ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

غول های این یه سال:)

۴ نظر

غول مرحله اول:تابستان و درس و ازمون و فیلان:))

غول مرحله دوم:مهر ماه ๏̯̃๏

غول مرحله سوم:امتحانات ترم اول(╥﹏╥)

غول مرحله چهارم:عید نوروز:(

غول مرحله پنجم:امتحان نهایی:"<

غول مرحله هفتم:کنکور◄.►

غول مرحله هشتم:نتایج و انتخاب رشتهό,ὸ

غول مرحله نهم:ماندن پشت کنکور و نتیجه ی بهتر تر یا نماندن=\

غول مرحله دهم:ورود به دانشگاه://///

و تمام....


پ.ن1:تموم شوووو زودتر یک ساله لعنتیییییییییی!!!!!!!!

پ.ن2:دلم مسافرت میخواد عجیب...فعلا دارم غول مرحله اول و هشتبلکو میکنم..دعا دعا دعااااا:)

پ.ن3:کلاس جبرانی امروز فیزیک سه و نیم تا هفت...ازمونک و جلسه فردا...تموم کردن برنامه و تحلیل ازمون،میشه بچه غوله مرحله ی اول:))))

پ.ن4:شمام مثل من ازین غولا دارین؟؟؟چنتا؟کدومش براتون خوفناک تره؟به نظرتون غول کدوم مرحله از همش سخت تره؟

هفت و بیست و شش...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

غم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

با احتیاط حمل شود...شکستنی است...این قلبِ من...

تو مجبور نیستی همرو از خودت راضی نگه داری....

مجبور نیستی حرف دلتو نزنی...

مجبور نیستی یه نقاب بزنی به صورتت و مث احمقا از رویه چیزی به اسم "سیاست" حرف بزنی...

مجبور نیستی هی بغض کنی و نم اشک گوشه چشتو پاک کنی...

توام مثل همه...

قلب تو با قلب هیچکس فرقی نداره...

ادمه دیگه نمیبینه یه لگد میزنه و تق...میشکنه...

ادمه دیگه یه حرفی میزنه و قه قهه سر میده و این قلب لامصب بازم تق میشکنه

ادمه دیگه...

قلبه دیگه...

شکست اش با نشکستش اش چه فرقی داره؟؟؟

توام ادمی دیگه....

مث احمقا تو تاریکی شب میتونی پشت پنجره ای که روبروش دیواره و زیر اسمون سیاهه بدون ماه و ستاره و روی درختا و گلای تو حیاط اشک بریزی حتی بلند بلند گریه کنی...هق هق کنی...گله کنی...به حماقتات فکر کنی...

.

.

.

.

 .

.

پ.ن:نت داشته یا نداشته حس کردم اینو نگم و ننویسم قلبم وامیسته...حس میکنم مدام یه چیزی تو قفسه سینم فرو میریزه...یه چیزی مثل گدازه که دلمو میسوزونه...که قلبمو میسوزونه...که گلومو میسوزونه...ازونور اشکام صورتمو....کاش میشد دل سنگ ترین و سردترین ادم این دنیا بودم ای کاش ای کاش ای کاش...

یه مشت حال بهم زن جمع شدن دورم...

تو زندگیم یه قانونی هست که میگه هیج دوستی و رفیقی وجود نداره؛ اگرم داره یا هنوز اون روی خودشو بهت نشون نداده که از خودت بخاطر وقتی که براش صرف کردی حالت بهم بخوره...یا باید چندین سال بگذره و بفهمی اسم این ادم و میشه گذاشت "رفیق"...

چگونه پنجشنبه ی خود را زیباتر از زیبا کنیم؟به همین سادگی:))

۱ نظر

1.سلااااام سلام چطورییییین؟؟؟؟

اقا به طور خییییلی عجیبی با اینکه دو روز از برنامه عقب افتادم کلی کار رو سرم ریخته اتاقم بمب زدسسسس ولی امروز خیلی خیییلی حالم خوبه و در راستای پست قبل تصمیم گرفتم بیدی نباشم که به این بادا بلرزه و مصمم تر باشممممم و جواب همه ی حرفای منفی و با یه لبخند بدم و به افکارشون بخندم...


2.امروز خورشید پهن شده رو تختم و یه نووور خیلی خوشگل تو یکی از روزای تابستون داره میتابه به اتاق انقد که دلم نمیخواد چراغ اتاق و روشن کنم...نور چیه که من عاشقشم؟ نور طبیعی؛نور خورشید که دلم میخواد همیشه بتابه رو تخت و کل اتاقو و روشن کنه؟ من عاشق نورم حس امید بهم میده حس زنده بودن...


3.هرچقدم باید درس بخونم و هرچقدم کنکوری باشم ولی اگه نخوام درس بخونم و حسش نباشه حتی اگه همه بریزن سرم و بگن بخون نمیخونم که نمیخونم عوضش تصمیم گرفتم تا عصر به خودم و اتاقم برسم و یکم برم تو فاز هنر و حالم خوب شه و نصف دیگه ی پنجشنبمو بزارم پای درس خوندن و رسیدن به برنامه...


4.اهنگ عاشق شدن محسن ابراهیم زاده یکی از بهترین اهنگایی نیست که پنجشنبه تابستونی مون رو قشنگ تر از قشنگ کنه؟؟؟


5.دیروز یه کار هیجااان انگیز و خطرناک با ریسک خیلی خیلی بالا با محیا انجام دادیم...مهدیه ام بود...خداهم بود باهامون و بخیر گذشت...هرچقدر استرررس اور ولی شیرین بود خوشحالیه محیا و منو همیننننن بس♥


6.چنتا از دوستامو خیلی راحت گذاشتم کنار...نه اینکه بهشون بی احترامی و بی محلی کنم یا بهم فوش داده باشن یا کاره خیلی بدی کرده باشن ...ولی چیزی ازشون دیدم که بلافاصله از چشمم افتادن و تصمیم گرفتم مثل خودشون باشم و انقد خودمو و وقتمو فداشون نکنم...


7.امروز یه روزیه که باید سیب زمینی و مرغ و بزاری بپزن...اهنگ مورد علاقتو گوش بدی و قرقر دهان پوست سیب زمینی های پخته رو بکنی و مرغارو ریش ریش کنی خیار شورارو مربعی خورد کنی و تخم مرغای اب پز و پوست بکنی و رنده کنی و یه الویه خوشمزه و غذای هوسوونه ی یه هفته ایت و درست کنی و از پنجشنبه ات لذت ببری...

همینارو میخواستم بگم....روز پنجشنبه تون قشنگگگگگ♥_♥

ما ز یاران چشم یاری داشتیم مثلا...

۴ نظر

هیچوقت فکر نمیکردم نزدیک ترین نزدیک هام انقد امیدم و نا امید کنن و انقد نسبت بهم نا امید باشن...

یکیشون گفت:فلانی سال اول شده سی هزار امسالم شده نوزده هزار میخواد بره مدیریت...

اون یکی گفت:نیلوفر و یادت نیست؟ همین امسال کنکور داااد من خودم شاهد بودم انقدددددر خوند حالا شد پنج هزار تو چن میشی دیگه..

سکوت کردم که فک کنن حرفاشون واسم اهمیت نداره ولی چیزی که هست و یکی از عیب و ایرادای بزرگ منه اینه که حرف نزدیکا و اونایی که روشون حساب باز میکنم خیلی خییییلی روم تاثیر داره...انقد که حس میکنم کل برنامه ی انجام نشده و کتابای رو همی که کوه ساختن و رو تخت دارن بهم میفهمونن راهم و اشتباه اومدن دارن میگن شاید واقعا نمیتونی...ولی خب امتحان کردنش ضرر نداره...این ادما هیچکودومشون بهم نگفتن چه رشته ای برو چه رشته ای نرو خودم دوست داشتم برم "تجربی" درحالیکه خودمم میدونستم تو انسانی خیلی خیلی موفقم ولی رشته ها و اینده شغلیش و دوست نداشتم و ریاضیم یه خط قرمز کشیده بودم روش و هنرم که به دلایلی موافقت نکردن برم...حالا که این مسیرو اومدم و تو سربالاییشم...روزا تا عصر درس میخونم جمعه ها یکی درمیون میرم ازمون و هروز عصر تا شب کلاسم و جسارتش و دارم با هر رتبه ای با هرررررر رتبه ای که بیارم انقد تلاش کنم که حتی اگه همه ی درسارم منفی زدم تو کنکور لبخند رضایت از خودم داشته باشم که کم کاری نکردم...




پ.ن1:یه وقتایی انقد حالت بده که تنها راه درمانش نه دکتر رفتن نه قرص و شربت خوردن نه امپول زدن نه خوابیدنه بلکه سکوت و ارامشه تو خلوت خودت و کنسل کردن کلاس زیست مضخرف امروز شاید باید به این حال و احوال که مثل خوره افتاده به جونم عادت کنم...یه وقتاییم یهو به خودم میگم شاید واقعا نمیتونی واقعا راهتو اشتباه اومدی شاید واقعا این سختیا نتیجه نده شاید اگه اینکارو میکردی موفق بودی ولی وقتی بهم گفتن تجربی اینه ایندش اینه انسانی اینه ریاضی اینه فنی دلم گفت تجربی تجربی تجربی...و الان این دو دلی عجیب گذاشتم لای منگنه ی نا امیدی و حال بد و داره تک تک سلولای بدنم و سوراخ سوراخ میکنه....


پ.ن2:عذاب وجدان واسه کلاس زیست نرفتن دیگه چی میگه؟!

من چون کبوتری که پرم در هوای تو....

۰ نظر

سلام حالتون چطوره؟:)

نمیدونم از کی ولی همیشه گالری گوشیم یا گوشی هرکی که دستم باشه پر از عکس آسمون و ابره اونم وقتی که تو هواپیمام یا غروب دارم از کلاس میام خونه و با دیدن اسمون خوشرنگ که خروشید داره غروب میکنه خستگی پر میزنه از وجودم، دلم میخواد هزار تا عکس از اسمون این رنگی داشته باشم...حالمو به اندازه یه ماگ نسکافه ی داغ تو گرمای زمستون یا یه هدیه ی بی مناسبت یا یه یخ در بهشت چهار میوه ی ترش تو ضل گرما یا شایدم لاک زدن و بلکه بیشتر از اون جا میاره...خلاصه ازونجا چن وقته که تو وبلاگم عکس نذاشتم گفتم حس خوبی که من با دیدن  این عکس میگیرم و با شما تقسیم کنم با این اهنگ ناااابِ بیکلامِ  علی جعفری نازنین...

 

پ.ن:سال دیگه اینموقع شاید همون سحر خوشحال و شاد و شیطونی باشم که قبلا بودم و بیام اینجا و تلافی تمام این نوشته های کسل کننده و آشفته کلی پست طولانی و شاد بزارم و با هم بخندیم..دعام کنین:)

عصرتون بخیر رفقا:)

 

 

چون دل من که چنین خون ‌آلود... هر دم از دیده فرو می ریزد...

۲ نظر

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...

آسمان تو چه رنگ است امروز؟

آفتابی ست هوا؟ 

یا گرفته است هنوز ؟ 

من در این گوشه که از دنیا بیرون است...

آفتابی به سرم نیست ...

از بهاران خبرم نیست...

آنچه می بینم دیوار است...

آه این سخت سیاه ...

آنچنان نزدیک است...

که چو بر می کشم از سینه نفس...

نفسم را بر می گرداند...

ره چنان بسته که پرواز نگه ...

در همین یک قدمی می ماند ...

کورسویی ز چراغی رنجور ...

قصه پرداز شب ظلمانیست ...

نفسم می گیرد ...

که هوا هم اینجا زندانی ست ...

هر چه با من اینجاست...

رنگ رخ باخته است ...

آفتابی هرگز ...

گوشه چشمی هم ...

بر فراموشی این دخمه نینداخته است ...

اندر این گوشه خاموش فراموش شده ...

کز دم سردش هر شمعی خاموش شده ...

یاد رنگینی در خاطرمن ...

گریه می انگیزد ...

ارغوانم آنجاست.. 

ارغوانم تنهاست...

ارغوانم دارد می گرید ...

چون دل من که چنین خون ‌آلود ...

هر دم از دیده فرو می ریزد ...

ارغوان ...

این چه رازیست که هر بار بهار ...

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است...

وین چنین بر جگر سوختگان...

داغ بر داغ می افزاید؟ 

ارغوان پنجه خونین زمین...

دامن صبح بگیر ...

وز سواران خرامنده خورشید بپرس ...

کی بر این درد غم می گذرند ؟ 

ارغوان خوشه خون...

بامدادان که کبوترها ...

بر لب پنجره ی باز سحر غلغله می آغازند ...

جان گل رنگ مرا ...

بر سر دست بگیر ...

به تماشاگه پرواز ببر ...

آه بشتاب که هم پروازان...

نگران غم هم پروازند...

ارغوان بیرق گلگون بهار ...

تو برافراشته باش ...

شعر خونبار منی ...

یاد رنگین رفیقانم را...

بر زبان داشته باش...

تو بخوان نغمه ناخوانده ی من ...

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من...

"هوشنگ ابتهاج"

از سری بهونه های کوچیک خوشبختی بگم یکم

۳ نظر

سری بهونه های کوچیکه خوشبختی

1.مثل همیشه و هروقت حتی اگه سه بار پشت هم بزه شمال بازم برام سوغاتی میاره...ماه پیش محیا کوکی و لواشک اورد برام از شمال این دفعه ام غزل که اصلا نمیدیدم همو سرکلاس برام اورد..


2.مامانم اجازه داد رفتم خونه محیا اینا انقد خندیدیم و رقصیدیم نفهمیدیم کی گذشت...


3.عاشقتم شیمی ام...کی گفته استاد یه درسی نمیتونه دانش اموزو به درس علاقمند کنه؟؟؟شاید نه قطعا بهترین استاد شیمی دنیا استاد منه..انقد که ساعت هفت و رب گفتم نمیخواید برید و ما ازینکه انقد قشنگ یاد گرفته بودیم کف کرده بودیم...


4.دیروز کلاس ریاضی محیا با اصرار من اومد و بعدش ینی ساعت هشت که کلاس تموم شد رفتیم پیتزا و سیب زمینی خوردیم و رفتنیم اب طالبی خوردیم برگشتنی با اتوبوس اومدیم و یه مسیری تا خونه ام پیاده رفتیم خیلی خوش گذشت خلاصه...


5.اینترنت پرسرعتی که بعد از هزارتا مشقت وصل شه رو عایا نزارم رو سرم حلوا حلوا کنم؟؟؟


6.قراره پشتیبان فردا بزنگه حالمو بگیره ولی من در کمال ارامش کرکره رو کشیدم پایین قییییژ قیژ دو تا قفلاشم زدم و دو روز برنامه ی مضخرف پرحجم و انجام ندادم و استراحت کردم...


7.اس ام اس داد:"رفیق ینی پا به پات تا خود هدف نه امید دادن واسه رسیدن به هدف و اون رفیق تویی دوست دارم خواهری" من غررررق شعف و شااااادی شدم..


8.دیگه هیچی دیگه سعی میکنم وسط سختیا و درس خوندنا و اینا یکم خوش بگذرونم..



پایان هفته ی اول...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

غش فقط...

۳ نظر
دلم تنگه واسه چشمای تو...دلم واسه تو و حرفای تو
یه دیوونه ساختی که هرشب همش دلش تنگه واسه کارای تو

پ.ن:اهنگ پیشوازش بود و من از دل غنج رفتگی زیاد داشتم از حال میرفتم..همینکه تصور کنم ممکنه واسه من بوده باشه حتی یه درصد خیلیم بد نیست...





بی حوصلگیه لعنتی-_-

۰ نظر

بعضی وقتا مثل الان از بی حوصلگی داری خفه میشی....

از دلتنگی...

بعد کلی کتاب رو هم و کلی جزوه و سررسید کنارش چشمک میزنه زودتر شزوع نکنی باید منتظر توبیخ و حرف باشی...


از طرفی حس میکنم یه وزنه سنگین گذاشتن رو شونه هام که ولو شم و اهنگ گوش بدم....


از طرفی با یه اهنگ میری به چندسال پیش و تو خاطرات قل میخوری...


از طرفی باید پاشی کارارو هندل کنی و اتاقتو جم کنی چون شب مهمون دارین...همون فامیل بابام که گفته بودم قبلا دو تا پسر دارن که پسر بزرگشو بچه بودیم دهنشو سرویس کرده بودم:))) تهران سربازه و میخواد شب بیاد اینجا تا فردا...


از طرفی سردرد لعنتی مثل خوره افتاده به جونم...


از طرفی دلم میخواد پست طولانی و اتفاقات و ماجراجاتشو بنویسم...


از اونور با اهنگ جدید حمید عسگری دارم پس میوفتم...


از اون طرف دلتنگ یه صدام...


از اون طرف کلی عکس میخوام بزارم که لپ تاب هنوز درست نشده و شاید فرجی شه و عصر درست شه راستی یه کتابم خوندم بعدا بهتون میگم:)

همین 

من از اینگونه کلافگی بیزار است...

۵ نظر

حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم !

کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم ...

میفهمی ؟ می‌دانی عشق یعنی چی ؟

خیال نمی‌کنم بفهمی !

هیچکس نمیداند من چه حالی دارم، هیچکس !

دلم از تنهایی می‌پوسید ،

و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می‌شد ...

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید ،

غم‌انگیز نیست ...؟!


 عباس معروفی

 سالِ بلوا


پ.ن:داشت از سرماخوردگی میمرد و از برنامه سه روز عقب افتاده بود...

وی،یک عدد منتظره خسته ی عصبانیه خوابالوی غرغروووو میباشد

۳ نظر

برای اونی که خیلی خیلی خیلی خسته و له وسط یه دنیا کتاب نشسته و با چشای خمار و خسته نگاهش به صفحه گوشیه که فرد انلاین موردنظر جواب پی امشو بده و او "گاو تر انچه میپندارید" هست چه توصیه ای دارین؟؟؟


دلم میخاد بیام انقد بنویسم ازین چند وقته پر از ماجرا ولی نمیشه...اصلا نمیفهمم شبو روز کی تموم میشه و تاریخارو گم میکنم ولی بین کل ماجراهایی که اتفاق میوفته من کلاس میرم غزلم نوشته بود که بیاد یکشنبه رفت عروسی و الانم شماله کلا اعتقاد داره نباید چیزی لطمه به مسافرتش بزنه:)))و کلاس با یه ادم نفهم هم کلاسی شدیم که خواهرای سه قلو که دوستامن و منو سارا که بعضی وقتا میاد و نمیاد فقط همو اروم میکنیم که نزنیم فکشو بیاریم پااایین دختره ی وراجه رو مخ:////...

تو زیست یه چیزی مصوب شده به جای هیپوکامب بگیم اسبک مغز داشت ماااارو میخورد خودشو به زمینو اسمون میکوبید که شما بی سوادین اون اس پوکه مغزه://////فقط خیره به افق بودم یکی بیاد بگههههه اخه چراااا من جرا اینجاااااا:))


مراقب خودتون باشین برای منم دعا کنید دعاگوتونم بسیار:)

درد واقعی...

۱۱ نظر

دیشب ﭘﺪﺭﻡ ﺑﺎ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺻﺪﺍ ﻭ ﺳﯿﻤﺎ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ. ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﺗﻨﺪ ﻭ ﺍﻣﺎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺑﻐﺾ ﺍﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺎﺩ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﮔﺮﻓﺖ. ﻫﺮ ﺟﻤﻠﻪ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﻡ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺩﺭ ﻧﻈﺮﻡ ﺧﺸﺘﯽ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯿﺮیخت...

ﭘﺪﺭﻡ: ﭼﺮﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ؟ ﭼﺮﺍ ﻓﯿﻠﻢ ﻫﺎﯼ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭ ﭘﺨﺶ ﻣﯿﮑﻨﯿﺪ؟

ﺁﻗﺎ ﺟﺎﻥ ﻣﻦ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﺩﻭﺗﺎ ﺑﭽﻪ ﮐﻮﭼﯿﮏ ﺩﺍﺭﻡ...

ﺻﺪﺍﯼ ﺿﻌﯿﻔﯽ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ: ﺁﻗﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺻﺤﻨﻪﺩﺍﺭ؟ ﻣﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﻓﯿﻠﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﺭﺍ ﭘﺨﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ؟!

ﭘﺪﺭﻡ: ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ؟ ﻣﺜﻼ ﻫﻤﺎﻥ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺳﺲ ﻣﺎﯾﻮﻧﺰ. ﮐﻪ ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭼﻬﺎﺭ ﻧﻔﺮﻩ، ﻣﯿﺰ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮕﯽ ﭼﯿﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﻫﺮﮐﺪﺍﻡ ﯾﮏ ﺟﻮﺭ ﻏﺬﺍ ﻣﯿﺨﻮﺭﻧﺪ.

ﯾﺎ ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺁﻥ ﯾﺨﭽﺎﻝ ” ﺳﺎﯾﺪ ﺑﺎﯼ ﺳﺎﯾﺪ” ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﻫﺎﯾﻪ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ. ﯾﺨﭽﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ ﺧﺮﯾﺪﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﮐﺠﺎ ﺟﺎ ﺩﻫﺪ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﭘﺮ ﺑﻮﺩﻥ...

ﺁﻗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﭽﻪ ﺧﺮﺩﺳﺎﻝ ﺩﺍﺭﯾﻢ. ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻋﺎﯾﺖ ﮐﻨﯿﺪ...

ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺪﻫﺪ. ﺻﺪﺍﯼ ﭘﺪﺭﻡ ﺁﺭﺍﻡ ﻭ ﻋﺎﺟﺰﺍﻧﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ…

ﺁﻗﺎ... ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﮐﻢ ﺳﻦ ﻭ ﺳﺎﻟﻨﺪ. ﺯﯾﺎﺩ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻧﻤﯿﺸﻮﻧﺪ. ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑه ﺠﺎﯼ دست ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺧﺎﺭﺟﯽ. ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﻏﺬﺍﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ هم ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟ ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ. ﺍﺯ ﺁﻥ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﮐﻪ به جای ﻟﺒﺎﺱ ﺭﻭﯼ ﺑﺎﺯﻭﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﺯﻧﻬﺎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪ. ﺭﻭﯼ ﺍﯾﻦ ﻏﺬﺍﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﮑﺸﯿﺪ؟ ﻣﯿﺸﻮﺩ به همراه ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ قسمتهایی از ﻓﯿﻠﻢ. ﺻﺤﻨﻪ ﻏﺬﺍ ﺧﻮﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺭﺍ هم ﺳﺎﻧﺴﻮﺭ ﮐﻨﯿﺪ؟؟؟

ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﯾﺴﺖ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﻏﺬﺍ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺭﺍﺳﺘﺶ رﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ. ﺁﻧﻬﺎ ﺍﺻﻼ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺷﮑﻢ ﺳﯿﺮ ﯾﻌﻨﯽ ﭼﻘﺪﺭ... ﻣﻤﻨﻮﻥ...

ﭘﺪﺭﻡ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯿﮑﻨﺪ.

ﮐﻤﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﺩ. ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﺳﮑﻮﺕ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﮑﻨﺪ…

ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺷﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﭼﻪ ﮐﯿﮑﺎﯼ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ ﺍﯼ ﻧﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﻩ…

ﻭ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺑﻐﺾ ﻣﺎﺩﺭﻡ ..

ﻭ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﭘﺪﺭﻡ ….

ﻭ ﻣﻦ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺳﻮﺍﻝ؟؟ !!!

ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻫﯿﭻ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﻮﺍﻟﻬﺎﯼ ﭘﺪﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ...

ﻭ ﭼﺮﺍ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯿﮑﻨﺪ؟؟؟!!

و چرا پدرم؟؟؟؟

پ.ن:چند روزه دو تا پست تو تلگرام برام اومد و خوندم بی نهایت فکرمو درگیر کرده و دلمو سوزونده....مشکلات خیلی سخت اقتصادی و بیکاری و مشکلات ابادانی ها و جنوبی ها و زلزله زده ها و ....فقط میتونم بگم "کاش از سوی خدا معجزه نازل بشود تا ایرانم باز همان ایران قبل بشود..."

همینجوری نوشت های یک عدد سحره سحرخیز:))

۵ نظر

تازگیا نمیدونم چمممممم شده... نه و ده شب غش میکنم از خواب صب شیش بیدارم....انقد سحرخیز که صدا کلاغارو میشنوم....این موضوع به خودیه خودش بد نبست ولی خب اینکه پامیشم و مامانم خوابه و همه تو تل عافن و تنهایی مطلق خیلی مزخرفه...اینه که مجبورم یه چایی تازه دم درست کنم کتاب محبوب قطور قشنگمو بردارم و بخونم تا مامان بیدار شه بعد فیلم بزارم ببینیم:))



ای زنان و مردان ساده ی کامل:)))مرا یاری کنید اسنپ چتم را وصل کنمممممم...


برای امتحان شیمی غزل تقلب برده بود...مثل همیشه...برا همه امتحانا میبره برا شیمیم برد و گرفتنش و برگشم گرفتن شوتش کردن بیرون....خلاصه که انقد سرش غر زدم عرضهههه ی تقلبببب نداری دیدییییی شهریوری شدی دیدی؟؟؟؟ حواست به عمت بود سرجلسه ندیدی مراقب به اون درازی و؟؟؟ خلاصه کلی عصبامون خورد بود که خبر اومد دوشنبه ینی دیروز میتونه با غایبا امتحان بده...خرشاااانس:)))بعدش اومد خونه مااا خییییلی خوش گذشت^-^




روزایی که میخوام برم مدرسه همیشه اینموقع بلند شدم و دارم حاضر میشم اونم بزووووور و شبش سه اینا خوابیدم مثلا...ولی الان که تابستونه و مدرسه نمیرم انقد رو روالم و مث یه بجه دبستانی شده خواب و زندگیم که دلم میخوااااد دست بندازم دهن منه جر بدم...



پست علی کریمی و اسکربن شان بگیرم بزارم؟؟؟؟؟؟ بعدا نگین این موافق نبود:))))))


بالاخره یه روز میفهمم این کلاغا و گنجشکا و کفترا و یاکریما و قمریااا اول صببببب با این صداشون چی میخوان ازین زندگی..


←دیگه دیدم حالم خیلی خوبه و سرحالم گفتم این وسط یه پستم بزارم

◀روزتون بخییییییییییییییییر:)♥

صدر جدول نشین کی بودیم ما؟؟؟؟؟:)))

واسه فوتبال یه عالمه غرغر کردم که من تنهایی فووووووتبال نمیبینم واقعانم هیجان فوتبال تو دست جمعی دیدنشه قبول دارین؟ مامانبزرگ جان زنگ زد که ناهار داییم اینا اونجا بودن و ماعم عصر بریم شامم بمونیم اونارم نگه داشته و فوتبالم خالم گفته سحر تنهایی بهش نمیچسه و قرار شد بریم...بدو بدو رفتم دوش گرفتم موهامو اتو کردم یه لباس خوشگل پوشیدم ارایش و سریییع حاضر شدم که به فوتبال برسیم سر راهم بابام گوشت خرید شام کباب درست کنه و رفتیم 

دیگه رسیدیم هنوز مونده بود تا فوتبال دیگ پسردایی توپوووولوووو جونم قهر کرده بود ک من فقط با سحر مبرم مغازه خوراکی بخرم و حالا بگو اقااا ولمون کن چاییمونو و بخوریم دیگه دیدم ناراحت شد پاشدم لباس پوشیدم رفتیم خوراکی چیپس و پفک و ازینجور چیزا خربدیم و دوییدیم سمت خونه و فوتبااااااااال...

همگی ریخته بودیم جلویه تلوزیون و بازی شرووووع شد...اولش که انقد عصاب خورد کن بود هر کی ی چیزی میگفت و همه اعصابشون خووورد بود که با حرررص خرج خرج چیپس میخوردن...بعد این سردار ازمون مرزهای از دست دادن گل به اون شیکی و خیلی قشنگ پاره کرد😂ولی خب قشنگ معلوم بود جو چقد متشنجه و چقد استرس دارن که بعدش بهتر شدن و نیمه ی اول تموم شد ینی داییم ک رو هواااا بود هی نظر نیداد ما میخندیدیم ..

_بزننننن بزننننن وای...

_نزن زیره تووووووپ خب باز برمیگرده بیاااا دیدی اه

|رامین رضاییان شیشصد بار غلت میزند|:

_پاااااشو بابا پاشو واسه یکی ادا درار نشناستت...

_بزن اها اهاااا بزن بزننننننن جیغغغ جییییییییییییغ اه...

اخرای نیمه اول که خدایی موتورشون روشن شده بود و داشتیم تبلیغات و میدیدیم که نیمه ی دوم شروع شه و داییم از حس تنفرش به رامین رضاییان برامون میگفت😂😂😂که برق رفت....ینی قنشگ گند زد تو حالمون رفتیم تو حیاط و بچه ها با نتشون سعی کردن بیارن بازی و تو گوشیشون ببینیم بازم خیلی بد بود و کند و زنگ زدیم اداره برق و گفتن یه نفرو فرستادن سیمای برقو درست کنه و بالای ی ساعت طول میکشه تا درست شه..پفکارو تو حیاط خوردیم و با رادیو و اینا سعی کزدیم ببینیم چی ب چبه بعد نیم ساعت خالم گفت بچه ها من برم بخوابم برق میاد باور کنید...مامان بززگمم سپرد هزکی ده تا صلوات بفرسته که بررررررق اوند همه دوییدیم تو خونه دنبال کنترل و اینا دقیقه هشتاد و دو بازی بود و صفر صفر بودیم و هیچی پیش بینی نمیشد و هیجکس باور نمیکزد گل بزنیم...خالم تو اتاقش از لایو یکی از دوستان که استادیوم بود و زودتر از تلوزیون پخش میشد بازیو نیدید و جلوتر از ما میدید چون تلوزیون قربونش برم تا سانسور کنه طول میکشه و خالم جیغ زد گله گل ما گفتیم اینم دیوونه شد که یهو گل به خودیه کچل دوست داشتنییییییی ....انگار زلزله اومده باشه همه بلند شدیم بپر بپر و جییییییییییییغ و داد و هوار مامانبزرگ بابابزرگم فقط میخندیدن و ما صحنه آهسترو که دیدیم اینبار بلندتر جیع کشیدیمممممم و بعد بابام و داییم پاشدن رفتن کبابارو زدن مام با خالم و زنداییم و پسردایی و بقیه رفتیم بیرون تو خیابونا جیغ جیغ و بوق بوق و خوشالللللییییی....بعدش اومدیم و به "ما بردیم ما بردیم جلو کباب و ما خوردیم" ترین حالت ممکن شام و زدیم و رفتیم بازیه پرتقال اسپانیارو ببینیم بعد پنالتی که رونالدو جون زد تو دهنه دروازه من داشتم از خواب غششششش میکردم دیگه رفتم تو اتاق خالم و خوابیدم و بیهوش شدم و هرچن مین یبار باز از صدای جیغ و هورای اهالی فوتبال ببین بیدار میشدم و زیرلب فوش میدادم دوباره میخوابیدم دیگ میخواستیم بریم با زور پاشدم و لباس پوشیدم و غر غر کردم مقداری و خونه رسیدنی شیرجه زدم جلو تلوزیون شهاب مطفری جونممممم و ببینممممم که اوردنش خندوانه...اقا من چقد عااااااشق این بشرم چقدددددد دوس دارم چقد طرفدارشم هزچی بگم کمهههه...

بعد از اون یکم گوشی بازی کزدم ساعت یک دعوت خواب و لبیک گفتم و خوابیدم ک نه غش کزدم و هشت صب پاشدم...تا نه و ده باز گوشی بازی کردم و ده مامانمو بیدار کردم تکرار بچه مهندسو دیدیم و صبحونه املت زدیم و من کتابامو تو کارتون چیندم و اتاقمو تمیز کردم و موهامو بافتمو و یه گردنبند بلندم غزل میخواست بیاد ببره گذاشتم کنار ک گفت دوشنبه میاد ببره الان حال نداره و یکم با غزل انلاین بازی نمودیم و انقد باز خوابم میومد که از شیش تا یازده شب غشه خواب بودم دیگه پاشدم میدونستم امشب ازون شباس که باید جون بکنم تا خوابم ببره و فیلان....

برای مدرسه رفتن و نرفتنمم با یه معضل جدید روبرو گشتم....غزل میگه نرو و بیا همین کلاسای قلمچی خودمونو بریم مدرسه فقط پول میچاپه و اگه خوب بود از کل چهارمایی که پارسال اومدن مدرسه و جون کندن فقط یکیشون فیزیوتراپی قیول نمیشد و نظر مامانمم همینه ولی خودم خیلی وحشتناک موندم بین دوراهیه رفتن و نرفتن....دیگه اینجوریا...اقاااااااااا صدر جدول نشینه کی بودیم ما؟؟؟؟برنده ی کی یودیم؟؟؟؟؟؟ مامانم میگفت اونی که گل به خودیو زد دل هشتاد میلیون ادمو شاد کرد راس میکه من خودم خیلی حالم خوب شد امیدوارم حال شمام خوب شده باشه و ارزوی اخر این پستمم اینه که بیام بگم عاقا مام قراره جام جهانی و از نزدیک ببینیم یه امیییین بلند بگین😅

رروز و شبتون خووووش حال دلتون ارووووم دوستای خوبم😉💜❤️

بالاخره بعد از مدت ها بازگشت غرورافرین سحرسحریااااان:)))))

۵ نظر

سلام...

1-چندین و چن روزه میخوام بیام بنویسم که یا اخرای پست بوده و دستم خورده پاک شده یا ذخیره نشده چند وقتیم بود که بیان ناسازگاری میکرد و در پنلمو و به روم بسته بود و اصرار اصرار که برو بشین درستو بخون امتحانتو بده بعد بیا..خلاصه که دلم اینجا بود و همش میخواستم یه عالمه چیز میز بگم که هشتاد درصدش و حقیقتا یادم نیست...


2-بعضی دوستای بیانی جم کردن و کلا رفتن...بعضیا که وسط راه از خوندن من پشیمون شدن بعصیا ناچار شدن برن بعصیا....خلاصه که دلتنگ همتونم و امیدوارم هرجا هستید سلامت و موفق باشین و دوستایی که الانم میخونین و تاخیرمو حس کردین و برام نظر گزاشتین خیلی خیلی با معرفتین مرسی که هستین❤️شما خودتون یه پا یه بهونه بزرگ و کوچیک خوشبختییییییییییی اییییید عصن♡



3-این چن روز تعطیلات ما نه مسافرت رفتیم و من نه اون ارامشی و داشتم که بتنم بشینم کتاب بخونم و نه ارامشی که بشینم سریالای موردعلاقه ی دانلود کردمو ببینم عوضش همش استراحت کردم و لم دادم خیلیم چسبید


4-یه سری درگیری و کش مکش داریم و به مشکل و معضل برخوردیم فقط توکل کردیم خودشم کمی تا مقداری دستمونو محکم تر گرفت و بیش تر دل بهددامون داد و دلمونو اروم کرد حالا بعد چندین و چندسال عوض کردن خونه شده عصه رو دوش من...جم کردن کتابا و خدافطی از ویوی پشت پنجره اتاقم تک درخت بلند که تا نردیک پنجره ی اتاقم میرسه باغچه ی سبز و رزای سفید و صورتی حیاط درخت انجیر و پرتقال خاطراتمو...دیوارای ابی و کل شیطنتای بجگیمو نوجوونیمو باید بزارم همینجا و خاطراتشو برارم ته دلم با غصه بچینمشون تو یه گنجه و درشو ببندم و با احترام بزار گوشه ای ترین جایه قلبم تا همیشه داشته باشمون و از یاداوریشون لبخند بزنم و برم...برم و یه دنیای دیگه یه خاطرات دیگه یه خرابکاریا و شیطنتای دیگه و به عالمه خنده و حال خوبو تو یه اتاق دیگه با یه حاله دیگه و یه حس دیگه بسازم...دنیا تو این مدت بمن نشون داد هرچی تو بخوای نمیشه همیشه باید بسازی و سازش کنی و اگه میخای دووم بیاری و حال دلت خوب باشه باید خودتو با همه شرایطی وفق بدی و در هر صورت تو هر شرایط بد و اسفناک باری قوی ترین سحر باشی که اگر نه کلات پس معرکس...فعلا دور دور دنیاس که به پا سخت گیری کنه و مام با حال خوب واینکه میدونیم یکی به بزرگی اسمون پیشمونه و هوامونو داره بهش دهن کجی میکنیم اهنگ شاد گوش میدیم و میخندیم مامان برگشتنی از سرکار با خستگی تون سنگک داغ میگیره زندگی هنوز در جریانه❤️




5-مدرسه تو روزای بی حوصلگی من خیلی چیزه خوبیه...من ادمی نیستم بزارم مشکلات لبخند از لبم پاک کنه...انفد شیطنت و حیغ حیغ و خوشالی میکنیم والکی با بچه ها میخندیم و میخندیم و مسخره باززی درمیاریم که هیچکس این وسط یه درصدم احتمال نمیده این دختره شاد و شیطون دیشب با ابرایی که میباریدن گریه کرده و چقد داعونه...ولی خداروشکر خیلی وقته خودشو با شرایط وفق داده به افتخاررررررم=))))



6-چن روز پیش داشتم فک میکردم من چفد دلم میخواست مجری بشم😂😁به شدت درگیرشم کمااینکه کلیم در این زمینه استعداد دارم^_^خلاصه که مجری شدن زفته تو مخمممم و بیرونم نمیاد و یه سری هدف و ارزوهااااای مادی دیگه و اینجوری ام رفته تو لیست ارزوها...



7-دارم ساندوبج ژامبون و از یکی از نویسنده های محبوبمممم( چارلز بوکوفسکی) میخونم و حسابی کیفورم....وقتی کتابی رو میخونم و میرم اون و ادامه بدم و بخونمش ینی حالم خوبه ...یعنی امواج دریای درونم ارومه و اسمون دلم صافه...میخونمش و نظرمو میگم و چنتا بخششو براتون میخونم امیدوارم شمام خوشتون بیاد و برید بگیرید بخوندیش و لذت ببرید...خونه ی جدید ک رفتیم سعی میکنم بیستر وبلاگم و بروز کنم و اکتیوتر باشم..


8-یه وقتایی یه حس و حالی و تجربه میکنی که این حس حال و نمیتونی تو هیج کلمه ای توصیف کنی...حسی که اسمشم نمیدونی حسی که فقط باید تجربش کنی و اونموقع خودت با برداشتت از اون حس روش اسم براری...جنون و عشق توهم و عادت یا دوس داشتن و دلبستگی و شیفتگی یا وابستگی و ترحم یا...فک کنم یکم بگذره بتونم رو این حسم اسم بزارم فعلا اسمشو میزارم "بلاتکلیفی" تا بعد...!



9-اخرین امتحان که تاریخ باشه رم دادیم و تابستون و شروع میکنیم و فقط دو هفته و یه روز فرصت استراحت داریم برای یه استارت خوشگل و قوی واسه کنکور...دلم میخواد کل این دو هفته و یه روزو بخوابم و انرژی دخیره کنممممم واسه یه سال و کل کمبود خوابای اخیرم جبران شه...(شما دارید رسماااااا نوشته های یه کنکوری و میخونید کففففففف سوووووووت جییییییییییییغ:))))



10-قطعا خوشبوترین عطرهای دنیا عطر قرمه سبزی با برنج زعفرونی مامان تو خونس و ادکلن پدر که پیس پیس میرنه ب کت شلوارش و میخواد بره سرکار...اگه عطر غذای مامانتون تو خونتون میپچه یا باباتون با عجله ادکلن میزنه که بره سرکار شما مثل من خیلی زیاد خوشبختید ک همچین نعمتیو دارید گفتم خاطرنشان کنم قدرشونو خیلی بیشتر بدونیم شما رو نمیدونم ولی قطعا من بدون اونا هیچ هیچم♥



11-من به معجزه ایمان دارم...برای من معجزه "فقط" زنده کردن مرده ها و عصای حضرت موسی ع و حتی قران پیامبر نیست....برای من این معجزه ها تو یه جایگاه خیلی بالاعه و خیلی ارزشمنده و معنوی....ولی یه سری معجزه ی کوچیکم تو زندگیم دیدم متقابلا حالم رو خیلی خوب کرده....مثلا خیلی بی حال و نا امید ولو بودم و مقنعمم درنیاورده بودم حتی ک اقای پستچی  یهو یه بسته و  نانه اورد برام...یه کتابچه پر از جمله های حال خوب کن...از طرف بهترین...این ینی خدا حواسش بم هست ینی تنهایی وجود نداره...از ته ته ته دلم به برکت ماهی که گذشت از خدا میخوام زندگیتون پر از معجزه باشه حالتون خوب باشه و ساز دلتون کوک باشه و رو و روزگارتون خوش...

لطفا یادتون نره منو دعا کنید دعا دعاااا خیلی لازم دارمممممم..دعاتون بدرقه ی راهم باشه....راهی واسه ادامه دادن تو قعر سختی.... برای  سحر قوی ای بودن...عیدتون کلی مبارک...فدای تک تکتون...یاعلی♥

سرماخوردگی اونم درست وسط اردیبهشت....عجیباااااا قریبا...

۱۱ نظر
دلم میخواست بیام و از این چن وقته بنویسم حس میکنم یه جدایی زایدالوصفی بین من و قلمم افتاده که باعث میشه همون سحر قدیمی نباشم که با نوشتن و تراوشات ذهنیش حالش خوب بشه...وقتایی که کمتر وبلاگ مینویسم ینی خیلی اوضاع خوب نیست...الانم که با وجور سرماخوردی وسط اردیبهشت و بهار با حساسیت و سینوزیت و رخوتی که بهار میندازه به جونم که دیگه هیچی....خلاصه بگم...جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب...ینی خالم گفت میای بریم منم که کلا منتظر:))))انتشارات محبوبم و کتابایی که ازشون میخواستم و تو یه لیست نوشتم و اولویت بندی کردم و رفتیم نمایشگاه کتاب و ناهار از همون بوفه های مصلی که عرض کنم فست فودش افتضاح تر از بده، الویه خوردیم اونم خیلی خوب نبود ولی از هیچی بهتر بود....نشر چشمه و نگاه و مرکز و نیماژ و بقیه انتشارات محبوب و معروف و رفتیم و بقیه رو سرسری رد شدیم ازشون و کتابایی که میخواستیم و خریدیم که یه توضیح کلی واسه کتاب و نمایشگاه و اینا تو یه پست جدا میگم+کتابایی که خوندم و قول داده بودم معرفی کنم واسه اون قشری که اهل کتاب خوندن هستن...چون من خودم دلم میخواد کتابایی رو بخونم و روشون وقت بزارم که منو تمااااااااااما محو خودش کنه و یه کاری کنه یادم نره حتی یه کلمه از اون کتاب و برای همین کتابایی و که اطرافیانم که سلیقه هاشون تقریبا نزدیک سلیقه ی خودمه رو هم به لیست کتابا اضافه میکنم و کمتر پیش اومده پشیمون بشم...
داشتم فکر میکردم دو سه هفته مونده تا تموم شدن امسال و روزا مسابقه ی دو گذاشتن و دارن تند تند میگذرن و تابستون میاد و من میشم یه بچه کنکوری که باید حسابی بخونه...بعدم روزا همینجوری مثل الان بدون اینکه یه لحظه نفس بگیرن با عجله بگذرن و منم بی توجه به روزایی که داره میگذره هنگ این باشم اخهههه چرا انقد زود داره تموم میشه؟
صب نشسته بودیم رو صندلی با فاطی اینا...گفتم وقتی به اومدن تابستون فک میکنم یه عالمه خوشال میشم ولی وقتی یادم میوفته باید بایم مدرسه کل دلخوشیم به فنا میره...
گفت هرچی باشه روزای خوبین هیچوقت تو خونه انقدی نمیخندیم که وقتی با همیم غش خنده ایم ....دیدم راست میگه.... هرچقدم سخت باشه یک سال تموم صبح زود بیدار شی و تا نزدیکای عصرم مدرسه باشی و جون بکنی و درس بخونی بارم می ارزه که ماعده صب زود خیلی جدی بگه وای سحر برگه شیمیم و جا گذاشتم و میای بریم بیاریم با هم؟خونمون نزدیک مدرسس...منم نرسیده بگم اره بدو بریم و با کیف بدوییم دم در مدرسه بگی سحر الان که دارم فک میکنم برگم تو کیفمه و بدویی و من بیوفتم دنبالت که دهنت و اسفالت کنم و ببینم یاسی و فاطی مردن از خنده رو صندلی....یا کلی ماجراهای خنده دار و دیوونه بازی ...می ارزه...

فردا امتحان عملی ازمایشگاهه و هیچی نمیدونیم...ینی نمیدونیم اصن چی هست از کجاها هست....امتحان کتبیشو که گند زدم خدا بخیر کنه....

از نظر دکترا سوپ و اش و مایعات و سبزیجات و میوه جات میتونه برای سرماخوردگی خیلی مفید باشه و حال مریض و بهتر کنه ولی از نظر دکتر سحر برای یک عدد سرماخورده ی خیلی له موارد تو عکس خیلی میتونه کارساز باشه:))))
به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان