ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

صدر جدول نشین کی بودیم ما؟؟؟؟؟:)))

واسه فوتبال یه عالمه غرغر کردم که من تنهایی فووووووتبال نمیبینم واقعانم هیجان فوتبال تو دست جمعی دیدنشه قبول دارین؟ مامانبزرگ جان زنگ زد که ناهار داییم اینا اونجا بودن و ماعم عصر بریم شامم بمونیم اونارم نگه داشته و فوتبالم خالم گفته سحر تنهایی بهش نمیچسه و قرار شد بریم...بدو بدو رفتم دوش گرفتم موهامو اتو کردم یه لباس خوشگل پوشیدم ارایش و سریییع حاضر شدم که به فوتبال برسیم سر راهم بابام گوشت خرید شام کباب درست کنه و رفتیم 

دیگه رسیدیم هنوز مونده بود تا فوتبال دیگ پسردایی توپوووولوووو جونم قهر کرده بود ک من فقط با سحر مبرم مغازه خوراکی بخرم و حالا بگو اقااا ولمون کن چاییمونو و بخوریم دیگه دیدم ناراحت شد پاشدم لباس پوشیدم رفتیم خوراکی چیپس و پفک و ازینجور چیزا خربدیم و دوییدیم سمت خونه و فوتبااااااااال...

همگی ریخته بودیم جلویه تلوزیون و بازی شرووووع شد...اولش که انقد عصاب خورد کن بود هر کی ی چیزی میگفت و همه اعصابشون خووورد بود که با حرررص خرج خرج چیپس میخوردن...بعد این سردار ازمون مرزهای از دست دادن گل به اون شیکی و خیلی قشنگ پاره کرد😂ولی خب قشنگ معلوم بود جو چقد متشنجه و چقد استرس دارن که بعدش بهتر شدن و نیمه ی اول تموم شد ینی داییم ک رو هواااا بود هی نظر نیداد ما میخندیدیم ..

_بزننننن بزننننن وای...

_نزن زیره تووووووپ خب باز برمیگرده بیاااا دیدی اه

|رامین رضاییان شیشصد بار غلت میزند|:

_پاااااشو بابا پاشو واسه یکی ادا درار نشناستت...

_بزن اها اهاااا بزن بزننننننن جیغغغ جییییییییییییغ اه...

اخرای نیمه اول که خدایی موتورشون روشن شده بود و داشتیم تبلیغات و میدیدیم که نیمه ی دوم شروع شه و داییم از حس تنفرش به رامین رضاییان برامون میگفت😂😂😂که برق رفت....ینی قنشگ گند زد تو حالمون رفتیم تو حیاط و بچه ها با نتشون سعی کردن بیارن بازی و تو گوشیشون ببینیم بازم خیلی بد بود و کند و زنگ زدیم اداره برق و گفتن یه نفرو فرستادن سیمای برقو درست کنه و بالای ی ساعت طول میکشه تا درست شه..پفکارو تو حیاط خوردیم و با رادیو و اینا سعی کزدیم ببینیم چی ب چبه بعد نیم ساعت خالم گفت بچه ها من برم بخوابم برق میاد باور کنید...مامان بززگمم سپرد هزکی ده تا صلوات بفرسته که بررررررق اوند همه دوییدیم تو خونه دنبال کنترل و اینا دقیقه هشتاد و دو بازی بود و صفر صفر بودیم و هیچی پیش بینی نمیشد و هیجکس باور نمیکزد گل بزنیم...خالم تو اتاقش از لایو یکی از دوستان که استادیوم بود و زودتر از تلوزیون پخش میشد بازیو نیدید و جلوتر از ما میدید چون تلوزیون قربونش برم تا سانسور کنه طول میکشه و خالم جیغ زد گله گل ما گفتیم اینم دیوونه شد که یهو گل به خودیه کچل دوست داشتنییییییی ....انگار زلزله اومده باشه همه بلند شدیم بپر بپر و جییییییییییییغ و داد و هوار مامانبزرگ بابابزرگم فقط میخندیدن و ما صحنه آهسترو که دیدیم اینبار بلندتر جیع کشیدیمممممم و بعد بابام و داییم پاشدن رفتن کبابارو زدن مام با خالم و زنداییم و پسردایی و بقیه رفتیم بیرون تو خیابونا جیغ جیغ و بوق بوق و خوشالللللییییی....بعدش اومدیم و به "ما بردیم ما بردیم جلو کباب و ما خوردیم" ترین حالت ممکن شام و زدیم و رفتیم بازیه پرتقال اسپانیارو ببینیم بعد پنالتی که رونالدو جون زد تو دهنه دروازه من داشتم از خواب غششششش میکردم دیگه رفتم تو اتاق خالم و خوابیدم و بیهوش شدم و هرچن مین یبار باز از صدای جیغ و هورای اهالی فوتبال ببین بیدار میشدم و زیرلب فوش میدادم دوباره میخوابیدم دیگ میخواستیم بریم با زور پاشدم و لباس پوشیدم و غر غر کردم مقداری و خونه رسیدنی شیرجه زدم جلو تلوزیون شهاب مطفری جونممممم و ببینممممم که اوردنش خندوانه...اقا من چقد عااااااشق این بشرم چقدددددد دوس دارم چقد طرفدارشم هزچی بگم کمهههه...

بعد از اون یکم گوشی بازی کزدم ساعت یک دعوت خواب و لبیک گفتم و خوابیدم ک نه غش کزدم و هشت صب پاشدم...تا نه و ده باز گوشی بازی کردم و ده مامانمو بیدار کردم تکرار بچه مهندسو دیدیم و صبحونه املت زدیم و من کتابامو تو کارتون چیندم و اتاقمو تمیز کردم و موهامو بافتمو و یه گردنبند بلندم غزل میخواست بیاد ببره گذاشتم کنار ک گفت دوشنبه میاد ببره الان حال نداره و یکم با غزل انلاین بازی نمودیم و انقد باز خوابم میومد که از شیش تا یازده شب غشه خواب بودم دیگه پاشدم میدونستم امشب ازون شباس که باید جون بکنم تا خوابم ببره و فیلان....

برای مدرسه رفتن و نرفتنمم با یه معضل جدید روبرو گشتم....غزل میگه نرو و بیا همین کلاسای قلمچی خودمونو بریم مدرسه فقط پول میچاپه و اگه خوب بود از کل چهارمایی که پارسال اومدن مدرسه و جون کندن فقط یکیشون فیزیوتراپی قیول نمیشد و نظر مامانمم همینه ولی خودم خیلی وحشتناک موندم بین دوراهیه رفتن و نرفتن....دیگه اینجوریا...اقاااااااااا صدر جدول نشینه کی بودیم ما؟؟؟؟برنده ی کی یودیم؟؟؟؟؟؟ مامانم میگفت اونی که گل به خودیو زد دل هشتاد میلیون ادمو شاد کرد راس میکه من خودم خیلی حالم خوب شد امیدوارم حال شمام خوب شده باشه و ارزوی اخر این پستمم اینه که بیام بگم عاقا مام قراره جام جهانی و از نزدیک ببینیم یه امیییین بلند بگین😅

رروز و شبتون خووووش حال دلتون ارووووم دوستای خوبم😉💜❤️

تو حالمو نمیدونی بدتر از دیوونه هاست حرف میزنم هی با خودم تودلم گلایه هاست

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کمی هم از بهانه ی کوچک و بزرگ برای لبخندهای کشدار این روزها یاد کنیم:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نمی تونی پنهون کنی داغونی!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

بی تو من اینجا نمیمونم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از سر بغض و ناراحتی و اعصابِ داغون!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

آی دلم بسوز آی دلم بسوز دوسش دارم و میخوامش هنوز!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از اون روزی که اومدم اینجا و شدم یه "بیانی" بگم؟!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از اون شبی که دیدمت!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خواننده جانم با اون صدات😢💔

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گاهی مجبوری بمانی و ببینی و در سکوت بمیری....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

"اون"

۸ نظر

شب باید زود بخوابی

 و به اون فکر نکنی!! 

فکر کردن به اون 

مگه همه اش چندتا "اون"

توی زندگی آدم پیدا میشه؟؟


- روزبه معین

حرفا دارد و این حرفا نمی آید رو کاغذ...رو عنوان...تو وبلاگ....!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

امشب یه غم تو دلمه که باز اصلا ته نداره....

 

گاهی

دلم می خواهد

بگذارم بروم 

بی هر چه آشنا...

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

گاهی واقعا خیال می کنم 

روی دست خداوند مانده ام

خسته اش کرده ام...


 

مضخرف ترین روزای تابستون....

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

گاه گاهی بک بزن به پست های قبلیت...خیلی خوبه... نمیدونی،نمیدونی:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پاییز را در تابستون نفس میکشم...خدا میدانست انقدر مشتاق بارانیم؟!

۳ نظر

بوی خاک می آید...

صدای ریز باران می آید...

بوی باران و خاک باهم...

صدای جیغ جیغ بچه ها در پارک کوچک روبروی پنجره اتاقم از انرژی و لبخند سرشارم میکند....

...دلم میخواهد از زیر پتو بلند شوم بارونی مشکی ام را بپوشم کتونی هایم را بدست بگیرم و شالم را آزاد رو سرم بندازم بدون اینکه ظاهرم را در آینه قدی  نگاه کنم بروم و روی پیاده رو بدوم...

 تو تاریکی بدوم 

خیس بشوم و صدای شرشر ماشین ها هم مرا از این همه ارامش و حس و حالِ خوب بیرون نکشد...بوی خاااک می آید...دیوونه میشوم...از بوی آن ادکلن لنتی اش هم که قبلا اسمش را در پست هایم میگفتم و الان یادم نیست هم خوشبوتر است....دلم همه این هارا میخواد اما همچنان با صدای شرشره بارون سعی میکنم بخوابم و خودم را در جایِ همیشگی ام در بام تهرانم جان تصور میکنم فکر میکنم؛

 الان کی آنجا، جایه من نشسته است...ته ته تهِ بام...نزدیک تلکابینها... روی لبه ی پرتگاه مانند...کی به چراغ ها خیره شده و از جهان دور شده است... کی به آسمان و اشک هایش نزدیک است و کی بوی خاک و کاج های بارون خورده را به جان میخرد .... کی پاهایش را بالا پایین میکند و کی مامانش با دلهره میگوید دختر جان پاشو بیا اینور ...کی آنجاست الان جایِ من و کی برای این آرامش میمیرد!

دلتنگی به این گندگی😔

۵ نظر

چای و میخورم و خیره زل زدم به تلوزیون و با دعای سحر دلم میخواد همه ی بغضمو و خالی کنم و بلند بلند گریه کنم تو دلمممم اعتراف میکنم خیلی لوسم و مامانی 🙈ولی خب اولین سفره که مامانم بدون من میره...با هر اللهم انی اسئلک ای که میشنوم دلم میلرزه ینی نمیشد منم بیام پابوست اقا؟زیست ...درس...امتحان...همشششش بهونس همش اگه تو بخوای میشه من خیلی دلم هوای حرمت و کرده...نمیزارم اشکه چشمام بیاد چایی داغ و قووورت قووورت میخورم و بغضم و مثلا قورت میدم...از زیستم متنفرم فعلا😒عقده ای بیشعور😾😼




پ.ن۱:سره شب خیلی دلم پر بود اتفاقی رفتم اینستا و فوران احساسات کردم و غر زدم...کامنتا کلااا دو تا اون دوتاعم پرررر از انرژی منفی و حرفایی که متنفرم ازشون ....خوبه اینستا قابلیت بستن کامنتارو داره وگرنه ....خیلی بده تو دنیای واقعی همو میبینیم تیکه و نیش و کنایه و نصیحت و....تو دنیای مجازیـ یکم بهم انرژی بدیم 



پ.ن۲:قوربون وبلاااااگم برم که هروقت غر زدم و با استرس توشتم بعدش انقدددددر ازتون انرژی گرفتم که میتونم بگم حالم واقعا بهتر شد



پ.ن۳:وقتایی که مامانم شبکاره و سرکاره اگه بگم دلم تنگ نمیشه کلی واسش دروغ گفتم،ولی الان یه حسی دارم که داره میره مشهد و غبطه میخورم بهش...دلم میگیره بعضی وقتا حس میکنم وااااقعا چه گناهی کردم!؟چه گناهی که امام رضا منو دعوت نمیکنه!!!!



پگن۴:مامانم حالا زیادم نمیمونن با خاله جان رفتن مامانبزرگ جان اینا هم که از قبل رفتن و من فقط اینجا تنها از یه طرف بابت اتفاقایی که چن روز پیش تهران پیشومد و اخباری که از میبینم تو تلگرام نمیترسم،وحـــــشت دارم که خدایی نکرده چیزی پیش نیاد این نشه اون نشه بعد میگم نه بابا اونا پیشه امام رضان تو برو فکره خودت باش😓



پ.ن۵:خوابم نمیبره امشب خیلی فکرم مشغوله امیدوارم حالم خوب شه این حاله بد و اصلا دوس ندارم یه غمه سنگین رو دلمه انگار



پ.ن۶:ساعت۰۴:۰۴

😍😃


پ.ن۷:حالا که نتونستم واسه زیستو امتحانم برم،تا خوده صب درس میخونم تا بیهوش شم سره کتاب...تمیدونم با کی لج میکنم...فقط دلم میخواد یه کیسه بوکس داشتم انقددددد مشت میزدم بهش تا خالی شم...حیف




پ.ن۸:اینجا که مینویسم،راحتتتتت،خداروشکر خداروشکر که فضاش مثل اینستا خفقان اور نیس تا ادم یه چیزی بگه صدنفر بیان حرف مفت بزنن البته بگممم دوستایه خوبیم هستنا ولی خب😊



پ.ن۹:دوتا سفره خوشگل واسه واین امتحانای لنتی بهم خورد...



پ.ن۱۰:به جیلی بیلی هایی که به خالم و مامانم و مامانبزرگم جداگونه سفارش دادم فک میکنم و هرکودومشون نمیدونن اون یکی قراره واسم بخره،فکر میکنم😁😁😁😁سحره جلبیان😃


حالِ دلتون آروم:)


مرگ تدریجیِ یک سحر😪😔😢

۳ نظر

هرچقدر از خبر مدال طلای جانان تو "ام بی عای" و زهرا تو زیست خوشال شدم و بالا پایین پریدمممم اینکه نشستم برای شنبه فیزیک خوندم و یهو خبر رسید امتحان ریاضی داریم شنبه باز یهو گفتن از کل کتابه و از منطقه...نابود شدم مثل شوووک زده ها فقط خیره شدم به یه نقطه کپ کردم...دو دیقه یه بار دهن باز میکنم میگم ینی چیییییی!!!



هنوز مسافرتیم و نمیشه بیایم...درختایی که باید کاشته شن هنوز موندن... من هی استرس دارم واسه مدرسه و سه روز غیبتتتت هی بیشتر باعث میشه دلم شور بزنه و از طرفی حس میکنم واقعا هیچی از ریاضی یادم نی از طرفی مریضی وسرماخوردگی عصن نمیزاره مشخامو بنویسم و زیستمو بخونم از طرفی استرس ریاضی نمیزاره بیشینمممم دو دیقه...خلاصه معلقِ معلقم ..برف میاد و نمیتونم برم بیرون راه برم حالم بهتر شه در کل دعا کنید برگردم به زندگی عادی😢

پ.ن:خدا ازتون نگذره عید و سیزده بدر کوفتمون شد😒

تو را دوست میدارم:)

۴ نظر

و را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت

دوست می دارم ...

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر بوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید

دوست می دارم ....

پ.ن:

شاید یه روزی فهمیدی اینجا یکی برات پست عاشقانه میزاره و دلتنگتهههه شاید:)

به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان