♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

فقط تو موندی واسم از همه دنیا...

۴ نظر

با اشک نوشتیم 

با بغض سر میز شام لبخند زدیم 

با دوستانمان گپ زدیم 

بغض کردیم 

سیگار اول را روشن کردیم 

عادتمان شد 

آخر بى منت اراممان میکرد 

کارى که 

معشوقه ها نکردند 

با اشک نگاهش کردیم 

با بغض لبخند زدیم و 

او هرگز به روى خودش هم نیاورد که نیاز قلبمان است.... 

با آشک سر بر بالین گذاشتیم 

صبح با خیسى بالشت بیدار شدیم 

لعنتى 

در خواب هم گریه کردیم و 

هیچکس نفهمید 

نپرسید 

نخواست بداند.... 

**********************************

پ.ن1:اوضاع همه چیز یهو ریخت بهم ...هیچ چیز سرجای خودش نیست...هیچ چیز.... فقط امیدوارم فردایی که میاد همون فردایی باشه که دوباره همه چیز بیوفته رو روال خودش....ولی بین این همه  آشفتگی به قول مامانم ادم باید "انصاف" داشته باشه...خدایا مرسی واسه خوشالی امروز بین این همه آشوب و داغونی...باز هم مثل همیشه با بزرگیت شرمندم کردی و چقدر از اینکه چیزی ناشکری و غرغر کردم بهت ناراحتم خودت میدونی ....باااااااز جوری حالمو منقلب میکنی جوری یه درِ دیگر و باز میکنی دوس دارم به اندازه ی همه ی اون ناشکریا و بد اخلاقیا و غرغرایی که تو دلم بهت گفتم از حنجرم یه فریااااااادِ "نوکرتممممممممممممممممممم" بدم بیرون....خدایا بازم مثل همه ی وقتایی که بی دریغ وسط یه دنیا کلافگی و اشک حالم و خوب میکردی شکرررررررررررررت شکرررررت  شکررررررررررتتتتتت....!


پ.ن2:امروز با هوای ابری و خنکِ عصر بوی پاییز رو حس کردیم....اهنگ سینا شعبانخانیم که الان واقعااااا داره کم کم حس پاییزِ همیشگی و تو وجودم پلی میکنه...عکس واسه پاییزِ پارسالِ سحر دختری در باغ پدربزگش به مناسبت تولد واقعیِ پاییز،ماه تولدش:)


پ.ن3:و چه زیبا گفت سینا جانِ شعبانخانی:

وابستگی یه درد بی درمونه.... 
من درد دارم غیر از تو کی میدونه...


|آرامش مطلق شبانه طور♡|

۸ نظر

ما معمولا تو مدرسه ناهار میخوریم...امروز از زنگ ناهار که هم سره یه ماجرایی غش کرده بودیم از خنده وسط حیاط و هم غذا میخوردیم تو دلم گفتم بیام خونه حتماااااا امروز و اینجا بگم از دستاوردام و ذوق مرگ شدنم سر زنگ ریاضی واسه یه مسعله ی چالشی و لبخند کش دار نعلممون و جیغی که تو گلوم خفه کرده بودم...گفتم بیام بگم از چشم قره های بچه ها وقتی با حرص خودکار و میکوبونن رو میز و میگن خانومممم اولش ما گفتیم...یا بیام بگم وقتی خییییلی رو مخشون میرم و درس همون روز و تو زنگ تفریح یه نگا میکنم تا دیگه تو خونه نخونم....میخواستم بعد از اینکه کارای درسی فردارو رو به راه کردم بیام و از خیلی چیزای جدید و جااالب ناک بنویسم....ولی وقتی اومدم تو پنلم رفتم یه نگا به پست های پیش نویس کردم تا اضافه هاشونو پاک کنم...یه پست نوشته بودم و منتشر نکرده بودم نمیدونم چرا... منو یک ساااعت میخ خودش کرد...بغض و گریه و شوق و ذوق و همه ی احساسات متضاد دنیاااارو خالی کرد تو همه ی همه ی وجودم...یک ساعت چندین و جند باااار خوندمش...توش فقط اعتراض بود...از وقتی که فیزیکم و شده بودم یک( از ده نمره بووود)...از وقتی با یکی از بچه ها دعوا کرده بودم و اون دانش اموز از اون مدرسه رفت سال بعدش....از وقتی مامانم میخواست گوشیمو بگیره یا از وقتی که گفتن نمیشه بری تجربی ظرفیت تکمیله...از خیلی ازین وقتی ها....اون وقتی های اونموقع رو با وقتی های الان و مقایسه کردم....که خیییلی خیلیییی اروم تر شدم...به حسادت هایی که باعث میشن بیشترشون خندم بگیره فقط تو دلم بخندم...با دوستام دوست باشم و با رفیقام رفیق...این وقتی ها یه حس خییییلی خیلی خییییلی خوب سرازیر کرد تو دلمممم و شد ذوووق و یه حس فراتر از خوب ریخت تو چشمام و شد اشک...اشک شوووق...همینجوری که یه عالمه تغییر تو خودم میدیدم گفتم دست به قلم بشم و بنویسم من از اون وقتی ها تا الان چقدر عوض شدم...و درنهایت خوشبختی چیه جز وقتی یه نفس عمیق میکشی بدون مریضی با یه دنیا نعمت با وجود مامان و بابات و یه سقف بالاسر؟؟؟؟؟خوشبختی چیه جر اینکه از خودت راضی باشی و بین نفس هایی که بیرون میدی خداروشکر کنی حتی با هرچیزی که واقعا اذیتت کنه خوسبختی اگه از ته دل باشه همیشه خوشبختی میمونه...!!!





پ.ن1:داره انشالله اتفاقای خیلی خوبی میوفته مثل همیشه کماکاااان دعا کنید خوب پیش برع لطفااااااااا


پ.ن2:به کسی که از بی خوابی داره غش میکنه و میاد مینویسه که دوباره عقب نیوفته وبلاگ نشوتنه جایزه نمیدن؟؟؟؟:)))))


پ.ن3:اگر کمتر میام دلیلش نه فراموشی اینجاست نه خداااایی نکرده بی معرفتیه!!!! دلیلش تنها و تنهاااا مشغله درسیه انقدر که میرسم خونه نمیفهمم کی شب شده و چجوری غش کردم از خواب...اخر هفته هاعم که اصلاااا نگووووو....خداکنه یه فرصت خوب پیش بیاد بتونم کش داااار های پیش نویسی رو پابلیش کنم...همین دیگه شبتون خوش:)♡

مظلومِ کی بودم من!😭

۱۳ نظر

امشب قبل ازینکه مامان اینا برن خاله ـم اومد پیشم...خودم میل نداشتم غذا بخورم با اینکه خیلیم گشنمممم بود ولی نمیچسبید بم اگرم میخوردم...واسه خالم قیمه از تو یخچال برداشتم گرم کردم ظرفارو شستم لیـوانارو وایتکس زدم و سینک و گاز و برق انداختم اتاقمو صفا دادم واسه خالم ک داشت فوتبال میدید چیپس و ماست و تخمه و لواشک و میوه بردم خودمم نشستم سره فوتبال که پرسپولیس هیییی گل خورد هی گل خورد ایشششششش...بعدم پاشدم برنامه فردامو جور کردم کارای فردامو نوشتم لباسامو جم و جور کردم...بعد رفتم از تراس لباسام و برداشتم که اتو کنم و بعد یه جمـجور کوچیک کنم ظرفارو جم کنم و بخوابم....اول مقنعمو اتو کردم که اصن فک کنم اتو نشد:////بعد یکم داغ شد اتو دیدم داره مقنعم زرد میشه و از زیرش هی بخار میدهههه...خالمم خواب بود...اتورو سرییییییع برداشتم خووورد ب پام و چون شلوارک پام بود قشنگ چهاربند انگشت پام سوووووخت...مانتومو اوردم روش لکه های سفید مونده بود اب دهنمو قورت دادم گفتم ببین سحر بیا منطقی باشیم...ببین الان پشت مانتوت اتو نمیخاد به دو دلیل بالاش مقنعه میاد پایینشم ک هی میشینی چروک میشه...استیناشو اتو کن و یکم این پایینشو....استیناش و اتو کردم از سرمه ای مانتوی نازنینم ب مشکی تغییر رنگ داد پایینشم اتو کردم بررررق افتاد...بعد گفتم حتما خوب میـشه بعدا یکم بمونه دیدی چقد اسونههه اتو کردن افرین سحررررر ادامه بده...بعد نوبت شلوارم بود....سخت تررررین مرحله....شلوارم و مامانم همیشه جوری اتو میکنه خطش طالبی و قاااچ میکنهههه و من گننننند زدم تو اون خط:///شلوارمم به فجیع ترین ممکن میخواستم اتو کنم دست زدم به دکمه هاش اتو خااااااامووووووووش شد!!!!حالا هی دلهره هی ناراحت هی التماس واااای روشن شووووو...هی صلوات...گفتم بدبخت شدم اتو سوووووخت:/چن مین بعد دیدم یکم بخار میده سرهم بندی کردم و اویزون کردم رفتم مسواک بزنم....تو اینه دیدم دستام قرمزه...جای اتو...دو تا دستم یکیش پایین ارنج دوتا جایه قرمزی کنار شستم یدونه اون دستمم یه جایه سوختگی دیگه...همه بم خستهههه نباشید بگیییید😂دیگه اینکه تب و گلو درد اماااانمان نمیدهد...همینا دیگه یه جوریه جو خونمون خیلی بده اصلا خوب نیست فردام سه تا زنگ بیشتر نداریمممممم عررررر جیغ هوووووووو عه محرمه:/همین دیگه بریم غش کنیم بخوابیم دعا کنید تا مامانم میاد یکی سرپرستیمو به عهده بگیره وگرنه ناقص میکنم خودمو ههههه و اینکه دعا کنید صبح خواااب نمونیم....من خوابالوام با بوق کامیون بلند نمیشم چه برسه به زنگِ گوشی خالمم ازمن بدتر خلاصه خدا بخیر کنه...اقاااا بای باااای:)

اگر سه ی صبح منتشرش نمیکرد از قافله عقب می افتاد:)

۳ نظر

امروز....از صب میگفتم نه نه روزم نباید خراب شه....امروز یه روزه خییییلی خوبه که نباید خراب شه....اتاقمو انگار هفت هشتا نارنجک زدن...همیشه ی خدا نامرتبه تمیزیش فقط وقتاییه که مهمون داریم هههه....بلند شدم مرتب کردم همه جارو یه ماگ نسکافه درست کردم....نشستم مث آدم ریاضی خوندم...لگاریتمو بستم تا حدودی....تا فصل پنج ریاضی یازدهم و نگم معلمه چیکارمون کرد...از حالا  فقط تست و  سوال و کوفت و زهرمار ریخته تو سرمون...میگیم مگه جنگه؟میگه از جنگ فراتر.....اصولا روزایی که درس میخونم باید خیلی خوشال باشم...امروز نبودم...چون  فقط واسه رفع بی حوصلگی نشستم پای درس....دروغ نگم لگاریتم و دوس دارم ولی خب ادمی نیستم ک واسه دوس داشتن درس بخونم...خرخونی درونم میگه از اول مهر بی حوصله ی درونم میگه الان!!!!خلاصه که زیستم خوندم....پشتیبانم زنگ زد گف چرا درس ایکستو منفی زدی عزیزم؟عزیزمش یه لحن خیلی بدی داشت....گفتم واسه خنده هاهاها بتوچِ:///// کرم دارم اخه منفی بزنم خب شده دیگه ایش با اون صدای نازکت.....بعدش از فرط سردرد ولو بودم رو مبل و فیلم دیدم بعدشم بزز حس بی حوصله ی درونم لگد زد بدو درس:////خییییلیییییی حس بدیه ینی اصلا حسش نیست از روی اجبار بشینی بخونی یه جاهایی دیگه به حدی گاف میدادم که دو تا لگارییتم  هم مبنا و هم توان یه حرکتی میزدم روش هنگ میکردم قانون جدید می ساختم هههه سرکلاس معلمه فقط اینشکلی نگام کرد:/چییه خببببببب دوس داشتم وقتی بینشون منهاعه لگاریتمامو ضرب کنم دوس داشتمممممم هاهاها:))))....خلاصه ک خسته کننده ترین روز ساااااال رو گذروندم....انقد ک حتی حوصله نداشتم برم واس خودم چایی  چیزی بریزم درین حدا...بعد یکم عصاب خوردی پیش اومد....مامانم میگه میریم مسافرت چن روز اینده....مثلا اگه من سحره پارسال بودم میگفتم واااای چ خوب اخجون و اینا...امسال ولی فرق داره....من چسبیدم ب درس و درس و درس هرچقدرم سخت دوس دارم هروقت کلاسام تموم شد با خیال رااااحت برم مسافرت و واقعا خستگی در کنم اینجوری همش استرس دارم.....بعد میخواست منو  از سرش وا کنه گف خصوصی میگیرم واست.....من کلاااااااا تو عمرم کلاس خصوصی نداشتم:////بعدم مساله اصن عقب افتادن نیس واقعا اینا بهونس دلم نمیخواد برم....از یه طرفم دوس دارم برم ببینم خونمون چ شکلی شده....عکساش که ادمو وسوسه میکرد همین الان پاشه بره ولی چیزی  که مهمتره واسم همین درسمه....میگم ادم یه کاریو شروع میکنه تمومش کنه بره پی کارش....هی کار و نگه نداره دقیقا نمیخوام کلاسام ناقص بمونن خیییییلی وقتم پای کلاس رفت حداقل مفیده مفید باشه مسافرت و خوشگذرونی همیشه هست...بعد خره درونم گف خاک برسرت کنم حالا انقد فلسفی نباش اینبارو من صوبت میکنم دیگه تورو هیجا نبرن ادم شی:/خیلی بی اددب شده:)))))همینا دیگه اصلا این مرداد خییلی با نامردی تمام گذشت...اینجوری که بیخ گلوم و گرفته بود میگفت نفس بکش لنتی:/دریین حد.....!








پ.ن1:این پست و من 2مرداد نوشته بودم و پابلیش نکرده بودم:/پنج شش تا پست دیگه ام همینجوری ویرایش نشده مونده تو پیش نویسا...فقط یه بلاگر درک میکنه ینی چیییییییی این پیش نویسای لنتی:)




پ.ن2:من مسافرت و رفتم و چهارجلسه از ریاضی و عقب افتادم...فعلا حس کلاس خصوصی نیست... معلمم هم تایمش پره...همونجوری شد که مامانم خواسته بود ینی هیچوقت اون چیزی که من خواستم نشد:///




پ.ن3:روز به روز داریم نزدیک تر میشیم یه اول مهر...چقدر زود داره میگذره این روزای اخر اخه:(




پ.ن4:یکی نیست بم بگه الان وقت پست گذاشتنه اخههههه برو بخواااااب://




پ.ن5:صوبتی نمیمونه روزای اخرو سعی میکنم زیاد پست بذارم شمام زیادتر بیاین پنلاتون همین دیگه شبتون اروم:)

مرو مرو... چه سبب زود زود می بروی؟بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی(مولانا جان)

۳ نظر

میخواستم پست طولانیمو که عصر نوشتمش و پابلیش کنم ولی خب فرصت  نکردم ویرایشش کنم هم این که از فرط خستگی دارم بیهوش میشم برای همین تصمیم گرفتم یه پست کوتاه و از دل برامده طور بنویسم و پست طولانیمو موکول کنم به بعد...

الان چایی به دست همینطوری که باد خنک شهریوری پرده رو میرقصونه و چایی رو خنک میکنه و پالت میخونه لم دادم به صندلیم و به اتاق تمیز و مرتبم نگا میکنمممم و کیفووووور میشم...دوتا ازمون  فرداهم نمیتونه از ارامشم کم کنه...

حتی اگه هیچی نخونده باشم 

 حتی اگه مجبور بشم ازمون تشریحی و  خالی بدم...

این روزایه اخره تابستونو تازه دارم قدر میدونم...چقد حالم گرفته است بابت کتابای ناتموم و ناقصی که نخوندم...فیلم های دانلود شده تو فولدره" نیو فیلم " که ندیدم و بالکن نامرتبی که گلاش همینجوری تو  دل همدیگه دارن رشد میکنن و هرکی رد میشه بهشون  اب میده....

ولی مهر شروع میشه...

روزها کوتاه میشن و شبها بلند...

غرق درس میشیم  و انقدر خسته از درس و کلاس و ازمون سرمونو رو بالشت میذاریم و انقدر زنگ های ناهار و زنگ های تفریح با دوستامون میخندیم و رو همه ی کاستی های  این تابستونِ ترکوندنی مونم چشم میبندیم...داره میاد...فصل انار و نارنگی رو میگم...  بوی دفترای نو و کتابای نو...بوی صبحی که سر صف ایستادیم و حرف میزنیم و معاون و مدیر و...اون بالا اخم و تخم میکنن و تشر میزنن بهمون...امروز خسته کننده نبود خیلیم خوب بود...یکی از بهترین روزهای تابستونمونو ساختیم با غزل...به خودم گفتم اگه قراره شروعیم باشه، اگه قراره شروع کنی و اگه قراره این تابستون، اخرین تابستونی باشه که ازش لذت بردی اگه قرار باشه این تابستون ته مونده هاشم به بطالت نگذره...به ازمون های فردا فکر نکن...به قراری که با یه معلم زیستِ سفت و  سخت داری فکر نکن....به استرس زاها فکر نکن...چاییت و بزن و به صدای آبِ گوشنوازی که از اب نمای حیاط خونه بغلی میاد گوش کن...:)

روزنوشتِ540ام:)

۱ نظر

دیرووووز کولرمون همچنان خراب بود تا عصر امدادهای غیبی اومدن ههههه:)اقااااا دیروز من صب زود پاشدم یه چیزی پوشیدم رفتم پیش دوستم با سلام و صلوااااااااااااااات و اینا میخواسیم رتبش و ببینیم مامانش که رنگش عین گچچچچچچچچچ شده بود بنده خدا بعدش انقدرررررررررر خوشالی کردیم و جیغ جیغ صدای هردوم گرفت خودش که ولو شد رو صندلی خییییییییلیییی خوشال شدم داشتم فک میکردم وای وای ینی میشه منم دوسال دیگه رتبم خوب شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد با دوستام جیغ بزنیم و عر بزنیم خوشالی کنیم!!!!!!!!!!!اومدم خونه کلی از دوست و اشناها دیدم رتبه های خوب خوب گرفتن خییییییلی خیییییییییلی خوشحال شدم....بعدم تو مدرسه خودمون یکی رتبه 10 اورده بود هنگگگگگگگگگ بودم!!!یای یکی دیگه رتبه5 که از مدرسه ما نبود ولی میشناختمش!!!!!!خلاصه که دیروز اصلا حس درس نبود شولکس کرده بودم رو مبل جلو تلوزیون و هی کانالارو بالا پایین میکردم این شبکه هام که هییییییییی دارن تبلیغ دی وی دیاشنو میکنن بعد یهو یارو میگه وااااااااااااااااااااااای دیدی؟؟؟؟؟دیدیییییییییییی؟؟؟؟دیدی چقد سریع حلش کردم؟؟؟؟دیدییییییی سراسری بوددددد؟؟؟؟اره زنگ بزن سفارش بده یک و میاری:))))))))))بعدم همش مجازی گردی کردم و کلا تا ساعت هشت و نه اصلا حس درس نبود....ساعت هشت دیگه از شدت کسلی و بی حالی کلافه شده بودم پاشدم رفتم حموم اومدم نشستم زیست خوندم.....بعدم نشستم رمان خوندم یهو دیدم شارژ لب تاب تموم شد توفیق اجبارییییییی!پاشدم رفتم خوابیدم و امروز انقدر گوشیم زنگ زد واااااااای ینی روانی شدم اینقد که حال نداشتم چشامو وا کنم الارم و غیرفعال کنم دستمو گذاشته بودم رو اونجایی که وقتی زنگ میخوره بزنی قطع میشه بعد زیییینگ زنگ میزد پنج دقیقه یه بار منم همینجوری میزدم میرفت اخر مامانم اومد گف سحررررررررررررررر الهی که نااااااااابود شه این گوشی بی صاحاب شده جرات داری تو الارم بذار؟:))))))))))بعدم زنگ زدم محیا یک ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم تو تلگرامم عکس میفرستادیم از دوستامون بعد پشت تلفن قشنگ تحلیل میکردیم هههههههه!!!!!!بعد همینجوری حوصلم سر رفته بود حس کردم گشنمه:))))ساعت1 صبونه خوردین تاحالا:))))))بعد یکی از بچه هایی که باهم میرفتیم سرای دانش الانم میریم زنگ زد....بدو بدو سلام کرد گف سحرررررررر چقد درس خوندی توووو؟؟؟؟؟:////////////میخواستم بگمم بتوچه دیدم زشته بابا خب میخواد بدونه گفتم یکم!گف عههههه واسه ازمون پیشت بشینم بم میرسونی!!!!!!!!!!!!!!!://////هنگ بودم!!!!!!!!!گفتم بشین تا بهت برسونم:))))بعد غزل زنگ زد گف عصری بیا بریم بیرون منم حوصله نداتشم باز شولکس کردم رو مبل جلو تلوزیون شبکه مسند و رد کردم  همینجوریم غرغر میکردم که با این برنامه هاشون ری استارت کردن....یهو دلم خواست بزارم بمونه برنامه شبکه مسند...نفهمیدم کی مامانمم اومده  نشسته با  هم داریم میبینیم....چرا انقددددررررررر قششنگ بود اخهههههههه؟؟؟  نمیدونم فقط مییتونممممممم بگم فوقققققق  العاده بود کلی حواسم بود تکرارش چه ساعتیه بگم بهتون ببینینش خیییییییییلی عالیییی  بود ساعت دوازده شب امشب و 11 و نیم  صبح فردا تکرارشه بببیینید و  اگرم خوشتون نیومد بزنید  یه شبکه دیگه  ضرر نداره که:)دیگه صوبتی ندارم میخوام برم سر درسم نمیدونم چررا هیییییییییی نمیییشه تو تابستون خر زد اصلا حس درس نی ینی فقط بزووووور ادم میره سمت کتابا....واقعا چجوری میشینید درس میخونید تو تابستون جدا بیاید بمنم بگید یکمم انرژیییییی بدیددددددد بهم:)و  گوشزد کنیییییییید انقد تو پستام از کلمه  "بعد" استفاده ننمویم:)))فعلا بای بای:)))

روزمرگی نوشتِ شبانه:)

۷ نظر

سلام:)

چن روزی هست میخوام بنویسم ولی هی نمیشه... هی یه ماجرایی پیش میاد میبینم فرصت از دس رفتتتت که رفتتتت حالا  میگویم:))الان داشتم با خستگی تمااااااام ادبیات میخوندم بعد گفتم بسه خرخونی بیام به ییاد قدیما که با نوشتن انرژی میگرفتم و حالم خوب میشد بنویسم حالا نصف شبم باشه چه فرقی داره:)داشتم به این نتاییج میرسیدم تااااااااااازه که زااارتی دیدم یکی هی میزنه به کولر با دااااد و ببیداد(از دریچه کولر میومد صداش) که این کولررررهههه کیه داره اب میده حاالا اون همسایه بدبختی که خوابه هیچی برادر من خانواده خودت خواب نیستن!!!!خلاصه کولرو و خاموش کردم اونم یه  تتقققققققق زد رو کولر .... انگار تقصیره من اب میده:/بعدم رف....منم پنجره رو بعد از مدتا باز کردم خلاصه که بادی میاااااد و میره:)دیگه با این ماجراعه قاااطع تصمیم گرفتم بیام درست حسابی بنویسم:)

اون هفته به جز جمعه روزای خیلی سخت و کسل وار و مسخره ای و پشت سر گذاشتم....بابامم یک هفته ی پیش رفت سر تکمییل کردن پروژه ی خونه ای(ویلایی/خونه باغی) که قبلا تو شهرستان شون خریده بود...عمم اینام بودن و رفت شیک و پیک و تکمیلش کنه بعدش انشالله ما پاشیم بریم:)دوشنبه شب رفیق جانِ خاله اومد خونمون و چقدرررررر شب خوبی بود...مامانبزرگم فسنجون درست کرده بود از خونشون و اورده بود...من سالاد و ژله درست کردم....هندونرو قاچ کردم..... میوه و اجیل و شکلات ها و شیرینی هارو ترتیبشونو دادم و چیدم رو میز مامانمم عصری رسید تند تند و بدیو بدیو کارامونو کردیم فنچک جانم اورده بود باخودش.... هی میپیچید به دس و  پامون نمیذاشت کارامونو کنیم....دیگه خونه رو من برق انداخته بودم ماممانمم رفته بود سراغ مرتب کردن اتاقش و منم بدووو بدوووو  رفتم یکم اتاقمم ریخته بود جم و جوور کردم له و لورده اومدم دیدم فنچک خیلی ااقااااااا وااااااااار نشسته داره تی تاب مییخوره همشووووو ریخته زمین....بدو بدو جاروشارژی و اوردم کشیدم یکمم دعواش کردم واقعا به نفس نفس افتاده بودم خب:/بعد ساعت پنج و نیم برنامه مجری جاان شروع شده بود حالا فنچکمم داشت لاک پشتای نینجا میدید به هزااار مکافات زدیم شبکه ددو و نشستیم دیدیم مامانم که وسطاش پاشد رفت زنگ زد غذا سفارش داد با چن نوع دسر داشت سالادم میگف منم با صدای بلند گفتم نههههههههه مامااااااااان من درست کردمممممم یخدااااااا.... هههههه بعدشم چقد توبیخ شدم واسه اینکه داد زدم داشت میگف بیارن خب:/دیگه وسط تلوزیون دیدن منم از فرصت استفاده کردم دستمال سفره هارو اوردم همون جلو تلوزیون خیلی شیک درستشون کردم کارد و قاشق چنگال گذاشتم توش و گذاشتمشون اماده کنار وسایل شام ...بعد سریع از کمد یه شامپو بدن خیییییلی خوشبو ورداشتم و پریدم حموم....یک ساعتی اون تو بودم از خسستگیییی حال نداشتم خودمو بشورم بیام بیرون ههههههههه::)دیگه انقد مامانمم کوبید به در که سحررررر بدو منم میخوام برم که مجبور شدم بیام...اومدم تند تند لباسامو پوشیدم مامانبزرگمم رسید فسنجون  و ریخت تو یه قابلمه دیگه اصن بوش پخش شده بود تو خونه یه اوضاااعیاااااا:)...لباسامو خلاصه پوشیدم تیشرت سفید و شلوار سفید بعد یه جلیقه ی خردلی توری که زیرشم ریش ریشی بود  روش میوفتاد....موهامم سشوار کشیدم خشک کردم عطرو خالی کردم رو خودم دیدم باز اتاقم ریخته شده (شایدم من وسواس گرفته بودم نمیدونم (ولی وحشتناااک عصابم خورد شد پاشدم جم و جور کردم و خیلی کمم ارایش کردم جینگیل پینگیل اویزون کردم به سر و گردنم هههه مامانبزرگم اومد گف سحررررر کرم پودر داری!!!!!!::))))))رسمااا عاشقشممممم:)!دیگه گوشواره و جینگیلای مامانبزرگمم انداختم اومدیم بیرون مامانمم خیلی تیپ زده بود انگار چهههه شخصیتی داشت میومد هههه بعد هی همه سرک میکشیدیم اینور اونور که چییزی کم و کسر نباشه یهو دیدیم عههه یه بچهههه ی ریزه میزه اینجاس با سر و صورت کاکاعویی موها تو چشش داره با ایپدش بازی میکنه بزوووور بردم صورتشو شستم لباساشو عوض کردم شلوارک کوچولووووویه مشکی و تیشرت زررررد...هی میگف سحر الان ما ستیم؟؟؟میگفتم اره باباااااستیم ههههه بعد  خودش از رو میز ارایش تافت و ژل و برس اورده میگه موهام چی پس!!!!مااشلاااااا به این بچه ها والا ما همسن اینا بود ... هی بزارید نگم:))بعد موهاشو همینجوری یکم ژل زدم دادم بالا یکمم تافت زدممم معرکه شده بود... میخوام سلمونی  بزنم اصن انگیزه شد برام ههههه:)بعد یه  ماگ نسکافه درست کردم با شکلات اوردم خوردم واسه مامانم و مامانبزرگمم چایی اوردم بعد خالمم میخواست بیاد(مامان فنچک)که شیفت بود نتونست بیاد......فنچکم موند پیشمون ساعت نه غذاهارو اوردن دیگه همه چییی اماده بود حدود ده اینا رسیدن خالم و رفیقش:)شام و قشنگ راه انداختیم ولی من وااااقعا باورم نمیشد خودش باشه خیلی عوض شده بود.... بعدا گف تو تلوزیون بخاطر گریم و اینا کلا چهره اش عوض میشه.....سفره انداختیم رو زمین...همه چیز و چیندیم....خییییییلی خوشرنگ شده بود کاش واستون عکس میگرفتم ولی خب به نظره خودم زشت بود مهمون رو رواسی دار ادمم میزبان باشه یه کوچولو حس کردم زشته ....بعد دیگه ظرفارو جم کردیم من شستم چایی اوردیم نشستیم سره خندوانه اجرای میثمشون بوووود چقد خندیدممممم من!بعد خالم اسنپ گرفت مامانبزرگم فنچک و برد و خودشم ازونور رف خونشون ما موندیم اما....همگی تو حال رختخواب انداختیم ولی من اومدم تو اتاقم اخرشم هههه....بعدش دیگه خییییییلی خوب بود...ینی انقدر از شیرین کاریای هم تو دانشگاه و خوابگاه تعربف مبکردن پخش شدیم از خنده.... یهو دیدیم صدای خروپف خالم بلند شد و منم داشتم غش میکردم....پاشدم یه پیش دستی میوه و چایی برداشتم اومدم تو اتاقم و مامانم و ثریا رو نمیدونم تا چن بود داشتن حرف میزدن...بعدم چون فردا کلاس داشتم یکمممممم ریاضی خوندم و خوابیدم....فرداش ساعت دوازده پاشدم دیدم خالم رفته سرکار مامانم اینام تازه پاشده بودن مامانمم رفته بود کلیییییی پنیر و خامه و مربا و کره های مختلف و نون سنگک خریده بود صبونه زدیم بااااز چقد حرف زدیم و چقدددددررر به من خوش گذشت.....بعد حدود ساعت دو بود من سه کلاس داشتم پاشدم حاضر شدم مامانمم میخواست بره سرکار....ثریا ام رف استودیو و چقددررررررررررررر خاطره خوشگلی گذاشت گوشه ی دل تک تکمون....بعد از کلاس اومدم مامان فنچک خونمون بود با هم رفتیم خرید و چقدر من اصن شکفتمممم:))...خیلی خوب بود هرچی دلم میخواست خریدم و اومدیم خونه شب بود سرسری یه چیزی خوردم مامانم اومد یه سریال دیدیم بعدم خوابیدییم...چهارشنبه و پنجشبه به بطالت گذشت....جمعه اما خالم اومد اینجا تلوزیون دونفر و نصفی رو نشون میداد دیدیم و خوابمون برد...بعد پاشدیم مامانم رف خونه مامانبزرگمینا سر بزنه من و خالمم جم کردیم دوست خالمم اعلام کرد که پایس بریم پارک....رفتیم و دو تا مشما خوراکی خریدیم ماشینو روشن کرد و قر و فرکنااااااان رفتیم پارک زیر اندازم بردیم و خییییییلی اونجام خوش گذشت ....بعدش البته میخواستیم بریم سینما که دیدیم همه خسته ن یه روز دیگه بریم....بستنی گرفت خالم اورد همینجوری پشت ماشین وایستاده بودیم داشتیم بستنیامونو میخوردیم...پارکم شلووووغ تویه پارک که همه دوبله سوب چوبله پارک کرده بودن جای سوزن انداختن نبود...من هی میگفتم جااااااااااپارک ده هزارتومن ههههه بعد یه یارو که جلویه ماشین خالم یه جاپارک خالی بود  وایستاده بود گوییا جا گرفته بود خندید....بعد گف اتفاقا ما دوتا ماشینیم ...دیگه بستنیامونو خوردیم دیدیم اقاهه ام نیس خالمم میگف بچه ها بزارید یه ادم بچه دار دیدیم جارو بدیم به اونا گناه دارن....بعد به یه ماشینه خالم گف شما جا پارک میخواید بیاید ما داریم میریم گفتن باشه بعد اقاشون گف نه ما میریم جلوتر مرسی....من گفتم خاله تو لطف نکن به کسی بیا بریم جا بالاخره پیدا میشه قسمت هرکی شد میاد دیگه...یهو برف پاک کن شیشه پشت ماشینش رفت تو کمرم  واسه چن لحظه نفسم قطع شد ینی.....خالم مرررررررررد از خنده گف خداااااااااا جوابتو داد سحر من چکاره ام واقعاااااا؟؟؟ههههه دوستشم ازونور مرده بود از خنده همیشه میریم بیرون یا خرید میگیم بیاد خیلی خوبهههه....کلا "مریم" ها خیلی خوبن عصن:)بعد دیگه تو ماشین منو سیروان میخوندیم خالمم میروند و رسیدیم خونه شام و زدیم و من چپه شدم....فرداش که میشد جمعه ینی امروز....ساعت دو بیدار شدم:/دیگه ناهار خوردم و تلگرام بازی کردم ینی اصلااااااا سمت کتابام نرفتم این چن روز.....بعدشم خوراکی برداشتشم و فیلم lucy و گذاشتم دیدم و کلیییییییییییییی کلییییییی خوب بود ینی خیلی من دوس داشتم!قبلنا فیلم میدیم میگفتم یا حتی کتابی میخوندم ،جذاب بود واسم میگفتم اینجا که خب زیاد استقبال نشد ولی من همچنااااااااااان میگم و معرفی مینمویم چه استقبال بشه چه نشه:)لوسی و ببینید:)دیگه کار خاصی نکردم امروز ایشاااالله به تمام برنامه ریزی هایی که واسه امروز کرده بودم فردا برسم:/البته فردام باز برنامه های خودشوووو و بدبختیاشو داره ولی خب:)خلاصه همینا دیگه اخییییش پست کیلومترطوریای خونم اومده بود پایین:)عکس مکسم ندارم پستم خودش به تنهایی عکسِ اصن با توصیفای من مگه نه؟:)خب شما پست و بخونید منم برم بخوابم ببینم موفق میشم فعلا:)

ذوق مرگ مثلا:)

۷ نظر

میدونی چییه!!!!!من فک میکردم خیییییلی شیمی و عربیم افتضاحه!!!!!فک میکردم خیییییلی داغونم...فک میکردم قطعا منفی میزنم و خیییلیم متنفرم ازشون!!!!!!!عربیو70 زدم شیمی و 50!!!!!نمیدونمممممم چرا انقدرررر این دو تا درس به من چسبید فقطططططط از خرخونِ درونم تقاااضاااااااااااااااااا دارم تا روز کنکورم تو شیمی و عربی همینقدر پویا و کوشا باشه لطفا!!!!!!انقدررررر حرف مرف دارم حیف حال ندارم مجبورم بسنده کنم به همین قدر تخلیه انرژی:))قضیه این چنلِ که عکس چنگال میذاره هس؟؟؟؟؟؟چرا انقد من و نابود کرد!!!!بخودم اومدم دیدم تو چلنشم دارم عکس چنگال نگا میکنم!!!سهرااااااب جان قایقت داداش؟؟؟؟:))))) هههههه:))




پ.ن:لطفا لطفااااااا لطفاااااااااااا یک لحظه ام از ذهنتونم رد نشه این پست جنبه ی خودنمایی و من شاخم و این حرفارو داره!!!!!!!!!!!!من هروقت از چیزی خیییلی انرژی میگیرم و حالم خوب میشه میام اینجا دربارش مینویسم:)باور بفرمایید:)



بعدا نوشت:همین الان غزل لینک کانالی که عکس چاقو و کاشیم میذاره فرستاد برام!!!من برمممممممممممم اسید بزنممممممم!!!!

یک شبِ بسیار خوب مرداد:)

۶ نظر

درسته که از الان تا ساعت نمیدونم چند باید درس بخونم برای کلاس فردا...ولی ولی ولی امشب هیچوقت از ذهن من پاک نمیشه و نخواهد شد....چقدررر بهم خوش گذشت...اصلا حس میکردم اون شخص تو تلوزیون یکی دیگس اینی که جلومه کلا یه ادمِ دیگه....و دیگه دیدم مثل خودم شیطونِ نفهمیدم عقربه ساعت از نه  چطوری شد یک و نیمِ شب....خیییییلی زیاد انرژی دارم الان!!!!!حس میکنم یه عالمه پتانسیل اینو دارم که تا خوده صبح درس بخونم....چقدر خوبه که امشب خوابید پیشمون و فردام صبونه رو باهامونه...قطعا دوشنبه ها و سه شنبه ها که تهرانِ و تو قرارایی که با خالم داره و میرن گردش ولشون نمیکنمممممم ههه:)

اما توجهتون و جلب میکنم به کلمات تغییر شکل یافته ی کتاب زیست امسال....چقدددر مسعولین به فکرن!!!اگه این کلمه ها به مصوب فرهنگستان تغییر نمیکرد ما چجورییی زیست میخوندیم؟شدنی بود عایا؟:))))


بعدا نوشت:کروموزوم و دیگر هیچ:)))


همینجوری:)

۰ نظر
اون بخش خواب آلودگی فقط وقتیه که داری درس میخونی....بعدش....چراغا خاموش....توی تخت خواب.....حالا مگه میشه خوابید؟؟؟؟هوشیار تر از همه وقتتتتتتت:)

فردا و پس فردا و کلا این هفته یکی از سخت ترینا بودن و هستن...ایشالله این هفته زود تموم شه له شدم رسما://فردا باز کلاس....هندسه.....بوووووووووووع:)

بسنده میکنم به همین پست فعلا:)

پ.ن:اون اولایی که من اومده بودم بیان...شرایط جوری بود که وب هرکی میرفتی نظر میذاشتی میومد و سرسری یه چیزی واست نظر میداد و میرفت....ینی تو باید واسش نظر میدادی تا نظر میداد....مث مهمونی رفتنای الان...که باید بری یبار اگه نیومدن دیگه نری:/بعدش جووو حیییییلی خوب شد و الان دوباره جو بیان شده همون جو اول....حس میکنم بعضیا از رو اجبار میان و میخوان نظر بدن الزاما بخاطر اینکه واسشون نظر بدی!بنابراین تصمیم گرفتم کامنامو کلا ببندم و از اون نظرایِ دوستایی که همیشههه لبخندددد میشوندن رو لبم و دلم غنج میبردن محروم شم!!!:)خلاصه ببخشید بی احترامی نباشه یه موقع:)
و اما پست قبلللل و ری استارت کردم با این نوشتنم ههههه پرهههه غلط.... بدون فاصله...با گوشی بود شرمنده باز:)

گاه گاهی بک بزن به پست های قبلیت...خیلی خوبه... نمیدونی،نمیدونی:)

۵ نظر

پست به پست میرم عقب...همرو با اشتیاق بین خنده و گریه میخونم...وقتی دندون پزشکی رفته بودم....یادش بخیر...چقدر زود میگذره و لحظه ها...چفد زود "میشه یادش بخیر"....شمایی که خیلی وقته وبلاگ دارید...پستای فبلتون و خوندید اخیرا؟؟؟؟



پ.ن:چقدرررر نوشتنم عوض شده نسبت به قبل:////البته بنظر خودم خیلی سبک نگارشم عوض شده....نظرشما چیه؟:)



نصف شب نویسی:)

۵ نظر

و چمیدانی از ذوق مرگ شدن سحری که از تراز گــلم چی اش شرمزده بر بیقوله ای کز کرده و پی ام های دوستانش را میخواند...ترازهایشان را دیده و از خوشحالی میمیرد...پنج شش درصد زبان را از وی بالاتر زده بود...بیشتره زیست را خالی گذاشته و نمیگوید چنتایه آن ها را زده بس که شرمسار است...ولیییییکنننن خب برایه یک نخوانده ی آزمون داده چه چیز جز این خوشتر است؟از دوتایشان عالیتر بزدم...اعتماد به نفس نیست که اصلا😂پیشاپیش قبل از مواجه شدن با هر نظر منفی و حرص دراور بگویم دو دوست دارم و خودم را با ان دو مقایسه نمودم مرا نخورید😅



اینکه دارم خلاصه نویسی زیست میخوانم نشانه ای از بزرگ شدن و عاقل تر شدنمان است؟یا صرفا ناشی از ذوق کاذبمان است؟؟؟




خدایی این یک نصحیت و از من بشنوییید تو دنیا سه تا آدم تو زندگیتون داشته باشین... یکی که یکم از لحاظ درسی پایین تر باشه،یکی که ازش متنفررر باشین و یکم از شما بالاتر باشه....یکیم که خیییلی از شما بالاتر باشه...اگه موووفق نشدین بیاین تف کنید تو صورت حمیییید معصومی نژاد خبر گذاری صدا و سیـــــمااااااا رررررررررممممم😂😅




پاییز را در تابستون نفس میکشم...خدا میدانست انقدر مشتاق بارانیم؟!

۳ نظر

بوی خاک می آید...

صدای ریز باران می آید...

بوی باران و خاک باهم...

صدای جیغ جیغ بچه ها در پارک کوچک روبروی پنجره اتاقم از انرژی و لبخند سرشارم میکند....

...دلم میخواهد از زیر پتو بلند شوم بارونی مشکی ام را بپوشم کتونی هایم را بدست بگیرم و شالم را آزاد رو سرم بندازم بدون اینکه ظاهرم را در آینه قدی  نگاه کنم بروم و روی پیاده رو بدوم...

 تو تاریکی بدوم 

خیس بشوم و صدای شرشر ماشین ها هم مرا از این همه ارامش و حس و حالِ خوب بیرون نکشد...بوی خاااک می آید...دیوونه میشوم...از بوی آن ادکلن لنتی اش هم که قبلا اسمش را در پست هایم میگفتم و الان یادم نیست هم خوشبوتر است....دلم همه این هارا میخواد اما همچنان با صدای شرشره بارون سعی میکنم بخوابم و خودم را در جایِ همیشگی ام در بام تهرانم جان تصور میکنم فکر میکنم؛

 الان کی آنجا، جایه من نشسته است...ته ته تهِ بام...نزدیک تلکابینها... روی لبه ی پرتگاه مانند...کی به چراغ ها خیره شده و از جهان دور شده است... کی به آسمان و اشک هایش نزدیک است و کی بوی خاک و کاج های بارون خورده را به جان میخرد .... کی پاهایش را بالا پایین میکند و کی مامانش با دلهره میگوید دختر جان پاشو بیا اینور ...کی آنجاست الان جایِ من و کی برای این آرامش میمیرد!

انقدر فولاد آب دیده شدم که نذارم سه شنبه ی قشنگم و خراب کنی:)

۲ نظر

مطمئن بودم این ترم بالای نود و هفت میشم.... هیچ بهونه ای نداشت... از اون ترم به اینور خیلی ادم بودیم سرکلاسش...هم من هم غزل...

اغراق نمیکنم ولی منو غزل جزو قعال ترینای کلاس بودیم...فاینالمون رو از رو هم نوشتیم(((با امتحانای مدرسه و... نمیتونستیم کامل بخونیم کتابو تقسیم کردیم درسارو باهم))) و بهمون گفت کامل شدین...

امروز اون کلاس مسخره تموم شد خسته رفتم کارنامه زبانمو گرفتم حس کردم خستگیم صدبرابر؟نه هزار براااااابر شد...

نود و یک..

.فاینالمو داده بود بیست و پنج از سی...از فعالیت کلاسیم یک نمره ازم کم کرده بود....هی میگفتم شاید سرکلاسش حرفی زدی...شاید یه بار مشخی چیزی ننوشتی...ولی قانع نشدم هیچ باره "هیچ باره" نکلیف ننوشته نبردم سرکلاسش شده تو مدرسه زنگ ناهار  میشستم سرکلاس و تکلیقاشو مینوشتم...

اومدم خونه بهش پی ام دادم و حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم... من ازش دلیل میخواستم قانعم کنه اون میگفت نههه تو خیلی اسپیک اینگ و گرامر و کوفت و زهرمارت خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی به صد برسی:/اخرین پی امم و سین کرد که گفته بودم هیچ وقت ناقص نبودم سرکلاسش هیچوقتم منفعل نبودم سرکلاسش... باید بم بگه حداقل چرا کم داده چون انگیلیسی حرف میزدیم بعضی وقتا واقعا حس میکردم دارم چرت و پرت مینویسم بعد دیدم چقققققققد غلط دارم هههه ولی خب قشنگ نوشته بودم هر حرفی میخواستم بگم و محترمانه گفتم ولی اون هی انکار میکرد بعدش فهمیدم به ضعیف ترین دانش اموزی ک تاحالا تکلیف نیاورده اصلا واسشم مهم نیست داده نود و دو://///

تااااااا عمق وجووووووودم سوختم با همون مانتو نشستم پشت میزم و سر رسیدیم که روش بود و برداشتم و بی وقفه نوشتم انگیلیسی نوشتم خودکار تو دستم له شد ولی باید یه جوری این همه حرصمو خالی میکردم...با یه دنیا غلط نوشتم غزلم هی زنگ زنگ که سحرررررررر چیشد سحرررررر چیشد...گوشیمو خاموش کردم و دوباره نوشتم....ده صفحه پر نوشتم...اخرسر از نوشته هام خندم گرفته بود... ولی خیییییلی خالی شدم حداقلش دلم خنک شد که حرفامو زدم درسته حقمو بهم نداد ولی مطمئنم این یه گوشه از ناملایمتای این زندگیه...در اینده مطمئنم مطمئنم انقدر ازین نامردیا میشه که این پیشش هیجه پس باید از الااااان خودمو امیدوارم میکردم که دربرابر هیچ چی هییییییچ چی انقد راحت وا نمیدم چه الان چه هروقت دیگه برامم مهم نیست نود و یک یا صد یا شصت و یک اخره نوشته هام نوشتم:

 "امیدوارم هیچوقت نگام بهت نیوفته نامرد ترین...."

بعد چایی یخ شدمو سر کشیدم خیره شدم به پرده ی اتاقم که با باد قر میداد و تو تاریکی اتاقم گم شدم...یادم افتاد عههه من وبلاگیم دارم:))بیام یکم حرف بزنم یکم پست بزارم یه عکسی پی نوشتایه درازی چیزی:)




پ.ن1:خیلی زیاد دلم میخواد بشینم بنویسم بنویسم بنویسم و چایی بزنم...نمیشه اون سره فرصته که همیشه میگم گیر نمیاد...روزا خیلی کسل وار میگذرن واسه همین سکوت کرده بودم تو مجازی...که منتقل نکنم این حسم و تو نوشته هام.... نمیدونم تو این پستم موفق بودم یا نه ولی خب مهم اینه بعد از این همه نوشتن الان همون سحره همیشگیم:)


پ.ن2:از داره دنیا یک پسردایی دارم توپولووووووو و دوست داشتنییییی و یه پسر خاله که با عنوان فنچک معرف حضورتونه:)مفتخرررررررم بگم توپولویه دوست داشتنیه عزیزمون علامه حلی و البرز هردو رو قبول شده و من با این خبررررر خوووووووب امروز از خواب پاشدم صدای زنگ تلفنم که جانانمان زنگ زده بود با ذووووق میگف: سحررررررر قبول شدم اولین نفری که بهت خبر میدم اصلا اصلا اصلا نفرت انگیز نبود واسه اولین بار در تاریخِ زندگیه من:)) خداروشکرررر:)



پ.ن3:اقا ما یه دوست کنکوری داریم هرشب نیم ساعت دارم بهش مشاوره میدم(ادم قحطه اخه ههههه)...

"ببین روزه کنکور اگه کل دنیااااا ریختن سرت خواستن نزارن حالت خوب باشه.... اگه ازون روزایه گند زندگیت بود..اگه هرچیزی شد...هر اتفاقی افتاد....اگه داشتی از استرس میمردی...اگه گرمت شد...گرما زده شدی...سرت درد گرفت...هررررررررررررچی....هرچیییی که شد میری مثل "ادم" کنکورتو میدی... خوب و عاااالی و برمیگردی این آسونترین ازمونته.... شک ندارم میتونی... این یه سال و خر زدی پس میشی... یه چیزی میشی....خر نشی استرس بگیرتتاااااااااا تو اونو بگیر:)) نمیدونم چی بگم فردا شب تکمیل ترت میکنم برو بکپ فعلا هههه...." بعد داشتم فک میکردم اگه چن روز دم کنکورم کسی اینجوری نصیحتم کنه چجوری بزنمش بمیره فقط هههههه:)))



پ.ن4:تو 365روزه سال 363 روزش یا کولر اتاق من خراب میشه...یا رادیاتورا...خداااا چرا اخهههه؟پختیییییییم خب:////


پ.م5:تو عمرم انقدر منتظره پاییز نبودم...انقدر منتظر بارون نبودم...انقدر دلم نمیخواست برم بیرون قدم بزنم...کاش این دوسال زودتر تموم شه...ینی هر معلم و مشاور و ...یه دانش اموز گرفتن تو دستشون داره فشااااااارش میدن جونش دراد...بابا چرا یه کاری میکنین بچه اسم درس میاد حالت تهوع بگیره:////هی تو بمن بگو تست بزن ببین اگه من زدم:/ والا به گفتن تو نیست حسش بیاد میرم میزنم:/با اون چشات که شونصد قلم توش مداد کشیدی و ریمل و خط چش و سایه و کوفت و درد و اینا:/


پ.ن6:فقط یک سال بزرگ شدم ولی دیگه عکسای لواشکامو نمیذارم...کسی اعتراضی نداره عایا؟:)))))



پ.ن7:اینکه من مامانمو خیلی کم میبینم و همش درگیره سرکار و ایناس اصلا امره عجیبی نیست...!اما خب کدوم بچه ایه که نخواد حداقل نیم ساعت برای مامانش وراجی کنه؟:))چااااااااااااره اندیشیدم اقـــــــــــــــااااااا:) یه چالش ده روزه گذاشتم با مامانم صبحا ساعت هفت که تقریبا هوا خنکه میریم پیاده روی خیلیم خوش میگذره چه بساااا خالم که شنید استفبالش باور نکردنی بود اصلا:)


پ.ن8:کارنامرو هم گرفتییییییم دهم دیگه واقعنی فررررررررررت؟؟؟؟:)راضی نبودم مخصوصا از اینکه کارنامه اصلی که همه نوزده و هفتاد و پنجارو رند کردن و گذاشتن داخل پرونده و به ما کارنامه دادن با همون نمره های ریز به ریییییز و اصلیه خودمون:/این کارنامه ی بدون رند شدن نمره هام معدلش شد هجده و هفتاد:////اون کارنامه ی به نظره خودم اصلی که میذارن داخل پرونده معدلشو حساب کردم شد نوزده و چهار صدم:/خب فازتون چیه اخه؟:))



پ.ن9:تا حالاااااا ذوق مرگ نشدین ازینکه اینترنتتون مثل چیییییییییی پرسرعته؟؟؟منکه مردم ینی دلم نمیاد پامو بزارم بیرون از خونه در این حد هههه:)



پ.ن10 و اخر:مهمونی دخترونه ای برگزار خواهم کرد که مگووووووو و نپررررررررس:)


::: زیر باد خنک کولر،خوب باشین...خوش باشین....تابستونو و بترکونین:)سحر النصایح جلد دو:)))) :::


چاپار نویسی طور:)

۰ نظر

۱-از ساعت سه بعد از ظهر که تموم شده یکسررره تیکه های قشنگش میاد تو ذهنم و بغض گلوم و میگیره و اشک تو چشمام جم میشه و همینجوری ادامه پیدا میکنه این مراحل... اینکه خیلی روم تاثیر گذاشت خیلی جاها باهاش خندیدم و بیشترجاها باهاش گریه کردم و گوله گوله اشک ریختم بماند ولی حسااابی فکرم و مشغول کرده و وقتی بهش فک میکنم اصلا نمیفهمم کی یه قطره اشک ریخته رو لپم!"دختره شینا" بیشترین تاثیر و گذاشت رو من و خیلی خییییلی منو برد به فکر! اینکه تو کتابخونم چندین ماه خاک میخورد و چقدر خودمو سرزنش کردم ازین بابت هم بماند ولی انقدر کلمه کلمه اش تو وجودم رسوخ کرده که نمیدونم از کِیه از اتاقم نرفتم بیرون!


۲-اولین نیمه شعبانی که با بچه ها نرفتیم بزنیم به دل کوچه خیابونا و شربت زعفرونی بخوریم!اولین نیمه شعبانی که خونه ایم و هیجا نرفتیم! مامان شیفته منم که حوصله ندارم و بسیار کسل وار میچرخم تو اینستا، انقدر بی حوصلم که از وقتی تاریک شده هوا من همچنان چراغ اتاقمو روشن نکردم!کتاب زبانمو باز کردم دیدم اصلا حسش نیست و دوباره برگشتیم به مجازی خلاصه تو شربت خوردناتون امشب واسه منم دعا کنید و اینا:)



۳-اولین شبی که بابام پیشنهاد داد بریم دور بزنیم و گفتم نه!از منی که خونه واسم مثل زندونه اوینه بعید بود این حرف!!! سرماخورگی و سردرد ام شده مزید بر علت:)


۴-چرا هی میخوام درباره یه چیز دیگه پست بزارم و میام درباره یه چیزه دیگه پست میزارم؟😁😂


عنوان مخفف "چهار پارت نویسی" طوره ایراااان مهد دلیران😂😂😂

اخر هفته خیلی بهتون خوش بگذره و خیلی عیدتون مبارک:)

دندون پزشکی طور

۵ نظر

دندون پزشک:سحر جان رشتت چی بود؟

من:شششرشی

شلنگه که از توش صدای فیش میاد و از تو دهنم برمیداره

من:تشربی(دهنم سِر بود ج تلفظ نمیشد😅)

دوباره لوله ی باریک که صدای فیشه اب میده رو میذاره تو دهنم و من همچنان دهنم مث تمساحای کنیا باز و او همچنان میگه باز کن و من همچنان تر دهنم رو همونجوری میزارم بمونه(والا خب باز نمیشه دیگه پارهههه میشه دهنم بیشتر باز کنم والا😒) با لحن های مختلف همین جمله رو تکرار میکنه و قشنگ میشه از تک تک"دهن و باز کن"هاش خوند که منظورش"دِ لااااامصب اون دهن بی صاحاب و باااااز کن دیگه"اس اما مستقیم نمیگوید...


دندون پزشک:ایشالله چه رشته ی پزشکی میخوای بخونی؟؟؟


تو دلم:بهههه تو چهههه؟؟؟؟کارتو بکن از دندون درررد ب فنا رفتم😒


میگم:هشش دن ششه ه پششه نمیشام ششم😅😅😅


اون شلنگرو که صدای فیش اب میده رو از دهنم برمیداره میگم:


هرررر رشته ای بِئَم دندون پژشکی نمیـَم(ســـــره دهنم ســــرررر😳)


دندون پزشک:ههه چرا؟


من:شون عمه مو دوش دارم نمیحـــوام روزی شونشدباش(شونصدبار) فوش بحـــوره


دکتر تا آخرش فقط به افق خیره بود و بس😅😅😅


هنوز جای سوزنای سرنگش رو زبونمه به چه عمــــق حالا باز فردا صب باید برم سوزنشوووو بزنه تو زبون بی نوای من بااااز اون لحظه همه انواتم و با هم میبینم😪

.

.

.

.


-دندونم خوب شه خیلیارو زخمی میکنم😝😜


-زیست ۵۰درصد میزنه فیزیک۶۷ و شیمی۵۹درصد...نابود شدم چون فیزیک و شیمی و نخونده بودم اصلاااا و زیست و جویده بودم خیره سرم😂ادبیات و عربی رم که قشنگ اره🙊رباضی ۳۴درصد ،دینی صد در صد زبان۷۰درصد😌

یه مجتهد بالقوه هستم سوال شرعی چیزی داشتین هستم در خدمتتون😂😂😂😅😅😅


-هنوز باورم نمیشه آخربن رمانِ مجازی ای که خوندم ۱۷مردادماه بوده باشه اونم کی؟منِ معتادِ به رمان که همه رمانارو شیک کرده بودم...هی روزگاااار😭


-این چن روزه هزاااارتا داستان و تعریفی جات پیش اومده مشتاااقانه منتظرم یه فرصت پیش بیاد بشینم قششششنگـو ملیییح همشو شرح بدم:)

شبتون شیــــک و پــــــیک💐



هرررررچی غذای خوووبِ ماله تو...هرچی سوپ و غذای رقیــــقه ماااااله مننن😂

۱ نظر

واااای ینی خدا نکنه در این حد حالت بد باشه که متوجه نشی تو خونتون تو اون کمده کابینته زیر اوپِن تو سبدخوراکیا کلیییییی لواشک و پاستیل و کاکاعو و تک تک دارید من برم سرمو بکوبم به دیوار!😅


پ.ن:اینستا شده یا تبلیغ کتونی و لباس،یا این کنکوریایی که هی زارت و زورت عکس از میزشون میگیرن با قهوه و چایشون و خودکارای رنگیشون پخشهههه رو کتاب و هروز مینویسن "سلامممم صب بخیر خانوم دکترتون اومد"و "رتبه یک ماله منه" و "نفس کش" و فلان یا شده محل گذاشتن عکس غذااااااا و نوتلا و پیتزا و اینا:|||||زشته بخدا خارجیا مسخرمون میکنن:[ الان اونایی که جز این دسته هان میان میگن آهااااااااای سحررررر حیا کن بلاگ بیان و رهاااا کن😅😅😅

عنوان خیلی خلاصه از این روزها که غذامون شده ورمیشل و آش و غذاهای رقیق!ینی تو داغون باش خب؟هموووون زمانی که تو داغونی دونه دونه گند میزنن تو اعصابت!!!! انقدر حکایتا دارم براتون تعریف کنم فقط بزارید خوب بشم😜💪

تمام بند بند استخوانم گریه می خواهد...

۶ نظر

همین الان از کلاس زبان رسیدم انقد خسته ام که حس میکنم دارم یه متر از زمین بالاتر راه میرم بعد تو راه یه دختره بچه رو دیدم توپولوو سفییییید لپای قرمز با کلاه چشای قهوه ای روشن همرنگ چشام میخواستم بغلش کنم محکمممممممممم ماچش کنم مامانشم خیلی محجبه بود اصن دیگه قدمام دست خودم نبود وایستادم خیلیم قدش کوتاه بود هیچی دیگه ادم میخواست بچلونتش... به مامانش گفتم خانوم ببخشید کوچولوتون ماشالله خیلی نازه خدا حفظش کنه.... خانومه چشاش خندید گفت مرسی عزیزم لپشو اروم کشیدم(لپ بچه هرو نه مامانشو ههههه) تو دلم گفتم  خب الان یکاره بپرم بچه هه رو بوس کنم شاید مامانش یه چیزی بم بگه ولی حسرتشششش رو دلم موندددددد همینجوری داشتم میومدم رفتم شیرین عسل یه عالمه چیز میز خریدم کارت کشیدم و کلا میخواستم کارتم خالی شده باشه برگردم خونه هههه:) نزدیک خونه دیگه اصلا حال نداشتم زنگ بزنم انقد درس و اینا سنگینن منم خیلی شیطونی میکنم سر کلاس زبان این خستگی طبیعیم و شیش برابر میکنه سرکلاس زبان داشتیم با غزل آهنگ میخوندیم معلمه عم داش به سوال یکی از بچه ها جواب میداد مام تو حال و هوای خودمون بودیم خلاصهههه به منفی های قرمزمون یکی دیگه ام اضافه شد هههه این ترم میوفتم من شک ندارم فردام همه درسارو به جز فیزیک امتحان داریم بعد به شوخی سرکلاس فیزیک گفتیم اره خانوم همه همکاراتون فردا میخوان از ما امتحان بگیرن میخواید شمام بگیرید تعارف نکنید خب؟! گف باشه:/هیچی دیگه فردا کلااااااااااا امتحان داریم زنگ اول ادبیات دوم فیزیک سوم ریاضی چهارم دفاعی://///بعدم میخوام برم از عمه لیلا لواشک بگیرم مامانمم میگه حالا میری ترشی ام بگیر فردا خالت اینا میان اینجان ترشیمون تموم شده:/ینییییییییییییییییییی الان کاملا پتانسیل اینو دارم دهنمو از دو طرررررررررررررررررف پاره کنم://///////

دیگه صوبتی نیس جز اینکه دعا کنید برای من و میگرنم که باز مثل قبلا با هم دوست باشیم کماکان:)


.

.

.

.

پ.ن:هتل لوزان...هنوز صفحه ی 23 24 ـــِشم....نثرشو دوس دارم روونه یه جاهاییم ادم میبره تو فکر... انقد که سر زنگ عربی همش داشتم میخوندم جواب تمرینارم از رو گام به گام نوشته بودم هرکودومو میگفت بخون دیگه غم نداشتم ههههه اخرم هیچی بهم نگفت معلم با شخصیت به معلم عربی ما میگن هرچند اسکی میره ولی خب:)

دیدم تو این عکسای اینستا اینا مده گلاشونو میارن تو عکس گفتم منم دلبرجانمو بیارم تو عکس بچه های کوچولوشممممم به رخ بکشم:)


همینجوری نوشت:تا یادم نرفته خاطر نشان کنم کپی برداری از عکسام حرام است:/

دیروز ولنتاین بوووود میتونم بگم گندترین روز مااااااااااااه....سر هرچیزی دلم میگرفت:/نه اینکه بخاطر این باشه که خرس گنده نگرفته باشما نه!میخواستم برم خونه ی مامانبزرگمینا پیش خالم دماغشو ببینم مامانم نذاشت گفت خودمم دارم میام  خونه:/همیییییین کافی بود من بعد ازینکه قطع کردم تلفن و بزنم زیر گریه بی بهونه ی بی بهونه....

  تو مدرسه ام اخه ما بساطی داشتیم!بعضی از بچه های ما خیییییییییییییییلی پروعن ینی اکثرشون.... منم تازگیا خییییلی ساکت شدم و به قول صبا مظلوم!نشسته بودیم سره زنگ فیزیک سره حای همیشگیم میز سوم ....

یکی از پروترین و رومخ ترین و خرخون ترین و احمق ترین و نادون ترین و ایکبیری ترین(خدایا ببخشید ولی خیلی ایکبیریه خب!)اومد نشست پیش من و سارا گفت من میز دوم اون ردیف نمیتونم کامل تخته رو ببینم میگیم عینک بزن میگه نهههههه زشت میشم!

هیچی نگفتم فقط تو دلم گفتم..نمیگم چی گفتم فوشههه فووووش اینجا خانواده رد میشه:))))کیفمو گذاشتم زمین اون نشست بین من و سارا...

میز دوم اون ردیفم کماکان خالی!میز پشتیمون ماءده میشینه... بسیااااااااااااااااااااار با ادب و عالی عاشقشم خیلیییی خوبه این دختر از همه لحاظ!گفت خانوم ایکس(همونی که بین ما نشسته بود توصیفش کردم براتون) خوب ما نمیبینیم لازمه بگم خانومه ایکس که پیش ما میشینههههه درازترین دانش اموزه کلاسه!معلم فیزیکمونم خیلی این خانوم ایکس و دوس داره و میگه به نکااااااااااات ریزی توجه میکنی خانوم ایکس و اینا گفت شما نمیبینی برو میز ته...فک کنید دوتا نیمکت پشتی با حرص نفسشونو بیرون دادن و پاشدن وایستادن ته ته کلاس...یکم گذشت یکی از بچه ها بلند شد گفت خانم ینی چی خانوم ایکس قدش بلندهههههههه ما نمیتونیم ببینیمممم تخته رو ....خانوم ایکسم برگشت گفت مشکله خودتهههه منم فقط نگا میکردم معلممون گفت خانوم ایکس پاشو بشین میز دوم خب ؟گفت نمیاااااااام همینجا دیدم به تخته عالیه و دلم نمیخواد بشینم اونجا به کسیم ربطی نداره:/گفتم الان معلمه با پس گردنی میندازش بیرون هیچی دیگه یه بارکی معلمه رو به من گفت سحریان دخترم شما بشین میز دومه اون ردیف.... همه بم نگاه کردن اصلا نگاشون معنی نداشت ولی جو طوری بود که انگار باید من فداکاری میکردم بدون هیچ حرفی رفتم نشستم رو اون میز و انقد کوتاه بودددددددد و کوچیک انگار برای مهده کودکیاس انقددددددد دلم سوختتت برا خودم فک کردم اگر سحر قبلن بودم میگفتم خانوم؟ خانوم ایکس همیشه اینجا میشسته حالا...!کمرم تاااااا شد خلاصه...

کنارم پنجره باز بود بارونم قطره قطره میومد هوا عالی قطره های بارونم چسبیده بودن به نرده تا اخره زنگ خیره بودم به بارون حتی استخونااااااااام یخ زدددددن ولی دلم نمیخواست برم پالتومو از چوب لباسی بردارم یا بگم فلانی پنجره رو ببند چون داشت درس میداد دلم نمیخواست باز کلاسش بهم بریزه ولی همه ی تمرکزم برای درس به فنا رفت نگاهم افتاد به خانوم ایکس نگام کرد اخم کردم سرمو برگردوندم یک ساعت میگذشت یکی از بچه ها پاشد گفت خانوم وافعا انصاف نیس یکی دیگه میخواد زشت نشه عینک نزنه بیچاره سحر نشسته رو اون نیمکت بچه های پشتم که همه وایستادن به میزم به اون کوچیکی سحر کمرش درد گرفت حالا اون هیچی نمیگه کلاس شلوغ شد.... خانوم ایکسم نه گذاشت نه برداشت با بغغغغغغغض گفت ارررررررهههههه تقصیرهههه منه اینجا نشستم من از فردا دیگ میشینم رو زمین و اینا.... پاشد رفت نشست جلوی تخته رو زمین...خیلی هوچیه.... منم اصلا نرفتم بشینم سرجاش ینی سرجام.... زنگ خورد همون موقع..... معلممونم کلافه بود مام همینطورم خواستم برم معلممون گفت سحریان خیلی با معرفتی کردی دخترم منم یکم ارومتر شدم اینارو گفتمممم که بگم کلا این مشکله روز کلاسمونه همه ی اینا روزانه سره دلم جم شد بود مثل بغض اون روز مامانم گفت نه نیااااا خودمم دارم میام خونه فقط یه جرقه بود تا من باهاش همه ی بغضای مونده سره دلمو خالی کنم ....یکی از علتایی که میگرنم امسال عود کرده همین اعصاب خوردیاس اگه به مامانم بگم فردا بدون یه لحظه مکث پروندمو میگیره شده ببره غیرانتفاعی اینکارو میکنه ولی نمیخوام من خییییلی آسون تو مدرسه به این خوبی ثبت نام نشدم... خیلی اسون نیومدم تو این رشته که بخوام همه چیزو خراب کنم تنها کارم مداراس... حتی با نیش و کنایه های محیا که باعث میشه کلا بهم بریزم ناخونامو تو پوستم فشار بدم ولی بعدش لبخند بزنم و بگم هیچی نشده..... بهتریییییین دوستم که با اینکه رتبه اول مرآت شده یا از هرنظری من دوسش دارم غزل بوده تا الان....مثل محیا به اینکه من نمرم بالاتر شه یهو رفتارش عوض نمیشه تنهام نمیذاره تو هیج شرایطی خیلی خوبن اینجور آدما.... حتی مثل سارا که هی میگه
"سحررررررررر موهااااااات خیییییییلی قهوه ایش روشنه رنگ کردی الکی میگی رنگ خودشهههه ایش" حتی با این حرفای کوچیکم دلمو نمیشکنه ادم باید یدونه ازینا تو زندگیش داشته باشه تا در مقابل همههههه ی ادمای به ظاهر دوست لبخند بزنه و تو دلش بگه"برید به درک" دوستایی که از پسرفتت خوشحال میشن و پشتت هزارتا حرف میزنن...اگه یدونه غزل تو زندگیت داشته باشی با یه نیلو و فاطی قدییییییمیه قدیمی دیگه از بقیه هیچ انتظاری نداری!


قررررررررراااااااااار نبود انقدر شهههه انگشتمممم گرم شد کلی طولانی شد پستم!:)


 ببخشید دیگه:)روز و شبتون آروم:)

کتلت حتی!

۰ نظر

-سحر؟

هوم

-هوم و زهررررررماااار

جانم مامان؟

-چرا رنگت پریده؟

نه باباااااااااا کو

-پاشو بیا چای ریختم 

نمیخورم

-سحرررررر تو چته این چن روز؟؟؟؟؟عه هی هیچی نمیگم دستاتم که یخه یخه چیشده؟

مامان

-جان

میشه کتلت درست کنی؟:)

خطاب به سحر درونم

۹ نظر

گور پدر اون همه گریه و دبه دبه هق هق زیر پتویه پریشب

بغض دیشب

ناراحتی و سکوت امروز

امتحان ادبیات فردا

جغرافیه شمبه

نفس عمیق بکش و

بستنی و لواشکت و بزن:)

جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان