♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

فقط تو موندی واسم از همه دنیا...

۴ نظر

با اشک نوشتیم 

با بغض سر میز شام لبخند زدیم 

با دوستانمان گپ زدیم 

بغض کردیم 

سیگار اول را روشن کردیم 

عادتمان شد 

آخر بى منت اراممان میکرد 

کارى که 

معشوقه ها نکردند 

با اشک نگاهش کردیم 

با بغض لبخند زدیم و 

او هرگز به روى خودش هم نیاورد که نیاز قلبمان است.... 

با آشک سر بر بالین گذاشتیم 

صبح با خیسى بالشت بیدار شدیم 

لعنتى 

در خواب هم گریه کردیم و 

هیچکس نفهمید 

نپرسید 

نخواست بداند.... 

**********************************

پ.ن1:اوضاع همه چیز یهو ریخت بهم ...هیچ چیز سرجای خودش نیست...هیچ چیز.... فقط امیدوارم فردایی که میاد همون فردایی باشه که دوباره همه چیز بیوفته رو روال خودش....ولی بین این همه  آشفتگی به قول مامانم ادم باید "انصاف" داشته باشه...خدایا مرسی واسه خوشالی امروز بین این همه آشوب و داغونی...باز هم مثل همیشه با بزرگیت شرمندم کردی و چقدر از اینکه چیزی ناشکری و غرغر کردم بهت ناراحتم خودت میدونی ....باااااااز جوری حالمو منقلب میکنی جوری یه درِ دیگر و باز میکنی دوس دارم به اندازه ی همه ی اون ناشکریا و بد اخلاقیا و غرغرایی که تو دلم بهت گفتم از حنجرم یه فریااااااادِ "نوکرتممممممممممممممممممم" بدم بیرون....خدایا بازم مثل همه ی وقتایی که بی دریغ وسط یه دنیا کلافگی و اشک حالم و خوب میکردی شکرررررررررررررت شکرررررت  شکررررررررررتتتتتت....!


پ.ن2:امروز با هوای ابری و خنکِ عصر بوی پاییز رو حس کردیم....اهنگ سینا شعبانخانیم که الان واقعااااا داره کم کم حس پاییزِ همیشگی و تو وجودم پلی میکنه...عکس واسه پاییزِ پارسالِ سحر دختری در باغ پدربزگش به مناسبت تولد واقعیِ پاییز،ماه تولدش:)


پ.ن3:و چه زیبا گفت سینا جانِ شعبانخانی:

وابستگی یه درد بی درمونه.... 
من درد دارم غیر از تو کی میدونه...


ماجراجات:)

۶ نظر

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

 

 

 

"حضرت حافظ"


  

 

با یه قر رییییییز اومدم ... با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان اومدممممم

۸ نظر

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟

چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ

که راه بسته می نمایدت ؟

زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

اندر احوالات،خلاصه وار:)

۳ نظر

اصن بعد از مدت هاااااا اومدن تو وبلاگت اونم با گوشی با بدبختی فقط ب امید اینکه نظرارو بخونی و کیف کنی صفاااااااا دارررررررره بسیاااااار بسیاااااااار بیشتر از اب اناره یخ تو زلللللله گرما بوخودا:)



اینجا اصلا مقداری خوش نمیگذره کلی ماجرای خاله زنکی و غیرخاله زنکی پیش اومده اصلا ینی یه اوضاعی حالا تعریف میکنم....فقط اومدم اعلام حضور کنم ک منم بعله:))و اینکه چن روز پیش ماشینمونو کوبوندم تو دیوار از بعدش و رفتار ارووووووم پدر و مادر ک وای سحر خوبه خودت سالمی و ماشین به درک(الکـــــــییییی)نگم وااااااستون

دلم واسه تهرانمون تنگ شده اینا به کنار سه فصلمممم از ریاضی و چندین جلسه از کلاسامم فرت و فرت رفت و من نتونستم برم...الان دو تا دختر شیطون و صدالبتع رو مخ و عشقققق کنار من ولو شدم موهاشون تو حلقشونه دارن خرخر میکنن اسما هر از گاهی دستش میره تو چشه زهرا زهراعم تقققق دستشو میکوبونه تو صورت من خلاصه اوضاعی داریم یا این دوتا این یه نمونه ی کوچیکشه:))در اخر اینکه به حول قوه الهی فردا پس فردا تشریف فرما میشیم و منم ازون پستا واستون میزارم تا اول مهر نشده و سرمون شلوغ تر نشده با کلی عکسسسس😍در اخرم اینکه نظرات و خوندم مرسییییی ک انقد خوبین نظراتون واقعاااا حال میده تایید میکنم اگر نت یاری کنه پر حرفی نکنم یوقت:))فعلا🙌

با لواشک و آلوچه به ملاقات دوست بیمارتان بروید!!!

۷ نظر

چند روز مانده به آخر هفته ی خیلی خوبی را پشت سر نگذاشتم....سرماخوردگی(!)....دوری و دلتنگی پدر.... نرفتن به کلاس ها...... درس نخواندن و سردرد و سردرد وسردرد...نشان به آن نشان که لنگ ظهر که چشمانم را باز میکردم تا عصر غلت میزدم روی تخت و انقدر بی حال بودم که تا شب در خواب و بیداری به سر میبردم...بی شک خود مرگ بود.....اخر شب بلند میشدم به آشپزخانه میرفتم در تاریکی کمد را باز میکردم لیوان را برمیداشتم یک لیوان اب یخ...قرص و دارو و دوباره خواب.....شب و روزم را گم کرده بودم.... حتی نمیدانستم چند شنبه است...پشتیبان تنها کسی بود که زنگ  زد و با صدای گرفته ام که جوابش را دادم و بعد از گلو تا اعماق وجودم سوخت خداراشکر زیاد صحبت نکرد و گفت بعدا حالم را برای آن تراز مسخره ی آزمون قبلی میگیرد....در تلگرام هم به جز کانال ها هیچ پیامی نداشتم و این خیلی ناراحتم میکرد....خیلی که میگویم ینی خیییییییییلی!!!!!اما غزل دو روز بعد پی ام داد و خب آنلاین هم نبود و تازه آنلاین شده بود و بهانه ای نداشتم بگویم بی معرفت...واقعا هم بی معرفت نبود.... تنها دوستی بود که واقعا جز سه چهارتا دوستان خوب من حساب میشد....اما امروز دیگر از خواب بلند شدم مادربزرگم خانه مان آمده بود به زور و کشان کشان گویا از یک لشکر کتک خورده باشم خودم را به پذیرایی رساندم و سرم را روی پای مادربزرگم گذاشتم....نمیدانم چقدرررر همه بدنم  داغ بود که وحشت کرد و مامانم که داشت با تلفن حرف میزد قرص های کوفتی را اورد و باز خوابم برد تا بعد از ظهر که حاالم خیلی بهتر شده بود ..... با عزم جزم شده و چشایی که زیرشان گود افتاده و گشنگی زیاد....مگه سرماخورده ها گشنه شان نمیشود هی میبندینشان به سوپ و مایع جات!!!!!خلاصه که امروز به زندگی عادی برگشتم ....اما اصلا حال نداشتم اتاق و میزم را مرتب کنم....مامانمم اصلا گیر نداد و این ینی اوج خوشالی....غزل آمد پیشم و برایم یک ظرف آلبالو خشکه((آلبالویش خشک نبود!!!!نمیدانم چه میگویند خب به این ها)آورد....بعد از اینکه عکس گرفتم تا بگذارم اینجا  هردو در بین لباس ها و شلوغی اتاق حمله کردیم به ظرف البالوهای خوشمزه:) خلاصه که زندگی جریان دارد....هوا گرم است....آخرالزمان شده است والا...آخر تو زمستان انقدر سرما نخوردم که تو تابستان اینشکلی سرماخوردم....بینی کیپ....سوزش گلو...سردرد........از طرفی یک اتفاق خیلی بد در بیمارستان مامان اینها افتاد(انگار بیمارستان بابایشان است همچین "اینها"ی مالکیت به بیمارستان وصل میکنم ههه:))) ...مامانم تعریف میکرد....دلم نمیخواهد اینجا بگویم...شاید هم بعدا درباره اش نوشتم...فقط میدانم اگر بمیرمم دلم نمیخواهد هیچ وقت به بیمارستان دولتی بروم(الکی مثلا من کلا بیمارستان  دولتی نمیروم هههه)....پرحرفی نمیکنم اصلا جان نوشتن ندارم و این همه نوشتم بگویید ماشالله:))با عکس تنهایتان میگذارم....:))هرگونه فحش به خودتان برمیگردد:))))

روزنوشتِ540ام:)

۱ نظر

دیرووووز کولرمون همچنان خراب بود تا عصر امدادهای غیبی اومدن ههههه:)اقااااا دیروز من صب زود پاشدم یه چیزی پوشیدم رفتم پیش دوستم با سلام و صلوااااااااااااااات و اینا میخواسیم رتبش و ببینیم مامانش که رنگش عین گچچچچچچچچچ شده بود بنده خدا بعدش انقدرررررررررر خوشالی کردیم و جیغ جیغ صدای هردوم گرفت خودش که ولو شد رو صندلی خییییییییلیییی خوشال شدم داشتم فک میکردم وای وای ینی میشه منم دوسال دیگه رتبم خوب شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد با دوستام جیغ بزنیم و عر بزنیم خوشالی کنیم!!!!!!!!!!!اومدم خونه کلی از دوست و اشناها دیدم رتبه های خوب خوب گرفتن خییییییلی خیییییییییلی خوشحال شدم....بعدم تو مدرسه خودمون یکی رتبه 10 اورده بود هنگگگگگگگگگ بودم!!!یای یکی دیگه رتبه5 که از مدرسه ما نبود ولی میشناختمش!!!!!!خلاصه که دیروز اصلا حس درس نبود شولکس کرده بودم رو مبل جلو تلوزیون و هی کانالارو بالا پایین میکردم این شبکه هام که هییییییییی دارن تبلیغ دی وی دیاشنو میکنن بعد یهو یارو میگه وااااااااااااااااااااااای دیدی؟؟؟؟؟دیدیییییییییییی؟؟؟؟دیدی چقد سریع حلش کردم؟؟؟؟دیدییییییی سراسری بوددددد؟؟؟؟اره زنگ بزن سفارش بده یک و میاری:))))))))))بعدم همش مجازی گردی کردم و کلا تا ساعت هشت و نه اصلا حس درس نبود....ساعت هشت دیگه از شدت کسلی و بی حالی کلافه شده بودم پاشدم رفتم حموم اومدم نشستم زیست خوندم.....بعدم نشستم رمان خوندم یهو دیدم شارژ لب تاب تموم شد توفیق اجبارییییییی!پاشدم رفتم خوابیدم و امروز انقدر گوشیم زنگ زد واااااااای ینی روانی شدم اینقد که حال نداشتم چشامو وا کنم الارم و غیرفعال کنم دستمو گذاشته بودم رو اونجایی که وقتی زنگ میخوره بزنی قطع میشه بعد زیییینگ زنگ میزد پنج دقیقه یه بار منم همینجوری میزدم میرفت اخر مامانم اومد گف سحررررررررررررررر الهی که نااااااااابود شه این گوشی بی صاحاب شده جرات داری تو الارم بذار؟:))))))))))بعدم زنگ زدم محیا یک ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم تو تلگرامم عکس میفرستادیم از دوستامون بعد پشت تلفن قشنگ تحلیل میکردیم هههههههه!!!!!!بعد همینجوری حوصلم سر رفته بود حس کردم گشنمه:))))ساعت1 صبونه خوردین تاحالا:))))))بعد یکی از بچه هایی که باهم میرفتیم سرای دانش الانم میریم زنگ زد....بدو بدو سلام کرد گف سحرررررررر چقد درس خوندی توووو؟؟؟؟؟:////////////میخواستم بگمم بتوچه دیدم زشته بابا خب میخواد بدونه گفتم یکم!گف عههههه واسه ازمون پیشت بشینم بم میرسونی!!!!!!!!!!!!!!!://////هنگ بودم!!!!!!!!!گفتم بشین تا بهت برسونم:))))بعد غزل زنگ زد گف عصری بیا بریم بیرون منم حوصله نداتشم باز شولکس کردم رو مبل جلو تلوزیون شبکه مسند و رد کردم  همینجوریم غرغر میکردم که با این برنامه هاشون ری استارت کردن....یهو دلم خواست بزارم بمونه برنامه شبکه مسند...نفهمیدم کی مامانمم اومده  نشسته با  هم داریم میبینیم....چرا انقددددررررررر قششنگ بود اخهههههههه؟؟؟  نمیدونم فقط مییتونممممممم بگم فوقققققق  العاده بود کلی حواسم بود تکرارش چه ساعتیه بگم بهتون ببینینش خیییییییییلی عالیییی  بود ساعت دوازده شب امشب و 11 و نیم  صبح فردا تکرارشه بببیینید و  اگرم خوشتون نیومد بزنید  یه شبکه دیگه  ضرر نداره که:)دیگه صوبتی ندارم میخوام برم سر درسم نمیدونم چررا هیییییییییی نمیییشه تو تابستون خر زد اصلا حس درس نی ینی فقط بزووووور ادم میره سمت کتابا....واقعا چجوری میشینید درس میخونید تو تابستون جدا بیاید بمنم بگید یکمم انرژیییییی بدیددددددد بهم:)و  گوشزد کنیییییییید انقد تو پستام از کلمه  "بعد" استفاده ننمویم:)))فعلا بای بای:)))

روزمرگی نوشتِ شبانه:)

۷ نظر

سلام:)

چن روزی هست میخوام بنویسم ولی هی نمیشه... هی یه ماجرایی پیش میاد میبینم فرصت از دس رفتتتت که رفتتتت حالا  میگویم:))الان داشتم با خستگی تمااااااام ادبیات میخوندم بعد گفتم بسه خرخونی بیام به ییاد قدیما که با نوشتن انرژی میگرفتم و حالم خوب میشد بنویسم حالا نصف شبم باشه چه فرقی داره:)داشتم به این نتاییج میرسیدم تااااااااااازه که زااارتی دیدم یکی هی میزنه به کولر با دااااد و ببیداد(از دریچه کولر میومد صداش) که این کولررررهههه کیه داره اب میده حاالا اون همسایه بدبختی که خوابه هیچی برادر من خانواده خودت خواب نیستن!!!!خلاصه کولرو و خاموش کردم اونم یه  تتقققققققق زد رو کولر .... انگار تقصیره من اب میده:/بعدم رف....منم پنجره رو بعد از مدتا باز کردم خلاصه که بادی میاااااد و میره:)دیگه با این ماجراعه قاااطع تصمیم گرفتم بیام درست حسابی بنویسم:)

اون هفته به جز جمعه روزای خیلی سخت و کسل وار و مسخره ای و پشت سر گذاشتم....بابامم یک هفته ی پیش رفت سر تکمییل کردن پروژه ی خونه ای(ویلایی/خونه باغی) که قبلا تو شهرستان شون خریده بود...عمم اینام بودن و رفت شیک و پیک و تکمیلش کنه بعدش انشالله ما پاشیم بریم:)دوشنبه شب رفیق جانِ خاله اومد خونمون و چقدرررررر شب خوبی بود...مامانبزرگم فسنجون درست کرده بود از خونشون و اورده بود...من سالاد و ژله درست کردم....هندونرو قاچ کردم..... میوه و اجیل و شکلات ها و شیرینی هارو ترتیبشونو دادم و چیدم رو میز مامانمم عصری رسید تند تند و بدیو بدیو کارامونو کردیم فنچک جانم اورده بود باخودش.... هی میپیچید به دس و  پامون نمیذاشت کارامونو کنیم....دیگه خونه رو من برق انداخته بودم ماممانمم رفته بود سراغ مرتب کردن اتاقش و منم بدووو بدوووو  رفتم یکم اتاقمم ریخته بود جم و جوور کردم له و لورده اومدم دیدم فنچک خیلی ااقااااااا وااااااااار نشسته داره تی تاب مییخوره همشووووو ریخته زمین....بدو بدو جاروشارژی و اوردم کشیدم یکمم دعواش کردم واقعا به نفس نفس افتاده بودم خب:/بعد ساعت پنج و نیم برنامه مجری جاان شروع شده بود حالا فنچکمم داشت لاک پشتای نینجا میدید به هزااار مکافات زدیم شبکه ددو و نشستیم دیدیم مامانم که وسطاش پاشد رفت زنگ زد غذا سفارش داد با چن نوع دسر داشت سالادم میگف منم با صدای بلند گفتم نههههههههه مامااااااااان من درست کردمممممم یخدااااااا.... هههههه بعدشم چقد توبیخ شدم واسه اینکه داد زدم داشت میگف بیارن خب:/دیگه وسط تلوزیون دیدن منم از فرصت استفاده کردم دستمال سفره هارو اوردم همون جلو تلوزیون خیلی شیک درستشون کردم کارد و قاشق چنگال گذاشتم توش و گذاشتمشون اماده کنار وسایل شام ...بعد سریع از کمد یه شامپو بدن خیییییلی خوشبو ورداشتم و پریدم حموم....یک ساعتی اون تو بودم از خسستگیییی حال نداشتم خودمو بشورم بیام بیرون ههههههههه::)دیگه انقد مامانمم کوبید به در که سحررررر بدو منم میخوام برم که مجبور شدم بیام...اومدم تند تند لباسامو پوشیدم مامانبزرگمم رسید فسنجون  و ریخت تو یه قابلمه دیگه اصن بوش پخش شده بود تو خونه یه اوضاااعیاااااا:)...لباسامو خلاصه پوشیدم تیشرت سفید و شلوار سفید بعد یه جلیقه ی خردلی توری که زیرشم ریش ریشی بود  روش میوفتاد....موهامم سشوار کشیدم خشک کردم عطرو خالی کردم رو خودم دیدم باز اتاقم ریخته شده (شایدم من وسواس گرفته بودم نمیدونم (ولی وحشتناااک عصابم خورد شد پاشدم جم و جور کردم و خیلی کمم ارایش کردم جینگیل پینگیل اویزون کردم به سر و گردنم هههه مامانبزرگم اومد گف سحررررر کرم پودر داری!!!!!!::))))))رسمااا عاشقشممممم:)!دیگه گوشواره و جینگیلای مامانبزرگمم انداختم اومدیم بیرون مامانمم خیلی تیپ زده بود انگار چهههه شخصیتی داشت میومد هههه بعد هی همه سرک میکشیدیم اینور اونور که چییزی کم و کسر نباشه یهو دیدیم عههه یه بچهههه ی ریزه میزه اینجاس با سر و صورت کاکاعویی موها تو چشش داره با ایپدش بازی میکنه بزوووور بردم صورتشو شستم لباساشو عوض کردم شلوارک کوچولووووویه مشکی و تیشرت زررررد...هی میگف سحر الان ما ستیم؟؟؟میگفتم اره باباااااستیم ههههه بعد  خودش از رو میز ارایش تافت و ژل و برس اورده میگه موهام چی پس!!!!مااشلاااااا به این بچه ها والا ما همسن اینا بود ... هی بزارید نگم:))بعد موهاشو همینجوری یکم ژل زدم دادم بالا یکمم تافت زدممم معرکه شده بود... میخوام سلمونی  بزنم اصن انگیزه شد برام ههههه:)بعد یه  ماگ نسکافه درست کردم با شکلات اوردم خوردم واسه مامانم و مامانبزرگمم چایی اوردم بعد خالمم میخواست بیاد(مامان فنچک)که شیفت بود نتونست بیاد......فنچکم موند پیشمون ساعت نه غذاهارو اوردن دیگه همه چییی اماده بود حدود ده اینا رسیدن خالم و رفیقش:)شام و قشنگ راه انداختیم ولی من وااااقعا باورم نمیشد خودش باشه خیلی عوض شده بود.... بعدا گف تو تلوزیون بخاطر گریم و اینا کلا چهره اش عوض میشه.....سفره انداختیم رو زمین...همه چیز و چیندیم....خییییییلی خوشرنگ شده بود کاش واستون عکس میگرفتم ولی خب به نظره خودم زشت بود مهمون رو رواسی دار ادمم میزبان باشه یه کوچولو حس کردم زشته ....بعد دیگه ظرفارو جم کردیم من شستم چایی اوردیم نشستیم سره خندوانه اجرای میثمشون بوووود چقد خندیدممممم من!بعد خالم اسنپ گرفت مامانبزرگم فنچک و برد و خودشم ازونور رف خونشون ما موندیم اما....همگی تو حال رختخواب انداختیم ولی من اومدم تو اتاقم اخرشم هههه....بعدش دیگه خییییییلی خوب بود...ینی انقدر از شیرین کاریای هم تو دانشگاه و خوابگاه تعربف مبکردن پخش شدیم از خنده.... یهو دیدیم صدای خروپف خالم بلند شد و منم داشتم غش میکردم....پاشدم یه پیش دستی میوه و چایی برداشتم اومدم تو اتاقم و مامانم و ثریا رو نمیدونم تا چن بود داشتن حرف میزدن...بعدم چون فردا کلاس داشتم یکمممممم ریاضی خوندم و خوابیدم....فرداش ساعت دوازده پاشدم دیدم خالم رفته سرکار مامانم اینام تازه پاشده بودن مامانمم رفته بود کلیییییی پنیر و خامه و مربا و کره های مختلف و نون سنگک خریده بود صبونه زدیم بااااز چقد حرف زدیم و چقدددددررر به من خوش گذشت.....بعد حدود ساعت دو بود من سه کلاس داشتم پاشدم حاضر شدم مامانمم میخواست بره سرکار....ثریا ام رف استودیو و چقددررررررررررررر خاطره خوشگلی گذاشت گوشه ی دل تک تکمون....بعد از کلاس اومدم مامان فنچک خونمون بود با هم رفتیم خرید و چقدر من اصن شکفتمممم:))...خیلی خوب بود هرچی دلم میخواست خریدم و اومدیم خونه شب بود سرسری یه چیزی خوردم مامانم اومد یه سریال دیدیم بعدم خوابیدییم...چهارشنبه و پنجشبه به بطالت گذشت....جمعه اما خالم اومد اینجا تلوزیون دونفر و نصفی رو نشون میداد دیدیم و خوابمون برد...بعد پاشدیم مامانم رف خونه مامانبزرگمینا سر بزنه من و خالمم جم کردیم دوست خالمم اعلام کرد که پایس بریم پارک....رفتیم و دو تا مشما خوراکی خریدیم ماشینو روشن کرد و قر و فرکنااااااان رفتیم پارک زیر اندازم بردیم و خییییییلی اونجام خوش گذشت ....بعدش البته میخواستیم بریم سینما که دیدیم همه خسته ن یه روز دیگه بریم....بستنی گرفت خالم اورد همینجوری پشت ماشین وایستاده بودیم داشتیم بستنیامونو میخوردیم...پارکم شلووووغ تویه پارک که همه دوبله سوب چوبله پارک کرده بودن جای سوزن انداختن نبود...من هی میگفتم جااااااااااپارک ده هزارتومن ههههه بعد یه یارو که جلویه ماشین خالم یه جاپارک خالی بود  وایستاده بود گوییا جا گرفته بود خندید....بعد گف اتفاقا ما دوتا ماشینیم ...دیگه بستنیامونو خوردیم دیدیم اقاهه ام نیس خالمم میگف بچه ها بزارید یه ادم بچه دار دیدیم جارو بدیم به اونا گناه دارن....بعد به یه ماشینه خالم گف شما جا پارک میخواید بیاید ما داریم میریم گفتن باشه بعد اقاشون گف نه ما میریم جلوتر مرسی....من گفتم خاله تو لطف نکن به کسی بیا بریم جا بالاخره پیدا میشه قسمت هرکی شد میاد دیگه...یهو برف پاک کن شیشه پشت ماشینش رفت تو کمرم  واسه چن لحظه نفسم قطع شد ینی.....خالم مرررررررررد از خنده گف خداااااااااا جوابتو داد سحر من چکاره ام واقعاااااا؟؟؟ههههه دوستشم ازونور مرده بود از خنده همیشه میریم بیرون یا خرید میگیم بیاد خیلی خوبهههه....کلا "مریم" ها خیلی خوبن عصن:)بعد دیگه تو ماشین منو سیروان میخوندیم خالمم میروند و رسیدیم خونه شام و زدیم و من چپه شدم....فرداش که میشد جمعه ینی امروز....ساعت دو بیدار شدم:/دیگه ناهار خوردم و تلگرام بازی کردم ینی اصلااااااا سمت کتابام نرفتم این چن روز.....بعدشم خوراکی برداشتشم و فیلم lucy و گذاشتم دیدم و کلیییییییییییییی کلییییییی خوب بود ینی خیلی من دوس داشتم!قبلنا فیلم میدیم میگفتم یا حتی کتابی میخوندم ،جذاب بود واسم میگفتم اینجا که خب زیاد استقبال نشد ولی من همچنااااااااااان میگم و معرفی مینمویم چه استقبال بشه چه نشه:)لوسی و ببینید:)دیگه کار خاصی نکردم امروز ایشاااالله به تمام برنامه ریزی هایی که واسه امروز کرده بودم فردا برسم:/البته فردام باز برنامه های خودشوووو و بدبختیاشو داره ولی خب:)خلاصه همینا دیگه اخییییش پست کیلومترطوریای خونم اومده بود پایین:)عکس مکسم ندارم پستم خودش به تنهایی عکسِ اصن با توصیفای من مگه نه؟:)خب شما پست و بخونید منم برم بخوابم ببینم موفق میشم فعلا:)

روزمــــــــــــــــــان عسد^ـــــــــــــــــــ^ مبارکماااااان:)

۶ نظر

روز دختر عَــــــــــــــــــد افتاد روزی که من سه ساعت کلاس دارم اونم ریاضی سعاددددتیه اصلا:)))

این به کنار اینکه دیشب تا هول و هوش 5 صب دقیقا هیچ غلطی نمیکردم و حتی درسم نمیخوندم که توجیه کنم خودمو دقیقا نمیدونم چه غلطی میکردم...داییمان زنگ زد گف تنهاااااا نوه ی دختره خونواده روزت مبارککککک^.^گفته بودممم یه دایی دارم شاااه نداره؟؟؟؟خییییلی گله؟؟؟اصلا این بشر الگوی منه تو زندگی بس که ماهه وَلا:)خوشبحالششش الان داره تو سواحل هاوایی عشق میکنه البته قول داد یه چیز توووپ واسم بیاره ازونجا*.* خالمم زنگ زد... داشت میرف بیمارستان تند تند تبریک گف بعد گف کادوتو میدم مامانت بهت بده معرسیییی واقعاااا:///بعد مامانم زنگ زد گف سحررر پاشو چقد مــــــــــیـــخوابیبییی:))))قشنگ داشتم میترکیدم ازینکه یادش نیس امروز روز تنهاتررررررررررین دخترشه◄.►...سکوت کردم...گف راستی روزتم مبارک بعد کلاس رفتی خونه لوبیای پلویه دیشب و گرم کنن بخووور واست سالاد شیرازیم درست کردمممم ≧◡≦ گفتم کادوی روز دختررررررم چی؟ یهووووو مریض اومد واسشون.... نمیدونم سرشون شلوغ شد... نفهمیدم چیشد اصلاااا:))))اسم کادو میاد همه محو میشن هههه:))بعد بابام زنگ زد بهم و گفت روزت مبارک و همین://////کادو چی!!!!!!!!!!!!!!!بعد تو دلم گفتم خب بااااباااا کادو چی کادو چییی!!!!!بعد تو دلم گفتم ینییی چیییی!!!!!ولی خب گویا بلند گفتم هههه بابام گف سحر  چی ینییی چی؟!گفتم هیچییی با خودم بودم رسما ایمان اورد به خل و چل بودنم ههه:)بعدش در اوووج خوابالودگیییی پاشدم لاک زدم رفتم با بهترین و خوشبوترین شامپو بدنم دوش گرفتم و موهامو موجییی کردم انقده باحال شد^-^بعد پوشیدم بدیـــــــــو بدیـــــــــــــو رفتم کلاس که باز جا دم دررر گیرم نیاد قشنگ تو حلقققق کولر باشم:)))رسیدم دیدم دمِ اموزشگاه و تویِ سگ پر نمیزنه:///یه خانومه جوونه رو دیدم... میشناختمش دورادور باهم سلاملیک داشتیم از پارسال... تو اموزشگاه پشتیبان این بچه کوچولوعاس.... گف عزیزم کلاس داری؟گفتم اره اینجا چقددد خلوتههه؟؟؟ گف امروز عیده خب:) انگار مثلا ما ادم نیستیم عید خونمون بشینیم://///بعد رفتم بالااا هیشکییی نبود نشستم جلویه کولر و بعدش خستگی و دررررس و دررررس....
بعدشم اومدم خونه و جورابامو دراوردم و با همون لباسا نشسم پایِ تبریکای تلگرامی و خوشاااال شدم از داشتن اونایی ک اصلا صمیمی نبودیم ولی تبریک گفتن روزدختر و کلیییی دلم غنج رف:)بعد اون یکی خالم زنگ زد و توپول ترین کادوی روز دخترمو گرفتم:))))ازین دوربین سوسولیااااا و شام رستوووووووووراااان گردوننن^_^اهـــــــــــــــاااااااااا شللههههه دستا:)))مث خر کیف کردم ینییییی:))بعد مامانبزرگم زنگ زد گف من نمیدونم چی میخوای پول ریختم به حسابت هرچی میخوای برو بخر:)ادم چقدددددددددد عشق اخه◕‿◕ البته من از کسی توقع ندارماااااااااا یه وقت فک نکنید :))همچنان با سلام صلواااتتتت چشام بازه گفتم بیام پست بزارم و تبریک بگم به دوستای خوشگل و گلللللللللللللللل بیانیم و بعد برم تخت بخوابم:)
امروزم یه اتفاااق خوبِ دیگه ام افتاد راستی:)سرکلاس با سه تا دختر خیییییلیییی باحال دوس شدم اینش به کنار....اقااااااااااااا سه قلوووووووووعن:)))باورمممم نمیشد دوتاشون کپ هم بودن اصلا نمیتونستم تشخیص بدم... یکیشون کلاااا هیچ شباهتی نداشت ب اون یکی خیلی خوب بود خلاصه... معلمرو سرکار گذاشته بودیم گفتیم ما چارقلوو ایمممم این دوتا همسانن ما دو تا ناهمسان ههههه:))))اخیش پستام داره فرم پستای همیشگی و میگیره:)دیگه صوبتی ندارم جز اینکه بگم خییییییییییلی زیاااد روزتون مبارک گل دخترای بیانی اینم اهنگی که دارم باهاش قررر میدم و پست مینویسم:)حالا درسته که مامان من و خیلیای دیگه سرکارن و نمیتونیم مثل بقیه کیک بگیریم و با ادا اطوار اینا روز دخترمونو جشن بگیریم ولی میتونیم که اهنگ گوش بدیم و قر بدیم و واسه خودمون سیب زمینی سرخ کرده درست کنیم با سس فراوون بزنیم تو رگ هوم؟!:)))کلی شاد باشینا امروز روزهههه ماس کلیششش ماس ماس:)))
 
 

اگه یکبار دیگه به دنیا میومدم....:)

۶ نظر

من هر چند وقت یک بار میشینم فک میکنم اگه بازم بتونم به دنیا بیام چه کارایی میتونم بکنم....چه کارایی که دوست داشتم و انجام ندادم و میتونم انجام بدم...چیارو دوست داشتم بشم و نتونستم بشم...!!!!!


اولا من دوست داشتم یه ویولونیست حرفه ای بشم و هی ازم تو کنسرتای ناااااب و توپ دعوت کنن هی دلم غنج بره:))متاسفاته از امسال تا دوسال دیگه همه فعالیتای اینچنینی برای من لغو شده://///راستش اولین چیزی که تو الویته رشته مورد علاقمه که باید بهش برسم انشالله:)


دوس داشتم یه عکاس خوووب میشدم و میزدم به دل طبیعت و عکس پشت عکس زااارت و زووورت عکس بگیرم:)


دوست داشتم یه کافی شاپ کوچولو تو خیابون ولیعصر داشته باشم با این لباسای دلبر و پیراهن و دامن شیک ازینور کافم برم اونور و سیگار پشششت سیگار استتتتغفرالله :)))))


دوست داشتم یه ستاااره ی سینما میبودم و تو خیابون و هرجا زارت زارت باهام عکس مینداختن و برام فن پیج میزدن بعد وارد اینستا که میشدم یه عالمه کامنت های خوووب قشنگ روحمممم شاد میشد قشنگ:)


دوست داشتم دکتری رشته ی مورد علاقموووو تو پزشکی بگیرم و دانشجوهام بیوقتن دنبالم بگننن استاااد استااااد:))


دوست داشتم ارایشگر باشم:))هرجا میخوام برم خیییلی شیییک و منحصر بفرد موهامو ببافم و برم مهمونی و بیرون و اینور اونور:)


دوس داشتم یه نویسنده بشم...ازین گمناما که اسمشونو ه-م چاپ میکنن و همیشه با یه لیوان چای میرن یه گوشه دنج میشنن به نوشتن...خییلی حال میکنن عااا کاش میشد:)


دوست داشتم خلبان باشم و از زمین کنده شم...هی تو اسمونا بودم بین ابرا...:)


دوست داشتم نویسنده ی یه فیلم مشهووور و خوب باشم هییی همه بگن خدا بیاااامرزه نویسنشوووو چه فیلمی بود:))


دوست داشتم به یه جایگاهی برسم که به حرفم اهمیت داده بشه و هییییچ ادم ناتوانی گوشه کنار خیابون نبینم...


دوست داشتم مامانم خونه دار باشه:)))هروزم لوبیا پلو و سالاد شیرازی درست کنه:)))


دوست داشتم تو شمال زندگی کنم و کیف دنیااارو کنم هروز ازین شالیزار به اون شالیزار از این طبیعت به اون طبیعت:))


همینا دیگه چیزه زیادی نمیخوام هههه یادمه قبلا یه همچین پستی نوسته بودم ولی خب اون بیشتر درمورد شغلایی بود که دوست داشتم بشم این کل اون چیزی بود که من از زندگی میخواستم و ببینم در اینده به کدومشون میتونم برسم:)





پ.ن:همچناننننن غزل گیر داده یا ادرس وبلاگتو میدی یا بزور ازت میگیرم:////


پ.ن تز:دیشب حس درس خوندنم اومد....ساعت سه و نیم بود سرمو از رو کتاب بلند کردم خیییییلی چسبید اصلا:)))


پ.ن ترین:میخوام فعالیت اینستاگرامیمو کمتر کنم:)کماکان ممنونم که پستامو میخونید و نظرمیدید یا نمیدید یا حال ندارید بخونید در کل ممنون ازینکه وقت میزارید:)


جمعه طور:)

۴ نظر

کلی درس....آهنگ و بچسب وقت واسه درس زیاده این جمله ایه که از صب اکو میشه تو ذهنم....نمیشه خوند اصلا امروز:))

 

درسته تو تلگرام هیچ خبری نیست ولی درهرصورت باید باز کنی یه دوری بزنی پروفایلا و اخرین بازدیدارو چک کنی بعد بیای پای اهنگ کلا هرجوری حساب میکنم حس درس نیس:/

 

داره طول پستام تحلیل میره:))))نمیدونم چرا:/

 

از دهنم پرید.... فهمید وبلاگ دارم...اصرار کرد ادرس:/ندادم بهش://از دیشبببب قهره مثلا:///بعد صب از خواب پاشدم میبینم جک فرستاده.... تو اینستام زیر ویدیوهای باحال تگم کرده:))))آخههههه این بشر چقد خوبه:))ولی خب هنوز قهره:///غزل:////

 

پیام اخلاقی:سعی کنید هیچییییی از دهنتون نپره بیروووون:/

 

بعد از بیماری عوض کردن عکس پروفایل یک بیماری دیگه ای هم هست که منم بهش دچارم اونم عوض کردی بیویه اینستاس:////به جایی رسید که کلاااااااااا پاک کردم هیچی ننوشتم هههه:)))

 

 

خواستیم بعد کلاس بریم کافی شاپ...اول من زنگ زدم به مامانم بگم.... این شکلی:/ گوشیو قطع کردم و اجازه صادر نشد...اونم زنگ زد....://اینشکلی گوشیو فطع کرد بنابر این با محیا به منزل امده شربت زدیم و اون رفت:/

 

حرف خاصی ندارم فقط اومدم آپ کنم بی حوصلگی بپره:))

 

گوش دادن اهنگ زیر توصیه میشود:){خیلی جدید اصن:)}

 

 

روزخوش:)

شاید امروز اروم ترین رفیقِ دنیا بودم واسه تویِ کنکوری!

۱ نظر

نمیدونم چقدر خیره شده بودم به میزم ولی خودم اونقدر انرژی نداشتم که گوشیمو روشن کنم و بهش روحیه بدم و بگم استرس نداشته باشه...خودمو نمیتونستم گول بزنم خودمم استرس داشتم...بین لباسایی که وسط اتاق ریخته بودم نشسته بودم و دستم به جم و جور کردنشون نمیرفت...فک کردم اولین کنکورشه...چه حسی داره...چه حسی دارم من دوسال دیگه...به همه شعارهایی که بهش دادم پوزخند زدم...غمگین ترین اهنگ داشت پخش میشد...نا آرومترین بودم...ولی الان وقت نا آروم بودن و این حرفا نبود...الان باید آروم ترین میبودم...یه مانتوی آبی پوشیدم با شلوار لی و شال سفید و ابی کمرنگ ارامش بخش ترین رنگ.....اول رفتم شیرین عسل یه مشما پر خوراکی گرفتم بعد اومدم خونه یکم جلو اینه جدی با خودم حرف زدم که جم کن این حالتو خوبه تو کنکور نداری پاشو برو ببین رفیقت در چه حاله...اسنپ گرفتم و رفتم پیشش گفتم پاشه بریم خونمون مامانش نذاشت ولی من اصراااار کردم و اوردمش خونمون...یه عالمه ساسی مانکن گوش دادیم بعدم رفتیم استخر بعد کل راهو پیاده روی کردیم دیگه نمیتونستیم راه بریم استخر خودش همه انرژیمونو گرفته بود....تو راهم بهش گفتم اصلا مهم نیست چی قراره بشه تو درس خوندی میری ازمون تو میدی و میای به اوناییم ک تند تند میزنن اصلا نگاه نکن دیگه نه دربارش حرف بزن نه بهش فک کن...از اول که دیدمش خیلی اروم تر شده بود...خودم هم....قدمت دوستیمون به چهار سال میرسه و اندازه ی چهار ساله یه خواهر بزرگ تر دارم...میگفت سحر من استرس ندارم ولی تو اروم باش خب؟😂نگم چقد خندیدیم حس کردم واقعا حال هردومون بهتر شده...برگشتنی نیومد باهام و رفت خونشون منم اومدم خونه و غش کردم خوابیدم...داشتم فک میکردم باید یه کاری کنم این استرسه رو تو خودم بکشم امسال.....قطعا میره تو لیست هدفام...بعدم پاشدم دیدم شونصدتاااا پی ام دارم... غزل و باز کردم نوشته بود: چطوری خره واست از شمال لواشک محلیه ترش خریدم بخوری بمیری و خنده... همیشه بهونه ی لبخندامه این بشر ...باهم تقریبا دعوا کرده بودیم ولی خب به دقیقه نرسیده بود چه احساس غروووری میکنم ازینکه باهاش دوستم...بعد باااز خوابیدم...خوشال بودم از اینکه نذاشتم روزم خراب شه..تصمیم گرفتم دیگه پیام ندم به دوستم چون مطمعنا الان سرش خیلی شلوغه... رشتشم ریاضیه و شانسش خیلی بالاس قطعا و امیدم بهش خیلیه...رفتم دوش گرفتم اومدم تو تاریکی اتاق با همون روشناییی کمه اسمون ادامه ی هتل لوزان و خوندم و یکمم اگه خدا قبول کنه درس خوندم و چنتا اهنگ دانلود کردم و دیدم بوی سوختگی میاد!کتریمونو سوزوندم😁حالا منتظر نشستم تو کمد دیواری و دارم پست میزارم تا مامانم بیاد ببینم تکلیف چیه با ملاغه میزنه یا با دمپایی😅😅😅





پ.ن۱:امن ترین و دنج ترین و خوب ترین جایه دنیا بعد از اغوشه مامانم ته کمد دیواریه:)لنتی هروقت اونجام احساس میکنم نشستم بالای کوه😂خیلی خوبه در کل ارامش خاصی دارم اینحا:)



پ.ن۲:کنکوریایه فردا و پس فردا پر از انرژی مثبت باشید با همین انرژی مثبت پنجاه شصتا جلویین:)

انقدر فولاد آب دیده شدم که نذارم سه شنبه ی قشنگم و خراب کنی:)

۲ نظر

مطمئن بودم این ترم بالای نود و هفت میشم.... هیچ بهونه ای نداشت... از اون ترم به اینور خیلی ادم بودیم سرکلاسش...هم من هم غزل...

اغراق نمیکنم ولی منو غزل جزو قعال ترینای کلاس بودیم...فاینالمون رو از رو هم نوشتیم(((با امتحانای مدرسه و... نمیتونستیم کامل بخونیم کتابو تقسیم کردیم درسارو باهم))) و بهمون گفت کامل شدین...

امروز اون کلاس مسخره تموم شد خسته رفتم کارنامه زبانمو گرفتم حس کردم خستگیم صدبرابر؟نه هزار براااااابر شد...

نود و یک..

.فاینالمو داده بود بیست و پنج از سی...از فعالیت کلاسیم یک نمره ازم کم کرده بود....هی میگفتم شاید سرکلاسش حرفی زدی...شاید یه بار مشخی چیزی ننوشتی...ولی قانع نشدم هیچ باره "هیچ باره" نکلیف ننوشته نبردم سرکلاسش شده تو مدرسه زنگ ناهار  میشستم سرکلاس و تکلیقاشو مینوشتم...

اومدم خونه بهش پی ام دادم و حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم... من ازش دلیل میخواستم قانعم کنه اون میگفت نههه تو خیلی اسپیک اینگ و گرامر و کوفت و زهرمارت خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی به صد برسی:/اخرین پی امم و سین کرد که گفته بودم هیچ وقت ناقص نبودم سرکلاسش هیچوقتم منفعل نبودم سرکلاسش... باید بم بگه حداقل چرا کم داده چون انگیلیسی حرف میزدیم بعضی وقتا واقعا حس میکردم دارم چرت و پرت مینویسم بعد دیدم چقققققققد غلط دارم هههه ولی خب قشنگ نوشته بودم هر حرفی میخواستم بگم و محترمانه گفتم ولی اون هی انکار میکرد بعدش فهمیدم به ضعیف ترین دانش اموزی ک تاحالا تکلیف نیاورده اصلا واسشم مهم نیست داده نود و دو://///

تااااااا عمق وجووووووودم سوختم با همون مانتو نشستم پشت میزم و سر رسیدیم که روش بود و برداشتم و بی وقفه نوشتم انگیلیسی نوشتم خودکار تو دستم له شد ولی باید یه جوری این همه حرصمو خالی میکردم...با یه دنیا غلط نوشتم غزلم هی زنگ زنگ که سحرررررررر چیشد سحرررررر چیشد...گوشیمو خاموش کردم و دوباره نوشتم....ده صفحه پر نوشتم...اخرسر از نوشته هام خندم گرفته بود... ولی خیییییلی خالی شدم حداقلش دلم خنک شد که حرفامو زدم درسته حقمو بهم نداد ولی مطمئنم این یه گوشه از ناملایمتای این زندگیه...در اینده مطمئنم مطمئنم انقدر ازین نامردیا میشه که این پیشش هیجه پس باید از الااااان خودمو امیدوارم میکردم که دربرابر هیچ چی هییییییچ چی انقد راحت وا نمیدم چه الان چه هروقت دیگه برامم مهم نیست نود و یک یا صد یا شصت و یک اخره نوشته هام نوشتم:

 "امیدوارم هیچوقت نگام بهت نیوفته نامرد ترین...."

بعد چایی یخ شدمو سر کشیدم خیره شدم به پرده ی اتاقم که با باد قر میداد و تو تاریکی اتاقم گم شدم...یادم افتاد عههه من وبلاگیم دارم:))بیام یکم حرف بزنم یکم پست بزارم یه عکسی پی نوشتایه درازی چیزی:)




پ.ن1:خیلی زیاد دلم میخواد بشینم بنویسم بنویسم بنویسم و چایی بزنم...نمیشه اون سره فرصته که همیشه میگم گیر نمیاد...روزا خیلی کسل وار میگذرن واسه همین سکوت کرده بودم تو مجازی...که منتقل نکنم این حسم و تو نوشته هام.... نمیدونم تو این پستم موفق بودم یا نه ولی خب مهم اینه بعد از این همه نوشتن الان همون سحره همیشگیم:)


پ.ن2:از داره دنیا یک پسردایی دارم توپولووووووو و دوست داشتنییییی و یه پسر خاله که با عنوان فنچک معرف حضورتونه:)مفتخرررررررم بگم توپولویه دوست داشتنیه عزیزمون علامه حلی و البرز هردو رو قبول شده و من با این خبررررر خوووووووب امروز از خواب پاشدم صدای زنگ تلفنم که جانانمان زنگ زده بود با ذووووق میگف: سحررررررر قبول شدم اولین نفری که بهت خبر میدم اصلا اصلا اصلا نفرت انگیز نبود واسه اولین بار در تاریخِ زندگیه من:)) خداروشکرررر:)



پ.ن3:اقا ما یه دوست کنکوری داریم هرشب نیم ساعت دارم بهش مشاوره میدم(ادم قحطه اخه ههههه)...

"ببین روزه کنکور اگه کل دنیااااا ریختن سرت خواستن نزارن حالت خوب باشه.... اگه ازون روزایه گند زندگیت بود..اگه هرچیزی شد...هر اتفاقی افتاد....اگه داشتی از استرس میمردی...اگه گرمت شد...گرما زده شدی...سرت درد گرفت...هررررررررررررچی....هرچیییی که شد میری مثل "ادم" کنکورتو میدی... خوب و عاااالی و برمیگردی این آسونترین ازمونته.... شک ندارم میتونی... این یه سال و خر زدی پس میشی... یه چیزی میشی....خر نشی استرس بگیرتتاااااااااا تو اونو بگیر:)) نمیدونم چی بگم فردا شب تکمیل ترت میکنم برو بکپ فعلا هههه...." بعد داشتم فک میکردم اگه چن روز دم کنکورم کسی اینجوری نصیحتم کنه چجوری بزنمش بمیره فقط هههههه:)))



پ.ن4:تو 365روزه سال 363 روزش یا کولر اتاق من خراب میشه...یا رادیاتورا...خداااا چرا اخهههه؟پختیییییییم خب:////


پ.م5:تو عمرم انقدر منتظره پاییز نبودم...انقدر منتظر بارون نبودم...انقدر دلم نمیخواست برم بیرون قدم بزنم...کاش این دوسال زودتر تموم شه...ینی هر معلم و مشاور و ...یه دانش اموز گرفتن تو دستشون داره فشااااااارش میدن جونش دراد...بابا چرا یه کاری میکنین بچه اسم درس میاد حالت تهوع بگیره:////هی تو بمن بگو تست بزن ببین اگه من زدم:/ والا به گفتن تو نیست حسش بیاد میرم میزنم:/با اون چشات که شونصد قلم توش مداد کشیدی و ریمل و خط چش و سایه و کوفت و درد و اینا:/


پ.ن6:فقط یک سال بزرگ شدم ولی دیگه عکسای لواشکامو نمیذارم...کسی اعتراضی نداره عایا؟:)))))



پ.ن7:اینکه من مامانمو خیلی کم میبینم و همش درگیره سرکار و ایناس اصلا امره عجیبی نیست...!اما خب کدوم بچه ایه که نخواد حداقل نیم ساعت برای مامانش وراجی کنه؟:))چااااااااااااره اندیشیدم اقـــــــــــــــااااااا:) یه چالش ده روزه گذاشتم با مامانم صبحا ساعت هفت که تقریبا هوا خنکه میریم پیاده روی خیلیم خوش میگذره چه بساااا خالم که شنید استفبالش باور نکردنی بود اصلا:)


پ.ن8:کارنامرو هم گرفتییییییم دهم دیگه واقعنی فررررررررررت؟؟؟؟:)راضی نبودم مخصوصا از اینکه کارنامه اصلی که همه نوزده و هفتاد و پنجارو رند کردن و گذاشتن داخل پرونده و به ما کارنامه دادن با همون نمره های ریز به ریییییز و اصلیه خودمون:/این کارنامه ی بدون رند شدن نمره هام معدلش شد هجده و هفتاد:////اون کارنامه ی به نظره خودم اصلی که میذارن داخل پرونده معدلشو حساب کردم شد نوزده و چهار صدم:/خب فازتون چیه اخه؟:))



پ.ن9:تا حالاااااا ذوق مرگ نشدین ازینکه اینترنتتون مثل چیییییییییی پرسرعته؟؟؟منکه مردم ینی دلم نمیاد پامو بزارم بیرون از خونه در این حد هههه:)



پ.ن10 و اخر:مهمونی دخترونه ای برگزار خواهم کرد که مگووووووو و نپررررررررس:)


::: زیر باد خنک کولر،خوب باشین...خوش باشین....تابستونو و بترکونین:)سحر النصایح جلد دو:)))) :::


کوچکترین کارایی که "ممکنه" بزرگترین انرژیارو بهم برگردونه👈خواب و خواب و خواب😃

۵ نظر

امروز تموم شد...عربیم گذشت...سخت بود ولـی گذشت...حالا حدودا پنج روز تعطیلم و میخوام انقدر این چن روز شب تااا صب،صب تا شب بخوابم که بمیرمممم😁


نمیتونم بگم چقد حرررص خوردم از دیشب، بابت برگه ای که لای دفترچه خاطراتم بوده و افتاده و یه ادمی که نقش سمیه تو زندگی منو داره ورش داشته و خوندش و دقیقا تو همون کاغذ ازش یه عالللمه بد گفتم و یه حرفایی که باید مسکوت بین خودم و خودم میموند و خونده،چحوری بزنمش از جا بلند نشه و طبیعیم جلوه کنه اینووووو اخههههه؟!؟؟!؟!😤



خیلی چیزا دیگه مثل قبل واسم مهم نیست شاید هم هست و خودم به روی خودم نمیارم نمیدونم حس بدیه نمیتونمم بفهمم حتی دقیقا تو چه حالیم،دیشب طی حرکت غافلگیر کننده مامانم گف دوس نداره زیاد با غزل معاشرت کنم:/بنی اون لحظه گچه دیوار رنگه صورتم بود و پوکر فیس شکل و شمایلم😫واسه همینم گف شنا رو کنسل کنم برنامه ثبت نامشو اگه میخواد اون بیاد باهم بریم باشگاه نزدیک خونمون و خلاصه که قشنگ ابِ پاکی و رو دستم ریخت غزززل بی غزل:/نمیدونم چه حرکتی ازش دیده هرچی باشه فعلا دو تا ضربه کاری بهم وارد شده که تو یه خلا دارم دست و پامیزنم و نمیدومم چیکارکنم واسه همین دوس دارم چندین رووووز بخوابم تا این خستگیه لعنتیه روحیم تموم شه کاش بشه کاش کاش کاش...




گفتم از زیست متنفرم؟خب حرفمو پـس میگیرم:)) ضمن اینکه عاشقه زیستم معلمشو در حده مرگ دوس دارم و حاضرم بمیررررم واسش😍امروز تو راهرو سلام کردم بهش و انقدررررر با صمیمیت جوابمو داد و استرس نمره امتحان و از چشام خوند و گف خوب شدییییی چرا انقد نگرانی؟میخواستم بپرم ماچش کنم خدا این بشر دومی ندارهـهههه مهربون ترین معلمی که داشتم،شاید اگه نبود میبردیم از زیسته سنگینِ امسال و کلا میرفتم یه رشته دیگه ...کاش خوبیاشو یادم نره هیچوفت اینم صرفا گفتم بنویسم ابنجا بمونه که بعده ها چندین سال بعد اومدم و خوندمش این پستم یادم بمونه امروز تو بدترین حالت و خیلی نابودطور تنها چیری که انرژی داد بهم خودش بود معلم زیسته جااااان ترین:)




تو راه داشتیم میومدیم سلانه سلانه و فک میکردیم چراااا امتحـانایه این نهم و هشتمیا تموم نمیشه😳وارد کوچه شدیم دوتا پسره ژیگول پیگول کرده که الحقم جذاب بودن جای برادری الـــبته:) ولی خب ما رد شدیم سریع رفتیم،من بروی خودم نیووردم ولی دوسم گف سحررررر باورت مبشه اینا شـــیشمی بودن😁😁😂😂😂خندم گرفتتتت محکممم زدم زیر خنده برگشتم دیدم معلقن همینجوری دارن سره کوچه وول میخورن و میزنن تو سر و کله هم،به قد و قوارشون نمیخورد عصن ششمی باشن ولی خب موجباته شادیـمنو و مسخره بازی دوستمو فراهم کرده بودن که یه لحظهههه همه چیییی یادم رفته بودم حتی تشنگی😅اینم درعوض اون دوتا ضربه کاری کمی تا مقداری انرژی برگشت به وجودمون:)

ما تو ماهررمضون ازینکه ساعت خوابمون بهم میخوره و درست نمیشه در عذااااابی دردناکیم،شماچطور؟:)



لحظاتتون اروووم و باب میلتون باشه همیشه ایشالله:)👋

بچه ننه نوشت طوری😜😅+امروز طوری😃+زیست طوری😍

۵ نظر

تقریبا یک روز مامانم خونه نبود و اون یک روز خونه از جهنمممم بدتر بود مخصوصا وقتی بابام رف یه سر بیرون و بیاد انگار غم عالم ریخت تو دلم و بی رمق زیست خوندم،ساعت هشت و رب تازه پاشدم بساط افطاری و اماده کردم اش رشته که مامانم درست کرده بود تو یخچال بود و پنیر و سبزی و شیر وچای و ....که با اش شله قلم کاره نذری تکمیل شد و هیچکووودومش بهم نچسبید و همین باعث شد ساعت دو شب که بابام رف فرودگاه دنبال مامانم و بقبه یه عااالمه پیشِ خودم اعتراف کنم خونه بدون مامانه خونه ینی کشـــــک و چقدر از خدا خواستم یه عالمه نگهش داره برام 

اومد بعد ازینکع سوغاتیامو گرفتمممم و ماچ و بوس و تف و اینا 😅توبیخ شدممم که چرا اتاقم بمب زدس،همون موووقعع از ته دلممم خداروشکر کردم که هست و بهم بگههه سحر اتاقتو جممم کنه،سحر جوراباتو از وسطِ اتاقت وردار،سحر لباساتو از رو صندلی وردار صندلی چپههه شد،سحر رو مبل نخواب،سحر جلو کولر نخواب سحر...سحررر...سحر...ایشالله مامانای شمام انقدررر اسمتونو صدا کنن که تو اوج کلافگی از ته دلتونننن شاد باشین واسه داشتنش و مامانای اسمونیم رحمت کنه خداجان:)آمــــــــــــین

امروزم روزه بودم،نمیدونم گفته بودم یا نه ولی با خودم عهد کرده بودم نزارم درسام لطمه بزنه به روزم،سحر،سحری خوردم😁و مثل اون امتحانای قبلی نخوابیدم و بخودم اومدم ساعت شش و نیم بود حاضر شدم و مامانمو بیدار کردم بعد یه رب اماده شدن رسوندم مدرسه و خودش رف سره کار...سره صف بودیم وسط ایت الکرسی خوندنِ دوستم سره صف، سرم گیج رفت و وحشتنااااک ضعف کردم ویهو افتادم زمین ولی چون خیلی نمیخواستم ضعف نشون بدم جلو بچه ها کلا یه حسه بدی بود واسم، سریع با کمک محیا پاشدم و لم دادم بهش رفتیم سره جلسه😁 همچناااان سرِ امتحان سرگیجه داشتم و ضعفه شدیـــد...اومدم خونه از تشنگی افتادم جلو کولر زیر پتوووو با شلوار گل گلی و استین کوتایه خنکش و از یخ زدن زیر پتو کلییییی حالم خوب شد و کلاغه خبرو رسوند به مامانم و مامانمم زنگگگگگ زنگگگ که سحر پاشو یه چیزی بخور وگرنه میااام کتک میدم بخوردتا😁مامانم خیلیییی عاطفیه نمیتونه نشون بده ققط😅گفتم باشه حتما😅 ولی قبلش گفتممم یه پست بزارم اینجا و یکیم اینستا و برم تا هفت و نیم ،هشت که میخوایم بریم رسدوران(😁😂) بخوابم جریانشم که گفتم قبلا دعا کنید کوفتمون نشه خبرای مووو به موشو فردا میگم😃


زیستم هفتاد و پنج صدم فکر کنم یا نیم نمره غلط دارم که خب چون نخونده بودم اونجارو و از خودم نوشتم راضیم از خودم:)فقطططط سه تااا امتحان تا ازادی😭


مامانم گف ان اقاهه که تو بازار بوده گفته از مشهد جیلی بیلی و عصن کلا جم کردن و تولید نمیشه دیگه،چراااااااااااااا؟؟؟؟😣عوضش شکلات سنگی نصیب شدیم😂هی اصرار کردم لواشک اونجا مقدسه بیارن واسم نیاورد هیشکی گفتن تهرانم هس ادم باش سحرجان😁😲البته نه به ابن غلظت ولی خب منم ادم شدم😂و گفتممم نخواستییییییممممممم😒😤😠😅



اهان اینم بگم معاونه گلابیمون امروز میخواس حالمو واسه اون روز بگیره😂که حالم بد شد گف سحریان فک نکن نفهمیدم یه چنتا پسر افتاده بودن دنبالتون اون روزاااااا...چون حالت بده هیچی بت نمیگم...وااااااا یکی راهش میخوره به راهه ما یا اصلا میوفته دنبالمون به قول خوووودتتتتت به توووووو چههه اه واقعا بدم میاد از ادمایی که بهتان میزنن درحالی ک نه اون بدبختا چیزی بهمون گفتن داشتن راشونو میومدن نه ما سبک بازی دراوردیم😒دیگه دوستم بلند گف جوری که بشنوه معاونمون:سحر این دفعه از کوچه های خلوت برو خانوم ببینن یکی راهش اونجاس و میاد و رد میشه از کنارت خببب ناراحت میشن دیگه چقد بیشعوووری سحریان توووو نـــچ تــــچ نـــچ محیا و فاعزه ام خندیدن منم همینطور😅

 بردش دفتر دوستمو واقعا که عقده ایه واقعا...



چیزه دیگه ای ندارم بگم جز اینکه دارم بیهوش میشم از خواب،روزهاتون کلی قبول:)دعا کنید واسم سره افطار لطفااااااا😃🙏✋🌷

از اون روز تا امروز:)

۴ نظر

اووون چن روز پیشا(هشتِ خرداد) خالمون زنگ زد که سه چهار روزه تعطیلی و اینارو جم کنین بریم شمال،بابام نظری نداش،من وحشتنااااااک دوس داشتم برم و از طرفی حس کردم یه شخص سمجی ام قراره بیاد بچسبه اونجا به ما و کوفتمون کنه گفتم نه من امتحان شیمی دارم و عای سرم در میکنه و عای پام و اینا:/مامانمم قااااطع گف نه ایشالا بعد از امتحانای سحر و وقت بسیار است و فلان...اقااااااا حالا ما نرفتیم اونا با پسرعموی مامانم رفتن... پایه ترین و باحااال ترین شخصه فامیل:(ینیییی انقدررر عصر بهم فشااار اومد و انقدررر ناراحت بودم در حد گریه با اهنگای پاشایی زجه میزدم که زیرپتو و خوابم برد ...از ده دقیقه به یادده صب تا شیش عصر من خواب بودم باورم نمیشه خودمم تو عمرمممم انقد نخوابیده بودم:/دیگه پاشدم کشوووون کشووون با بالشت رفتم جلو تلوزیون کانالارو بالا پایین کردم و شبکه پویا یه کارتون دیدم یکم و بعد سرم همچنان تو گووووشی بود باز خوابم رف تا یه رب به هشت دیگه مامانم میگف پاشو بریم دکتر این بچه چشه😂روزه واقعااا از پا درمیاره ادمو من خودم به شخصه نسبت به پارسال بیشتر از اینکه تشنم شه گشنم میشه:/انقددد که بچه ها امروز میگفتن سحررررر دفه بعد روزه بگیری بیااااای؟ عاره:)))))

خلاصه که شمالللل و لب دریا و ویلای خوشگلمون فرت😢بعد تو اینستا همههه عکس لب ساحل گذاشتن اخههه چرااا😣

دیگههه اهان اون شب ینی نهم خرداد تولد خالم بود،و من از قبل از عید تاااا شب تولدش ندیده بودمش‌دماغشو که گفته بودم عمل کرده بود ینییی فوق العاده عوض شده بودم میگفتم من خالههه خودمو میخوام😂حس میکردم نکنه برم دیگه چن ماهی نبینمش انقد سلفییی انداختم باهاش حد نداش اصن ازونور هرکی رد میشد میگف اینارو... ولی الحق و الانصاااااف چه عکسایی شده بود و اونشب شام غذا گرفتیم بردیم و چون هیچکودوممون روزه نبودیم دیرتر رفتیم بعد افطار،خالم اینام کیک گرفته بودن با سییییبیییل😂😂😂😂ازین سیبیل چسبیا به تعداد و شکلای مختلف ینی نمیتونم بگم انقد سره اون سیبیلا که گذاشتیم و خندیدیمممم خدا میدونه و بهترین شب بود و چون داییم و خالم باهم اختلافات ریزی دارن و مسبب همشم زنداییمه اونا نبودن،عوضش شنبه ای که میاد مامانبزرگم برنامه رستوران ریخته،خاله کوچیکمم زنگ زده به داییم و خالم گفته بیان ولی خب هیچکودومشونم نمیدونن که اون یکی هس:/چه پیچیده خلاصه که قراره اون شب باهم اشتی کنن و تو عمل انجام شده قرار بگیرن ان شاااالله،

دیگه اینکه امتحانا بیش از حد دارن کش میان و حوصلمونو سر بردن😣😒شیمی ام که فقط میتونم بگمممم چراااااااااااا😼😁از دسته خودم خیلبییی زیاد عصابم خورده خیییییلی زیاد...و اماااا ماجرای اون روز بعده امتحان ادبیات😅

اقا ما تعطیل شدیم از مدرسه ینی امتحانامونو دادیم همه نشسته بودن تو حیاط من داشتم بیشهوووش میشدم دیگه دوستمو صدا زدم اومدیم وسطای راه دیدیم یه مشت پسر ریختن دنبالمون:/حالا من با چشای خوابالو داشتم واسه محدثه یه چیزی تعریف میکردم و میخندیدم و خیلی اروم میخندیدیم البته و دقیقااااااا همون لحظه معاونمون با ماشین رد شد از کنارمون و انقدررررر بد نگامون کرد من گفتم الان پیاده میشه جلو پسرا با قفل فرمون میوفته دنبالمون:/دیگه تا خوده کوچمون دنبالمون میومدن بعد کلن خیلی حرفاشون باحال بود بلنددد بلندددد حرف میزدن لاتانه طور منم خندم میگرف ولی خودمو کنترل کردم دوستم نگه سحر چقد جلفه و اینا:/خلاصه که منتظر بودم این معاونه اشکمونو امروز دراره که اصلا نبوود ولی واقعا خیییییلی گنده همههه چیش اخلاقش،اندامش،لباساش،قیافش،لحنش،ااااه😤😡😱تنها با ما اینطوری نیس وسط کلاس قشنگ معلمو تخریب میکنه واقعا خیلی بی شخصیته...استغفرالله روزه بودم:///دیگه همین ایشالا پستای بعدی و با عکس اپدیت خواهم کرد و تابستون شروع شه زودتر خداااااا🙏روزگااارتون خوبه خوب:)موقع افطار منم دعا کنید لطفا:)

شکــــــــــرت خدا جونی😍❤🙏

۸ نظر

درسته که خیلی خیلی وسواسی و بد درس میخونم و تا یه چیزی و قورت ندم نمیرم سره بعدی و واسه همینه تا صبببب بعضی وقتا یه چیزیو تموم میکنم

🎈

درسته که این اولین امتحان تو عمرم بود که شبش کلا نخوابیدم و یه درس اولشم موند


🎈

درسته که ادبیات خییییییلی زیاد بود و وقت ما کم...

🎈

درسته که خیییلی حرص خوردم سره دوتا درس کشدار و مسخره که دهما قشنگ میدونن کودومارو میگم 

🎈

درسته زحررررر کشیدم و خوتدممم و انقد راه رفتم که زانوم ذوق ذوق میکنه

🎈

درسته امتحانم چار صفحه پر بود و واسه منی که تقریبا درو کرده بودم کتابو اسون بود خیلی اسون

🎈


درسته سره جلسه داشتم رو برگه به معنای واقعی کلمه بیهوش میشدم

🎈


درسته روزه بودم و میگفتم نکنهههه سرجلسه کم بیارم،غش کنم!

🎈

همه اینا درسته


عوضش الاااان با یه حاله عالی😍،نمره عالی😊،اولین بیسته کارنامم بعد دینی😻 اومدم خونه یا تشنگیییی با لباسای مدرسممم نشستم و رو به رو کولر و تا مرز مرررررگ و بیهوووشیم، امااااااااا اماااااااا امااااااااا قبلش تصمیم گرفتم تو لیست ادمای زندگیم که ته دفترچه خاطراتمه سه نفر و خط بزنم،یه خط قرررررمز...اینکه تازگیااا خیلی جدی وقتی یکیو و از زندگیم خط میزنم حتی دیگه ارنجه دست چپمم حسابش نمیکنم و حرص نمیخورم و بهش نگاهم نمیکنم،بهترین و جدیدترین و قشنگ ترین حس دنیاس...حالم خیلی بهتر از قبله خودشونم فهمیدن که دیگه کلا کاری ندارم باهاشون این ایده یادم بمونه 


قبل از پ.ن:اقااااا اینکهههه پسرای همسن خودمون امروز افتادن دنبال منو مهدسه و معاون سگ اخلاقمون دید و از چشاش دهنی ازتون صاف کنم قشنگ داشت میزد بیرون،ینی من زنده خواهم ماند؟بهههه ما چهعه خب اونا افتادن دنبال ما😾😣😏این کلن خودش یه پسته شرحش....کلی دردسر شد اما حالِ خوبم خراب نکرد که هیچ دوبرابرم کرد😅😝معاونمونم بره گمشه فعلا بهش نمی اندیشم😁ولی یادم بندازین قضیشو بگم بخندیم:))


پ.ن:پیشاپیش بگم شیمی خر است؟یا برم بخونم ببینم هیچی بارم نی دوباره بیام بنویسم شیمی خر است؟😅

ازین صبحای دلبرررررر کی دیده عای کی دیده😅

۰ نظر

این صبحای قشنگ و ارومی که سکوتشو جیک جیک گنجشکای پارک روبروی خونه و روبروی پنجره اتاق من میشکنه،تاریکی اتاق و روشنایی ییرون که باهم قاطی شدن،استرس یهویی و مسخره ی امتحان،این صبحایی که بعد از اذان هرچقدررررر اینور اونوری میشی خوابت نمیبره،صبحایی که از دل درد و بهم خوردگیه معده ناشی از خوردن سحری هر سه دقیقه یه بار دولا دولا تو مسیر دسشویی و اتاقتی...این صبحا فقط میطلبه تو دلت،تو سکوت‌با صدای جیک جیک قشنگگگگ گنجشکای دلبر،با ارامش یه عالمه با خدا تو دلت حرف بزنی و همینجوری که پتو زیر سرته و بالشت روی صورتت،همینطوری که کف پاتو به لبه ی پنجره و گاها خوده پنجره ی مجاور تختت تکیه میدی و از یخ بودتش حاااالت خوب میشه،همین وقتا،تو دلت با یه عالمه خواهش و تمنا از خدا عذرخواهی کنی ک روزه نمیگیری،واسه دروغای مصلحتی که گفتی معذرت خواهی کنی و معذرت خواهی کنی و معذرت خواهی کنی بعد بغضت بشکنه،اروم اروم و فین فین کنان همچنان که بالشت رو صورتته کلیییی با خدا درد و دل کنی و اروم شی،چه صبحی قشنگتر از صبح امروز من میتونه شروع شه؟؟؟؟؟؟سبـــک،بدون خواب الودگی،بدون جون کندن و از خواب بیدار شدن‌ بدونه استرسه زیاد،یا صدای گنجشگا،گاهاباصدای کلاغا و هوهوی یاکریما بینشون...خدایا شکـــــــــــــــــــرت خیلی❤





پ.ن۱:چی میسه یه کوچولوام واسه خدا لوس شیم!😁


پ.ن۲:روزایی که ماه مان سرکار نمیره خوده بهشته واسه من😍


پ.ن۳:تصمیم داشتم بعد از دادن امتحان شیمی ینی چنتا امتحانه بعدی کلا ادم شم و روزمو بگیرم،همونطوری که گفتم معدم وحشتناااک بهم ریخت امروز انقد که خس میکنم موقعیت ممکنع سر جلسه خطری شه...خب من میخوام بگیرم معدم معیوبه چیکارش کنم😜


پ.ن۴:اون روزه امتحان انقد به بچه ها جواب سوال:روزه ای؟نههه نیستم دادم که اخر سر یکیشونو میخواستم انقد بزنم خودش بفهمه روزه ام یا نه بچه ها جلومو گرفتن!به مااااا چهههه کههههه کیییی روزه میگیره کی نمیگیییرررههه😡البته اون روز عصابم نداشتم😂



پ.ن۳:اقا ما رفتیم امتحان بدیم بیایم به امید موفقیت و آسون بودن😉✌💪

وقتی با یه سادیسمیییییییی مشورت کنی!

۴ نظر

ماکلاس داشتیم،همه رفته بودن و هنوز استاده وقت شناسمون نیومده بود...دوتا پیشی(پیش دانشگاهی)، صندلی کنارمون نشسته بودن...غزل باهاشون گرم گرفته بود منم سرمو تکیه داده بودم بصندلی و چشامو بسته بودم... یهو دیدم چه فرصتی بهتر ازیییین بذار ازشون یه مشورتی چیزی بگیرم اینا بالاخره سه ساله اینجا درس میخونن و میتونن قشنگ راهنماییم کنن و اینا...یکم حرف زدیم خیلی ریلکس میگفت سال اخر مهرمااااه شروع کنی جدی بخونی تهران صد در صد قبولی...تو دلم میگفتم چی میگی عاااامو😂ولی واسه احترام و این صوبتا سر تکون میدادم...یکم گذشت گفتم من تجربیییمااااا!چشاشون گرد شد...یکیشون با یه حالتی کج شد سمت من گفت وااااااای بدبختیییییی کهههه!این حرفش یه بشکه استرس و اضطراب و بغض و حس منغی ریخت تو دلم...لال شدم...با چشای اشکی نگاش کردم نفهمیدم کی پاشدن رفتن،نفهمیدم کی گذشت اون روز،اما این حرفش انقدرررر روم اثر گذاشته بود واقعا ته ته ته دلمو خالی کرد...چرا فک میکنین اینایی ک تجربین هیچی نمیشن و شانس قبولیشون کمه؟چرا اتقدر چشمتون به یه دانش اموزه تجربی به قول خودتون یه خرررخون و بیچارس که درصد قبولیش خیلی کمه!ای بابا اخه از الان چرا لاقل این حرفارو بهشون میزنین!فرداش رفتم پیش مشاورشون،مشاور چهارما،درصوتی که خودمون دوتا مشاور داریم و من از هردوشون متنفرم،میخواستم همه سوالامو ازش بپرسم ازش اون حداقل بگه مطمعن میشم راست میگه،یه دختر چهارمیه رو صدا کرد،دختره درررررسخون و ترازاش عالی،و یکم از دختره واسم گفت و اینکه تو ازمون سنجش بررررتره و... با دختره صوبت کردم مشاوره هم داشت دفتربرنامه هارو میذاشت تو فایلاش،نفهمیدم کی یه زنگ کااامل تموم شد و ما هنوز گرررم حرف بودیم فققققط میدونم خدا دلش واسم سوخت که گذاشت باهاشون حرف بزنم،دلم اروم شد خیلیییی اروم،تو دلم گفتم واقعا اگه مشاور خودمون بود ابدا نمیذاشت یک زنگ کامل بشینم ور دلش و وقت یه دانش اموز چهارمشم بگیرم ولی انقدرررر اروم تر شدم که حد نداشت....بعدش اومدم خون و تلافیه این دو روز کلی غذا خوردممم😅همه اینارو گفتم تا بگم هیچووووووقت با یه ادم احمق مشورت نکنید:)



پ.ن:با امتحانا:)


پ.ن تر:همچیییین سره انتخابات باهم بحث میکردن انگار حق رای دارن😂


پ.ن ترین:یه روزی میرسه که اون دختره رو پیدا میکنمممم و تا میخووووره میزنمش😤😠

بهترین و پرانرژِی ترین روز اردیبهشتم بودی که شنبه جان!

۵ نظر

سلام...

هرچیییییی خواستم دلمو راضی کنم که سحررررر میای مینویسی بعدا و چشمات داره از خواب بسته میشه پاشو بخواب و فلان فایده نداشت اصلا انگار کودک درون پا میکووووبهههه اون تو که الااااااااااااان الاااااااااااااان الاااااااااااااااان باید شنبه ثبت شه و واقعانم باید بگم و ثبت شه چون خوندنش بعدا خییییییلی میتونه بهم انرژی و انگیزه بده خیییییلی!

امروز و اگه بخوام بدون ریز ریزه وقایع بگم از تههه تهه دل میگم بهنرین روزه اردیبهشتم بود...

البته سردرداشم تا الان در نظر نگیریم که نابووود کننده است و فحییییییییییغ ناک:)

زنگ اول من دستمممممم جلو دهنم بود و خواااااااابه خواب بودم به معنای واقعی کلمه زنگ دومم اتفاااق چندان خاصی نیوفتاد فیزیک امتحانشو گرفت...تست حل کرد و رف زنگ سومم زبان یکم درس داد و کتاب تموم شد بعد رفت واسه پرسش شفاهیه اونایی که قبلا امتحان ندادن منم مسمم نشستم خلاصه نویسی اخرین درس و اخرین فصل زیست و تموم کردم و شکلاشو کشیدم و هیییییییی با خلاصه های دیگه و فصلای دیگه ورق میزدم و دلم غنج میرفت و حال میکردم از خلاصه هام(سحره خودشیفته ایان هستم ههه)!

زنگ بعد رفتیم ناهار که ظرف غذام دستمو سوزوند یه گردالی قرمزززززم یادگاری گذاشت هههه تند تند غذامو خوردم پولمم دادم یکی از بچه ها میره بوفه واسم نوشابه بگیره کاره همیشگیم ههه:))) هیچووووووووووووفت تو عمرم نتونستم از بوفه چیزی بخرم وقتی شلوغه مگر اینکه هیچکس جلوش نباشه بقول دوستم سحر خانوم به کلاسش بر میخوره تو شلوغی بره خرید کنه ههههه اینه که اگه کسیم پیدا نشه برام بگیره به کل قیدشو میزنیم حالا ولش کنین اینو:)

نوشابرو یه نففففففففس سرکشیدم زیستمم دستم بود با مشمای چادر نمازم و جانمازم!بعد تا اذان بگه با بچه ها گفتییییم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت و اصلا کتاب زیست لااااشم باز نشد در اصل!بعد رفتیم ابخوری دوستم وضو گرفت و هی گف برووو برووو تومیام منم و معطل من نشو و اینا، منم که رفیقه نیمه راه نیستم و موندم باهم رفتیم حالا امام جماعت نیت کرده ما بدووو بدووو با لپای قرمز  با یه دست داریم چادر سر میکنیم با یه دست جانماز باز میکنیم با یه دست مقنعمونو صاف میکنیم و یه وضعی... اصلا همیشه نمازجماعت  با همین عجله هاش و استرررررررررس واسه رسیدن به نماز واسم جذاب بوده و هس!

نماز و خوندیم دوستم رفت منم همینطوری داشتم صلوات میفرستادم زیستمم کنار جا نمازم بود!یه دختره سومی کنارم 

گف: ببخشید میشه زیستت  ببینم!

گفتم: بله!

برداشت ورق زد منم همینجوری که داشتم چادرمو تا میکردم نگاش کردم خیییییییییییییییلی خوشگل بود و برخلاف خیلیا که تو مدرسه موهاشون و میریزن بیرون قشنگ همه موهاش پوشیده اصلا یه جوره خاص تو دل برو و به قول معروف نورانی بود!معلوم بود دختر خوبیه!بعد گف اصلا کتابتون کلااااااااااااااااا فرق داره با برا ما چقدم نکتههه نوشتیییی!

لبخند زدم کتابمو داد دسنم گفت ایشالله پزشکی قبول میشی!. رفت!خیلیا تا حالا این جملرو بهم گفته بودن ولی اینبار فرق داشت انگار واقعاااا داره از ته دلش میگه چونمنم نمیشناخت و اصلا نمیدونم چه حسی بود که من ازین جمله گرفتم...اسم این حس و نمیدونم ولی هرچی بود خیییلی خوب بود خیلیی!همینجووورییی خشک شده بودم!واقعا این جملش انقدررررررررررر چسبید و انقدررررررر حالم منقلب شد نفهمیدم کی چشمام جوشید و یه قطره اشک سر خورد ریخت تو صورتم دیگه سریغ اشکمو پاک کردم از تتتتتتتتتتته دل گفتم ایشاااااالله جق هرکی که هس قبول شه، اگر منم لیاقتشو دارم قبول شم!!!!!و با یه عالمههه حس خوب رفتم سر کلاس و سردردم وحشتناااااک و گریبان گیر بود همچنان!

معلم زیستمون اومد و چند دقیقه بعد رفتم پیشش حلاصه هارو نشونش دادم خییییییییلی خیییییلی استقبال کرد و من از خوشالی و ذوق هی لپام قرمز میشد و نیشم باز "دومین انرژی امروز":))

اخرم گفت بده ازشون کپی بگیرم و بچه هااااا هی میگفتن سحررر خلاصه هاتو بده و فلان... دیگه گفتم اگه این چن تیکه کاغذ بره دست هرکی و بچرخه دست نفر بعد تا اخرش لاشه اشم نمیرسه بدستم و به هرحال زحمت چندین ماهم بوده گفتم غکس میگیرم میذارم تو گروه بعد ازونور تو دلم نگران بودم مثلا کسی ناراحت نشه بگه اه اه چقد خودشو میگیره که خداروشکر همه گفتن چقدر خووووووب!

معلم زیستمون بقیه زنگ نمونه سوال کار کرد و انقدر پشت سریم و دوتا از دوستاشونم اینور و اونور من نشسته بودن حرف میزدن داشتم دیوونه میشدم رفتم میز اول که خالی بود اینم بگم چون زنگ زیست ما یه خاصیتی داره که همه تبلای میز اول سریع بار و بندیلشونو جم میکننن میرن اخر ...همینطوری گذشت یکم با دوست پشته سری گفتیم و خندیدیم سردردم یادم رف چون کیفم سرجام بود یکی از دوستانی که کنار کیفم نشسته بود حالا نمیدونم از کیفم یا از جامیز دفتره انشامو برداشته بود و داشت میخوند وسطاش صدام زد گف لنتیییییییییییییی خیلی خوبن اینا ادامش کو!!:))))منم ذووووووق زده و در عین حال خیییلی معمولی گفتم: نه باباااااا چرت و پرتن همش چیزی نداره که ...!

یکم بعد همینجوری تو فکر بودم و دیدم این دوستم که انشاهامو خونده فوووووووووووووووووووووووووق العاده تقلید صدای بچگونش عالیه و عینه عینهههه بچه های کوچولو حرف میزنه فک کنم خیلی جاها الان این موردا پیدا شن:)))نمیدونم مده چیه بچگونه حرف زدن ولی بین هرکی که تاحالا دیدم تقلید صدای بچگونه داره این دوستم واقعا توشون سره!یکی از انشاهایی که جنبه ی فیلمنامه طور داره و سه صفحه ای میشه رو بهش نشون دادم و گفتم بیا این قسمتش و بخونیم و من دیالوگ خودمو گفتم اونم با صدای بچگونش دیالگشو گفت!!!من مادره یه بچه ای میشدم درواقع اونم همون بچه ی کنکاو بود ینییییییییی عاااالی شده بود طوری که فاعزه افتاده بود رو میزش از خنده میگفتتت محشره برید به مرادی (معلم انشامون)بگید و دیالوگشو تمرین کتید واسمون سرکلاس بخونید خدارو چه دیدید شایدم کارتون به جاهای بهتر رسید!

و ترجیح دادیم به جز خودمون چن نفر هیشکی ندونه و  دیگه از این سه تااا موضوغ انقدررر حالم خوب شده بود امروز که حد نداشت!برگشتنی ام با اون یکی دوست جان نوشمک خریدیم و از خلوت ترین مسیر اومدیم نوشمک خوردیم نوشمک یخخخخه یخه!خیلی خوبه این نوشمکا نوستالژی همههه ی دوران بچگیه منه و بهترین قسمتشم اونجاییه که دو طرفشو میگیری میزنی به سر زانوت و تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف میشکنه هههه:)

 خونه ام که رسیدم یکم مجازی گردی کردم و همونطوری که اول پست گفتم چشام دیگه داشت تااار میدید رفتم به قصد خواب که وسوسه وبلاگ نویسی اصلا نذاشت بخوابم با هر جون کندنی بود لب تاب و پیدا کردم و اوردم نشستمممم رو مبل با یه لیوان چای و نوشتم تا بماند این پست هروقت انرژیم تحلیل رفت بیام بخونمش و هم ثبت روزمرگی مان بشه:) اینم بگمممم اگر تجربی هستین سعی کنین با قسمت مضخررررررف گیاهی با ملایمت رفتار کنید و خودتونو اذیت نکنین:)

شادِ شادِ شاد باشین:)

مبسوط نامه اردی بهشت جان:)

۱ نظر

سلام اقا شاید مسخره باشه ولی من به خودم قول دادم این پست و ننویسم تکووووووووووون نمیخورم از جام! نمیدونم چرا انقد تنبل شدم و چن وقته وبم استپ شده:////////////میریم بنویسم تا بحث کج نشده به یه جاهای باریک تر:)))))))))

تا دوشنبه خیلی چرت و معمولی گذشت البته بعدشم همون جوری بود ههههه ولی بهتر بود حالا...دوشنبه اومدم خونه تو راه با دوستم جان...اهااااااااان اینو بگم ببینید این همه ننوشتم که تا حالا این دوستمو تو وب نگفتم...نمیدونم از چن ماه پیش داشتم میومدم خونه تو راه یکی از همکلاسیامو دیدم و خلاصه دیدم عهههههه هروز از کوچه ما رد میشه و عاقا برگشتنی دیگه با هم میایم و انقدرررررررررر راه کوتاه شده حد نداره یهو پامونو از مدرسه میذاریم بیرون رسیدیم دره خونه  اینکه خییلی خوبه و تا نصف مسیرم با زهرا میریم و کلی تو راه جلف بازی ام درمیارم اگه کوچه خلوت باشه:))))دوشنبه شاید قبلا گفته باشم واسه ما یکی از طولانی ترین و خسته کننده ترین روزهااااای هفته اس ینی از زنگ اول تا اخر لــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه میشیم....کما اینکه بعضی اوقات معلمایی که درسشون عقبه یا کار دارن زنگ اول که ازمایشگاه باشه رو میگیرن و ما رسما دوشنبه رو عذای عمومی اعلام میکنیم فک کن ازمایشگاه ؛ریاضی؛ شیمی؛ فیزیک بعد حالا ازمایشگاه رو همین آزمایشگاه نبینید ازمایشگاه ما آزماااااااااااااااااااااااااااااایشگاهه انقد که یکشنبه شبا کل خانواده هامون عمه ی دبیر ازمایشگاه و مورد لطف قرار میدن ههه:))) همون روزه سختم امتحان شیمی دادیم و بسیاااااااااااااار سخت بود و خسته و لههههه و لورده زنگ اخر انگار گرفته باشی یه فس تک تک کلاسو زده باشی همه ولو رو کلاستورا و دفترا و کتاب فیزیک داشتیم جواب فعالیتارو ک معلم میخوند مینوشتیم زنگ خورد همه کیف بدست میدوییدن از کلاس بیرون اتگار کسی میخواد حمله کنه یا زلزله میخواد بیاد نشون ب اون نشون همه سوما و دهما تو راهرو توهم میلولیدن یه معلمه قد کوتاهه هم ازون وسط فقط صورت قرمزش معلوم بود و دست و پا میزد کیفش زیر بغل یکی از بچه ها بود پوشه هاش رو سر یکی دیگه حالا اینجوری من تعریف میکنم ولیییییییییییی یه اوضاعی بود بین بوی عرق بچه ها زهرا سرش تو کیف من بود من پام تو پهلوش هههههههه بعد تو این وضعیت مررررررررده بودیم از خنده بعد میرفتی وایمیستادی تو حیاط میدیدی هرکی از راهرو میاد بیرون اولللل محکم شوت میشه از دره راهرو رو پله ها بعد تازه به تعادل میرسه با لپای سرررررررخ خلاصه رفتیم بیرون دوستمونو پیاده کردیم و سه تایی راه افتادیم و زهرا خدافظی کرد ازونور رفت ماعم چرت و پرت گفتیم تا رسیدیم داشتم تو دلم غر میزدم کی حال داره تو این گرماااااااااا و خستگی بره کلاس کلید انداختم وارد خونه شدم دیدم مامانبزرگم خونمونه انقددددددد ذوق کردم سه درجه بیشتر از خری ک بهش تیتاب دادن حتی کلاس و نرفتم به مامانمم گفتم خسته ام خب برم چیزی یاد نگیرررررررررم دیگه چه فایده؟!!!و یکم ندخ کردم و کلاس پیچید شیرجه زدم رو مبلللللل...... همیشه مامانبزرگا میان خونه ی ادم انقدرررررر که حضورشون خوبه نمیشه توصیف کرد مثلا مامانتون نمیتونه جلو مامانبزرگتون دعواتون کنه که سحررررررررررر پاشوووووووووو از رو اون مبل یا سحرررررر پاشو لباساتو درار یا سحرررررررر پاشو کولتو از وسط حال وردار خلاصه عالیه!دیگه موندن و بعد مامان و مامانبزرگ جان و بابا رفتن خونه مامانبزرگم جان منمممم حال نداشتم نرفتم و انقددددددددددددددددددرررررررررررررررر  عصابم بهم ریخت و دپ شدم نشستم اهنگ غمگین گوش دادم و حوصلمم فوق العاده سر رفته بود و یکم نت گردی کردم و فیلمای تو لب تاب و دسته بندی کردم و دیدم شاد شدم .....رقصم اومدم پاشدممممم انقد رقصیدم دیگه حال نداشتم اصلا به چیزای غمگین و انرژی منفی فک کنم حتی!!!شبم مامان و بابا اومدن بابابزرگگگگگگگگگگم جانم اومد پیشمون شبم خوابیددددد شام کباب زدیم و فردااااشم موند پیشمون ناهار قیمه درست کرد مامانم و عصرش من اولین نوبرونه های امسالمو زدم البته میگن دعا قبل از اولین نوبرونه خرافاته و اینا ولی من قبلش چشامو بستم و دعا کردم در حدی که گوجه سبزا له شده بود تو دستم یکی ام سعی میکرد منو از  گوجه سبزا جدا کنده قشنگ دخیل بسته بودم هههههههه حالا دعاها هم چه خرافات چه غیر خرافات یا میگیره یا نمیگیره دیگه:/کلیم قانع شدم:))) بعدش از دل درد نمیتونستم حتی بشینم ....یه ظرف نوبرونه بردم تو اتاق میخواستم تا اخره شب کم کم بخورم و درس بخونم به خودم اومدم دیدم ظرفه خالی شده منم دارم یه رمان و تموم میکنم:/بقیش دل درد بود فقططططططط یکمم فیزیک خوندم برای چهارشنبه که معلم فیزیکه نامردخ بیشور نگرفت:////بعدش هوا رف رو موج رعد و برق و با هر رعد و برقی ک میزد من یه متر میپریدم بالا بعد با یه حالت عادی که تو چشاااام ترس موج میکزیکی میزد میگفتم چیزی نیس که رعد برفه جلو ایته انقد خندیدم نزدیک بود غش کنم ینی عاشق کودک درونمممممم همیشهههههه فعااااال!شب دیگه رفتم رو مخ خانواده که بارون به این درشتی دیگه کی بیاد خدا میدونه پاشید بریم بیرون باباممممممم میگف سحررر بخدا ترافیکه بعد دیدم فیزیکم نصفش مونده خوب بریم بیایم تا چن بشینم اینو تموم کنم؟؟؟؟گفتم باشه و اتاق یه حاال تاریک و روشن عارفانه ای پیدا کرده بود پنجره ام بازززز و پرده ام رو هوا اینوری اونور میرف بوی بارون و اون فضایه عارفانه هه ک گفتم عصن خوووووووود بخووود باعث میشد ادم بشینه کج ترین کنج اتاق و علیزاده گوش بده چای بزنه علیزاده گوش بده چای بزنه....بعدش افتادم به جون اتاقم بررررررررف افتاد همه کمدا و کشوها مررررررررتب بعد که از خوشالی حَض کردم رفتم حموم اومدم یکم روزانه نوشتم و چپه شدم از خواب

 اماااااااااا چهارشنبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

 زنگ اول ادبیات داشتیم اومد یکم شر و ور گفت و رفت قابل تحمل بود...

زنگ بعدش فیزیک....ینی این معلم از لحاظ تدریس عالی و عالی و عالی یدونه.... هرچی بگم کم گفتم!ولیییییییی خب دو تا مانتو یکی سبز لجنی و مشکی داره هرماه یکیشو میپوشه!لبخند اصلا رو صورتش دیده نمیشه!صورتش خششششششک دریغ از یه کرم!!!هی تو کلاس میپیچه به دس و پای این اون...فلانیییی گوش میدی....فلانی چرا اینجوری گوش میدی....!فلانی داره خوابت میبره....!فلانی چرا ماشین حساب دستته...!فلانی نخند...!اخرم دیدم داره حوصلم میپاشه اونم داره به یکی از باهوشااااای کلاس یه جمله رو میفهمونه با محیا حرف زدیم و یه چیزی گفت من انقد خندم گرف که حد نداشت قرمز شده بودم سرم گذاشتم رو میز و رییییییز ریز خندیدم....جواب محیارو دادم حالا اون پاچید...یهو برگشت با اخم و لب و لوچه کج گف سحریان حرف نزن!واسه اولین بار!!!!!!!!!!!شاید واسه ی دانش اموزی که هروز از هر معلم و هر زنگ 1000تا ازین حرف نزنا میشنوه عادی و معمولی باشه ولی من حس میکردم داره گوش میسوزه از زور حرص از سرمم دود بلند میشه!!!!!!!!!! نشستم نقاشی کشیدم تا اخره زنگم محلش ندادم میدیدم بعضی وقتا نگاهش رو منه ولی ناراحت بودم حالا خوبه تقصیر خودمم بوده ها رفته بودم رو فازه لللللللج و غد بازی!زنگ ریاضی اومدم یه سوال و جواب بدم سوتییییییییی دادم!!!!!!!!سوتی بدی نبود ولی همه خندیدن و معلممونم ک همیشههه قیافش شبیه هویجه و خنثی عه خندید و بعدش (هانیه میشه جلوییمون و بغل دستی فاعزه اینو داشته باشین) که خب اخرای زنگ من وحشتناک سردرد گرفتم که تا زنگ بعد ک عربی داشتیمم ادامه داشت....دیدم یکی از بچه ها یه سوال میپرسه معلمه جواب داد خانوم فلانی جواب سوالت اینه....بغل دستیشم بهش گفت هانیه ام برگشت گفت فلانی جوابش میشه این...فلاااانییییییییییی جوابش اینه....اینه جوابشا....فلانیییییییییییی فهمیدی؟واقعا انقدم صداش جیغـــــــــــــــــــــــــه حس میکردم رو مغزم داره با بلند گو داره داد میزنه ....میگم سردرد یه چیزی از درد میشنوین فقط!!!!!! خیلی وحشتناک بود خیلی خیلی خیلی!!!!! محیا یدونه زد از پشت به کمرش بعدم اشاره کرد بمن که ینی شات عاپ سحر قاط زده اونم ول کن نبود معلمم داشت واسه یکی اشکالشو توضیح میداد یهو بلند گفتم بااااااااااااااااااااشه هانیه بخدا متوحه شد اه....یکم صدام بلند بود کلاسم ساکت شد معلممون برگشت گفت چیه؟چرا دارین همو میکشین؟؟؟؟؟؟؟؟اروم باشین....!!!!!!!!!هانیه ام گفت خانوووووووووم داشتم جواب سوالشو میدادممممم اینا عصاب ندارن...

محیا:وااااااا بمن چه!

من:از بس رو مخی چنبار یه چیزیو تکرار میکنی؟بعدم اونی ک اونجا وایستاده معلم بوق نیس که....

اخرشو اروم گفتم اونم دیگه ادامه نداد دستمو مشت کردم واسه اینکه نزنم تو کمرش زدم تو سرم بلکه یکم اروم شه ولی انگار بدتر شد:/زنگ خورد زفتیم جای همیشگی پشت دره ورودی مدرسه که بستس بالاش ایرانیته و یه جای دنج و خنک و سایه...نشستن همه بساط ناهارشونو پخش کردن و شروع کردن .....ولی من عصن حال نداشتم برم تو شلوغی و گرمکن و غذامو بردارم و بیارم، میلم نداشتم بعدم  چنتا از دوستای محیا ام اومدن کلا 7 8 10 نفری بودیم اونا مشفول حرف زدن و خوردن بودن منم سرمو گذاشتم رو پام و چشامو بستم یهو حس کردم یخ کردم....سرمو اوردم بالا دیدم غززززززززل بطری ابشو رو سرم خالی کرده اصلا متوجه نشدم کی اومده خندممممم گرفته بود گفتم خیییییلی خری دوییدم تو حیاط بطری اب زهرارم از دستش کشیدم ریختم رو مانتوش و یکمم مفنعش خیس شد... خیییییلی خوب بود حالم بهتر شده بود تو اون افتاااااااب گرم واقعا چسبید حالا بماند کل مدرسه نگاشون به خل بازی ما  دوتا بود و از دفترم تو میکرفون صدامون زدن و رفتیم بهمون اخطار و ازین چیزای انظباطی دادن و باز برگشتیم انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده نه من ناراحت بودم نه غزل بعد رفتیم نماز حاج آاقا نیومده بود فرادا خوندیم اومدم برم دم کمد چادرا هانیه اومد پیشم گفت سحررررررررر ببخشید خب اخه میدونی چیشد فاعزه پاک کن َمو سوراخ کرد با اتودش رو کتابش نوشتم گوسفند بعد اکبری(معلم ریاضیه)داشت میومد سمت فاعزه اگه میدید بد میشد و واسه همین هی به فلانی گفتم جواب سوالت این میشه و...گفتم باشه بابا ول کن داشتم میرفتم مقتعمو گرفت کشید بعد هه هه هه خندید گف وایسا باهم بریم://////هیچی نگفتم حتی نخندیدم !جدی چنبار عصبی پلک زدم مقنعمو پوشیدم تو دلم گفتم بامزززززززززززززززه ای چقد تو اخه!!!!!!!!اونم فهمید به روی خودش نیاورد اخرم گف سحرررررررررررررر ببخشید ناراحت شدی؟؟همه میدونن من بدم میاد از این حرکت خودشم میدونه ولی نمیدونم چرا کرم داره هههه دیگه فکرمو درگیرش نکردم و سر زنگ عربیم اولش درسو گوش کردم و انقدرررررر کلاس شلوغ بود و همه دوتا دوتا حرف میزدن و میخندیدن سرم ترکید وحشتناک تر از زنگ قبل دستامو گذاشتمو رو گوشم محکم و چشامو بستم معلممون گفت سحریان برو بیرون اگه حالت بده تو دلم گغتم شما لطفا اول کلاستو اروم کن یکم جذبه نداری!بعدم گفتم نه خانوم اخرای زنگه دیگه.... زنگ خورد و ازادی...توراه بستنی گرفتم خوردیم سه تایی انقد چسبید حس میکنم خستگی از صبح تاظهر از تنم رفت بیرون اهااااان اینم بگم صبح زود که میخواستیم وایسیم واسه برنامه صبگاه و هیچوقت هیشکی مثل همیشه جدی نمیگرفت و همه مشفول مسخره بازی تو صفاشون بودن صف کتاریه ما یه کلاسه انسانیه دهمم هستن....یکی از معاونا رفت بالا میکروفونو گرفت و یکم حرص خورد بیشتره بچه ها ساکت شدن یکی اصلا حواسش به سکوت بچه ها نبود فک میکرد صداش بین بچه ها گم میشه الان، برگشت گفت  من دیروووووووووز سیبیبلامو زدم!!!!! حالا اون یکی معاونه دقیقا کتار من وایستاده بود برگشت گفت هییییییییییییس!!!! من از خنده قرمز شده بودم برگشتیم نگاش کردیییییییییییییییییم پاچیدیمممم از خنده! پشتیم هم دوستم بود خلاصه دل درد گرفتیم ینی بعد گفتم کی سیبیلاشو زده هههههه یه دختره گف من! گفتم دمتتت گرم خیلی خندیدم اوله صبحی!!!!واقعا انتظار نداشت یهو همه جا ساکت شه ما وسطای صف بودیم بعدا فاعزه و زهرا میگفتن صداش تا اون جلوهم اومده خلاصه خییییلی خوب بود معاونمونم خودشو کنترل کرد معلوم بود داره میمیره از خنده ههههه اینم از چهارشنبه این چن وقته درگیر امتحانا بودم البته هنوزم هستم ولی خب بیشتر حضور فعال تو اینستا دارم و اصلاااااااا نمیذارم امتحانا به وبلاگ نویسیم ضربه بزنه:) اینم اولین روزمره ی مبسوووووووط نود و شیش وبلاگ... فعلا هم عاشقانه میبینیم و کاپو میزنیم و اینکه اون روز خالم زنگ زد گف دوستش که مربیه والیباله باشگاهشون نزدیک خونه ماس اگه دوس دارم والیبال برم پنج شنبه هاست!منم چن وقت بود دقیقا تو فکرش بودم انقد ذوق کردم حد نداشت حتی خوابم از سرم پرید گفتم حتماااااااااااا هماهنگ کن فک کنم اولین جلسشم همین پنجشنبه باشه....امروزم برنامه پیتزاخوران داشتیم و تولد سارامونم بود....اینم ازینا....چنتا پست کاربردی و خوب هم قراره بزارم یکی از کارای نیمه تمامم هم این پست کشداااره طوولانی بود که به حول قوه الهی تموم شد و این قدر میخواستم چیز میز بگم فک کنم چنتاشم یادم رفت ههه حالا اگر یادم اوم اضافه میکنم و یه پست دیگه ام باید واسه اخره هفته بنویسم تا امروز:)این روزا حس میکنم هر لحظــــــــــــــش هز لحظـــــــــــــــــــــــــــــش خاطره اس....ینی انقد بعضی اوقات تو مدرسه خوبه که تو دلم میگم اخههههه من سال دیگه پیش اینا نباشم، اینجا نباشم از دلتنگی چیکار کنم!!!!!از طرفی وحستناک عاشق تفییرم! اینم مربوط میشه به سفره همیشگی چتد وقت دیگمون که تو پست بعدی ایشالله میگم:)فغلا عصرتون بخیر:)

جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان