♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

چو عضوی به درد اورد روزگار....بیان در این موقعیت از ما نخواهد عنوان را!

۳ نظر

دو ساعت پیش ۲۱:۲۱.....الانم۲۳:۲۳....یه مدت بود خوب شده بودمااااا باز شروع شد بیماری قرینگیِ ساعت:/

پ.ن،،،بعدا ن،،،یا هرچی...:

در جاده...در راه سفر....دختری را در ماشین دیدید سرش را تا گردن داخل گوشی کرده فکر میکند ایا برای عروسی جمعه هفته بعد مامانش راضی میشود لنز بزارد و از قضا شال افتاده اش هم حال ندارد بندازد سرش و هی صورتش را به پنجره ی یخ میچسباند و کیفور میشود آن دختر سحرررر عسد🙈🙈🙈🙈🙈بازم ازین پستای پر مسمی بزارم واستون؟؟؟از اتاق فرمانم اشاره میکنن با این آهنگای خززززززت😹😝🙌

"عنوان عنوان فقط"😂😅😁

با لواشک و آلوچه به ملاقات دوست بیمارتان بروید!!!

۶ نظر

چند روز مانده به آخر هفته ی خیلی خوبی را پشت سر نگذاشتم....سرماخوردگی(!)....دوری و دلتنگی پدر.... نرفتن به کلاس ها...... درس نخواندن و سردرد و سردرد وسردرد...نشان به آن نشان که لنگ ظهر که چشمانم را باز میکردم تا عصر غلت میزدم روی تخت و انقدر بی حال بودم که تا شب در خواب و بیداری به سر میبردم...بی شک خود مرگ بود.....اخر شب بلند میشدم به آشپزخانه میرفتم در تاریکی کمد را باز میکردم لیوان را برمیداشتم یک لیوان اب یخ...قرص و دارو و دوباره خواب.....شب و روزم را گم کرده بودم.... حتی نمیدانستم چند شنبه است...پشتیبان تنها کسی بود که زنگ  زد و با صدای گرفته ام که جوابش را دادم و بعد از گلو تا اعماق وجودم سوخت خداراشکر زیاد صحبت نکرد و گفت بعدا حالم را برای آن تراز مسخره ی آزمون قبلی میگیرد....در تلگرام هم به جز کانال ها هیچ پیامی نداشتم و این خیلی ناراحتم میکرد....خیلی که میگویم ینی خیییییییییلی!!!!!اما غزل دو روز بعد پی ام داد و خب آنلاین هم نبود و تازه آنلاین شده بود و بهانه ای نداشتم بگویم بی معرفت...واقعا هم بی معرفت نبود.... تنها دوستی بود که واقعا جز سه چهارتا دوستان خوب من حساب میشد....اما امروز دیگر از خواب بلند شدم مادربزرگم خانه مان آمده بود به زور و کشان کشان گویا از یک لشکر کتک خورده باشم خودم را به پذیرایی رساندم و سرم را روی پای مادربزرگم گذاشتم....نمیدانم چقدرررر همه بدنم  داغ بود که وحشت کرد و مامانم که داشت با تلفن حرف میزد قرص های کوفتی را اورد و باز خوابم برد تا بعد از ظهر که حاالم خیلی بهتر شده بود ..... با عزم جزم شده و چشایی که زیرشان گود افتاده و گشنگی زیاد....مگه سرماخورده ها گشنه شان نمیشود هی میبندینشان به سوپ و مایع جات!!!!!خلاصه که امروز به زندگی عادی برگشتم ....اما اصلا حال نداشتم اتاق و میزم را مرتب کنم....مامانمم اصلا گیر نداد و این ینی اوج خوشالی....غزل آمد پیشم و برایم یک ظرف آلبالو خشکه((آلبالویش خشک نبود!!!!نمیدانم چه میگویند خب به این ها)آورد....بعد از اینکه عکس گرفتم تا بگذارم اینجا  هردو در بین لباس ها و شلوغی اتاق حمله کردیم به ظرف البالوهای خوشمزه:) خلاصه که زندگی جریان دارد....هوا گرم است....آخرالزمان شده است والا...آخر تو زمستان انقدر سرما نخوردم که تو تابستان اینشکلی سرماخوردم....بینی کیپ....سوزش گلو...سردرد........از طرفی یک اتفاق خیلی بد در بیمارستان مامان اینها افتاد(انگار بیمارستان بابایشان است همچین "اینها"ی مالکیت به بیمارستان وصل میکنم ههه:))) ...مامانم تعریف میکرد....دلم نمیخواهد اینجا بگویم...شاید هم بعدا درباره اش نوشتم...فقط میدانم اگر بمیرمم دلم نمیخواهد هیچ وقت به بیمارستان دولتی بروم(الکی مثلا من کلا بیمارستان  دولتی نمیروم هههه)....پرحرفی نمیکنم اصلا جان نوشتن ندارم و این همه نوشتم بگویید ماشالله:))با عکس تنهایتان میگذارم....:))هرگونه فحش به خودتان برمیگردد:))))

پروژه ای انجام خواهم داد که مــــــــپرس^.^

۵ نظر

پارسال تقریبا چن روز نزدیک به روز معلم بود سر زنگ آزمایشگاه یکی از بچه ها از هممون پول جمع کرد.... کاغذ کشی، روبان و کاغذ کادو خرید و به هرکودوممون یاد داد یه گل رز درست کنیم و اخر 40...45تا گل رز درست کردیم ....قرمز و زرشکی و سفید و بنفش....چوباشونو فرو کردیم تو یه اسفنج و یه سبد گل خیلی خوشگل درست کردیم و از طرف کلاسمون روز معلم دادن به معلما(الان قشنگ تو دلتون میگید اه اه چقد لوووووس هههههه)....حالا امروز درست وقتی داشتم جم و جور میکردم و تو دلم برنامه میریختم واسه عید غدیر چیکار کنیم...چجوری عیدی بدیم اون روز و گلایی که واسه معلما درست کردیم یادم اومد....یه فکر بکررررررررر جرقه خورد تو مخم و یافتم و یافتمممم و یافتممممممم!!!!!تصمیم گرفتم به دوستم که اون گلی رو یاد داد بهمون پیام بدم بگم بیاد خونمون باهم دویست تا ازون گلا تا اخر این هفته درست کنیم!!!!بعدش ازونجایی که خب من خیلی زیاد وارد نیستم میخوام بهش بگم خودش درست کنه و هزینه هاشو با هم حساب کنیم....بعد سرچ کردم یه سری پروانه ی نمدی خوشگل دیدم که الگوشو بکشم خیلی راحت میتونیم درستش کنیم با کمک خاله جان و پولیم که میخوام مثلا عیدی بدیم گرد کنیم بزاریم رو اون پروانه ها در کنار گلا و خلاصه یک ایده ی خوووووووب^◡^....بعد تا پشیمون نشدم وسایل و کارایی که میخوام بکنم و نوشتم و زنگ زدم به خالم ایدمو گفتم کلیییییییییی استقبال کرد گف کمکم میکنه به دوستمم پیام دادم که هروقت انلاین شد جواب بده که واسم اززون گلا درست میکنه یا نه....بعد صرفا جهت رفرش شدن رفتم به گلایی که تقریبا یک ماهی میشه نقل مکان کردن و واسه خودشون بزرگ شدننننننن و خانوووووووووم:)آب دادم و دیدم دلبر جان گل داده...^.^گل دادن صورتی جان و به فال نیک گرفتم و با یه عالمه ارامش درحالی که مینوشتم و تو ماگ جدید نسکافه میزدم فک میکردم به ایدم و کلییییییییییی دلم غنج رفت:)

 

عکس داریمممممممممممممممممم≧◡≦

 

 درحال رفرش شدن:) :

این کاکاعوعا رو من تازه پیدا کردم❤‿❤ عاغااااااااااااااا انقد باحاله مث ادامس جرقه ایا بود بچه  بودیم میخوردیم قووو قوووو تو گلومون صدا میداد حال میکردیم ازونا تو این کاکاعوعس عصــــــن خودش به تنهایی چارتا اسنیکرزه بخودا^.^

 

گل جاااااااااااااااان∩▂∩

 

اون یکیشون که عصن امیدی  نداشتیم بهش و داشت میرفت که خشک بشه باز امیدوارررموووووون کرررررد:

 

پ.ن1:عکس گله که میخواد واسم درست کنه عرو نمیذارم واستون..... میذارم اخر سر اخرهههه اتمام پروژه نشونتون میدم:)

 

پ.ن2:خوشالیییییی های امروز منهای خستگیش که صب رفتیم دانشگاه تهران و کلییییی شیطنت  کردیم ..... فکر هایِ مثبت.... انرررررررررررژیِ مثبت... هوای خوب  صدای بچه هایی که تو کوچه استپ هوایی بازی میکنن و واسه هم کری میخونن.... صدای خنده هاشون....  یه لیوان چای داغ تو  بالکن کنار گلا  و یه  اهنگی که خیلی خیلی عالیه و خوووووووببببببببببب و  همه ی همه ی حال خوبِ این پست تقدیم شــــــــماااااا:)

 

ایسگاطوری:))

۲ نظر


گوش بدیم و به افق خیره بمانیمممممممممم:)))





لنــــــــتی ترین!

۶ نظر



عکس:آرشیو:)


مضخرف ترین جمعه ی سال!!!

سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد سردرد

بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض بغض

تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر  تظاهر تظاهر تظاهر تظاهر


بعضی وقتا دوس داری یه عالمه بنویسی از هرچیزی که تو دلته و مجبوری فقط سکوت کنی....محکومی به تظاهر...ولی نمیشه اون چیزی رو وااقعا دلت میخواد و بنویسی حتی!!!


بعضی وقتا دوس داری از ته دلللللل اعتراض کنی بهش....اره به خدا.....دوس دارم بش بگم این و چی میگی؟تو افریدیش؟؟ادم انقدر با حرفاش چجوری میتونه یکی و نابود کنه!!!! بعد کسیم بم نگه عه سحر ناشکری نکن زشته اخه جیزه....!!!!!


بعضی وقتا حاااااالم بهم میخوره که دستی دستی جمعه امو خراب کردم...با کسی که  نزدیک تریین شخص بهته.....ولی واقعا ادم حدی داره؟!نداره؟؟من تا حد حد حد حد خودم سکوت کردم....انقدر که استاد شدم تو سکوت کردن....مهار کردن بغض با قورت دادن اب دهن پشت سر هم....

مثل من نباشید...از هرکی دلتون شکست همون لحظه واکنش نشون بدید...سکوت نکنید...لبخند مسخره نزنید...بغض نکنید...اشک اگه چکید از گوشه چشتون سریع پاکش نکنید ....بزارید طرف مقابل بفهمه چقدرررررر بیشعوره!!!انقدر اروم نباشید...وقتی ناراحت میشید به طرف مقابلتون واکنش نشون بدید..سرش داد بزنید....تو خودتون نریزید!!!!!


چرت و  پرت نویسی شد کهششایدم اشفته نویسی!!!! ذهنم اصلا اروم نیس ببخشید اگه پست خوبی نیس از سره ناچاریه صرفا جهت تخلیه یکم از احوالات داغون بلکه ام موقت!!!!!!

تابستونو میترکونم اینشکلی://////

۶ نظر

یک ساعته نشستم اراده نمیکنم دو درس زیستم بخونم تموم شه::////////شیمی ام دارم:///////خسته ام هستم://///خوابمم میاد://////حس درسم نی:///////حسس هیچی نی:///////محسن یگانه میخونه من خیره ام به زیست://////بعد میگن زیست که راحته://///بعد شیمی من از فصل اول متنفرم خب://////فیزیکم نمیخونم:////////چه تابستونی شد://////بخودم نگا میکنم میگم خاک برسرت چه ارزوهایی داشتی واسه این تابستون://////تاعاتر نرفتم گفتم  درس دارم:////////دو سه هفتس دیگه استخرم نمیرم:////////گوشیمم گذاشتم کنار://////یه گوشی گرفتم ازین خنگا://///////بابام برگشت به  مناسبت برگشتنش به خوددم دو ساعت ازادی از زیست دادم:////لواشکم اورده واسم عکسشم میذارم نگید نگفتم://////////ساعت شیش ناهار خوردم://////ساعت هشت صب پاشدم انقد هنگ بودم و خواب میومد ساعت سه خوابیدم باز:///////خونه مام شده مهد کودک://////فنچک میاد اسما میره اسما میاد فنچک میره تازه نه تنها به قول خودش با رفیقش:///////////////من همسن اینا بودم فک میکردم رفیق فوشه://////////هوا جون میده بری بیرون فقط راه بری بستنی عروسکی بخوری:///////به وضوح به غلط خوردن افتادم ازینکه گوشیمو گذاشتم کنار://////////خالم زنگ زده میگه تاعاتر نیومدی با ما  درس خوندی پروفسور:////////////دیگه تایپم نمیاد برم درس بخونم://////خواستم بدونید فقط تاببستونو دارم میترکونم://///خدابای:/

چهارشنبه ها:)

۳ نظر

چهارشنبه ها را میتوان حسابی دوست داشت!

نزدیک به آخرِ هفته و آسایشِ روزهایِ شلوغ اند، 

بعضی از آدم ها مثلِ چهارشنبه اند،

دوست داشتنی، 

باعثِ آرامشِ روزهای شلوغ و یک جور حالِ عجیب را در دل احیا می کنند..

شاید ما هم چهارشنبه کسی باشیم..

حواسمان به چهارشنبه های زندگیمان باشد....

چراااااااااااااااااااااا با من اینکارو کردی؟:////

۱۱ نظر

یک ماه پیش با خالم بودیم...یه  عینک دودی خریدم حدود450تومن.....چقدم زورم اومد:/....تا امروز نزده بودمش...امروز میخواستم برم کلاس وسوسه شدم این عینک دودیم و بزنم!!!!بعد کلاس ازششدت گرما رسیدم خونه کولر و عینک دودی و مقنعه ارو شوت کردم رو مبل  کولر و زدم...یه لیوان اب خوردم رفتم لباسامو عوض کردم مشغول گشت و گذار تو تلگرام شدم....یک ساعت بعد یهو دیدم فنچک اومده لنگون لنگون با لپای اویزون و چشای متعجب و عینک دودیمو گرفته دستش بعد میگه سحر این واسه توعه؟؟؟میگم اره چطور...میگه نمیدونم چرا نشستم رو مبل یهو صدا داد.....تازه برش داشتم یهو دستشم درومد...بیا بزن سرجاش!!!!!!!!!!!!!!اخه چرااااا تو شکوندی لنتی من کیو بزنممممممممممممممم خالی شم الان؟؟!!!!!!!!

روزنوشتِ540ام:)

۱ نظر

دیرووووز کولرمون همچنان خراب بود تا عصر امدادهای غیبی اومدن ههههه:)اقااااا دیروز من صب زود پاشدم یه چیزی پوشیدم رفتم پیش دوستم با سلام و صلوااااااااااااااات و اینا میخواسیم رتبش و ببینیم مامانش که رنگش عین گچچچچچچچچچ شده بود بنده خدا بعدش انقدرررررررررر خوشالی کردیم و جیغ جیغ صدای هردوم گرفت خودش که ولو شد رو صندلی خییییییییلیییی خوشال شدم داشتم فک میکردم وای وای ینی میشه منم دوسال دیگه رتبم خوب شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بعد با دوستام جیغ بزنیم و عر بزنیم خوشالی کنیم!!!!!!!!!!!اومدم خونه کلی از دوست و اشناها دیدم رتبه های خوب خوب گرفتن خییییییلی خیییییییییلی خوشحال شدم....بعدم تو مدرسه خودمون یکی رتبه 10 اورده بود هنگگگگگگگگگ بودم!!!یای یکی دیگه رتبه5 که از مدرسه ما نبود ولی میشناختمش!!!!!!خلاصه که دیروز اصلا حس درس نبود شولکس کرده بودم رو مبل جلو تلوزیون و هی کانالارو بالا پایین میکردم این شبکه هام که هییییییییی دارن تبلیغ دی وی دیاشنو میکنن بعد یهو یارو میگه وااااااااااااااااااااااای دیدی؟؟؟؟؟دیدیییییییییییی؟؟؟؟دیدی چقد سریع حلش کردم؟؟؟؟دیدییییییی سراسری بوددددد؟؟؟؟اره زنگ بزن سفارش بده یک و میاری:))))))))))بعدم همش مجازی گردی کردم و کلا تا ساعت هشت و نه اصلا حس درس نبود....ساعت هشت دیگه از شدت کسلی و بی حالی کلافه شده بودم پاشدم رفتم حموم اومدم نشستم زیست خوندم.....بعدم نشستم رمان خوندم یهو دیدم شارژ لب تاب تموم شد توفیق اجبارییییییی!پاشدم رفتم خوابیدم و امروز انقدر گوشیم زنگ زد واااااااای ینی روانی شدم اینقد که حال نداشتم چشامو وا کنم الارم و غیرفعال کنم دستمو گذاشته بودم رو اونجایی که وقتی زنگ میخوره بزنی قطع میشه بعد زیییینگ زنگ میزد پنج دقیقه یه بار منم همینجوری میزدم میرفت اخر مامانم اومد گف سحررررررررررررررر الهی که نااااااااابود شه این گوشی بی صاحاب شده جرات داری تو الارم بذار؟:))))))))))بعدم زنگ زدم محیا یک ساعت و نیم داشتیم حرف میزدیم تو تلگرامم عکس میفرستادیم از دوستامون بعد پشت تلفن قشنگ تحلیل میکردیم هههههههه!!!!!!بعد همینجوری حوصلم سر رفته بود حس کردم گشنمه:))))ساعت1 صبونه خوردین تاحالا:))))))بعد یکی از بچه هایی که باهم میرفتیم سرای دانش الانم میریم زنگ زد....بدو بدو سلام کرد گف سحرررررررر چقد درس خوندی توووو؟؟؟؟؟:////////////میخواستم بگمم بتوچه دیدم زشته بابا خب میخواد بدونه گفتم یکم!گف عههههه واسه ازمون پیشت بشینم بم میرسونی!!!!!!!!!!!!!!!://////هنگ بودم!!!!!!!!!گفتم بشین تا بهت برسونم:))))بعد غزل زنگ زد گف عصری بیا بریم بیرون منم حوصله نداتشم باز شولکس کردم رو مبل جلو تلوزیون شبکه مسند و رد کردم  همینجوریم غرغر میکردم که با این برنامه هاشون ری استارت کردن....یهو دلم خواست بزارم بمونه برنامه شبکه مسند...نفهمیدم کی مامانمم اومده  نشسته با  هم داریم میبینیم....چرا انقددددررررررر قششنگ بود اخهههههههه؟؟؟  نمیدونم فقط مییتونممممممم بگم فوقققققق  العاده بود کلی حواسم بود تکرارش چه ساعتیه بگم بهتون ببینینش خیییییییییلی عالیییی  بود ساعت دوازده شب امشب و 11 و نیم  صبح فردا تکرارشه بببیینید و  اگرم خوشتون نیومد بزنید  یه شبکه دیگه  ضرر نداره که:)دیگه صوبتی ندارم میخوام برم سر درسم نمیدونم چررا هیییییییییی نمیییشه تو تابستون خر زد اصلا حس درس نی ینی فقط بزووووور ادم میره سمت کتابا....واقعا چجوری میشینید درس میخونید تو تابستون جدا بیاید بمنم بگید یکمم انرژیییییی بدیددددددد بهم:)و  گوشزد کنیییییییید انقد تو پستام از کلمه  "بعد" استفاده ننمویم:)))فعلا بای بای:)))

روزمرگی نوشتِ شبانه:)

۷ نظر

سلام:)

چن روزی هست میخوام بنویسم ولی هی نمیشه... هی یه ماجرایی پیش میاد میبینم فرصت از دس رفتتتت که رفتتتت حالا  میگویم:))الان داشتم با خستگی تمااااااام ادبیات میخوندم بعد گفتم بسه خرخونی بیام به ییاد قدیما که با نوشتن انرژی میگرفتم و حالم خوب میشد بنویسم حالا نصف شبم باشه چه فرقی داره:)داشتم به این نتاییج میرسیدم تااااااااااازه که زااارتی دیدم یکی هی میزنه به کولر با دااااد و ببیداد(از دریچه کولر میومد صداش) که این کولررررهههه کیه داره اب میده حاالا اون همسایه بدبختی که خوابه هیچی برادر من خانواده خودت خواب نیستن!!!!خلاصه کولرو و خاموش کردم اونم یه  تتقققققققق زد رو کولر .... انگار تقصیره من اب میده:/بعدم رف....منم پنجره رو بعد از مدتا باز کردم خلاصه که بادی میاااااد و میره:)دیگه با این ماجراعه قاااطع تصمیم گرفتم بیام درست حسابی بنویسم:)

اون هفته به جز جمعه روزای خیلی سخت و کسل وار و مسخره ای و پشت سر گذاشتم....بابامم یک هفته ی پیش رفت سر تکمییل کردن پروژه ی خونه ای(ویلایی/خونه باغی) که قبلا تو شهرستان شون خریده بود...عمم اینام بودن و رفت شیک و پیک و تکمیلش کنه بعدش انشالله ما پاشیم بریم:)دوشنبه شب رفیق جانِ خاله اومد خونمون و چقدرررررر شب خوبی بود...مامانبزرگم فسنجون درست کرده بود از خونشون و اورده بود...من سالاد و ژله درست کردم....هندونرو قاچ کردم..... میوه و اجیل و شکلات ها و شیرینی هارو ترتیبشونو دادم و چیدم رو میز مامانمم عصری رسید تند تند و بدیو بدیو کارامونو کردیم فنچک جانم اورده بود باخودش.... هی میپیچید به دس و  پامون نمیذاشت کارامونو کنیم....دیگه خونه رو من برق انداخته بودم ماممانمم رفته بود سراغ مرتب کردن اتاقش و منم بدووو بدوووو  رفتم یکم اتاقمم ریخته بود جم و جوور کردم له و لورده اومدم دیدم فنچک خیلی ااقااااااا وااااااااار نشسته داره تی تاب مییخوره همشووووو ریخته زمین....بدو بدو جاروشارژی و اوردم کشیدم یکمم دعواش کردم واقعا به نفس نفس افتاده بودم خب:/بعد ساعت پنج و نیم برنامه مجری جاان شروع شده بود حالا فنچکمم داشت لاک پشتای نینجا میدید به هزااار مکافات زدیم شبکه ددو و نشستیم دیدیم مامانم که وسطاش پاشد رفت زنگ زد غذا سفارش داد با چن نوع دسر داشت سالادم میگف منم با صدای بلند گفتم نههههههههه مامااااااااان من درست کردمممممم یخدااااااا.... هههههه بعدشم چقد توبیخ شدم واسه اینکه داد زدم داشت میگف بیارن خب:/دیگه وسط تلوزیون دیدن منم از فرصت استفاده کردم دستمال سفره هارو اوردم همون جلو تلوزیون خیلی شیک درستشون کردم کارد و قاشق چنگال گذاشتم توش و گذاشتمشون اماده کنار وسایل شام ...بعد سریع از کمد یه شامپو بدن خیییییلی خوشبو ورداشتم و پریدم حموم....یک ساعتی اون تو بودم از خسستگیییی حال نداشتم خودمو بشورم بیام بیرون ههههههههه::)دیگه انقد مامانمم کوبید به در که سحررررر بدو منم میخوام برم که مجبور شدم بیام...اومدم تند تند لباسامو پوشیدم مامانبزرگمم رسید فسنجون  و ریخت تو یه قابلمه دیگه اصن بوش پخش شده بود تو خونه یه اوضاااعیاااااا:)...لباسامو خلاصه پوشیدم تیشرت سفید و شلوار سفید بعد یه جلیقه ی خردلی توری که زیرشم ریش ریشی بود  روش میوفتاد....موهامم سشوار کشیدم خشک کردم عطرو خالی کردم رو خودم دیدم باز اتاقم ریخته شده (شایدم من وسواس گرفته بودم نمیدونم (ولی وحشتناااک عصابم خورد شد پاشدم جم و جور کردم و خیلی کمم ارایش کردم جینگیل پینگیل اویزون کردم به سر و گردنم هههه مامانبزرگم اومد گف سحررررر کرم پودر داری!!!!!!::))))))رسمااا عاشقشممممم:)!دیگه گوشواره و جینگیلای مامانبزرگمم انداختم اومدیم بیرون مامانمم خیلی تیپ زده بود انگار چهههه شخصیتی داشت میومد هههه بعد هی همه سرک میکشیدیم اینور اونور که چییزی کم و کسر نباشه یهو دیدیم عههه یه بچهههه ی ریزه میزه اینجاس با سر و صورت کاکاعویی موها تو چشش داره با ایپدش بازی میکنه بزوووور بردم صورتشو شستم لباساشو عوض کردم شلوارک کوچولووووویه مشکی و تیشرت زررررد...هی میگف سحر الان ما ستیم؟؟؟میگفتم اره باباااااستیم ههههه بعد  خودش از رو میز ارایش تافت و ژل و برس اورده میگه موهام چی پس!!!!مااشلاااااا به این بچه ها والا ما همسن اینا بود ... هی بزارید نگم:))بعد موهاشو همینجوری یکم ژل زدم دادم بالا یکمم تافت زدممم معرکه شده بود... میخوام سلمونی  بزنم اصن انگیزه شد برام ههههه:)بعد یه  ماگ نسکافه درست کردم با شکلات اوردم خوردم واسه مامانم و مامانبزرگمم چایی اوردم بعد خالمم میخواست بیاد(مامان فنچک)که شیفت بود نتونست بیاد......فنچکم موند پیشمون ساعت نه غذاهارو اوردن دیگه همه چییی اماده بود حدود ده اینا رسیدن خالم و رفیقش:)شام و قشنگ راه انداختیم ولی من وااااقعا باورم نمیشد خودش باشه خیلی عوض شده بود.... بعدا گف تو تلوزیون بخاطر گریم و اینا کلا چهره اش عوض میشه.....سفره انداختیم رو زمین...همه چیز و چیندیم....خییییییلی خوشرنگ شده بود کاش واستون عکس میگرفتم ولی خب به نظره خودم زشت بود مهمون رو رواسی دار ادمم میزبان باشه یه کوچولو حس کردم زشته ....بعد دیگه ظرفارو جم کردیم من شستم چایی اوردیم نشستیم سره خندوانه اجرای میثمشون بوووود چقد خندیدممممم من!بعد خالم اسنپ گرفت مامانبزرگم فنچک و برد و خودشم ازونور رف خونشون ما موندیم اما....همگی تو حال رختخواب انداختیم ولی من اومدم تو اتاقم اخرشم هههه....بعدش دیگه خییییییلی خوب بود...ینی انقدر از شیرین کاریای هم تو دانشگاه و خوابگاه تعربف مبکردن پخش شدیم از خنده.... یهو دیدیم صدای خروپف خالم بلند شد و منم داشتم غش میکردم....پاشدم یه پیش دستی میوه و چایی برداشتم اومدم تو اتاقم و مامانم و ثریا رو نمیدونم تا چن بود داشتن حرف میزدن...بعدم چون فردا کلاس داشتم یکمممممم ریاضی خوندم و خوابیدم....فرداش ساعت دوازده پاشدم دیدم خالم رفته سرکار مامانم اینام تازه پاشده بودن مامانمم رفته بود کلیییییی پنیر و خامه و مربا و کره های مختلف و نون سنگک خریده بود صبونه زدیم بااااز چقد حرف زدیم و چقدددددررر به من خوش گذشت.....بعد حدود ساعت دو بود من سه کلاس داشتم پاشدم حاضر شدم مامانمم میخواست بره سرکار....ثریا ام رف استودیو و چقددررررررررررررر خاطره خوشگلی گذاشت گوشه ی دل تک تکمون....بعد از کلاس اومدم مامان فنچک خونمون بود با هم رفتیم خرید و چقدر من اصن شکفتمممم:))...خیلی خوب بود هرچی دلم میخواست خریدم و اومدیم خونه شب بود سرسری یه چیزی خوردم مامانم اومد یه سریال دیدیم بعدم خوابیدییم...چهارشنبه و پنجشبه به بطالت گذشت....جمعه اما خالم اومد اینجا تلوزیون دونفر و نصفی رو نشون میداد دیدیم و خوابمون برد...بعد پاشدیم مامانم رف خونه مامانبزرگمینا سر بزنه من و خالمم جم کردیم دوست خالمم اعلام کرد که پایس بریم پارک....رفتیم و دو تا مشما خوراکی خریدیم ماشینو روشن کرد و قر و فرکنااااااان رفتیم پارک زیر اندازم بردیم و خییییییلی اونجام خوش گذشت ....بعدش البته میخواستیم بریم سینما که دیدیم همه خسته ن یه روز دیگه بریم....بستنی گرفت خالم اورد همینجوری پشت ماشین وایستاده بودیم داشتیم بستنیامونو میخوردیم...پارکم شلووووغ تویه پارک که همه دوبله سوب چوبله پارک کرده بودن جای سوزن انداختن نبود...من هی میگفتم جااااااااااپارک ده هزارتومن ههههه بعد یه یارو که جلویه ماشین خالم یه جاپارک خالی بود  وایستاده بود گوییا جا گرفته بود خندید....بعد گف اتفاقا ما دوتا ماشینیم ...دیگه بستنیامونو خوردیم دیدیم اقاهه ام نیس خالمم میگف بچه ها بزارید یه ادم بچه دار دیدیم جارو بدیم به اونا گناه دارن....بعد به یه ماشینه خالم گف شما جا پارک میخواید بیاید ما داریم میریم گفتن باشه بعد اقاشون گف نه ما میریم جلوتر مرسی....من گفتم خاله تو لطف نکن به کسی بیا بریم جا بالاخره پیدا میشه قسمت هرکی شد میاد دیگه...یهو برف پاک کن شیشه پشت ماشینش رفت تو کمرم  واسه چن لحظه نفسم قطع شد ینی.....خالم مرررررررررد از خنده گف خداااااااااا جوابتو داد سحر من چکاره ام واقعاااااا؟؟؟ههههه دوستشم ازونور مرده بود از خنده همیشه میریم بیرون یا خرید میگیم بیاد خیلی خوبهههه....کلا "مریم" ها خیلی خوبن عصن:)بعد دیگه تو ماشین منو سیروان میخوندیم خالمم میروند و رسیدیم خونه شام و زدیم و من چپه شدم....فرداش که میشد جمعه ینی امروز....ساعت دو بیدار شدم:/دیگه ناهار خوردم و تلگرام بازی کردم ینی اصلااااااا سمت کتابام نرفتم این چن روز.....بعدشم خوراکی برداشتشم و فیلم lucy و گذاشتم دیدم و کلیییییییییییییی کلییییییی خوب بود ینی خیلی من دوس داشتم!قبلنا فیلم میدیم میگفتم یا حتی کتابی میخوندم ،جذاب بود واسم میگفتم اینجا که خب زیاد استقبال نشد ولی من همچنااااااااااان میگم و معرفی مینمویم چه استقبال بشه چه نشه:)لوسی و ببینید:)دیگه کار خاصی نکردم امروز ایشاااالله به تمام برنامه ریزی هایی که واسه امروز کرده بودم فردا برسم:/البته فردام باز برنامه های خودشوووو و بدبختیاشو داره ولی خب:)خلاصه همینا دیگه اخییییش پست کیلومترطوریای خونم اومده بود پایین:)عکس مکسم ندارم پستم خودش به تنهایی عکسِ اصن با توصیفای من مگه نه؟:)خب شما پست و بخونید منم برم بخوابم ببینم موفق میشم فعلا:)

به چیزی بیشتر از یه خواب....

۱ نظر

از خواب خسته ام؛

به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم

چیزی شبیه بیهوشی، 

برای زمان طولانی

شاید هم از بیداری خسته ام

از این که بخوابم

و تهش بیداری باشد 

کاش می شد سه سال یا شش سال

 یا نه سال خوابید 

و بعد بیدار شد 

نشد هم...

نشد ...

👤 عباس معروفی

ذوق مرگ مثلا:)

۷ نظر

میدونی چییه!!!!!من فک میکردم خیییییلی شیمی و عربیم افتضاحه!!!!!فک میکردم خیییییلی داغونم...فک میکردم قطعا منفی میزنم و خیییلیم متنفرم ازشون!!!!!!!عربیو70 زدم شیمی و 50!!!!!نمیدونمممممم چرا انقدرررر این دو تا درس به من چسبید فقطططططط از خرخونِ درونم تقاااضاااااااااااااااااا دارم تا روز کنکورم تو شیمی و عربی همینقدر پویا و کوشا باشه لطفا!!!!!!انقدررررر حرف مرف دارم حیف حال ندارم مجبورم بسنده کنم به همین قدر تخلیه انرژی:))قضیه این چنلِ که عکس چنگال میذاره هس؟؟؟؟؟؟چرا انقد من و نابود کرد!!!!بخودم اومدم دیدم تو چلنشم دارم عکس چنگال نگا میکنم!!!سهرااااااب جان قایقت داداش؟؟؟؟:))))) هههههه:))




پ.ن:لطفا لطفااااااا لطفاااااااااااا یک لحظه ام از ذهنتونم رد نشه این پست جنبه ی خودنمایی و من شاخم و این حرفارو داره!!!!!!!!!!!!من هروقت از چیزی خیییلی انرژی میگیرم و حالم خوب میشه میام اینجا دربارش مینویسم:)باور بفرمایید:)



بعدا نوشت:همین الان غزل لینک کانالی که عکس چاقو و کاشیم میذاره فرستاد برام!!!من برمممممممممممم اسید بزنممممممم!!!!

یک شبِ بسیار خوب مرداد:)

۶ نظر

درسته که از الان تا ساعت نمیدونم چند باید درس بخونم برای کلاس فردا...ولی ولی ولی امشب هیچوقت از ذهن من پاک نمیشه و نخواهد شد....چقدررر بهم خوش گذشت...اصلا حس میکردم اون شخص تو تلوزیون یکی دیگس اینی که جلومه کلا یه ادمِ دیگه....و دیگه دیدم مثل خودم شیطونِ نفهمیدم عقربه ساعت از نه  چطوری شد یک و نیمِ شب....خیییییلی زیاد انرژی دارم الان!!!!!حس میکنم یه عالمه پتانسیل اینو دارم که تا خوده صبح درس بخونم....چقدر خوبه که امشب خوابید پیشمون و فردام صبونه رو باهامونه...قطعا دوشنبه ها و سه شنبه ها که تهرانِ و تو قرارایی که با خالم داره و میرن گردش ولشون نمیکنمممممم ههه:)

اما توجهتون و جلب میکنم به کلمات تغییر شکل یافته ی کتاب زیست امسال....چقدددر مسعولین به فکرن!!!اگه این کلمه ها به مصوب فرهنگستان تغییر نمیکرد ما چجورییی زیست میخوندیم؟شدنی بود عایا؟:))))


بعدا نوشت:کروموزوم و دیگر هیچ:)))


.....he wants to save you

۱ نظر

Sometimes, God closes all the doors and locks all the windows. During those times it's nice to think that maybe there is a storm outside and he wants to save you

تا حالا با یه ادم معروف دیدار کردین؟!^◡^

۰ نظر

میگفت چندین سال پیش تو دانشگاه با هم تو یه خوابگاه بودن...خیلیییی ازش تعریف میکرد...خونشون شیراز بود(الانم هس البته)...تا چن سال پیش مجریه شبکه فارس و خوشا شیراز و امثالهم بود...تا این اخریا که خالم خبر داد سحرررررررررر ثریا شبکه دو مجریه و برنامش دوشنبه ها و سه شنبه ها شبکه دو..... ساعت فلانِ...و من دوشنبه ها با یه لیوان چایی با عشق میشستم تو حلق تلوزیون و کلی ذوقق میکردم...از چهرررش ارامش و انرژی میباره....و قرار بود یه روز که میاد تهران باهم بریم بیرون....تا اینکه امشب خالم پیشنهاد داد فردا بیاد اینجا و شبم پیشمون بمونه و قشنگ ازینکه بابام ماموریتِ  استفاده کرد....از ذوووق کلیییی بالا پایین شدم هههه و اینکه کلی برنامه ریختم از کجا غذا بگیریم فردا باید خونرو برررق بندازیم و....و...و.... حس میکردم رو ابرام...و اینکه بسیااااااااااار خوشحالم....حالا هی لباسمو درمیارم از تو کمد و میگیرم جلوم...رو به روی اینه قدی هی میگمممم پس فردااااا کیییییی میرسه!!!!!ذوق دارم خب:)

همینجوری نوشتن که عنوان نمیخواد برادرِ من:)

۰ نظر

شما همه سردردا و اعصاب خوردیا و بی حوصلگیات سرجاش ولی خوب وقتی قراره خالت بیاد خونتون باید اهنگ شاد بزاری و قرررو فررررر کنان اماده بشی واسه مهمووون داری:))))


هروخ ادبیات تست میزنم بلا استثنا 5تا اشتب میزنم://...همیشـــــه5تا....100تا بزنم 5تا غلط...200تا و 300تاهم همینطور!!!!!چرا خب؟:/


امروز تولد محیاس:))مردادیِ جانم!!!اراستش اون اولا فک میکردم هیج جوووره من نمیتونم با این بشر بسازم و دوستیمون حکایت دوستیه خاله خرسه س...ولی گوش شیطون کر الان خیییییییییییلی از چیزایی که به هیچکس نگفتم و محیا میدونه....نفهمیدم کی دوستیمون انقد پرنگ شد که مهم ترین حرفامو بهش زدم.....ولی خییییلی خوشالم از این دوستی:)


تازگیا زیاد دل و دماغ وبلاگ و وبلاگ نویسی و ندارم...شاید بخاطره درساس...شایدم درسا بهونه باشه...شایدم میخوام صبر کنم بببینم میتونم مثل قبل انقدر خوب بنویسم که شما انرژی مثبت بگیرین و به خودم منتقل کنین شاید....شاید....:)


این پست و نمیدونم با چه هدفی شروع کردم فقط نوشتم یادم بمونه تولد محیاس ههه....از روز اخره مدرسه ها تا الان درحال برنامه ریزی ایم یه روز بریم بیرون....کادوشم که قبلا سفارش دادم بودم دیروز بدستم رسید...یه دستبند نقره روش یه پانداس....گفتم پاندا...من تازگیا خیییییییییلی خییییلی ارتباط عاطفی خوبی با پانداها برقرار میکنم هههه نمیدونم چرا:))


اینکه ازمون قلم چی رو مخه اصن توش هیچ شکی نیس...اینکه دوستای جدید پیدا کردم و مثل خودم پایه ن خیلی خوبه...اینکه روزشماری میکنم واسه جمعه تا ببینمشون تو دانشکده دامپزشکی...اینکه سلفی بگیریم استوری بزاریم ما و دانشکده تهراااااااان و کلی ذوق کنیم هم...اینکه من روز اول با نگین دوست شدم تو سرای دانش...بعدش فاطمه که پارسال باهم تو یه کلاس بودیم تو اموزشگاه....بعد از طریق من فاطمه و نگین دوس شدن...بعد دوست فاطمه با من و نگین دوست شد...بعد دیدیم عه یه اکیپ شدییییم....بعد دیدیم چی میچسبه تو این داااغی روزه جمعه؟بعد رفتیم بستنی زدیم...بعد نیم ساعت از کلاس و دیر رسیدیم و بیشتره فیزیک پیچییید...همش خووودش جز بهترین روزای منه....


حرف دیگه ای نماند:) اهنگی که خیلی دوس میدارم و انتهای این پستم میزارم خواستین گوش بدین:)و عکسم همینجوری گرفتم دیدم ترکیب رنگیش چقددددر دلبر شد گفتم بزارم پستم یکم رنگ بگیره:))


عاششق عکسای فول سایزمم تاااازشممممم:))


گوش بدیم؟:)


امشب یه غم تو دلمه که باز اصلا ته نداره....

۰ نظر

 

گاهی

دلم می خواهد

بگذارم بروم 

بی هر چه آشنا...

گوشه ی دوری گمنام

حوالی جایی بی اسم

گاهی واقعا خیال می کنم 

روی دست خداوند مانده ام

خسته اش کرده ام...


 

همینجوری:)

۰ نظر
اون بخش خواب آلودگی فقط وقتیه که داری درس میخونی....بعدش....چراغا خاموش....توی تخت خواب.....حالا مگه میشه خوابید؟؟؟؟هوشیار تر از همه وقتتتتتتت:)

فردا و پس فردا و کلا این هفته یکی از سخت ترینا بودن و هستن...ایشالله این هفته زود تموم شه له شدم رسما://فردا باز کلاس....هندسه.....بوووووووووووع:)

بسنده میکنم به همین پست فعلا:)

پ.ن:اون اولایی که من اومده بودم بیان...شرایط جوری بود که وب هرکی میرفتی نظر میذاشتی میومد و سرسری یه چیزی واست نظر میداد و میرفت....ینی تو باید واسش نظر میدادی تا نظر میداد....مث مهمونی رفتنای الان...که باید بری یبار اگه نیومدن دیگه نری:/بعدش جووو حیییییلی خوب شد و الان دوباره جو بیان شده همون جو اول....حس میکنم بعضیا از رو اجبار میان و میخوان نظر بدن الزاما بخاطر اینکه واسشون نظر بدی!بنابراین تصمیم گرفتم کامنامو کلا ببندم و از اون نظرایِ دوستایی که همیشههه لبخندددد میشوندن رو لبم و دلم غنج میبردن محروم شم!!!:)خلاصه ببخشید بی احترامی نباشه یه موقع:)
و اما پست قبلللل و ری استارت کردم با این نوشتنم ههههه پرهههه غلط.... بدون فاصله...با گوشی بود شرمنده باز:)

همون پستی که یهویی ثبت شد و ارزش خوندن هم ندارد حتی فقط از دل برآمد:)

۰ نظر

همینجوری تو عالم خواب و بیداری داشتم واسه امروز و فردا برنامه ریزی میکردم...بعد یادم افتاد فردا۲تا۵ کلاسم!!!!بعدشم قطعا خوابم!!!و به این ترتیب کلاااا پنشنبم میره!جمعم همینطور!امروز و باید جوری برنانه ریزی کنم همه چی بخونم همه چیم فول باشم:|بعد یکی از دوستام پی ام داده درس بخونی دهنت و صاف میکنم:|بعد مامانم اومد واسه روز دختر واسم یه شال خریده بود و یه ادکلنِ خنــگ:))کادوی خالمم هف تا جوراب خنگ و خوشگل بود با دو تا لاک^^تو خونمون اینجوری وقتی من خوابم مامانم شیفته یا خودشم خوابه یا ممکنه بیدار باشه،وقتی من بیدار میشم مامانم میره بخوابه تازه:|‌بعد غزل گفت نظرت راجع وبلاگت و اینکه ادرسشو بدی عوض نمیشه:|گفتم فک کن یه درصد:|بعد گفت اوکی من تو گروهِ بچه ها اعلام کنم تو وبلاگ داری دهنتو صاف کنیم همگی:|هیچی دیگه مجبور شدم با یه شیرموز دهنشو ببندم گفت نه شیرپسته میخوام من:|خلاصه که نقطه ضعف ندین دست کسی:|بعد همون دختر رو مخِ پارسال به دوستم پی ام داده به سحر بگو به این ایدی پی ام بده کارش دازم خودم ریپورتم:||بعد رفتم پی ام دادم بهش دیدم اااااااااا منم ریپورتم:)))))هیچی دیگه گروه زد دوستم ما دوتا ریپورتیییم اد کرد توش بعد من گفتم حالا چیییی میخواد بگهههه!گف سحر ویولن نمیری دیگه؟؟؟؟!:|میخواستم بگم بتو چه؟!نــــــــه به توووووووو چههههههه!!!!هی نوشتم،هی پاک کردم،اخرشم تایپ کردم نه چیکار داری به من تو عزیزم؟؟گف هیچی میخواستم ادرس کلاستو بگیرم منم برم!ادرس و گفتم بهش گفت ادرس جایی که ویولنتو خریدی لطفا!!!نوشتم اخرسرم انگار میخواست تیرخلاص بزنه گف هیچوقت فک نمیکردم دیگه نری کلاس!!!!حس میکردم لحن بدشو از نوشنه هاش اون حالت حرف زدن همیگیش که حال ادمو بهم میزد....!گفتم بتو ربطی نداره:||ولفت دادم:/چن وقته دست به بلاکم خوب شده:))فک کنم با این وضعیت کلاسا کلا نریم مسافرت:/ینی کلا واسه من الان با روزایی که مدرسه میرفتم هیچ فرقی ندارع:|یه چیز دیگه میخواستم بگم!ما تو مدرسه اولین باری که اعلام کردن تابستون مدرسه باید بیاین و هزینه اش انقدره و فلان و بهمان،رو به جمع دوستانمون (زهرا،سارا،مهنا،فائزه،من،محیا،هانیه)گفتم بچه ها میاید؟بیایم؟نیایم؟سااا هرهرهر خندید خررررخون میخوای تابستون بیای؟؟؟مهنا گف منکه نمیام ینی چی تابستونم مدرسه اخه؟زهرا گف من نمیام بابا بیکارم مگه؟!محیا گفت منم نمیام و هانیه ام گفت نمیاد....فائزه که همون اووول گف بررررید گمشید خرخونا اگه بیاید من هرچی از دهنم دربیاد میگم بهتون!!!!گفتم خب بیاید منو بخورید ههه بعد امروز داشتم با مهنا چت میکردم گف اره تازه از مدرسه اومدم:|||||گفتم مدرسه میری:|||گف اره مگه نمیدونی؟؟؟!!!سارا و زهرا و فاعزه ام میان:/فاعزه اولین نفر رف ثبت نام کرد://البته من نمیخواستم برم خودم چون مامامم اعتقاد دارهواولین اینکه اگه خوب بود مدرسه معدلت اون نمیشد:/انگار چن شده:/بعد گف نمیخواد بری مدرسه باز سرت درد بگیره همرو اسیر کنی:/بعد اینا به کنار خواستم بگم منکه نمیخواستم برم ولی این حرفایی که میگفتن چی بود دقیقا؟؟؟؟چرا ادما اینشکلی شدن؟؟؟بعضی وقتا فک میکنک واقعا هیچکودومشونو نمیفهمم،من اصلا اینارو نمیغهمم!اینا دم از اینکه ادم باید خودش بخونه و نههه ما نمیایم میزنن و اولین نفرن تو همه چی!من چی حساب کردم روشون اسمشونو گذاشتم دوست؟؟؟!!!بعد اون روز ارا بلاکم کرده بود:/نمیدونستم چرا اصلا!محیارم همینطور!بعد روز اخر مدرسه ها گف اره عکس پروفایلت و عوض میکردی هی حرصم دومیومد سحر بلاکت کردم امروز عانبلاک میکنم!خواستم بگم نکنیم مهم نی!بعد اون روز اومد پی ویم باز چرت و پرت گفت منم بلاکش کردم:||||چیزی که عوض داره گله نداره:))انقدم دلم خنک شد بعد محیا گف منکه خیلی وقته بلاکش کردم هم خودشو هم مامانشو:)))توشون بنظرم محیا با اینکه یکم زود عصبانی میشه و مث خودم اعصاب نداره و خیلی باهم دعوا کردیم و هنوزم دعوا میکنیم خییییلی ادم بی شیله پیله ایه!من از ادمایی مث فاعزه اینا حالم بهم میخوره!!!داریم ازین ادما ریخته تو جامعه اینکه چرا من اسمشونچ دوست گذاشته بودم خیلی جای سوال داره....این پست قرار نبود ثبت شه ولی چون همینجوری نوشتم و دلم میخواد بمونه تا یادم نره اینجور ادمارو همین دیگه زیاد شد گویا:/

جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان