ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

همینجوری نوشت های یک عدد سحره سحرخیز:))

۵ نظر

تازگیا نمیدونم چمممممم شده... نه و ده شب غش میکنم از خواب صب شیش بیدارم....انقد سحرخیز که صدا کلاغارو میشنوم....این موضوع به خودیه خودش بد نبست ولی خب اینکه پامیشم و مامانم خوابه و همه تو تل عافن و تنهایی مطلق خیلی مزخرفه...اینه که مجبورم یه چایی تازه دم درست کنم کتاب محبوب قطور قشنگمو بردارم و بخونم تا مامان بیدار شه بعد فیلم بزارم ببینیم:))



ای زنان و مردان ساده ی کامل:)))مرا یاری کنید اسنپ چتم را وصل کنمممممم...


برای امتحان شیمی غزل تقلب برده بود...مثل همیشه...برا همه امتحانا میبره برا شیمیم برد و گرفتنش و برگشم گرفتن شوتش کردن بیرون....خلاصه که انقد سرش غر زدم عرضهههه ی تقلبببب نداری دیدییییی شهریوری شدی دیدی؟؟؟؟ حواست به عمت بود سرجلسه ندیدی مراقب به اون درازی و؟؟؟ خلاصه کلی عصبامون خورد بود که خبر اومد دوشنبه ینی دیروز میتونه با غایبا امتحان بده...خرشاااانس:)))بعدش اومد خونه مااا خییییلی خوش گذشت^-^




روزایی که میخوام برم مدرسه همیشه اینموقع بلند شدم و دارم حاضر میشم اونم بزووووور و شبش سه اینا خوابیدم مثلا...ولی الان که تابستونه و مدرسه نمیرم انقد رو روالم و مث یه بجه دبستانی شده خواب و زندگیم که دلم میخوااااد دست بندازم دهن منه جر بدم...



پست علی کریمی و اسکربن شان بگیرم بزارم؟؟؟؟؟؟ بعدا نگین این موافق نبود:))))))


بالاخره یه روز میفهمم این کلاغا و گنجشکا و کفترا و یاکریما و قمریااا اول صببببب با این صداشون چی میخوان ازین زندگی..


←دیگه دیدم حالم خیلی خوبه و سرحالم گفتم این وسط یه پستم بزارم

◀روزتون بخییییییییییییییییر:)♥

صدر جدول نشین کی بودیم ما؟؟؟؟؟:)))

واسه فوتبال یه عالمه غرغر کردم که من تنهایی فووووووتبال نمیبینم واقعانم هیجان فوتبال تو دست جمعی دیدنشه قبول دارین؟ مامانبزرگ جان زنگ زد که ناهار داییم اینا اونجا بودن و ماعم عصر بریم شامم بمونیم اونارم نگه داشته و فوتبالم خالم گفته سحر تنهایی بهش نمیچسه و قرار شد بریم...بدو بدو رفتم دوش گرفتم موهامو اتو کردم یه لباس خوشگل پوشیدم ارایش و سریییع حاضر شدم که به فوتبال برسیم سر راهم بابام گوشت خرید شام کباب درست کنه و رفتیم 

دیگه رسیدیم هنوز مونده بود تا فوتبال دیگ پسردایی توپوووولوووو جونم قهر کرده بود ک من فقط با سحر مبرم مغازه خوراکی بخرم و حالا بگو اقااا ولمون کن چاییمونو و بخوریم دیگه دیدم ناراحت شد پاشدم لباس پوشیدم رفتیم خوراکی چیپس و پفک و ازینجور چیزا خربدیم و دوییدیم سمت خونه و فوتبااااااااال...

همگی ریخته بودیم جلویه تلوزیون و بازی شرووووع شد...اولش که انقد عصاب خورد کن بود هر کی ی چیزی میگفت و همه اعصابشون خووورد بود که با حرررص خرج خرج چیپس میخوردن...بعد این سردار ازمون مرزهای از دست دادن گل به اون شیکی و خیلی قشنگ پاره کرد😂ولی خب قشنگ معلوم بود جو چقد متشنجه و چقد استرس دارن که بعدش بهتر شدن و نیمه ی اول تموم شد ینی داییم ک رو هواااا بود هی نظر نیداد ما میخندیدیم ..

_بزننننن بزننننن وای...

_نزن زیره تووووووپ خب باز برمیگرده بیاااا دیدی اه

|رامین رضاییان شیشصد بار غلت میزند|:

_پاااااشو بابا پاشو واسه یکی ادا درار نشناستت...

_بزن اها اهاااا بزن بزننننننن جیغغغ جییییییییییییغ اه...

اخرای نیمه اول که خدایی موتورشون روشن شده بود و داشتیم تبلیغات و میدیدیم که نیمه ی دوم شروع شه و داییم از حس تنفرش به رامین رضاییان برامون میگفت😂😂😂که برق رفت....ینی قنشگ گند زد تو حالمون رفتیم تو حیاط و بچه ها با نتشون سعی کردن بیارن بازی و تو گوشیشون ببینیم بازم خیلی بد بود و کند و زنگ زدیم اداره برق و گفتن یه نفرو فرستادن سیمای برقو درست کنه و بالای ی ساعت طول میکشه تا درست شه..پفکارو تو حیاط خوردیم و با رادیو و اینا سعی کزدیم ببینیم چی ب چبه بعد نیم ساعت خالم گفت بچه ها من برم بخوابم برق میاد باور کنید...مامان بززگمم سپرد هزکی ده تا صلوات بفرسته که بررررررق اوند همه دوییدیم تو خونه دنبال کنترل و اینا دقیقه هشتاد و دو بازی بود و صفر صفر بودیم و هیچی پیش بینی نمیشد و هیجکس باور نمیکزد گل بزنیم...خالم تو اتاقش از لایو یکی از دوستان که استادیوم بود و زودتر از تلوزیون پخش میشد بازیو نیدید و جلوتر از ما میدید چون تلوزیون قربونش برم تا سانسور کنه طول میکشه و خالم جیغ زد گله گل ما گفتیم اینم دیوونه شد که یهو گل به خودیه کچل دوست داشتنییییییی ....انگار زلزله اومده باشه همه بلند شدیم بپر بپر و جییییییییییییغ و داد و هوار مامانبزرگ بابابزرگم فقط میخندیدن و ما صحنه آهسترو که دیدیم اینبار بلندتر جیع کشیدیمممممم و بعد بابام و داییم پاشدن رفتن کبابارو زدن مام با خالم و زنداییم و پسردایی و بقیه رفتیم بیرون تو خیابونا جیغ جیغ و بوق بوق و خوشالللللییییی....بعدش اومدیم و به "ما بردیم ما بردیم جلو کباب و ما خوردیم" ترین حالت ممکن شام و زدیم و رفتیم بازیه پرتقال اسپانیارو ببینیم بعد پنالتی که رونالدو جون زد تو دهنه دروازه من داشتم از خواب غششششش میکردم دیگه رفتم تو اتاق خالم و خوابیدم و بیهوش شدم و هرچن مین یبار باز از صدای جیغ و هورای اهالی فوتبال ببین بیدار میشدم و زیرلب فوش میدادم دوباره میخوابیدم دیگ میخواستیم بریم با زور پاشدم و لباس پوشیدم و غر غر کردم مقداری و خونه رسیدنی شیرجه زدم جلو تلوزیون شهاب مطفری جونممممم و ببینممممم که اوردنش خندوانه...اقا من چقد عااااااشق این بشرم چقدددددد دوس دارم چقد طرفدارشم هزچی بگم کمهههه...

بعد از اون یکم گوشی بازی کزدم ساعت یک دعوت خواب و لبیک گفتم و خوابیدم ک نه غش کزدم و هشت صب پاشدم...تا نه و ده باز گوشی بازی کردم و ده مامانمو بیدار کردم تکرار بچه مهندسو دیدیم و صبحونه املت زدیم و من کتابامو تو کارتون چیندم و اتاقمو تمیز کردم و موهامو بافتمو و یه گردنبند بلندم غزل میخواست بیاد ببره گذاشتم کنار ک گفت دوشنبه میاد ببره الان حال نداره و یکم با غزل انلاین بازی نمودیم و انقد باز خوابم میومد که از شیش تا یازده شب غشه خواب بودم دیگه پاشدم میدونستم امشب ازون شباس که باید جون بکنم تا خوابم ببره و فیلان....

برای مدرسه رفتن و نرفتنمم با یه معضل جدید روبرو گشتم....غزل میگه نرو و بیا همین کلاسای قلمچی خودمونو بریم مدرسه فقط پول میچاپه و اگه خوب بود از کل چهارمایی که پارسال اومدن مدرسه و جون کندن فقط یکیشون فیزیوتراپی قیول نمیشد و نظر مامانمم همینه ولی خودم خیلی وحشتناک موندم بین دوراهیه رفتن و نرفتن....دیگه اینجوریا...اقاااااااااا صدر جدول نشینه کی بودیم ما؟؟؟؟برنده ی کی یودیم؟؟؟؟؟؟ مامانم میگفت اونی که گل به خودیو زد دل هشتاد میلیون ادمو شاد کرد راس میکه من خودم خیلی حالم خوب شد امیدوارم حال شمام خوب شده باشه و ارزوی اخر این پستمم اینه که بیام بگم عاقا مام قراره جام جهانی و از نزدیک ببینیم یه امیییین بلند بگین😅

رروز و شبتون خووووش حال دلتون ارووووم دوستای خوبم😉💜❤️

پارت پارت نویسی،اسفندنامه،سحرِ خسته ی لهِ خوشحال و خرذوق:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خیلی خوشحالم ازینکه تو به دنیا اومدی😍🎈🎊🎉🎂

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

"دی ماه نامه" طوری:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نیمچه پســــــــــت طورانه:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

میگم به زور باید خوب بگذرن این روزا "باید":)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دو هفته ی خلاصه و مبسوط طور:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

فقط تو موندی واسم از همه دنیا...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ماجراجات:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

با یه قر رییییییز اومدم ... با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان اومدممممم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اندر احوالات،خلاصه وار:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

با لواشک و آلوچه به ملاقات دوست بیمارتان بروید!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزنوشتِ540ام:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزمرگی نوشتِ شبانه:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزمــــــــــــــــــان عسد^ـــــــــــــــــــ^ مبارکماااااان:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اگه یکبار دیگه به دنیا میومدم....:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

جمعه طور:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شاید امروز اروم ترین رفیقِ دنیا بودم واسه تویِ کنکوری!

۱ نظر

نمیدونم چقدر خیره شده بودم به میزم ولی خودم اونقدر انرژی نداشتم که گوشیمو روشن کنم و بهش روحیه بدم و بگم استرس نداشته باشه...خودمو نمیتونستم گول بزنم خودمم استرس داشتم...بین لباسایی که وسط اتاق ریخته بودم نشسته بودم و دستم به جم و جور کردنشون نمیرفت...فک کردم اولین کنکورشه...چه حسی داره...چه حسی دارم من دوسال دیگه...به همه شعارهایی که بهش دادم پوزخند زدم...غمگین ترین اهنگ داشت پخش میشد...نا آرومترین بودم...ولی الان وقت نا آروم بودن و این حرفا نبود...الان باید آروم ترین میبودم...یه مانتوی آبی پوشیدم با شلوار لی و شال سفید و ابی کمرنگ ارامش بخش ترین رنگ.....اول رفتم شیرین عسل یه مشما پر خوراکی گرفتم بعد اومدم خونه یکم جلو اینه جدی با خودم حرف زدم که جم کن این حالتو خوبه تو کنکور نداری پاشو برو ببین رفیقت در چه حاله...اسنپ گرفتم و رفتم پیشش گفتم پاشه بریم خونمون مامانش نذاشت ولی من اصراااار کردم و اوردمش خونمون...یه عالمه ساسی مانکن گوش دادیم بعدم رفتیم استخر بعد کل راهو پیاده روی کردیم دیگه نمیتونستیم راه بریم استخر خودش همه انرژیمونو گرفته بود....تو راهم بهش گفتم اصلا مهم نیست چی قراره بشه تو درس خوندی میری ازمون تو میدی و میای به اوناییم ک تند تند میزنن اصلا نگاه نکن دیگه نه دربارش حرف بزن نه بهش فک کن...از اول که دیدمش خیلی اروم تر شده بود...خودم هم....قدمت دوستیمون به چهار سال میرسه و اندازه ی چهار ساله یه خواهر بزرگ تر دارم...میگفت سحر من استرس ندارم ولی تو اروم باش خب؟😂نگم چقد خندیدیم حس کردم واقعا حال هردومون بهتر شده...برگشتنی نیومد باهام و رفت خونشون منم اومدم خونه و غش کردم خوابیدم...داشتم فک میکردم باید یه کاری کنم این استرسه رو تو خودم بکشم امسال.....قطعا میره تو لیست هدفام...بعدم پاشدم دیدم شونصدتاااا پی ام دارم... غزل و باز کردم نوشته بود: چطوری خره واست از شمال لواشک محلیه ترش خریدم بخوری بمیری و خنده... همیشه بهونه ی لبخندامه این بشر ...باهم تقریبا دعوا کرده بودیم ولی خب به دقیقه نرسیده بود چه احساس غروووری میکنم ازینکه باهاش دوستم...بعد باااز خوابیدم...خوشال بودم از اینکه نذاشتم روزم خراب شه..تصمیم گرفتم دیگه پیام ندم به دوستم چون مطمعنا الان سرش خیلی شلوغه... رشتشم ریاضیه و شانسش خیلی بالاس قطعا و امیدم بهش خیلیه...رفتم دوش گرفتم اومدم تو تاریکی اتاق با همون روشناییی کمه اسمون ادامه ی هتل لوزان و خوندم و یکمم اگه خدا قبول کنه درس خوندم و چنتا اهنگ دانلود کردم و دیدم بوی سوختگی میاد!کتریمونو سوزوندم😁حالا منتظر نشستم تو کمد دیواری و دارم پست میزارم تا مامانم بیاد ببینم تکلیف چیه با ملاغه میزنه یا با دمپایی😅😅😅





پ.ن۱:امن ترین و دنج ترین و خوب ترین جایه دنیا بعد از اغوشه مامانم ته کمد دیواریه:)لنتی هروقت اونجام احساس میکنم نشستم بالای کوه😂خیلی خوبه در کل ارامش خاصی دارم اینحا:)



پ.ن۲:کنکوریایه فردا و پس فردا پر از انرژی مثبت باشید با همین انرژی مثبت پنجاه شصتا جلویین:)

انقدر فولاد آب دیده شدم که نذارم سه شنبه ی قشنگم و خراب کنی:)

۳ نظر

مطمئن بودم این ترم بالای نود و هفت میشم.... هیچ بهونه ای نداشت... از اون ترم به اینور خیلی ادم بودیم سرکلاسش...هم من هم غزل...

اغراق نمیکنم ولی منو غزل جزو قعال ترینای کلاس بودیم...فاینالمون رو از رو هم نوشتیم(((با امتحانای مدرسه و... نمیتونستیم کامل بخونیم کتابو تقسیم کردیم درسارو باهم))) و بهمون گفت کامل شدین...

امروز اون کلاس مسخره تموم شد خسته رفتم کارنامه زبانمو گرفتم حس کردم خستگیم صدبرابر؟نه هزار براااااابر شد...

نود و یک..

.فاینالمو داده بود بیست و پنج از سی...از فعالیت کلاسیم یک نمره ازم کم کرده بود....هی میگفتم شاید سرکلاسش حرفی زدی...شاید یه بار مشخی چیزی ننوشتی...ولی قانع نشدم هیچ باره "هیچ باره" نکلیف ننوشته نبردم سرکلاسش شده تو مدرسه زنگ ناهار  میشستم سرکلاس و تکلیقاشو مینوشتم...

اومدم خونه بهش پی ام دادم و حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم... من ازش دلیل میخواستم قانعم کنه اون میگفت نههه تو خیلی اسپیک اینگ و گرامر و کوفت و زهرمارت خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی به صد برسی:/اخرین پی امم و سین کرد که گفته بودم هیچ وقت ناقص نبودم سرکلاسش هیچوقتم منفعل نبودم سرکلاسش... باید بم بگه حداقل چرا کم داده چون انگیلیسی حرف میزدیم بعضی وقتا واقعا حس میکردم دارم چرت و پرت مینویسم بعد دیدم چقققققققد غلط دارم هههه ولی خب قشنگ نوشته بودم هر حرفی میخواستم بگم و محترمانه گفتم ولی اون هی انکار میکرد بعدش فهمیدم به ضعیف ترین دانش اموزی ک تاحالا تکلیف نیاورده اصلا واسشم مهم نیست داده نود و دو://///

تااااااا عمق وجووووووودم سوختم با همون مانتو نشستم پشت میزم و سر رسیدیم که روش بود و برداشتم و بی وقفه نوشتم انگیلیسی نوشتم خودکار تو دستم له شد ولی باید یه جوری این همه حرصمو خالی میکردم...با یه دنیا غلط نوشتم غزلم هی زنگ زنگ که سحرررررررر چیشد سحرررررر چیشد...گوشیمو خاموش کردم و دوباره نوشتم....ده صفحه پر نوشتم...اخرسر از نوشته هام خندم گرفته بود... ولی خیییییلی خالی شدم حداقلش دلم خنک شد که حرفامو زدم درسته حقمو بهم نداد ولی مطمئنم این یه گوشه از ناملایمتای این زندگیه...در اینده مطمئنم مطمئنم انقدر ازین نامردیا میشه که این پیشش هیجه پس باید از الااااان خودمو امیدوارم میکردم که دربرابر هیچ چی هییییییچ چی انقد راحت وا نمیدم چه الان چه هروقت دیگه برامم مهم نیست نود و یک یا صد یا شصت و یک اخره نوشته هام نوشتم:

 "امیدوارم هیچوقت نگام بهت نیوفته نامرد ترین...."

بعد چایی یخ شدمو سر کشیدم خیره شدم به پرده ی اتاقم که با باد قر میداد و تو تاریکی اتاقم گم شدم...یادم افتاد عههه من وبلاگیم دارم:))بیام یکم حرف بزنم یکم پست بزارم یه عکسی پی نوشتایه درازی چیزی:)




پ.ن1:خیلی زیاد دلم میخواد بشینم بنویسم بنویسم بنویسم و چایی بزنم...نمیشه اون سره فرصته که همیشه میگم گیر نمیاد...روزا خیلی کسل وار میگذرن واسه همین سکوت کرده بودم تو مجازی...که منتقل نکنم این حسم و تو نوشته هام.... نمیدونم تو این پستم موفق بودم یا نه ولی خب مهم اینه بعد از این همه نوشتن الان همون سحره همیشگیم:)


پ.ن2:از داره دنیا یک پسردایی دارم توپولووووووو و دوست داشتنییییی و یه پسر خاله که با عنوان فنچک معرف حضورتونه:)مفتخرررررررم بگم توپولویه دوست داشتنیه عزیزمون علامه حلی و البرز هردو رو قبول شده و من با این خبررررر خوووووووب امروز از خواب پاشدم صدای زنگ تلفنم که جانانمان زنگ زده بود با ذووووق میگف: سحررررررر قبول شدم اولین نفری که بهت خبر میدم اصلا اصلا اصلا نفرت انگیز نبود واسه اولین بار در تاریخِ زندگیه من:)) خداروشکرررر:)



پ.ن3:اقا ما یه دوست کنکوری داریم هرشب نیم ساعت دارم بهش مشاوره میدم(ادم قحطه اخه ههههه)...

"ببین روزه کنکور اگه کل دنیااااا ریختن سرت خواستن نزارن حالت خوب باشه.... اگه ازون روزایه گند زندگیت بود..اگه هرچیزی شد...هر اتفاقی افتاد....اگه داشتی از استرس میمردی...اگه گرمت شد...گرما زده شدی...سرت درد گرفت...هررررررررررررچی....هرچیییی که شد میری مثل "ادم" کنکورتو میدی... خوب و عاااالی و برمیگردی این آسونترین ازمونته.... شک ندارم میتونی... این یه سال و خر زدی پس میشی... یه چیزی میشی....خر نشی استرس بگیرتتاااااااااا تو اونو بگیر:)) نمیدونم چی بگم فردا شب تکمیل ترت میکنم برو بکپ فعلا هههه...." بعد داشتم فک میکردم اگه چن روز دم کنکورم کسی اینجوری نصیحتم کنه چجوری بزنمش بمیره فقط هههههه:)))



پ.ن4:تو 365روزه سال 363 روزش یا کولر اتاق من خراب میشه...یا رادیاتورا...خداااا چرا اخهههه؟پختیییییییم خب:////


پ.م5:تو عمرم انقدر منتظره پاییز نبودم...انقدر منتظر بارون نبودم...انقدر دلم نمیخواست برم بیرون قدم بزنم...کاش این دوسال زودتر تموم شه...ینی هر معلم و مشاور و ...یه دانش اموز گرفتن تو دستشون داره فشااااااارش میدن جونش دراد...بابا چرا یه کاری میکنین بچه اسم درس میاد حالت تهوع بگیره:////هی تو بمن بگو تست بزن ببین اگه من زدم:/ والا به گفتن تو نیست حسش بیاد میرم میزنم:/با اون چشات که شونصد قلم توش مداد کشیدی و ریمل و خط چش و سایه و کوفت و درد و اینا:/


پ.ن6:فقط یک سال بزرگ شدم ولی دیگه عکسای لواشکامو نمیذارم...کسی اعتراضی نداره عایا؟:)))))



پ.ن7:اینکه من مامانمو خیلی کم میبینم و همش درگیره سرکار و ایناس اصلا امره عجیبی نیست...!اما خب کدوم بچه ایه که نخواد حداقل نیم ساعت برای مامانش وراجی کنه؟:))چااااااااااااره اندیشیدم اقـــــــــــــــااااااا:) یه چالش ده روزه گذاشتم با مامانم صبحا ساعت هفت که تقریبا هوا خنکه میریم پیاده روی خیلیم خوش میگذره چه بساااا خالم که شنید استفبالش باور نکردنی بود اصلا:)


پ.ن8:کارنامرو هم گرفتییییییم دهم دیگه واقعنی فررررررررررت؟؟؟؟:)راضی نبودم مخصوصا از اینکه کارنامه اصلی که همه نوزده و هفتاد و پنجارو رند کردن و گذاشتن داخل پرونده و به ما کارنامه دادن با همون نمره های ریز به ریییییز و اصلیه خودمون:/این کارنامه ی بدون رند شدن نمره هام معدلش شد هجده و هفتاد:////اون کارنامه ی به نظره خودم اصلی که میذارن داخل پرونده معدلشو حساب کردم شد نوزده و چهار صدم:/خب فازتون چیه اخه؟:))



پ.ن9:تا حالاااااا ذوق مرگ نشدین ازینکه اینترنتتون مثل چیییییییییی پرسرعته؟؟؟منکه مردم ینی دلم نمیاد پامو بزارم بیرون از خونه در این حد هههه:)



پ.ن10 و اخر:مهمونی دخترونه ای برگزار خواهم کرد که مگووووووو و نپررررررررس:)


::: زیر باد خنک کولر،خوب باشین...خوش باشین....تابستونو و بترکونین:)سحر النصایح جلد دو:)))) :::


به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان