ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

لطفا بگین:)♥[تا مدتی ثابت]

سلام حالتون خوبه؟:)

نمی دونم در جریانید یا نه ولی از وقتی که یادمه تونستم کلمات و کنار هم بچینم و جمله بسازم و انشاهای بی خودی بنویسم تا همین امسال که کلی متن و داستان و مقاله و...نوشتم (و کلی ام تعریف از خود نباشه) رتبه اینا اوردم تو منطقه ی خودمون...حالا خودم نمی دونم صدام خوب هست یا نه ولی سرکلاس با نوشته های غمگینم اشک بچه ها و حتی معلممونم دراوردم هههه خلاصه که بخاطر همین یه دوست عزیزدلی بهم پیشنهاد داده یک بار امتحانی یه قصه ی کوتاه بخونم یا یه قصه ی دوقسمتی و بزارم اینجا شمام گوش بدین ...ولی نمی دونم استقبال می شه یا نه و این برای منه ارمانگرایه ایده الیست خیلی مهمه و از طرفی استرس اور و ازون طرف تر یکم وقت گیره ولی خب انقد این کار دلیه برام و از انجامش لذت میبرم که قصه هایی که خودم میخونم و به جای اهنگ شبا گوش میدم تا خوابم ببره...حالا نظر شما چیه؟بخونم؟موافق یا مخالفت تونو و با ازین لایکا یا دیس لایکا بگید اگرم کارم داشتید خصوصی بگید جواب می دم حتما... همین شب خوبی داشته باشین عزیزای دل قشنگ♡

۲۳ ۱

درست مثل یه بادکنکی که داره کم کم بادش خالی میشه....

۵ نظر

خسته تر و خواب الود و بی انگیزه تر و بی انگیزه تر و بی انگیزه تر از هر روز...

۵ ۲

تولدم [هرچند که عزایی بیش نبود]مبارک...

۵ نظر

روزی که گذشت بهترین و قشنگ ترین و خاطره انگیز ترین روز سال نود و هفتم قرار بود بشه ولی در واقع بدترین و زهرترین روز عمرم شد...از شب قبلش یعنی چهارشنبه و چه بسا سه شنبه یه اتفاقا و بحثایی پیش اومد که همه برنامه‌ریزی هایی ک از یک هفته پیش کرده بودیم ،همه ی همه ی همه ی رویاهای قشنگی ک میخواست امروز ساعت پنج و خورده ایه عصر به وقوع بپیونده، به باااااااد فنا رفت...امروز بجای اینکه شاد باشم و بخندم همش خواب بودم و کسل و بغض و اشک شدم تو غروب و تاریکی وسردی  اتاق... انقدر برام سخت و سنگین تموم شد که حس‌میکردم انگار کاخ ارزوهام خراب شده...ولی چیزی که یکم ارومم میکرد این بود که از اول هفته هی میگفتم کاش روز تولدم بارون بیاد و اومد ...و من فک کردم اگرچه امروز به پهنای صورت گریه کردم و زجه زدم و با بغض و صدای لرزون جواب تبریکات رو میدادم،ولی یکی اون بالا حواسش به دلم بود و بارونشو فرستاد...هرچند امروز گذشت، روزی که میخواست بشه بهترین روز زندگیم بهترین روز عمرم، روزی که قرار بود از قهقهه اشک بریزم ولی از شدت ناراحتی و غصه ای که تا بیخ گلوم رسیده بود و داشت خفم میکرد اشک‌ ریختم... ولی خب گذشت ...میگن همه دردا یه روزی تموم میشن منم با این بغض و ناراحتی و با این روحیه ی داغون که از دیشب با اون وضعیت و امروز صبح زود که با بدن درد شدید و رخوت هرچه تمام تر پاشدم اشک‌ تو چشام بود و بغض تو‌گلوم و تا الان که فقط لبخند الکی زدم‌ و تو خلوتم اروم اروم فین فین کردم و با یقه ی لباسم اشکامو پاک کردم و سعی کردم بخابم نفهمیدم امروز چجوری گذشت، هرکی روز تولدش یه جوری دفتر زندگی اون سالش و می‌بنده و میزاره تو گوشه ای ترین و عمیق ترین جای قلبش که همیشه براش یادگاری بمونه، میزارش داخل یه  پارچه ی زیبای ابی فیروزه ای و یه پاپیون روش میزنه و داخل یه صندوقچه نقلی قرمز ،اروم‌ و با احترام میزاره تو‌گوشی ای ترین‌جای قلبش و لبخند میزنه، ولی من تمام تمام تماااااااااااااااام امسالی که هجده ساله بودم و تمام تمام تمااااام حرفا و ناراحتیای که شنیدم و دیدم و بغضایی که قورت دادم و حس بدی که رو دوشم کشیدم و لبخندی که به زور وسط بغض میزدم و با شدت هرچه تمام تررررررررررر و با توهین و فوش و ناسزا و حرص میریزم تو یه مشکلی زباله ی بزرگ مشکی‌ و با لگد پرررررررت میکنم عمیق ترین جای قلبم و جوری سر این مشمای زباله رو گره میزنم انقد سفت و محکمممممممممممممم و محکمممممم که بوی ناراحتیا،اشکا،خاطره ها و بوی تعففن تیکه ای از وجودم که از دست دادم هیچوقت هیچووووقت به مشامم نرسه و امروز نامبارکی که بر من گذشت خیلی سخت و بد هم گذشت و هم میندازم کنارشون و با شونه های سنگین و دلی پر و بغضی سنگین تر، از فردا که ازمونم دارم، یه صندوقچه دیگه میزارم کنار و روزای نوزده سالگی و شروع میکنم به سپری کردن انقدر اروم و بی تلاطم که سال بعد این موقع که می‌خوام با  نوزده سالگی خداحافظی کنم هیچوقت اینجوری صورتم خیس از اشک نشه و دلم اروم باشه...امیدوارم روزای نوزده سالگی جذابیت بیشتری داشته باشن برام....امروز،۱۵اذر نود و هفت...با تمام تمام تمام ناملایمتی و نامبارکیش،مبارکم...🎈

بعضی وقتام مبارک نمیشه:)

هیچوقت فکرشم نمی‌کردم، حتی همین دیروزم پیش بینی نمی‌کردم با یه چنتا حرف اینجوری کادومو یه روز جلوتر از تولدم بگیرم...!

عین دوسال پیش هیچ‌ ذوقی برای پنجشنبه ای که چندین ماهه براش لحظه شماری میکنم و لحظه به لحظه  شو تصور میکردم نداشتم و ندارم همه برنامه هارو کنسل کردم و دلم‌میخاد دبه دبه گریه کنم و عمرمو دو دستی بگیرم و نگهش دارم تا نگذره اینجوری...انقد زود و بی رحم......!

از حرص کله اش را به دیوار کوبیده و عر میزند!

۱ نظر

و اینک مدال مضخرررررررف ترین و حرص درار ترین درس ساااااااااال را پس از زمین شناسیِ غیور و هویت اجتماعیِ دلاور ،گردن سلامت و بهداشتِ بزرگوار انداخته و تبریک میگوعیم:/


پ.ن:حساب کن نمیدونی داستان چیه کتابت پاک و دست نخورده یهو میگن دو تا فصل اول امتحاننننننننن!!!!!!


پ.ن تر:عصبی ترین سحرِ دنیا:/


پ.ن ترین:اولش نوشته بودم بهداشت و سبک زندگی:////در این حد حتی اسم کتابم نمیفهمم:////// این چه مصیبتی بود بر گردن ما نهادی اقاااااااااااااای مسئووووووووووووووووول!!!!

یادت در دل طوفان......!

۱ نظر

پیامش روی صفحه ی گوشی بالا اومد

"جلوی در دانشگاه منتظرتم. تموم شدی بیا"

یکم خیره به صفحه ی گوشی موندم. با مکث تایپ کردم:

"کلاس دارم"

فوری جواب داد:

"یکشنبه ها تا سه کلاس داری"

انگشتامو رو کیبورد به دروغ لغزوندم

"جبرانی انداخته استاد هماتولوژی"

یه دقیقه نگذشت که پیامش رسید:

"همکلاسیات دارن میرن همه. منتظرتم"

از روی نیمکت جلوی دانشکده بلند شدم و بی عجله و قدم زنون رفتم تا دربِ فنی. اونور خیابون با همون استایل همیشگیش وایساده بود، دست به جیب، با لبخند یه وری مغرورش!

خیابونو رد کرد و رسید کنارم. فکر کردم قدم به زور تا بازوش میرسه!

دستشو که تکون داد سمتم، هردوتا دستامو فرو کردم تو جیبامو نگاهمو دوختم به کفشام. آروم زمزمه کردم:

"هوا یهویی خیلی سرد شد"

جرئت نکردم دیگه نگاهش کنم. صدای خنده ی زورکیشو شنیدم

"بریم آب هویج بستنی؟!"

آهسته گفتم:

"سرده هوا! قهوه ی تلخو ترجیح میدم"

دیگه نخندید. سرمای هوا دلیل خوبی نبود برای رد کردن پیشنهاد بستنی از طرف منی که بستنی به قول خودش دینم بود!

دستاشو برد تو جیبش. قبلنا بهش گفته بودم این ژاکتتو دوست دارم، جیباش اندازه ی دستای جفتمون جا دارن. اما این بار دیگه حسرت نخوردم به گرمای دستایی که...

دستشو حائل کمرم کرد و راه افتادیم. زیادی جنتلمن بود مرد من، گویا برای همه!

توو کافی شاپ همیشگی، کنار شیشه ی بخار گرفته ی رو به شلوغی خیابون دم غروب نشست جلوم. با انگشت اشاره خط انداختم رو بخار شیشه، یکم که گذشت شیشه به گریه افتاد.

پرسید:

"مطمئنی بستنی نمی‌خوری؟!"

باید از یه جایی شروعش می‌کردم که تمومش کنم

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:

"می‌دونی؟!

وقتایی که توی برف و کولاک زمستون میومدیم و بستنی می‌خوردیم و می‌خندیدی بهم و می‌گفتی دختر تو دیوونه ای، دیوونه نبودم، دلم گرم بود!

دستامو که می‌گرفتی و می‌ذاشتی توو جیب خودت، دستام گرم میشد و سلول به سلول جون می‌گرفت و راه می‌گرفت تا دلم. بعد دلم گامب گامب میزد واس عشقی که مال من بود. الان سردمه، شاید یه فنجون قهوه گرمم کنه!"

نمی‌دونم چقدر توو سکوت گذشت، به حرف اومدم دوباره

"دیروز با زهرا رفتیم تا ولیعصر"

دستش روی میز مشت شد. چقد رگای برجسته ش بهش میومد

"من به دلم نبود بریم، زهرا اصرار کرد. بعد نمی‌دونم کجا بود که زهرا گفت:

هی! اونجارو! این پسره رو، چقد شبیه آقاتونه! بعدم خندید.

من بازم به دلم نبود نگاهش کنم، هیشکیو جز تو نگاه نمیکنم آخه!

بعد که زهرا گفت این...

این همون دستبندی نیس که تو براش گرفته بودی؟! نگاهش کردم. شبیه تو نبود، همه چیز همون بودا!

همین قد و بالا، غرور، پالتوی مشکی، دستبند چرم مشکی، همین دستای مردونه با رگای برجسته که قفل شده بود توو دستای هرکی غیر از من، خودت بودیا...

اما تو نبودی!"

خواست حرفی بزنه که انگشتمو گرفتم جلو بینیم

"هیس!

یادته میگفتم هیشکی مثل تو نیست؟!

از دیروز هر مردی که دیدم و دست دختریو گرفته بود شبیه تو بود.

نمی‌خوام بعد از این با دیدن دستای توو هم قفل شده ی دونفر دلم بلرزه که شاید تو...!"

صداشو به زور می شنیدم

"تو عشقی...

اون فقط...

یعنی من..."

کیفمو چنگ زدم و بلند شدم، بازم نگاهش نکردم

"اگه عشق بودم چشمات جز من کس دیگه ایرو نمی‌دید. اگه عشق بود گرمی دستاتو حروم هر رهگذری نمی‌کردی، اگه عاشق بودی، اگه بودی...!"

یه قطره اشکی رو که میومد راه بگیره رو گونه م پاکش کردم

"کاش لااقل نمی‌بردیش پاتوق همیشگیمون"

دستشو دراز کرد دستمو بگیره، اما وسط راه پشیمون شد انگار، مشتش کرد و محکم کوبید رو میز.

بی صدا از کنارش گذشتم. شنیدم یه بیت از شعرامو زیر لب زمزمه می‌کرد:

"چقدر ساده از دست دادم تورو..."


#طاهره_اباذری_هریس 

پ.ن:بعضی وقت ها ادم با خوندن یه متن هزارتا ورق برمیگرده به خاطرات قبلتر زندگیش و توش غوطه ور میشه و باز یه سوزش ته دلش حس میکنه!مثل انگشتی که با کاغذ بریده‌شده باشه،مثل دردی که همیشگیه،مثل بعضی که همیشه سنگیه،مثل.......!

پ.ن تر:نه بی تو سحر.....!

من بودم اون کوهی که به چشمای تو کوچیکه.....

۴ نظر

وقتی با بغض دارم یه متن تند تند مینویسم و شادمهر گوش میدم و یهو صفحه میپره و سفید میشه و دوباره باز میکنم و مینویسم و بعد با یه صفحه روبرو میشم که همش انگلیسیه و چرت و پرت، دلم میگه میبینی دیگه هیچ جا نمیشه حرفاتو بزنی بزار همین جا بمونه...


پ.ن:ای خواننده های خاموش روشن باشید لطفا!

دخترِ قصه ی من...!(این بار من بخونم شما بشنوید؟)

۲ نظر

خب قول داده بودم یه همچین چیزی بزارم براتون فقط قبل از اینکه گوش بدین:

1-صدای سرما خورده و غمِ نوشته رو بر من ببخشید...اوضاع بدتر از اونی بود که بتونم شاد تر بنویسم چندبارم امتحان کردم که مچاله راهی اشغالی شدن:)

2-اولش اهنگ گذاشتم که بخونم و اهنگ زمینه باشه و خوشگل شه بعد دیدم اااااه بییییییی کلام نیست همزمان که میخوندم صدارو قطع کردم و سعی کردم قه قهه نزنم.....

3-اینی که میشنوین اولین چیزیه که خوندم و واسه چندبار دیگه ضبط نکردم ایرادی اشکالی چیزی بود بازم ببخشید...

4-هم متن هم خوانش بای سحر سحریان:))مخلص همتون....:)

 

 

 

 

تا به خودم اومدم دیدم دنیام شده چشمات...ای وای...(رمز خواستید تقدیم میکنیم)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قابل توجه طولانی نخون ها😃

۱۰ نظر

هر وقت پست طولانی گذاشتم حتما گفتم که طی چند هفته است کم کم مینویسمش که شده انقدر ....و به  شدت معتقدم نویسنده باید به نظر مخاطبش احترام بزاره...نشده  پست طولانی نزارم و نظرهایی مثل وای چقد زیاده و....نشنوم که خب...!بگذریم...اگر دنبال پستای کوتاه من هستید مشکلی نیست من پستای طولانی رو رمزدار میکنم که اونایی که دوست دارن بخونن و اگر پستای من براتون کسل کننده است میتونید دنبال نکنید اینجا برای من صرفا یه دفترچه خاطرات مجازیه که اتفاقاتی که برام جذابیت داره و دلم‌ میخاد ثبت بشه رو اینجا مینویسم و فکر‌میکردم دنبال کننده هام این موضوع رو‌میدونن...در هرصورت اگر دوست دارین پستای طولانی من و بخونید بهم بگین که بهتون رمز بدم🌼🌸💮

و بالاخره پاپلیش گشت⁦😀

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

این حجم از خستگی بی سابقه است...

۷ نظر
دلم میخواد فقط بیست و چهار ساعت دنیا استپ کنه من فقط بخابم و بخابم و بخابم!

پ.ن:بین این شلوغیا و یه عالمه فالس منفی و کارای عقب افتاده چی‌میگن؟؟؟؟؟واقعا کسی نمیتونه پارتی بازی کنه دنیا و نگه داره برام؟😐

درست در مرکز پاییز:)

۴ نظر

دلت که بگیرد 

در انزوای تنهایی خود در هم تنیده میشوی و هزاران بار در درونت فریاد میشوی

دلت که بگیرد 

در لابه لای پستویِ دلتنگی ات و در امتدادِ خطِّ ممتدِ درد پر از سکوت میشوی

دلت که بگیرد ، باید یکی باشد که با او دل به جاده ها سپرد و قدم ها را شماره کرد 

دلت که بگیرد ، باید یکی باشد که جادّه های مه گرفته را با او به سر کنی و ستاره ها را با او شماره کنی

 و وقت خستگی ات او را ببوسی و ببوئی و محکم بغلش کنی

زندگی سرشار از لحظه های دلتنگی و نبودن هاست

قدر لحظه های با هم بودنمان را بیشتر بدانیم 

#علیرضا_بهجتی


پ.ن:سلام...خوبین؟چه خبر ؟؟؟تعطیلات بهتون خوش میگذره؟؟؟منکه از دوشنبه دارم یه پست خفن طولانیه شونصد کیلومتری و مبسووووط مینویسم انشالله تموم شه امشب پابلیش کنم...کلی حالتون خوب باشه و بهتون خوش بگذررررره این روزای قشنگ پاییزی دوستان جان:)

مگه میشه؟؟؟؟مگه میشه؟؟مگههههه میشه؟؟!!!!!!!!!!!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

کاش امشب باران تمام خطوط مرزی را پاک کند....

۳ نظر

تقریبا یه هفته گذشته ولی من هنوز اعصابم خورده هنوز ذهنم نظم نگرفته و درگیره هنوز گلوم بغض داره و گاه گاهی سر ریز میشه... هنوز پر از استرس و کارای انجام ندادم هنوز سراپا اعصاب خوردی  و سردردم.... هنوز دلیل این رفتارا و کج کردنای محیا و پشت چشم نازک کردن و بی محلیای کسی که مثللللللا بهترین رفیقم بود و نفهمیدم ....هنوز ترازم میاد روز به روز پایین تر..... هنوز همه چی واسم عصاب خورد کنه..... هنوز دلم میخواد انقد بخوابم بخوابم بخوابم و پاشم ببینم کل این چند روز یه خواب بوده یه نیشخند بزنم به روی خودم نیارم و ادامه بدم روزارو..... ولی الان همش منتظرم یکی بیدارم کنه از این خواب چندش انگیز و مرموز... ولی کسی نییست هیچکس نیست روزا دارن میگذرن.... هفته ها ....ماه ها.... فشار مشاورا... غرغرای معلما .....خانواده که تو قبولی تو فلان تو بهمان....چقد حس میکنم دیگه هیچی واسم مهم نیست....دلم یه عالمه رهایی میخواد.....!!!!!!!


پ.ن:یکی بیاد منو پرتم کنه به اون روزی که سرود داشتیم... تمرینامون... خستگیامون.. دعواهامون.... خنده هامون... کلاس پیچوندنامون... رفیقامون که همشون سایشون کمرنگ شده الان....یکی بیاد اون روزارو برگردونه ...روزارو برگردونه به اونموقع که تو این  پست انقد سرخوش بودم...


پ.ن تر:به نظرتون چی میتونه غمِ این چندوقته و بغض لعنتیِ الان منو بشکنه؟؟؟؟؟؟خودم که فک میکنم فقط خوابیدن اونم خیلی زیاد چندین روز متوالی که خب خوابم نمیبره...!!!پیش اومده اینجوری شین؟؟؟؟؟بیاید اینجا جمع شیم هرکاری که میکنیم از این حال و هوا دربیایم و بگیم به هم....

گرم برود آشنای دلم کنون چه کنم با خطای دلم...

۱ نظر

داشت میگفت تو چرا اینجوری شدی

چرا نمیشه یه کلمه باهات حرف زد

یا میزنی زیر گریه یا زود عصبی میشی

تو چرا دیگه مثل قبل نیستی 

 آروم ترین آدم توی جمع ما تو بودی

تو همرو ساکت میکردی 

هروقت کسی عصبی میشد میرفتی آرومش میکردی

الان ولی ما باید همرو بذاریم کنار بیایم تورو آروم کنیم

چرا اخه تو که....

دور آخر کش موهامو پیچیدم

تکیه دادم به میز آرایشم!

گفتم داری میگی قبلا...داری میگی من همرو آروم میکردم

ببین خودت داری جواب خودتو میدی...

من اونی بودم که همرو آروم میکرد ولی خودم چی؟

رژ گونمو برمیدارم میکشم روی گونه هام

از توی آینه نگاش میکنم میگم من آروم بودم

من از دست هیچکسی عصبی نمیشدم

کسی سرم داد میزد خودمو جمع و جور میکردم تا چند روز نمیرفتم جلوی چشمش

تاچند روز حرف نمیزدم باهاش که نکنه عصبی ترش کنم...

اون روزا فک میکردم برای همه عمر میتونم آروم باشم

فکر میکردم برای همه ی عمر میتونم مقابل همه سکوت کنم

که بگم مهم نیست که بهم ظلم میکنی

مهم نیست که سرم داد میزنی که بهم بدی میکنی

ولی تو آروم باش....

من نشستم و به همه گفتم بیاید اینجا

درداتون مال من...خستگیاتون مال من بدی هاتون مال من نامردی هاتون مال من

تلخیای زندگی خودمم مال من...

من دوتا شونه بیشتر نداشتم که

من به بند بند انگشتامم مشکلاتو آویزون کرده بودم و گفتم مهم نیست من میکشم میبرمشون اونجایی که یروز بهم بگن تف کن همه ی سختی هایی که قورت دادی رو

خودتو بتکون از همه دردایی که کشیدی...

من فکر کردم میرسه اونروز....

تا خواستم گله کنم چشمِ آدمایی رو دیدم که خودشون به امید این داشتن زندگی رو ادامه میدادن که من لااقل گله ای نداشتم

تا خواستم بگم که ببین من دارم کم میارم من شونه هام خم شده دستام بی جوون شدن

یه عده آدمی رو روبروی خودم دیدم که پیش دستی کردن و قبل از من گفتن قوی باش...تو نباید کم بیاری!

منم قبول کردم...من اونروزا جاداشتم برای درد،برای غصه...برای تحمل بدیا!

ولی هر روزی که گذشت منم طاقتم کمتر شد!

من یهو عوض نشدم ،یهو نشکستم 

باهربار که بهم گفتن نباید خسته بشم نباید گله و اعتراض کنم یه مرحله جلوتر رفتم توی خستگیام!

درست مثل ساختمونی که کم کم ازش آجر برمیدارن و یروز کلش میریزه زمین...

الانِ من حاصل قوی بودنای طولانی توی گذشتمه!

الانِ من حاصلِ روزاییه که سکوت کردم تا بقیه نشکنن

تا بقیه کم نیارن!

غافل از اینکه خودم داشتم میشکستم

خودم داشتم کم میاوردم .....

تو نمیدونی...هیچکسی نمیدونه...اون آدمی که کم طاقت میشه و بهش میگید عصبی،یروزی خیلی آروم بوده و دقیقا از صبر و طاقت زیاد الان به این روز افتاده

شماها نمیدونید که!

#نیلوفر_رضایی


پ.ن:به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی توبه خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی توولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟ هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگربه جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی توبه خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی توولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟ هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟…نخفته ام به خیالی نخفته ام به خیالی که می پزد دل من خمار صد شبه دارم خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟


پ.ن تر:اهنگ جدید شهاب مظفری و میخواستم بزارم رو این پست ولی این اهنگِ انگار بیشتر شبیه حال الانمه!


پ.ن ترین:داغون تر از خودم،خودمم

من از بیگانگان دیگر ننالم که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

۷ نظر

 

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

 و خاصیت عشق این است

کسی نیست

 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

 بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

 ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض

 زمان را به گردی بدل می کنند

 بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

 بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

 اجاق شقایق مرا گرم کرد

 در این کوچه هایی که تاریک هستند

  من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

 من از سطح سیمانی قرن می ترسم

  بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

 مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

 اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

 و آن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

 بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

 قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

سهراب جانِ سپهری

 

سحر هستم یک عدد خسته و غر غرو:))

۴ نظر

ازون شنبه های سخت سخت سخت سخت سخت سخت...ادم دلش میخواد ای کاش جمعه بود امروزم...همه زنگا بجز نگارش امتحان داریم...🙅

دنبال خنده هاش نباش:)

۲ نظر

 

 

 

 

رفتنی موندنی نیست...

باید باهات حرف بزنم...

دستم و گرفت و نشوندم روی مبل، گفت : چرا آستینت خیسه؟

گفتم: صورتم و شستم!

گفت : عین بچه هایی چرا؟

گفتم : چی شده مگه؟

گفت : آستینت و خیس می کنی!

نگاش کردم، گفتم : چیزی میخوای بگی؟

گفت :رفت، تمام شد.حواست نیست یا خودت و زدی به کوچه علی چپ، گفتم یه وقتایی باید وایساد کنار تا یه کسایی برن.

راه رو باید باز کرد، وگرنه بعد میان سراغت غر میزنن که نذاشتی و نخواستی و ندیدی و ...

نگام کرد ، طولانی!

رفتنی موندنی نیست ، نباید نگهش داشت.

گفت بادلت چیکار می کنی؟

گفتم اگه تو سراغم نیای،آستینام و خیس می کنم که حواسم از دلم پرت شه!

بچه میشم، اونا راحت از خیلی چیزا میگذرن...

از پنجره پاییز میریزه رویِ تختم...

۲ نظر

پاییز ...

عزیز دُردانه ی فصل هاست...

سوگُلی دل های عاشق...

فصل باران های زود به زود...

بوسه های خیس...

و چترهایی که ....

عشق را خوب می فهمند...

#سوسن_درفش 

به دور از همه ی ادم های دنیای واقعی...
برای مقداری آرامش...
......
یک دخترِ کنکوری:)
🍃🌸

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و غوغاست:)

Instagram id:sahariw3



طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان