♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

زمینِ عروسِ قشنگ!

۵ نظر

صبح اموزشگاه زنگ زد گفت کلاس نداریم امروزووو!!!دیگه نتونستم بخوابم پاشدم دیدم مامانم داره میره سرکار!با هم صبحونه خوردیم تلفن و برداشتم زنگ زدم اول به غزل بعد تا برداشت قطع کردم زنگ زدم تا برداشت قطع کردم زنگ زدم تا برداشت قطع کردم اخرسر تا برداشت یه پسره داد زد مردممممممممممممم ازاااااااااررررر و.....!!!

هنگگگگگگگگگ بودم مطمعن بودم شماره غزله ولی دیگه انقدر ترسیدم زبونم بند اومده بود سریع قطع کردم!محیارو گرفتم از خواب بیدارش کردم یکم حرف زدیم!یه چایی ریختم وایستاده بودم جلوی پنجره برف بازی مردم و تو پارکم روبروی خونمون میدیدیم!!!تو حیاطم اون پسر ژیگوله همسایمون و چارتا پسر و چنتا دختر...دلم میخواست منم برم پایین ولی خب یه کاره برم بگم چی؟ منم بازی میدین:))))))دیدم ضایه اس نرفتم!


بعد محدثه اومده بود دم خونمون که سحر بیا بریم برف بازی من خوااااابم برده بود!قبلشم بهم پی ام داده بود بنده خداااا!!!! واقعا نفهمیدم کی خوابم برده دیگه گفت بازم میاد حالا!بعد غزل زنگ زد گفت بریم برف بازی گفتم ارههههه بزار زنگ بزنم اجازه بگیرم که مامانم گفت نه نمیخواد بری!!!!!دوره خونشون بعدا میری الان سره میخوری زمین منم وقت ندارم بیام الان ببرمت!خب؟؟؟؟هی میخواست یه جوری بگه من ناراحت نشم!!!نرفتیم و نشستیم از پشت پنجره هی بیروووون و دیدیم تنهایی!!!!!!!!خالمم زنگ زد گفت سحرررر ماشینم خراب شده میخواستم بیام دنبالت بریم بیرون!!!!!همه اینااااا دست به دست هم داد تا احسان خواجه امیری و قریب به دویست هزااااااااار بار گوش بدم و هی قهوه بخورم و دو دیقه یه بار پنجره رو باز کنم و برف بازی بقیه رو ببینم!!!یخ کنم و دوباره پنجره رو ببندم!!!

شما چی؟ رفتین برف بازی؟:))



بی تو من اینجا نمیمونم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از سر بغض و ناراحتی و اعصابِ داغون!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شرحِ حال:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از اون روزی که اومدم اینجا و شدم یه "بیانی" بگم؟!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خواننده جانم با اون صدات😢💔

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است ....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

لنــــــــتی ترین!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مضخرف ترین جمعه ی سال!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

مضخرف ترین روزای تابستون....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شاید امروز اروم ترین رفیقِ دنیا بودم واسه تویِ کنکوری!

۱ نظر

نمیدونم چقدر خیره شده بودم به میزم ولی خودم اونقدر انرژی نداشتم که گوشیمو روشن کنم و بهش روحیه بدم و بگم استرس نداشته باشه...خودمو نمیتونستم گول بزنم خودمم استرس داشتم...بین لباسایی که وسط اتاق ریخته بودم نشسته بودم و دستم به جم و جور کردنشون نمیرفت...فک کردم اولین کنکورشه...چه حسی داره...چه حسی دارم من دوسال دیگه...به همه شعارهایی که بهش دادم پوزخند زدم...غمگین ترین اهنگ داشت پخش میشد...نا آرومترین بودم...ولی الان وقت نا آروم بودن و این حرفا نبود...الان باید آروم ترین میبودم...یه مانتوی آبی پوشیدم با شلوار لی و شال سفید و ابی کمرنگ ارامش بخش ترین رنگ.....اول رفتم شیرین عسل یه مشما پر خوراکی گرفتم بعد اومدم خونه یکم جلو اینه جدی با خودم حرف زدم که جم کن این حالتو خوبه تو کنکور نداری پاشو برو ببین رفیقت در چه حاله...اسنپ گرفتم و رفتم پیشش گفتم پاشه بریم خونمون مامانش نذاشت ولی من اصراااار کردم و اوردمش خونمون...یه عالمه ساسی مانکن گوش دادیم بعدم رفتیم استخر بعد کل راهو پیاده روی کردیم دیگه نمیتونستیم راه بریم استخر خودش همه انرژیمونو گرفته بود....تو راهم بهش گفتم اصلا مهم نیست چی قراره بشه تو درس خوندی میری ازمون تو میدی و میای به اوناییم ک تند تند میزنن اصلا نگاه نکن دیگه نه دربارش حرف بزن نه بهش فک کن...از اول که دیدمش خیلی اروم تر شده بود...خودم هم....قدمت دوستیمون به چهار سال میرسه و اندازه ی چهار ساله یه خواهر بزرگ تر دارم...میگفت سحر من استرس ندارم ولی تو اروم باش خب؟😂نگم چقد خندیدیم حس کردم واقعا حال هردومون بهتر شده...برگشتنی نیومد باهام و رفت خونشون منم اومدم خونه و غش کردم خوابیدم...داشتم فک میکردم باید یه کاری کنم این استرسه رو تو خودم بکشم امسال.....قطعا میره تو لیست هدفام...بعدم پاشدم دیدم شونصدتاااا پی ام دارم... غزل و باز کردم نوشته بود: چطوری خره واست از شمال لواشک محلیه ترش خریدم بخوری بمیری و خنده... همیشه بهونه ی لبخندامه این بشر ...باهم تقریبا دعوا کرده بودیم ولی خب به دقیقه نرسیده بود چه احساس غروووری میکنم ازینکه باهاش دوستم...بعد باااز خوابیدم...خوشال بودم از اینکه نذاشتم روزم خراب شه..تصمیم گرفتم دیگه پیام ندم به دوستم چون مطمعنا الان سرش خیلی شلوغه... رشتشم ریاضیه و شانسش خیلی بالاس قطعا و امیدم بهش خیلیه...رفتم دوش گرفتم اومدم تو تاریکی اتاق با همون روشناییی کمه اسمون ادامه ی هتل لوزان و خوندم و یکمم اگه خدا قبول کنه درس خوندم و چنتا اهنگ دانلود کردم و دیدم بوی سوختگی میاد!کتریمونو سوزوندم😁حالا منتظر نشستم تو کمد دیواری و دارم پست میزارم تا مامانم بیاد ببینم تکلیف چیه با ملاغه میزنه یا با دمپایی😅😅😅





پ.ن۱:امن ترین و دنج ترین و خوب ترین جایه دنیا بعد از اغوشه مامانم ته کمد دیواریه:)لنتی هروقت اونجام احساس میکنم نشستم بالای کوه😂خیلی خوبه در کل ارامش خاصی دارم اینحا:)



پ.ن۲:کنکوریایه فردا و پس فردا پر از انرژی مثبت باشید با همین انرژی مثبت پنجاه شصتا جلویین:)

کوچکترین کارایی که "ممکنه" بزرگترین انرژیارو بهم برگردونه👈خواب و خواب و خواب😃

۵ نظر

امروز تموم شد...عربیم گذشت...سخت بود ولـی گذشت...حالا حدودا پنج روز تعطیلم و میخوام انقدر این چن روز شب تااا صب،صب تا شب بخوابم که بمیرمممم😁


نمیتونم بگم چقد حرررص خوردم از دیشب، بابت برگه ای که لای دفترچه خاطراتم بوده و افتاده و یه ادمی که نقش سمیه تو زندگی منو داره ورش داشته و خوندش و دقیقا تو همون کاغذ ازش یه عالللمه بد گفتم و یه حرفایی که باید مسکوت بین خودم و خودم میموند و خونده،چحوری بزنمش از جا بلند نشه و طبیعیم جلوه کنه اینووووو اخههههه؟!؟؟!؟!😤



خیلی چیزا دیگه مثل قبل واسم مهم نیست شاید هم هست و خودم به روی خودم نمیارم نمیدونم حس بدیه نمیتونمم بفهمم حتی دقیقا تو چه حالیم،دیشب طی حرکت غافلگیر کننده مامانم گف دوس نداره زیاد با غزل معاشرت کنم:/بنی اون لحظه گچه دیوار رنگه صورتم بود و پوکر فیس شکل و شمایلم😫واسه همینم گف شنا رو کنسل کنم برنامه ثبت نامشو اگه میخواد اون بیاد باهم بریم باشگاه نزدیک خونمون و خلاصه که قشنگ ابِ پاکی و رو دستم ریخت غزززل بی غزل:/نمیدونم چه حرکتی ازش دیده هرچی باشه فعلا دو تا ضربه کاری بهم وارد شده که تو یه خلا دارم دست و پامیزنم و نمیدومم چیکارکنم واسه همین دوس دارم چندین رووووز بخوابم تا این خستگیه لعنتیه روحیم تموم شه کاش بشه کاش کاش کاش...




گفتم از زیست متنفرم؟خب حرفمو پـس میگیرم:)) ضمن اینکه عاشقه زیستم معلمشو در حده مرگ دوس دارم و حاضرم بمیررررم واسش😍امروز تو راهرو سلام کردم بهش و انقدررررر با صمیمیت جوابمو داد و استرس نمره امتحان و از چشام خوند و گف خوب شدییییی چرا انقد نگرانی؟میخواستم بپرم ماچش کنم خدا این بشر دومی ندارهـهههه مهربون ترین معلمی که داشتم،شاید اگه نبود میبردیم از زیسته سنگینِ امسال و کلا میرفتم یه رشته دیگه ...کاش خوبیاشو یادم نره هیچوفت اینم صرفا گفتم بنویسم ابنجا بمونه که بعده ها چندین سال بعد اومدم و خوندمش این پستم یادم بمونه امروز تو بدترین حالت و خیلی نابودطور تنها چیری که انرژی داد بهم خودش بود معلم زیسته جااااان ترین:)




تو راه داشتیم میومدیم سلانه سلانه و فک میکردیم چراااا امتحـانایه این نهم و هشتمیا تموم نمیشه😳وارد کوچه شدیم دوتا پسره ژیگول پیگول کرده که الحقم جذاب بودن جای برادری الـــبته:) ولی خب ما رد شدیم سریع رفتیم،من بروی خودم نیووردم ولی دوسم گف سحررررر باورت مبشه اینا شـــیشمی بودن😁😁😂😂😂خندم گرفتتتت محکممم زدم زیر خنده برگشتم دیدم معلقن همینجوری دارن سره کوچه وول میخورن و میزنن تو سر و کله هم،به قد و قوارشون نمیخورد عصن ششمی باشن ولی خب موجباته شادیـمنو و مسخره بازی دوستمو فراهم کرده بودن که یه لحظهههه همه چیییی یادم رفته بودم حتی تشنگی😅اینم درعوض اون دوتا ضربه کاری کمی تا مقداری انرژی برگشت به وجودمون:)

ما تو ماهررمضون ازینکه ساعت خوابمون بهم میخوره و درست نمیشه در عذااااابی دردناکیم،شماچطور؟:)



لحظاتتون اروووم و باب میلتون باشه همیشه ایشالله:)👋

چاپار نویسی طور:)

۱-از ساعت سه بعد از ظهر که تموم شده یکسررره تیکه های قشنگش میاد تو ذهنم و بغض گلوم و میگیره و اشک تو چشمام جم میشه و همینجوری ادامه پیدا میکنه این مراحل... اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت خیلی جاها باهاش خندیدم و بیشترجاها باهاش گریه کردم و گوله گوله اشک ریختم بماند ولی حسااابی فکرم و مشغول کرده و وقتی بهش فک میکنم اصلا نمیفهمم کی یه قطره اشک ریخته رو لپم!"دختره شینا" بیشترین تاثیر و گذاشت رو من و خیلی خییییلی منو برد به فکر! اینکه تو کتابخونم چندین ماه خاک میخورد و چقدر خودمو سرزنش کردم ازین بابت هم بماند ولی انقدر کلمه کلمه اش تو وجودم رسوخ کرده که نمیدونم از کِیه از اتاقم نرفتم بیرون!


۲-اولین نیمه شعبانی که با بچه ها نرفتیم بزنیم به دل کوچه خیابونا و شربت زعفرونی بخوریم!اولین نیمه شعبانی که خونه ایم و هیجا نرفتیم! مامان شیفته منم که حوصله ندارم و بسیار کسل وار میچرخم تو اینستا، انقدر بی حوصلم که از وقتی تاریک شده هوا من همچنان چراغ اتاقمو روشن نکردم!کتاب زبانمو باز کردم دیدم اصلا حسش نیست و دوباره برگشتیم به مجازی خلاصه تو شربت خوردناتون امشب واسه منم دعا کنید و اینا:)



۳-اولین شبی که بابام پیشنهاد داد بریم دور بزنیم و گفتم نه!از منی که خونه واسم مثل زندونه اوینه بعید بود این حرف!!! سرماخورگی و سردرد ام شده مزید بر علت:)


۴-چرا هی میخوام درباره یه چیز دیگه پست بزارم و میام درباره یه چیزه دیگه پست میزارم؟😁😂


عنوان مخفف "چهار پارت نویسی" طوره ایراااان مهد دلیران😂😂😂

اخر هفته خیلی بهتون خوش بگذره و خیلی عیدتون مبارک:)

مراقب "اینای" زندگیتون باشین:)

۸ نظر

اینایی که خیلی خوش مزه میشن یهو و هی خندتو درمیارن...

 اینایی که باعث میشن قه قهت ماشینو پر کنه ....

اینایی که انقد مامانبزرگشونو میخندونن که به سرفه میوفته

 اینایی که میرن پی ویای رفیق فاباشون و میگن این چه عکس پروفایلیه چرا دلت گرفتههههههههه خررررره؟

اینایی که با رفیقشون اسنک درست میکننن و حرف میزننن و هیییییییی میخندوننشون

 اینایی که یهو از دبه خیارشور میان بیرون و مزه میریزن و انقد میخندی که یادت میره واسه چی چیزناله میکردی...

مراقب اینا باشین اینا همونایین که با یه آهنگ،دوووووووووووووووووووووووووووووووفش!می پاشن و میبارن تو خلوت،

اینا خیلی احساساتی و داغونن مراقبشون باشین:)

بی تو نیست آرامم لیــــــــــک آرامم آرامم آرامم!

۵ نظر

میتونم بگم قریب به هشت یا نه تا پست پیش نویس شد تا الان یکم به خودم مسلط شدم

  اشک ریختم و نوشتم 

 حرص خوردم و نوشتم 

 به خاطر خیلی چیزا حرص خوردم به خاطر خیلی چیزا هم شادی کردم و از ذوق لبخند گشااااااااااد زدم به ژرفای چاله گونه طور با اشک شوق حتی...

 نوشتم و نوشتم و نوشتم و خالی شدم،خالی شدم تا الان به این ارامش رسیدم کنار گلای جان و عصرونه میزنم و میگم خدایا شکررررررت :)





درست وقتی که انقدر داغونم...!؟

۱ نظر

از اول که رسیدم چشماش برق میزد از اشک... ولی سعی میکرد بگه نه من خییییلی خوبم!!! ولی من تو این مدت میتوتستم بفهمم الان چقد داغونه... از صدای لرزونش که بغض نمیذاشت صداش صاف بشه و از لبخندای مصنوعیش همه چی پیدا بود

زنگ خورد رفتیم پایین امروز با اینکه جواب مرات اومد و مرات تو مدرسه بین همه دوم شدم ولی خیلی خوب نبود حال و احوالاتم... هدیه و تقدیرنامشونم اصلا تاثیری رو این حالِ مضخرف نداشت... انقدر که هنوز هدیه شونو باز نکردم انقد تو خودم بودم نمیدونم برای رتبه ی اول و دوم عصن هدیه شون چی بود ولی سعی میکردم با غزل اینا بگم بخندم که اصلانم موفق نبودم چون غزل کلا حالش بد بود و هی میپرسیدم هی میگفت خوبم بابا و حرفو عوض میکرد...نسکافه و کاپ کیک خوردیم قدم زنون رفتیم کلاس زبان بازم رفتارای مصنوعی لبخندای الکیِ سرکلاس... منکه اصلا معلممونو نمیدیدم صداشم نمیشنیدم فقط لباش تکون میخورد ...پنج دقیقه مونده بود به آزادی از کلاس...معلم داشت به سوال یکی از بچه ها جواب میداد غزلم سرشو گذاشته بود رو دستش رو میز....دستمو گذاشتم رو شونش گفتم:بگو غزل بگو چته بگووووو

در نهایت برخلاف همه تصوراااتم فهمیدم با اقای بی اف بهم زده و شروع کرد تعریف کردن از ساعت پنج تا پنج و نیم داشت حرف میزد و چشماش پررر شده بود از اشک منم از اول تا اخرررر فقط سکوت کرده بودم نمیتونستمـچیزس بگم...نمیتونستم قضاوت کنم...هرچی ام میگفتم از دیده اینکه دوست غزلم و قاعدتا همه چیییی به طرفداری از غزل پیش میرفت... ولی مگه غیر این نیست ک تو هر رابطه ای خوبی ها دوطرفس بدی ها و ناراحتی ها هم؟نمیتونستم حرف بزنم اخرش اشکش ریخت رو صورتش گفت بناااال دیگه هی گف بگو بگو الان لال شده

نمیدونستم چی بگم واقعانم لال شده بودم... بدیشم ایـن بود من خودمم حالم خوب نبود میتونم بگم حال روحیم صدباااار بیشتر از حال جسمیم بد بود...خودم اصلا نفهمیدم کی چشمام پر شد از اشک...گفت وااااای سحر بخدا شوخی کردمممم خندم گرفته بود فک کرده بود از حرفش ناراحت شدم درسته خوب یه جورایی تقصیره اقای بی اف بوده ولی تقصیر غزلم بوده به نوعی خب...گفتم غزل اشتباه کردی... حالا ام نمیخوای جبران کنی نکن ولی دیگه چرا توضیح نمیدی براش؟خب حقم داره، خرررر اون نمیدونه ک چیشده براش توضیح بده بعد قهر کن و ازین کارا گفت: نههه عمرااااا بره گمشه بی لیاقت...

 عاشق منطقشم کلا😅

 نزدیک بود دیگه با لگد بیرونمون کنن رفتیم ذرت خوردیم و نخود نخود هرکه رود خونه ی خود شدیم .قبلشم مامان زنگ زد بهم گف سحر زنگ بزن بیام دنبالت دم چهارشنبه سوریه خطرناکه منم شجااااعانه گفتم نههه مامان مگه من بچه ام ؟گفت نه بیست سالته پس😅 خلاصه راضی شد و تو راه هزااااران هزاااارباااار به غلط خوردنننن به معنای واقعی کلمه افتادم...داشتم میومدم یه پسره ژیگوووله غول دویست سیصد پَک برگشت گف خانوم خوشگله(بقیشو نشنیدم) انقد تند راه میرفتم و قدمامو بلــــند برمیداشتم گفتم الان زمین سوراخ میشه یا من میرم تو درختی چیزی یا صد و هشتاد باز میکنم یهو تو خیابون😅

 تا دم خونه مووون اومد میخواستم یه سنگ وردارم بزنم تو سرش بگم گمشوووو پسره ی عوضی چه معنی میده خودت خواهرنداری؟ ولی انقد قلبم تندتند میزد نفسمم داشت بند میومد کم کم ....

حالا الان یه سری فک میکنن من چقد حجابم بد بوده ایشون افتاده دنبااالم و فلان و بیسار چون ما کلا عادت به پیشگویی و پیش داوری داریم ،،،،لازمه بگم با همووون مانتو و شلوارِ گشاده مدرسه و مقنعه بودم مانتو شلوارمم با توجه به توصیفاتتتتتت قبلی شبیه اَمامه بود تا مانتو یا شاید بادبان کشتی باد میخورد بهش باااد میکرد😅و مقنعمم معمولی یکم از موهام معلوم بود میخوام بگم کلا بعضی خیلی بیمارن و درمانم نخواهند شد این روزا اصلا تنها بیرون نرید یا اگر رفتید حتما بگید بیان دنبالتون، برگشتی اشتباه منو نکنید اینم از این ... نالاااان و خسته هم باید برای امتحان شیمی بشینم بخونم هم فیزیک هم ریاضی همه ام فردا بااااهم..هوف یه درصدم فک نکنم بتونم همشو بخونم

اینم از این و امیدوارم این روزای اخر اسفند بگذره و بهاربیاد و حال و هوامونو عوض کنه دستم قطع شد دیگه خب:)

فعلا بایای:)

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد...

همین الان از کلاس زبان رسیدم انقد خسته ام که حس میکنم دارم یه متر از زمین بالاتر راه میرم بعد تو راه یه دختره بچه رو دیدم توپولوو سفییییید لپای قرمز با کلاه چشای قهوه ای روشن همرنگ چشام میخواستم بغلش کنم محکمممممممممم ماچش کنم مامانشم خیلی محجبه بود اصن دیگه قدمام دست خودم نبود وایستادم خیلیم قدش کوتاه بود هیچی دیگه ادم میخواست بچلونتش... به مامانش گفتم خانوم ببخشید کوچولوتون ماشالله خیلی نازه خدا حفظش کنه.... خانومه چشاش خندید گفت مرسی عزیزم لپشو اروم کشیدم(لپ بچه هرو نه مامانشو ههههه) تو دلم گفتم  خب الان یکاره بپرم بچه هه رو بوس کنم شاید مامانش یه چیزی بم بگه ولی حسرتشششش رو دلم موندددددد همینجوری داشتم میومدم رفتم شیرین عسل یه عالمه چیز میز خریدم کارت کشیدم و کلا میخواستم کارتم خالی شده باشه برگردم خونه هههه:) نزدیک خونه دیگه اصلا حال نداشتم زنگ بزنم انقد درس و اینا سنگینن منم خیلی شیطونی میکنم سر کلاس زبان این خستگی طبیعیم و شیش برابر میکنه سرکلاس زبان داشتیم با غزل آهنگ میخوندیم معلمه عم داش به سوال یکی از بچه ها جواب میداد مام تو حال و هوای خودمون بودیم خلاصهههه به منفی های قرمزمون یکی دیگه ام اضافه شد هههه این ترم میوفتم من شک ندارم فردام همه درسارو به جز فیزیک امتحان داریم بعد به شوخی سرکلاس فیزیک گفتیم اره خانوم همه همکاراتون فردا میخوان از ما امتحان بگیرن میخواید شمام بگیرید تعارف نکنید خب؟! گف باشه:/هیچی دیگه فردا کلااااااااااا امتحان داریم زنگ اول ادبیات دوم فیزیک سوم ریاضی چهارم دفاعی://///بعدم میخوام برم از عمه لیلا لواشک بگیرم مامانمم میگه حالا میری ترشی ام بگیر فردا خالت اینا میان اینجان ترشیمون تموم شده:/ینییییییییییییییییییی الان کاملا پتانسیل اینو دارم دهنمو از دو طرررررررررررررررررف پاره کنم://///////

دیگه صوبتی نیس جز اینکه دعا کنید برای من و میگرنم که باز مثل قبلا با هم دوست باشیم کماکان:)


.

.

.

.

پ.ن:هتل لوزان...هنوز صفحه ی 23 24 ـــِشم....نثرشو دوس دارم روونه یه جاهاییم ادم میبره تو فکر... انقد که سر زنگ عربی همش داشتم میخوندم جواب تمرینارم از رو گام به گام نوشته بودم هرکودومو میگفت بخون دیگه غم نداشتم ههههه اخرم هیچی بهم نگفت معلم با شخصیت به معلم عربی ما میگن هرچند اسکی میره ولی خب:)

دیدم تو این عکسای اینستا اینا مده گلاشونو میارن تو عکس گفتم منم دلبرجانمو بیارم تو عکس بچه های کوچولوشممممم به رخ بکشم:)


همینجوری نوشت:تا یادم نرفته خاطر نشان کنم کپی برداری از عکسام حرام است:/

دیروز ولنتاین بوووود میتونم بگم گندترین روز مااااااااااااه....سر هرچیزی دلم میگرفت:/نه اینکه بخاطر این باشه که خرس گنده نگرفته باشما نه!میخواستم برم خونه ی مامانبزرگمینا پیش خالم دماغشو ببینم مامانم نذاشت گفت خودمم دارم میام  خونه:/همیییییین کافی بود من بعد ازینکه قطع کردم تلفن و بزنم زیر گریه بی بهونه ی بی بهونه....

  تو مدرسه ام اخه ما بساطی داشتیم!بعضی از بچه های ما خیییییییییییییییلی پروعن ینی اکثرشون.... منم تازگیا خییییلی ساکت شدم و به قول صبا مظلوم!نشسته بودیم سره زنگ فیزیک سره حای همیشگیم میز سوم ....

یکی از پروترین و رومخ ترین و خرخون ترین و احمق ترین و نادون ترین و ایکبیری ترین(خدایا ببخشید ولی خیلی ایکبیریه خب!)اومد نشست پیش من و سارا گفت من میز دوم اون ردیف نمیتونم کامل تخته رو ببینم میگیم عینک بزن میگه نهههههه زشت میشم!

هیچی نگفتم فقط تو دلم گفتم..نمیگم چی گفتم فوشههه فووووش اینجا خانواده رد میشه:))))کیفمو گذاشتم زمین اون نشست بین من و سارا...

میز دوم اون ردیفم کماکان خالی!میز پشتیمون ماءده میشینه... بسیااااااااااااااااااااار با ادب و عالی عاشقشم خیلیییی خوبه این دختر از همه لحاظ!گفت خانوم ایکس(همونی که بین ما نشسته بود توصیفش کردم براتون) خوب ما نمیبینیم لازمه بگم خانومه ایکس که پیش ما میشینههههه درازترین دانش اموزه کلاسه!معلم فیزیکمونم خیلی این خانوم ایکس و دوس داره و میگه به نکااااااااااات ریزی توجه میکنی خانوم ایکس و اینا گفت شما نمیبینی برو میز ته...فک کنید دوتا نیمکت پشتی با حرص نفسشونو بیرون دادن و پاشدن وایستادن ته ته کلاس...یکم گذشت یکی از بچه ها بلند شد گفت خانم ینی چی خانوم ایکس قدش بلندهههههههه ما نمیتونیم ببینیمممم تخته رو ....خانوم ایکسم برگشت گفت مشکله خودتهههه منم فقط نگا میکردم معلممون گفت خانوم ایکس پاشو بشین میز دوم خب ؟گفت نمیاااااااام همینجا دیدم به تخته عالیه و دلم نمیخواد بشینم اونجا به کسیم ربطی نداره:/گفتم الان معلمه با پس گردنی میندازش بیرون هیچی دیگه یه بارکی معلمه رو به من گفت سحریان دخترم شما بشین میز دومه اون ردیف.... همه بم نگاه کردن اصلا نگاشون معنی نداشت ولی جو طوری بود که انگار باید من فداکاری میکردم بدون هیچ حرفی رفتم نشستم رو اون میز و انقد کوتاه بودددددددد و کوچیک انگار برای مهده کودکیاس انقددددددد دلم سوختتت برا خودم فک کردم اگر سحر قبلن بودم میگفتم خانوم؟ خانوم ایکس همیشه اینجا میشسته حالا...!کمرم تاااااا شد خلاصه...

کنارم پنجره باز بود بارونم قطره قطره میومد هوا عالی قطره های بارونم چسبیده بودن به نرده تا اخره زنگ خیره بودم به بارون حتی استخونااااااااام یخ زدددددن ولی دلم نمیخواست برم پالتومو از چوب لباسی بردارم یا بگم فلانی پنجره رو ببند چون داشت درس میداد دلم نمیخواست باز کلاسش بهم بریزه ولی همه ی تمرکزم برای درس به فنا رفت نگاهم افتاد به خانوم ایکس نگام کرد اخم کردم سرمو برگردوندم یک ساعت میگذشت یکی از بچه ها پاشد گفت خانوم وافعا انصاف نیس یکی دیگه میخواد زشت نشه عینک نزنه بیچاره سحر نشسته رو اون نیمکت بچه های پشتم که همه وایستادن به میزم به اون کوچیکی سحر کمرش درد گرفت حالا اون هیچی نمیگه کلاس شلوغ شد.... خانوم ایکسم نه گذاشت نه برداشت با بغغغغغغغض گفت ارررررررهههههه تقصیرهههه منه اینجا نشستم من از فردا دیگ میشینم رو زمین و اینا.... پاشد رفت نشست جلوی تخته رو زمین...خیلی هوچیه.... منم اصلا نرفتم بشینم سرجاش ینی سرجام.... زنگ خورد همون موقع..... معلممونم کلافه بود مام همینطورم خواستم برم معلممون گفت سحریان خیلی با معرفتی کردی دخترم منم یکم ارومتر شدم اینارو گفتمممم که بگم کلا این مشکله روز کلاسمونه همه ی اینا روزانه سره دلم جم شد بود مثل بغض اون روز مامانم گفت نه نیااااا خودمم دارم میام خونه فقط یه جرقه بود تا من باهاش همه ی بغضای مونده سره دلمو خالی کنم ....یکی از علتایی که میگرنم امسال عود کرده همین اعصاب خوردیاس اگه به مامانم بگم فردا بدون یه لحظه مکث پروندمو میگیره شده ببره غیرانتفاعی اینکارو میکنه ولی نمیخوام من خییییلی آسون تو مدرسه به این خوبی ثبت نام نشدم... خیلی اسون نیومدم تو این رشته که بخوام همه چیزو خراب کنم تنها کارم مداراس... حتی با نیش و کنایه های محیا که باعث میشه کلا بهم بریزم ناخونامو تو پوستم فشار بدم ولی بعدش لبخند بزنم و بگم هیچی نشده..... بهتریییییین دوستم که با اینکه رتبه اول مرآت شده یا از هرنظری من دوسش دارم غزل بوده تا الان....مثل محیا به اینکه من نمرم بالاتر شه یهو رفتارش عوض نمیشه تنهام نمیذاره تو هیج شرایطی خیلی خوبن اینجور آدما.... حتی مثل سارا که هی میگه
"سحررررررررر موهااااااات خیییییییلی قهوه ایش روشنه رنگ کردی الکی میگی رنگ خودشهههه ایش" حتی با این حرفای کوچیکم دلمو نمیشکنه ادم باید یدونه ازینا تو زندگیش داشته باشه تا در مقابل همههههه ی ادمای به ظاهر دوست لبخند بزنه و تو دلش بگه"برید به درک" دوستایی که از پسرفتت خوشحال میشن و پشتت هزارتا حرف میزنن...اگه یدونه غزل تو زندگیت داشته باشی با یه نیلو و فاطی قدییییییمیه قدیمی دیگه از بقیه هیچ انتظاری نداری!


قررررررررراااااااااار نبود انقدر شهههه انگشتمممم گرم شد کلی طولانی شد پستم!:)


 ببخشید دیگه:)روز و شبتون آروم:)

خوبیه بارون اینه اشکات و هیشکی نمیبینه💧

۵ نظر

نمیدونی تو بارون گریه کردم شیرینه

خوبیه بارون اینه اشکات و هیشکی نمیبینه

برگرد دارم میمیرم از درد

شدم یه عاشق ولگرد نمیری از تو خاطررررررررررم

دستِ این دوری دلمو شکسته

منتظر تو یکی نشسته

با این پاهای خسته کجا برم!

کاش میدونستم عشقم...نمیمونی پای حرفت

تو رو به یادم میاره شیشه ی یادگاری عطرت

بی تو  قلبم همیشه میگیره نفسم واسه نفس تو میرررره

 واسه برگشتنت نگو دیره

طفلی قلبم بی تو داره میــــــمیــــــ💔ـــــــره

بغض نکن:):

باران

میراث خانوادگی ما بود.

کوچک که بودم…

از سقف خانه ی ما میچکید

بزرگ که شدم،

از  چشمانم...

👤 حسین پناهی

پ.ن:

داشتم نوشته های پارسال وبلاگمو میخوندم...

اعتراف میکنم چقد دلم برای قبلنای وبلاگم تنگ شده...برای سحره شنگول که بعد از صبحانه میومد پست میذاشت و روزشو شروع میکرد...

برای قلم شنگولم...سحره شیطون درونم...اصلا این روزا چش شده؟نمیدونم...

چقد دلم تنگ شده برای خودم

برای خیلی چیزا

خیلی چیزا که فقط "الان نباشه"

مثلا تابستون پارسال باشه!

یکی از روزهای تابستون پارسال باشه...

نمیشه ...

کاش میشد بشه...

الان بشه یکی از اون روزایی که حسرتشو داری برگرده حتی یه لحظه...

ولش کن

بغض نکن

شاید مثل اینایی که میگن"میگذره"گذشت!

تو تمام خستگی و عذاب منی عاشق جان!بفهم!

۶ نظر

تو را رسمست اول دلربایی

نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال

در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم

یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من

ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل

ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم

که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ

گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد

که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب

گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم

برو دانم که بی‌جانان نپایی


میشه حدس بزنید کییییی اینو واسه من فرستاده؟وقتی داغان و داغان از کلاس اومدم؟اعتراف میکنم دلم غنج نرفت😒

زندگی شاید آن لبخندیست،

که دریغش کردیم…:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان