چی اش شرمزده بر بیقوله ای کز کرده و پی ام های دوستانش را میخواند...ترازهایشان را دیده و از خوشحالی میمیرد...پنج شش درصد زبان را از وی بالاتر زده بود...بیشتره زیست را خالی گذاشته و نمیگوید چنتایه آن ها را زده بس که شرمسار است...ولیییییکنننن خب برایه یک نخوانده ی آزمون داده چه چیز جز این خوشتر است؟از دوتایشان عالیتر بزدم...اعتماد به نفس نیست که اصلا😂پیشاپیش قبل از مواجه شدن با هر نظر منفی و حرص دراور بگویم دو دوست دارم و خودم را با ان دو مقایسه نمودم مرا نخورید😅



اینکه دارم خلاصه نویسی زیست میخوانم نشانه ای از بزرگ شدن و عاقل تر شدنمان است؟یا صرفا ناشی از ذوق کاذبمان است؟؟؟




خدایی این یک نصحیت و از من بشنوییید تو دنیا سه تا آدم تو زندگیتون داشته باشین... یکی که یکم از لحاظ درسی پایین تر باشه،یکی که ازش متنفررر باشین و یکم از شما بالاتر باشه....یکیم که خیییلی از شما بالاتر باشه...اگه موووفق نشدین بیاین تف کنید تو صورت حمیییید معصومی نژاد خبر گذاری صدا و سیـــــمااااااا رررررررررممممم😂😅




پاییز را در تابستون نفس میکشم...خدا میدانست انقدر مشتاق بارانیم؟!

۳ نظر

بوی خاک می آید...

صدای ریز باران می آید...

بوی باران و خاک باهم...

صدای جیغ جیغ بچه ها در پارک کوچک روبروی پنجره اتاقم از انرژی و لبخند سرشارم میکند....

...دلم میخواهد از زیر پتو بلند شوم بارونی مشکی ام را بپوشم کتونی هایم را بدست بگیرم و شالم را آزاد رو سرم بندازم بدون اینکه ظاهرم را در آینه قدی  نگاه کنم بروم و روی پیاده رو بدوم...

 تو تاریکی بدوم 

خیس بشوم و صدای شرشر ماشین ها هم مرا از این همه ارامش و حس و حالِ خوب بیرون نکشد...بوی خاااک می آید...دیوونه میشوم...از بوی آن ادکلن لنتی اش هم که قبلا اسمش را در پست هایم میگفتم و الان یادم نیست هم خوشبوتر است....دلم همه این هارا میخواد اما همچنان با صدای شرشره بارون سعی میکنم بخوابم و خودم را در جایِ همیشگی ام در بام تهرانم جان تصور میکنم فکر میکنم؛

 الان کی آنجا، جایه من نشسته است...ته ته تهِ بام...نزدیک تلکابینها... روی لبه ی پرتگاه مانند...کی به چراغ ها خیره شده و از جهان دور شده است... کی به آسمان و اشک هایش نزدیک است و کی بوی خاک و کاج های بارون خورده را به جان میخرد .... کی پاهایش را بالا پایین میکند و کی مامانش با دلهره میگوید دختر جان پاشو بیا اینور ...کی آنجاست الان جایِ من و کی برای این آرامش میمیرد!

از نسیم سحر سرگردان... بى سرو سامان...

۱ نظر

سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان مى کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستى خود را دادم
آه سرگشتگى ام در پى آن گوهر مقصود چرا
در پى گمشده ى خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبى اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
و سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهاى فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنى پنجره را
من نشان خواهم داد

پ.ن:

من خیییییییییلی این شعر و دوس دارم از قدیما ندیما هم هر شعری و که دوس داشتم اینجا مینوشتم شاید شما هم خوشتون اومد و یا اگه خواستم تو وبلاگم دور بزنم چشمم بهش بخوره و باز بخونمش:) اگر دوست داشتید کاملش رو از ادامه مطلب بخونید:)

انقدر فولاد آب دیده شدم که نذارم سه شنبه ی قشنگم و خراب کنی:)

۲ نظر

مطمئن بودم این ترم بالای نود و هفت میشم.... هیچ بهونه ای نداشت... از اون ترم به اینور خیلی ادم بودیم سرکلاسش...هم من هم غزل...

اغراق نمیکنم ولی منو غزل جزو قعال ترینای کلاس بودیم...فاینالمون رو از رو هم نوشتیم(((با امتحانای مدرسه و... نمیتونستیم کامل بخونیم کتابو تقسیم کردیم درسارو باهم))) و بهمون گفت کامل شدین...

امروز اون کلاس مسخره تموم شد خسته رفتم کارنامه زبانمو گرفتم حس کردم خستگیم صدبرابر؟نه هزار براااااابر شد...

نود و یک..

.فاینالمو داده بود بیست و پنج از سی...از فعالیت کلاسیم یک نمره ازم کم کرده بود....هی میگفتم شاید سرکلاسش حرفی زدی...شاید یه بار مشخی چیزی ننوشتی...ولی قانع نشدم هیچ باره "هیچ باره" نکلیف ننوشته نبردم سرکلاسش شده تو مدرسه زنگ ناهار  میشستم سرکلاس و تکلیقاشو مینوشتم...

اومدم خونه بهش پی ام دادم و حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم... من ازش دلیل میخواستم قانعم کنه اون میگفت نههه تو خیلی اسپیک اینگ و گرامر و کوفت و زهرمارت خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی به صد برسی:/اخرین پی امم و سین کرد که گفته بودم هیچ وقت ناقص نبودم سرکلاسش هیچوقتم منفعل نبودم سرکلاسش... باید بم بگه حداقل چرا کم داده چون انگیلیسی حرف میزدیم بعضی وقتا واقعا حس میکردم دارم چرت و پرت مینویسم بعد دیدم چقققققققد غلط دارم هههه ولی خب قشنگ نوشته بودم هر حرفی میخواستم بگم و محترمانه گفتم ولی اون هی انکار میکرد بعدش فهمیدم به ضعیف ترین دانش اموزی ک تاحالا تکلیف نیاورده اصلا واسشم مهم نیست داده نود و دو://///

تااااااا عمق وجووووووودم سوختم با همون مانتو نشستم پشت میزم و سر رسیدیم که روش بود و برداشتم و بی وقفه نوشتم انگیلیسی نوشتم خودکار تو دستم له شد ولی باید یه جوری این همه حرصمو خالی میکردم...با یه دنیا غلط نوشتم غزلم هی زنگ زنگ که سحرررررررر چیشد سحرررررر چیشد...گوشیمو خاموش کردم و دوباره نوشتم....ده صفحه پر نوشتم...اخرسر از نوشته هام خندم گرفته بود... ولی خیییییلی خالی شدم حداقلش دلم خنک شد که حرفامو زدم درسته حقمو بهم نداد ولی مطمئنم این یه گوشه از ناملایمتای این زندگیه...در اینده مطمئنم مطمئنم انقدر ازین نامردیا میشه که این پیشش هیجه پس باید از الااااان خودمو امیدوارم میکردم که دربرابر هیچ چی هییییییچ چی انقد راحت وا نمیدم چه الان چه هروقت دیگه برامم مهم نیست نود و یک یا صد یا شصت و یک اخره نوشته هام نوشتم:

 "امیدوارم هیچوقت نگام بهت نیوفته نامرد ترین...."

بعد چایی یخ شدمو سر کشیدم خیره شدم به پرده ی اتاقم که با باد قر میداد و تو تاریکی اتاقم گم شدم...یادم افتاد عههه من وبلاگیم دارم:))بیام یکم حرف بزنم یکم پست بزارم یه عکسی پی نوشتایه درازی چیزی:)




پ.ن1:خیلی زیاد دلم میخواد بشینم بنویسم بنویسم بنویسم و چایی بزنم...نمیشه اون سره فرصته که همیشه میگم گیر نمیاد...روزا خیلی کسل وار میگذرن واسه همین سکوت کرده بودم تو مجازی...که منتقل نکنم این حسم و تو نوشته هام.... نمیدونم تو این پستم موفق بودم یا نه ولی خب مهم اینه بعد از این همه نوشتن الان همون سحره همیشگیم:)


پ.ن2:از داره دنیا یک پسردایی دارم توپولووووووو و دوست داشتنییییی و یه پسر خاله که با عنوان فنچک معرف حضورتونه:)مفتخرررررررم بگم توپولویه دوست داشتنیه عزیزمون علامه حلی و البرز هردو رو قبول شده و من با این خبررررر خوووووووب امروز از خواب پاشدم صدای زنگ تلفنم که جانانمان زنگ زده بود با ذووووق میگف: سحررررررر قبول شدم اولین نفری که بهت خبر میدم اصلا اصلا اصلا نفرت انگیز نبود واسه اولین بار در تاریخِ زندگیه من:)) خداروشکرررر:)



پ.ن3:اقا ما یه دوست کنکوری داریم هرشب نیم ساعت دارم بهش مشاوره میدم(ادم قحطه اخه ههههه)...

"ببین روزه کنکور اگه کل دنیااااا ریختن سرت خواستن نزارن حالت خوب باشه.... اگه ازون روزایه گند زندگیت بود..اگه هرچیزی شد...هر اتفاقی افتاد....اگه داشتی از استرس میمردی...اگه گرمت شد...گرما زده شدی...سرت درد گرفت...هررررررررررررچی....هرچیییی که شد میری مثل "ادم" کنکورتو میدی... خوب و عاااالی و برمیگردی این آسونترین ازمونته.... شک ندارم میتونی... این یه سال و خر زدی پس میشی... یه چیزی میشی....خر نشی استرس بگیرتتاااااااااا تو اونو بگیر:)) نمیدونم چی بگم فردا شب تکمیل ترت میکنم برو بکپ فعلا هههه...." بعد داشتم فک میکردم اگه چن روز دم کنکورم کسی اینجوری نصیحتم کنه چجوری بزنمش بمیره فقط هههههه:)))



پ.ن4:تو 365روزه سال 363 روزش یا کولر اتاق من خراب میشه...یا رادیاتورا...خداااا چرا اخهههه؟پختیییییییم خب:////


پ.م5:تو عمرم انقدر منتظره پاییز نبودم...انقدر منتظر بارون نبودم...انقدر دلم نمیخواست برم بیرون قدم بزنم...کاش این دوسال زودتر تموم شه...ینی هر معلم و مشاور و ...یه دانش اموز گرفتن تو دستشون داره فشااااااارش میدن جونش دراد...بابا چرا یه کاری میکنین بچه اسم درس میاد حالت تهوع بگیره:////هی تو بمن بگو تست بزن ببین اگه من زدم:/ والا به گفتن تو نیست حسش بیاد میرم میزنم:/با اون چشات که شونصد قلم توش مداد کشیدی و ریمل و خط چش و سایه و کوفت و درد و اینا:/


پ.ن6:فقط یک سال بزرگ شدم ولی دیگه عکسای لواشکامو نمیذارم...کسی اعتراضی نداره عایا؟:)))))



پ.ن7:اینکه من مامانمو خیلی کم میبینم و همش درگیره سرکار و ایناس اصلا امره عجیبی نیست...!اما خب کدوم بچه ایه که نخواد حداقل نیم ساعت برای مامانش وراجی کنه؟:))چااااااااااااره اندیشیدم اقـــــــــــــــااااااا:) یه چالش ده روزه گذاشتم با مامانم صبحا ساعت هفت که تقریبا هوا خنکه میریم پیاده روی خیلیم خوش میگذره چه بساااا خالم که شنید استفبالش باور نکردنی بود اصلا:)


پ.ن8:کارنامرو هم گرفتییییییم دهم دیگه واقعنی فررررررررررت؟؟؟؟:)راضی نبودم مخصوصا از اینکه کارنامه اصلی که همه نوزده و هفتاد و پنجارو رند کردن و گذاشتن داخل پرونده و به ما کارنامه دادن با همون نمره های ریز به ریییییز و اصلیه خودمون:/این کارنامه ی بدون رند شدن نمره هام معدلش شد هجده و هفتاد:////اون کارنامه ی به نظره خودم اصلی که میذارن داخل پرونده معدلشو حساب کردم شد نوزده و چهار صدم:/خب فازتون چیه اخه؟:))



پ.ن9:تا حالاااااا ذوق مرگ نشدین ازینکه اینترنتتون مثل چیییییییییی پرسرعته؟؟؟منکه مردم ینی دلم نمیاد پامو بزارم بیرون از خونه در این حد هههه:)



پ.ن10 و اخر:مهمونی دخترونه ای برگزار خواهم کرد که مگووووووو و نپررررررررس:)


::: زیر باد خنک کولر،خوب باشین...خوش باشین....تابستونو و بترکونین:)سحر النصایح جلد دو:)))) :::


جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان