♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

با یه قر رییییییز اومدم ... با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان اومدممممم

۸ نظر

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟

چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ

که راه بسته می نمایدت ؟

زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

اگر سه ی صبح منتشرش نمیکرد از قافله عقب می افتاد:)

۳ نظر

امروز....از صب میگفتم نه نه روزم نباید خراب شه....امروز یه روزه خییییلی خوبه که نباید خراب شه....اتاقمو انگار هفت هشتا نارنجک زدن...همیشه ی خدا نامرتبه تمیزیش فقط وقتاییه که مهمون داریم هههه....بلند شدم مرتب کردم همه جارو یه ماگ نسکافه درست کردم....نشستم مث آدم ریاضی خوندم...لگاریتمو بستم تا حدودی....تا فصل پنج ریاضی یازدهم و نگم معلمه چیکارمون کرد...از حالا  فقط تست و  سوال و کوفت و زهرمار ریخته تو سرمون...میگیم مگه جنگه؟میگه از جنگ فراتر.....اصولا روزایی که درس میخونم باید خیلی خوشال باشم...امروز نبودم...چون  فقط واسه رفع بی حوصلگی نشستم پای درس....دروغ نگم لگاریتم و دوس دارم ولی خب ادمی نیستم ک واسه دوس داشتن درس بخونم...خرخونی درونم میگه از اول مهر بی حوصله ی درونم میگه الان!!!!خلاصه که زیستم خوندم....پشتیبانم زنگ زد گف چرا درس ایکستو منفی زدی عزیزم؟عزیزمش یه لحن خیلی بدی داشت....گفتم واسه خنده هاهاها بتوچِ:///// کرم دارم اخه منفی بزنم خب شده دیگه ایش با اون صدای نازکت.....بعدش از فرط سردرد ولو بودم رو مبل و فیلم دیدم بعدشم بزز حس بی حوصله ی درونم لگد زد بدو درس:////خییییلیییییی حس بدیه ینی اصلا حسش نیست از روی اجبار بشینی بخونی یه جاهایی دیگه به حدی گاف میدادم که دو تا لگارییتم  هم مبنا و هم توان یه حرکتی میزدم روش هنگ میکردم قانون جدید می ساختم هههه سرکلاس معلمه فقط اینشکلی نگام کرد:/چییه خببببببب دوس داشتم وقتی بینشون منهاعه لگاریتمامو ضرب کنم دوس داشتمممممم هاهاها:))))....خلاصه ک خسته کننده ترین روز ساااااال رو گذروندم....انقد ک حتی حوصله نداشتم برم واس خودم چایی  چیزی بریزم درین حدا...بعد یکم عصاب خوردی پیش اومد....مامانم میگه میریم مسافرت چن روز اینده....مثلا اگه من سحره پارسال بودم میگفتم واااای چ خوب اخجون و اینا...امسال ولی فرق داره....من چسبیدم ب درس و درس و درس هرچقدرم سخت دوس دارم هروقت کلاسام تموم شد با خیال رااااحت برم مسافرت و واقعا خستگی در کنم اینجوری همش استرس دارم.....بعد میخواست منو  از سرش وا کنه گف خصوصی میگیرم واست.....من کلاااااااا تو عمرم کلاس خصوصی نداشتم:////بعدم مساله اصن عقب افتادن نیس واقعا اینا بهونس دلم نمیخواد برم....از یه طرفم دوس دارم برم ببینم خونمون چ شکلی شده....عکساش که ادمو وسوسه میکرد همین الان پاشه بره ولی چیزی  که مهمتره واسم همین درسمه....میگم ادم یه کاریو شروع میکنه تمومش کنه بره پی کارش....هی کار و نگه نداره دقیقا نمیخوام کلاسام ناقص بمونن خیییییلی وقتم پای کلاس رفت حداقل مفیده مفید باشه مسافرت و خوشگذرونی همیشه هست...بعد خره درونم گف خاک برسرت کنم حالا انقد فلسفی نباش اینبارو من صوبت میکنم دیگه تورو هیجا نبرن ادم شی:/خیلی بی اددب شده:)))))همینا دیگه اصلا این مرداد خییلی با نامردی تمام گذشت...اینجوری که بیخ گلوم و گرفته بود میگفت نفس بکش لنتی:/دریین حد.....!








پ.ن1:این پست و من 2مرداد نوشته بودم و پابلیش نکرده بودم:/پنج شش تا پست دیگه ام همینجوری ویرایش نشده مونده تو پیش نویسا...فقط یه بلاگر درک میکنه ینی چیییییییی این پیش نویسای لنتی:)




پ.ن2:من مسافرت و رفتم و چهارجلسه از ریاضی و عقب افتادم...فعلا حس کلاس خصوصی نیست... معلمم هم تایمش پره...همونجوری شد که مامانم خواسته بود ینی هیچوقت اون چیزی که من خواستم نشد:///




پ.ن3:روز به روز داریم نزدیک تر میشیم یه اول مهر...چقدر زود داره میگذره این روزای اخر اخه:(




پ.ن4:یکی نیست بم بگه الان وقت پست گذاشتنه اخههههه برو بخواااااب://




پ.ن5:صوبتی نمیمونه روزای اخرو سعی میکنم زیاد پست بذارم شمام زیادتر بیاین پنلاتون همین دیگه شبتون اروم:)

دوشواری دارد!

۱۱ نظر

بعد از کار تو معدن سخت ترین کاره دنیا کشیدن خط چشم صاف و  قرینه با اون یکی چشمه:){دستمال مرطوب را برمیداردخط چشم را برای هزارمین بار پاک میکند و دوباره تلاش میکند}

"اون"

۷ نظر

شب باید زود بخوابی

 و به اون فکر نکنی!! 

فکر کردن به اون 

مگه همه اش چندتا "اون"

توی زندگی آدم پیدا میشه؟؟


- روزبه معین

مرو مرو... چه سبب زود زود می بروی؟بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی(مولانا جان)

۳ نظر

میخواستم پست طولانیمو که عصر نوشتمش و پابلیش کنم ولی خب فرصت  نکردم ویرایشش کنم هم این که از فرط خستگی دارم بیهوش میشم برای همین تصمیم گرفتم یه پست کوتاه و از دل برامده طور بنویسم و پست طولانیمو موکول کنم به بعد...

الان چایی به دست همینطوری که باد خنک شهریوری پرده رو میرقصونه و چایی رو خنک میکنه و پالت میخونه لم دادم به صندلیم و به اتاق تمیز و مرتبم نگا میکنمممم و کیفووووور میشم...دوتا ازمون  فرداهم نمیتونه از ارامشم کم کنه...

حتی اگه هیچی نخونده باشم 

 حتی اگه مجبور بشم ازمون تشریحی و  خالی بدم...

این روزایه اخره تابستونو تازه دارم قدر میدونم...چقد حالم گرفته است بابت کتابای ناتموم و ناقصی که نخوندم...فیلم های دانلود شده تو فولدره" نیو فیلم " که ندیدم و بالکن نامرتبی که گلاش همینجوری تو  دل همدیگه دارن رشد میکنن و هرکی رد میشه بهشون  اب میده....

ولی مهر شروع میشه...

روزها کوتاه میشن و شبها بلند...

غرق درس میشیم  و انقدر خسته از درس و کلاس و ازمون سرمونو رو بالشت میذاریم و انقدر زنگ های ناهار و زنگ های تفریح با دوستامون میخندیم و رو همه ی کاستی های  این تابستونِ ترکوندنی مونم چشم میبندیم...داره میاد...فصل انار و نارنگی رو میگم...  بوی دفترای نو و کتابای نو...بوی صبحی که سر صف ایستادیم و حرف میزنیم و معاون و مدیر و...اون بالا اخم و تخم میکنن و تشر میزنن بهمون...امروز خسته کننده نبود خیلیم خوب بود...یکی از بهترین روزهای تابستونمونو ساختیم با غزل...به خودم گفتم اگه قراره شروعیم باشه، اگه قراره شروع کنی و اگه قراره این تابستون، اخرین تابستونی باشه که ازش لذت بردی اگه قرار باشه این تابستون ته مونده هاشم به بطالت نگذره...به ازمون های فردا فکر نکن...به قراری که با یه معلم زیستِ سفت و  سخت داری فکر نکن....به استرس زاها فکر نکن...چاییت و بزن و به صدای آبِ گوشنوازی که از اب نمای حیاط خونه بغلی میاد گوش کن...:)

اندر احوالات،خلاصه وار:)

۳ نظر

اصن بعد از مدت هاااااا اومدن تو وبلاگت اونم با گوشی با بدبختی فقط ب امید اینکه نظرارو بخونی و کیف کنی صفاااااااا دارررررررره بسیاااااار بسیاااااااار بیشتر از اب اناره یخ تو زلللللله گرما بوخودا:)



اینجا اصلا مقداری خوش نمیگذره کلی ماجرای خاله زنکی و غیرخاله زنکی پیش اومده اصلا ینی یه اوضاعی حالا تعریف میکنم....فقط اومدم اعلام حضور کنم ک منم بعله:))و اینکه چن روز پیش ماشینمونو کوبوندم تو دیوار از بعدش و رفتار ارووووووم پدر و مادر ک وای سحر خوبه خودت سالمی و ماشین به درک(الکـــــــییییی)نگم وااااااستون

دلم واسه تهرانمون تنگ شده اینا به کنار سه فصلمممم از ریاضی و چندین جلسه از کلاسامم فرت و فرت رفت و من نتونستم برم...الان دو تا دختر شیطون و صدالبتع رو مخ و عشقققق کنار من ولو شدم موهاشون تو حلقشونه دارن خرخر میکنن اسما هر از گاهی دستش میره تو چشه زهرا زهراعم تقققق دستشو میکوبونه تو صورت من خلاصه اوضاعی داریم یا این دوتا این یه نمونه ی کوچیکشه:))در اخر اینکه به حول قوه الهی فردا پس فردا تشریف فرما میشیم و منم ازون پستا واستون میزارم تا اول مهر نشده و سرمون شلوغ تر نشده با کلی عکسسسس😍در اخرم اینکه نظرات و خوندم مرسییییی ک انقد خوبین نظراتون واقعاااا حال میده تایید میکنم اگر نت یاری کنه پر حرفی نکنم یوقت:))فعلا🙌

حرفا دارد و این حرفا نمی آید رو کاغذ...رو عنوان...تو وبلاگ....!

۷ نظر
در جمع شلوغ...در جمع خیلی شلوغ....تنهاتر از تنها...یکی از ریشه های شالش را گرفته بود...گلویش میسوخت...چشمش میسوخت..دلش میسوخت....سر بلند میکرد خیره میشد به شادی های افراد...برای گلی که ازمون زد....به ساعت تگاه میکرد...هشت تا یازده شب کلاس داشتن و نمیتوانست برود...از مسافرت ها و جمع های اینچنینی بیزار بود....با التماس و حسرت خیره شده بود به عمه اش که میخواست برود شیفت...دلش میخواست از جمعی که درش تنهایی به خوبی حس میشد فرار کند...خبرهای بدی که این روزها میرسید به دستش از طرف دوستانش...انتظار این همه روز تلخی و بدی را نداشت از شهریور...گفته بود کش بیاید اما نه اینگونه.... دو مشت قرص برنج باهم بخورد...خسته بود...گیج....منگ...خلاصه همه چیز رو مخش بود...عجیب بود که ارام بود...از علاعم بزرگ شدن نیست که!هست!؟جواب حرف های مادرش را با سر میداد...اره یا نه...فقط سرش را بالا و پایین میکرد...به ادم ها در سکوت لبخند میزد به محبت هایشان...هرچند ظاهری...هیچوقت انقدر ارام نبود...شیطنت میبارید از چشم هایش...این روزها جلوی اینه که می ایستد دو تا قهوه ای میبیند...بدون شیطنت...ارام و جدی...این ارامشِ از سره اجبار اصلا خوشایند این روزهای گرم شهریوری اش نیست....!

چو عضوی به درد اورد روزگار....بیان در این موقعیت از ما نخواهد عنوان را!

۱۱ نظر

دو ساعت پیش ۲۱:۲۱.....الانم۲۳:۲۳....یه مدت بود خوب شده بودمااااا باز شروع شد بیماری قرینگیِ ساعت:/

پ.ن،،،بعدا ن،،،یا هرچی...:

در جاده...در راه سفر....دختری را در ماشین دیدید سرش را تا گردن داخل گوشی کرده فکر میکند ایا برای عروسی جمعه هفته بعد مامانش راضی میشود لنز بزارد و از قضا شال افتاده اش هم حال ندارد بندازد سرش و هی صورتش را به پنجره ی یخ میچسباند و کیفور میشود آن دختر سحرررر عسد🙈🙈🙈🙈🙈بازم ازین پستای پر مسمی بزارم واستون؟؟؟از اتاق فرمانم اشاره میکنن با این آهنگای خززززززت😹😝🙌

"عنوان عنوان فقط"😂😅😁

جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان