♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

این داستان ادامه دارد...!

۱۲ نظر

قانون پایستگی خستگی میگه:درس و خستگی تموم نمیشه بلکه از زنگی به زنگ دیگه و ساعتی به ساعت دیگه کشیده میشه...!



پ.ن:از الان که له رسیدم خونه وااااااقعا حس درس خوندن و فیزیک هست؟؟؟؟گر نیست و شمام مثل من له و لورده اید پاااشید با یه اهنگ شاددددد و قرقرکنااان لباستونو عوض کنین دو مشت اب هم بزنید به صورتتون ...یه لیولن شربت یخخخخخ بزنید بر بدن...تبریک میگم شما رفررررش شدید و برای کلاس و کلاس های بعد اماده اید...


فیییییییزییییییک!♡

سری رفتارهای خاله زنکانه...قسمت اول

۲ نظر

ابن روزا دوس دارم وقتی بعد یه روز شلووووغ شب ولو شدم  بخوابم همینطوری که پتو تو حلقمه یه باد خنکککک بپیچه توداتاق و سرحالم بیاره واسه همین پنجره رو باز میزارم پتوام تا یقه واقعا بی جهت نیست میگن ایام یوم القاطی و داریم میگذرونیم...بگذریم دیدم از خستگی فعلا غش نکردم گفتم بیا وبلاگم و بنویسم تا بلکه اروم بشم و از ناراحتیایی که امروز و این چند روز هی داره تکرااار میشه و به بغض تبدیل میشه بگم تا سبک شم...امروز دیوونه کننده بود ....از لحاظ اینکه معلما همه درس دادن و نکته واینکه رقابت بین شماها سنگینه و بدبختین و همشونو تو دلمونو خالی کردن و رفتن ....اومدم خونه پریدم پشت میزم تند تند درسارو برسم تموم کنم ساعت سه و خورده ای نشستم ساعت نه گوشی و برداشتم محیا و حانیه صدتاااا پی ام سحرررررر فیزیک و بفرست...سحررررر زیست...سحررررر چراااا فیزیک خیلی سبز و نفرستادیییی سحر منودرسام و بفرست بابا....دیگه انقد کلااافه شدم خودمم ازونجایی که تازگیا خیلی زووود عصبانی میشم و سکوت میکنم ترحیح دادم فعلا هیچی نگم بعد یکم اروم شدم و درسارو تموم کردم بفرستم واسشون(خودمم دقیقا زیست و شیمی و دوصفحه ازفیزیکم مونده بعد طلبکارانه همچین سحر چرا نفرستادی میکنن...)واسشون فرستادم تو گروه و جت دقیقه بعد پی ام داد سحرررررر سوال دوت اشتباهه عزییییزم

من:بهت گفتم مطمعن نیستم از درستیشون که عزیییییییزم

اون:منم گفتم که میخوام بنویسم جوابارو

من:مگه من التماست کردم بیای از رو جوابای من بنویسی؟

اون:واااا چقد عصبییی حتما پیش یه دکتر برو

من:پیش دکتر تو وقت گرفتم اتفاقا....

و زد بلاکم کرد و چه چیزی بهتر از این....از طرفی جو کلاس ما و کلا تجربیا خییییییلی بده...ینی طوریه که معلم تو کلاس هرکی و به چالش میکشونه و هرکی به سوالای یهوییش تو هوا جواب بده و معلمه بگه همینههههه کفر کرده و منه با یه حرررصی نگاش میکنن...

 دقیقا امروز سره زنگ ریاضی همین اتفاق افتاد و من و محیا که تا شیش ثانیه قبلش از خنده و مسخره بازی قررررمز شده بودیم یهودهمینجوری ک پاشو تکون میداد خورد ب پای من...خم شدم پاچمو بتکونم یهو محیا گفت خببببب حاااالاااا نمردی که....برگشتم نگاش کردم هیچ ردی از خنده و شوخی نبود رو صورتش...جدی با یه چش غره روشو برگردوند...هگگگ کردم که این اون محیا باشه...بعد ازینکه یه سوال و جواب دادم شد یه ادم دیگه ینی افتاااب پرستم به این سرعت رنگ عوص نمیکنه...هیچی نگفتم و ترجیح دادم سکوت کنم و تا اخر زنگ چقدررر تو دلم باخودم حرررف زدم....هی گفتم ادمای بی ارزش و حسود ارزش ندارن

ادمای بی جشم و رو ارزش ندارن

و صدهزاااربار تو دلم گفتم و سعی کردم بهش یک ذره ام فک نکنم....این یه قسمت کوچیک از دنیااااایه واقعیه که هروز توش داریم بزرگتر میشیم ادعای دوستی دارن و پرتوقعن و پروووو...ادعای رفاقت دارن و وقتی بیست و پنج صدم ازشون بیشتر میشی پا میشن روشو برمیگردونن میرن....این یک گوشه از دنیایی که داریم توش زندگی میکنیم و این ادما دقیقاااا همونایین که میخوان نزارن ارامش داشته باشی....زنگ ک خورد اصلا نگاش نکردم اومدم وسایلمو بزارم تو کیفم گفت وااای سحر همه غذام ریحته تو کیفم

خودمو به نشنیدن زدم بدون اینکه انگار کسی وجود داره پاشدم برم

سحرررر

برگشتم نگاش کردم

ببخشیدع اصابم خورد بوووود 

هیچ عکس العملی نشون ندادم برگشتم برم زهرا و محدثه دم در بخاطر من منتظرم بودن...سحرررر

بازم برگشتم گفتم با خستگی ناراحتی دلخوری عصبانیت و همه جی گفتم: جیه

فیزیک و امروز بفرسیاااااا

تو دلممممم گفتم خااااک برسره عالمم واست چیزی بفرستم بی چشم و رو ولی تو ظاهر فقط یه نگاه ازون نگاهای عاقل اندر سفیه بهش انداختم و رفتم تو راهم هییییچ چیز باعث نشد با زهرا و محدثه نخندیم و غیبت معلمارو نکنیم.....هرهفته ای که میاد قراره اینجا بروز شه....شاید این جمعه اساسا بروز کردم یاعلی شب خوش:)

:)

۸ نظر

چرا دیگه نمیشه نوشت؟؟؟:)


شهاب مظفری شمارم دیوونه میکنه با آهنگاش؟؟؟




مظلومِ کی بودم من!😭

۱۳ نظر

امشب قبل ازینکه مامان اینا برن خاله ـم اومد پیشم...خودم میل نداشتم غذا بخورم با اینکه خیلیم گشنمممم بود ولی نمیچسبید بم اگرم میخوردم...واسه خالم قیمه از تو یخچال برداشتم گرم کردم ظرفارو شستم لیـوانارو وایتکس زدم و سینک و گاز و برق انداختم اتاقمو صفا دادم واسه خالم ک داشت فوتبال میدید چیپس و ماست و تخمه و لواشک و میوه بردم خودمم نشستم سره فوتبال که پرسپولیس هیییی گل خورد هی گل خورد ایشششششش...بعدم پاشدم برنامه فردامو جور کردم کارای فردامو نوشتم لباسامو جم و جور کردم...بعد رفتم از تراس لباسام و برداشتم که اتو کنم و بعد یه جمـجور کوچیک کنم ظرفارو جم کنم و بخوابم....اول مقنعمو اتو کردم که اصن فک کنم اتو نشد:////بعد یکم داغ شد اتو دیدم داره مقنعم زرد میشه و از زیرش هی بخار میدهههه...خالمم خواب بود...اتورو سرییییییع برداشتم خووورد ب پام و چون شلوارک پام بود قشنگ چهاربند انگشت پام سوووووخت...مانتومو اوردم روش لکه های سفید مونده بود اب دهنمو قورت دادم گفتم ببین سحر بیا منطقی باشیم...ببین الان پشت مانتوت اتو نمیخاد به دو دلیل بالاش مقنعه میاد پایینشم ک هی میشینی چروک میشه...استیناشو اتو کن و یکم این پایینشو....استیناش و اتو کردم از سرمه ای مانتوی نازنینم ب مشکی تغییر رنگ داد پایینشم اتو کردم بررررق افتاد...بعد گفتم حتما خوب میـشه بعدا یکم بمونه دیدی چقد اسونههه اتو کردن افرین سحررررر ادامه بده...بعد نوبت شلوارم بود....سخت تررررین مرحله....شلوارم و مامانم همیشه جوری اتو میکنه خطش طالبی و قاااچ میکنهههه و من گننننند زدم تو اون خط:///شلوارمم به فجیع ترین ممکن میخواستم اتو کنم دست زدم به دکمه هاش اتو خااااااامووووووووش شد!!!!حالا هی دلهره هی ناراحت هی التماس واااای روشن شووووو...هی صلوات...گفتم بدبخت شدم اتو سوووووخت:/چن مین بعد دیدم یکم بخار میده سرهم بندی کردم و اویزون کردم رفتم مسواک بزنم....تو اینه دیدم دستام قرمزه...جای اتو...دو تا دستم یکیش پایین ارنج دوتا جایه قرمزی کنار شستم یدونه اون دستمم یه جایه سوختگی دیگه...همه بم خستهههه نباشید بگیییید😂دیگه اینکه تب و گلو درد اماااانمان نمیدهد...همینا دیگه یه جوریه جو خونمون خیلی بده اصلا خوب نیست فردام سه تا زنگ بیشتر نداریمممممم عررررر جیغ هوووووووو عه محرمه:/همین دیگه بریم غش کنیم بخوابیم دعا کنید تا مامانم میاد یکی سرپرستیمو به عهده بگیره وگرنه ناقص میکنم خودمو ههههه و اینکه دعا کنید صبح خواااب نمونیم....من خوابالوام با بوق کامیون بلند نمیشم چه برسه به زنگِ گوشی خالمم ازمن بدتر خلاصه خدا بخیر کنه...اقاااا بای باااای:)

عنوان خاااصی به ذهنم نمیاد:/

۹ نظر

بهم سفارش کرد :

سحرررر من نیستم نشینی پای گوشیاااا من چک میکنم کی انلاین بودی

غذا مامانی درست میکنه میاره واست وقت نکردم چیزی درست کنم

لباسات تو لباسشوییه شسته شد بردار پهن کن بعدم قشنگگگ اتو کن چروک نپوشیاااااا

پول گذاشتم رو کانتر...تو حسابتم هس...کلید یاااادت نره عا

جمعه ازمون داری خالت میبرتت بعدشم میاد دنبالت

گاز...گاااز...گاز و روشن نزاااری سحرررااا!!!!

حواست باشه به خودت دیگه

رفت بیرون داشت تو راهرو کفشاشو میپوشید بوسش کردم و نمیخواستم جداشم ازش واسه اینکه فیلم هندی نشه خودش سریع تر رفت و بازم سفارش کرد تو این چن روز دخترخوبی باشم...لبخند زده بودم بغضم ضایه نباشه که کاملااااا ناموفق بودم قطره ی اشک از گوشه چشمم که اومد لوووو رفتم ولی خب مامانم ندید...خالم الان اینجا پیشم هست و قراره بعد از سرکارش هروز تا مامانم اینا بیان بیاد اینجا پیشم...منم قراره دختره خوبی باشم و درس بخونم...الکیییی😜



پ.ن:مثلا محرمه اصلا صدای دسته ای هییییچی اینور نمیاد...

پ.ن تر:مامان و بابام بخاطر مسافرت کاری مجبور شدن برن😢

پ.ن ترین:اگر تا اخر شب خسته نبودم و فرصت کردم میخوام پستای زیاد و کشدار بنویسم از اتفاق جات ها:)

پ.ن ترین تر:زمین شناسیِ مضخرف(مزخرف،مذخرف،مظخرف)...!

تنهایی😢

۸ نظر

روزایی که خسته و کوفته از مدرسه میای مامانت خونه نیست یا سرکاره رو باید گِل گرفت...!

از بیمار شرح حال بگیرید!

۶ نظر

 سرماخوردگی

سردردای وحشتناک

خستگی

درسای مونده

بی حالی

عنوانم الکی پلکی از ذهنم گذشت😂دوستان هر دارویی چیزی که بنده ی مریض و بتونه بهتر کنه پیشنهاد بدین لطفا


.😿

شاملو میفرماید این بار....!

۰ نظر

"الگوی زیبایی برای دیگران باش"

سعی کن کسی که تو را می بیند، آرزو کند مثل تو باشد.

از ایمان سخن نگو! بگذار از نوری که بر چهره داری، آن را احساس کند.

از عقیده برایش نگو! بگذار با پایبندی تو آن را بپذیرد.

از عبادت برایش نگو! بگذار آن را جلوی چشمش ببیند.

از اخلاق برایش نگو! بگذار آن را از طریق مشاهده ی تو بپذیرد.

از تعهد برایش نگو! بگذار با دیدن تو، از حقیقت آن لذت ببرد.

"بگذار مردم با اعمال تو خوب بودن را بشناسند


👤 مرحوم احمد شاملو

با یه قر رییییییز اومدم ... با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان اومدممممم

۸ نظر

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه ی شکسته ایست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت ؟

چنان نشسته کوه در کمین ِ دره های این غروب ِ تنگ

که راه بسته می نمایدت ؟

زمان ِ بیکرانه را تو با شمار گام عمر ِ ما مسنج

به پای او دمی است این درنگ ِ درد و رنج

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش !

اگر سه ی صبح منتشرش نمیکرد از قافله عقب می افتاد:)

۳ نظر

امروز....از صب میگفتم نه نه روزم نباید خراب شه....امروز یه روزه خییییلی خوبه که نباید خراب شه....اتاقمو انگار هفت هشتا نارنجک زدن...همیشه ی خدا نامرتبه تمیزیش فقط وقتاییه که مهمون داریم هههه....بلند شدم مرتب کردم همه جارو یه ماگ نسکافه درست کردم....نشستم مث آدم ریاضی خوندم...لگاریتمو بستم تا حدودی....تا فصل پنج ریاضی یازدهم و نگم معلمه چیکارمون کرد...از حالا  فقط تست و  سوال و کوفت و زهرمار ریخته تو سرمون...میگیم مگه جنگه؟میگه از جنگ فراتر.....اصولا روزایی که درس میخونم باید خیلی خوشال باشم...امروز نبودم...چون  فقط واسه رفع بی حوصلگی نشستم پای درس....دروغ نگم لگاریتم و دوس دارم ولی خب ادمی نیستم ک واسه دوس داشتن درس بخونم...خرخونی درونم میگه از اول مهر بی حوصله ی درونم میگه الان!!!!خلاصه که زیستم خوندم....پشتیبانم زنگ زد گف چرا درس ایکستو منفی زدی عزیزم؟عزیزمش یه لحن خیلی بدی داشت....گفتم واسه خنده هاهاها بتوچِ:///// کرم دارم اخه منفی بزنم خب شده دیگه ایش با اون صدای نازکت.....بعدش از فرط سردرد ولو بودم رو مبل و فیلم دیدم بعدشم بزز حس بی حوصله ی درونم لگد زد بدو درس:////خییییلیییییی حس بدیه ینی اصلا حسش نیست از روی اجبار بشینی بخونی یه جاهایی دیگه به حدی گاف میدادم که دو تا لگارییتم  هم مبنا و هم توان یه حرکتی میزدم روش هنگ میکردم قانون جدید می ساختم هههه سرکلاس معلمه فقط اینشکلی نگام کرد:/چییه خببببببب دوس داشتم وقتی بینشون منهاعه لگاریتمامو ضرب کنم دوس داشتمممممم هاهاها:))))....خلاصه ک خسته کننده ترین روز ساااااال رو گذروندم....انقد ک حتی حوصله نداشتم برم واس خودم چایی  چیزی بریزم درین حدا...بعد یکم عصاب خوردی پیش اومد....مامانم میگه میریم مسافرت چن روز اینده....مثلا اگه من سحره پارسال بودم میگفتم واااای چ خوب اخجون و اینا...امسال ولی فرق داره....من چسبیدم ب درس و درس و درس هرچقدرم سخت دوس دارم هروقت کلاسام تموم شد با خیال رااااحت برم مسافرت و واقعا خستگی در کنم اینجوری همش استرس دارم.....بعد میخواست منو  از سرش وا کنه گف خصوصی میگیرم واست.....من کلاااااااا تو عمرم کلاس خصوصی نداشتم:////بعدم مساله اصن عقب افتادن نیس واقعا اینا بهونس دلم نمیخواد برم....از یه طرفم دوس دارم برم ببینم خونمون چ شکلی شده....عکساش که ادمو وسوسه میکرد همین الان پاشه بره ولی چیزی  که مهمتره واسم همین درسمه....میگم ادم یه کاریو شروع میکنه تمومش کنه بره پی کارش....هی کار و نگه نداره دقیقا نمیخوام کلاسام ناقص بمونن خیییییلی وقتم پای کلاس رفت حداقل مفیده مفید باشه مسافرت و خوشگذرونی همیشه هست...بعد خره درونم گف خاک برسرت کنم حالا انقد فلسفی نباش اینبارو من صوبت میکنم دیگه تورو هیجا نبرن ادم شی:/خیلی بی اددب شده:)))))همینا دیگه اصلا این مرداد خییلی با نامردی تمام گذشت...اینجوری که بیخ گلوم و گرفته بود میگفت نفس بکش لنتی:/دریین حد.....!








پ.ن1:این پست و من 2مرداد نوشته بودم و پابلیش نکرده بودم:/پنج شش تا پست دیگه ام همینجوری ویرایش نشده مونده تو پیش نویسا...فقط یه بلاگر درک میکنه ینی چیییییییی این پیش نویسای لنتی:)




پ.ن2:من مسافرت و رفتم و چهارجلسه از ریاضی و عقب افتادم...فعلا حس کلاس خصوصی نیست... معلمم هم تایمش پره...همونجوری شد که مامانم خواسته بود ینی هیچوقت اون چیزی که من خواستم نشد:///




پ.ن3:روز به روز داریم نزدیک تر میشیم یه اول مهر...چقدر زود داره میگذره این روزای اخر اخه:(




پ.ن4:یکی نیست بم بگه الان وقت پست گذاشتنه اخههههه برو بخواااااب://




پ.ن5:صوبتی نمیمونه روزای اخرو سعی میکنم زیاد پست بذارم شمام زیادتر بیاین پنلاتون همین دیگه شبتون اروم:)

دوشواری دارد!

۱۱ نظر

بعد از کار تو معدن سخت ترین کاره دنیا کشیدن خط چشم صاف و  قرینه با اون یکی چشمه:){دستمال مرطوب را برمیداردخط چشم را برای هزارمین بار پاک میکند و دوباره تلاش میکند}

"اون"

۷ نظر

شب باید زود بخوابی

 و به اون فکر نکنی!! 

فکر کردن به اون 

مگه همه اش چندتا "اون"

توی زندگی آدم پیدا میشه؟؟


- روزبه معین

مرو مرو... چه سبب زود زود می بروی؟بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی(مولانا جان)

۳ نظر

میخواستم پست طولانیمو که عصر نوشتمش و پابلیش کنم ولی خب فرصت  نکردم ویرایشش کنم هم این که از فرط خستگی دارم بیهوش میشم برای همین تصمیم گرفتم یه پست کوتاه و از دل برامده طور بنویسم و پست طولانیمو موکول کنم به بعد...

الان چایی به دست همینطوری که باد خنک شهریوری پرده رو میرقصونه و چایی رو خنک میکنه و پالت میخونه لم دادم به صندلیم و به اتاق تمیز و مرتبم نگا میکنمممم و کیفووووور میشم...دوتا ازمون  فرداهم نمیتونه از ارامشم کم کنه...

حتی اگه هیچی نخونده باشم 

 حتی اگه مجبور بشم ازمون تشریحی و  خالی بدم...

این روزایه اخره تابستونو تازه دارم قدر میدونم...چقد حالم گرفته است بابت کتابای ناتموم و ناقصی که نخوندم...فیلم های دانلود شده تو فولدره" نیو فیلم " که ندیدم و بالکن نامرتبی که گلاش همینجوری تو  دل همدیگه دارن رشد میکنن و هرکی رد میشه بهشون  اب میده....

ولی مهر شروع میشه...

روزها کوتاه میشن و شبها بلند...

غرق درس میشیم  و انقدر خسته از درس و کلاس و ازمون سرمونو رو بالشت میذاریم و انقدر زنگ های ناهار و زنگ های تفریح با دوستامون میخندیم و رو همه ی کاستی های  این تابستونِ ترکوندنی مونم چشم میبندیم...داره میاد...فصل انار و نارنگی رو میگم...  بوی دفترای نو و کتابای نو...بوی صبحی که سر صف ایستادیم و حرف میزنیم و معاون و مدیر و...اون بالا اخم و تخم میکنن و تشر میزنن بهمون...امروز خسته کننده نبود خیلیم خوب بود...یکی از بهترین روزهای تابستونمونو ساختیم با غزل...به خودم گفتم اگه قراره شروعیم باشه، اگه قراره شروع کنی و اگه قراره این تابستون، اخرین تابستونی باشه که ازش لذت بردی اگه قرار باشه این تابستون ته مونده هاشم به بطالت نگذره...به ازمون های فردا فکر نکن...به قراری که با یه معلم زیستِ سفت و  سخت داری فکر نکن....به استرس زاها فکر نکن...چاییت و بزن و به صدای آبِ گوشنوازی که از اب نمای حیاط خونه بغلی میاد گوش کن...:)

اندر احوالات،خلاصه وار:)

۳ نظر

اصن بعد از مدت هاااااا اومدن تو وبلاگت اونم با گوشی با بدبختی فقط ب امید اینکه نظرارو بخونی و کیف کنی صفاااااااا دارررررررره بسیاااااار بسیاااااااار بیشتر از اب اناره یخ تو زلللللله گرما بوخودا:)



اینجا اصلا مقداری خوش نمیگذره کلی ماجرای خاله زنکی و غیرخاله زنکی پیش اومده اصلا ینی یه اوضاعی حالا تعریف میکنم....فقط اومدم اعلام حضور کنم ک منم بعله:))و اینکه چن روز پیش ماشینمونو کوبوندم تو دیوار از بعدش و رفتار ارووووووم پدر و مادر ک وای سحر خوبه خودت سالمی و ماشین به درک(الکـــــــییییی)نگم وااااااستون

دلم واسه تهرانمون تنگ شده اینا به کنار سه فصلمممم از ریاضی و چندین جلسه از کلاسامم فرت و فرت رفت و من نتونستم برم...الان دو تا دختر شیطون و صدالبتع رو مخ و عشقققق کنار من ولو شدم موهاشون تو حلقشونه دارن خرخر میکنن اسما هر از گاهی دستش میره تو چشه زهرا زهراعم تقققق دستشو میکوبونه تو صورت من خلاصه اوضاعی داریم یا این دوتا این یه نمونه ی کوچیکشه:))در اخر اینکه به حول قوه الهی فردا پس فردا تشریف فرما میشیم و منم ازون پستا واستون میزارم تا اول مهر نشده و سرمون شلوغ تر نشده با کلی عکسسسس😍در اخرم اینکه نظرات و خوندم مرسییییی ک انقد خوبین نظراتون واقعاااا حال میده تایید میکنم اگر نت یاری کنه پر حرفی نکنم یوقت:))فعلا🙌

حرفا دارد و این حرفا نمی آید رو کاغذ...رو عنوان...تو وبلاگ....!

۷ نظر
در جمع شلوغ...در جمع خیلی شلوغ....تنهاتر از تنها...یکی از ریشه های شالش را گرفته بود...گلویش میسوخت...چشمش میسوخت..دلش میسوخت....سر بلند میکرد خیره میشد به شادی های افراد...برای گلی که ازمون زد....به ساعت تگاه میکرد...هشت تا یازده شب کلاس داشتن و نمیتوانست برود...از مسافرت ها و جمع های اینچنینی بیزار بود....با التماس و حسرت خیره شده بود به عمه اش که میخواست برود شیفت...دلش میخواست از جمعی که درش تنهایی به خوبی حس میشد فرار کند...خبرهای بدی که این روزها میرسید به دستش از طرف دوستانش...انتظار این همه روز تلخی و بدی را نداشت از شهریور...گفته بود کش بیاید اما نه اینگونه.... دو مشت قرص برنج باهم بخورد...خسته بود...گیج....منگ...خلاصه همه چیز رو مخش بود...عجیب بود که ارام بود...از علاعم بزرگ شدن نیست که!هست!؟جواب حرف های مادرش را با سر میداد...اره یا نه...فقط سرش را بالا و پایین میکرد...به ادم ها در سکوت لبخند میزد به محبت هایشان...هرچند ظاهری...هیچوقت انقدر ارام نبود...شیطنت میبارید از چشم هایش...این روزها جلوی اینه که می ایستد دو تا قهوه ای میبیند...بدون شیطنت...ارام و جدی...این ارامشِ از سره اجبار اصلا خوشایند این روزهای گرم شهریوری اش نیست....!

چو عضوی به درد اورد روزگار....بیان در این موقعیت از ما نخواهد عنوان را!

۱۱ نظر

دو ساعت پیش ۲۱:۲۱.....الانم۲۳:۲۳....یه مدت بود خوب شده بودمااااا باز شروع شد بیماری قرینگیِ ساعت:/

پ.ن،،،بعدا ن،،،یا هرچی...:

در جاده...در راه سفر....دختری را در ماشین دیدید سرش را تا گردن داخل گوشی کرده فکر میکند ایا برای عروسی جمعه هفته بعد مامانش راضی میشود لنز بزارد و از قضا شال افتاده اش هم حال ندارد بندازد سرش و هی صورتش را به پنجره ی یخ میچسباند و کیفور میشود آن دختر سحرررر عسد🙈🙈🙈🙈🙈بازم ازین پستای پر مسمی بزارم واستون؟؟؟از اتاق فرمانم اشاره میکنن با این آهنگای خززززززت😹😝🙌

"عنوان عنوان فقط"😂😅😁

با لواشک و آلوچه به ملاقات دوست بیمارتان بروید!!!

۷ نظر

چند روز مانده به آخر هفته ی خیلی خوبی را پشت سر نگذاشتم....سرماخوردگی(!)....دوری و دلتنگی پدر.... نرفتن به کلاس ها...... درس نخواندن و سردرد و سردرد وسردرد...نشان به آن نشان که لنگ ظهر که چشمانم را باز میکردم تا عصر غلت میزدم روی تخت و انقدر بی حال بودم که تا شب در خواب و بیداری به سر میبردم...بی شک خود مرگ بود.....اخر شب بلند میشدم به آشپزخانه میرفتم در تاریکی کمد را باز میکردم لیوان را برمیداشتم یک لیوان اب یخ...قرص و دارو و دوباره خواب.....شب و روزم را گم کرده بودم.... حتی نمیدانستم چند شنبه است...پشتیبان تنها کسی بود که زنگ  زد و با صدای گرفته ام که جوابش را دادم و بعد از گلو تا اعماق وجودم سوخت خداراشکر زیاد صحبت نکرد و گفت بعدا حالم را برای آن تراز مسخره ی آزمون قبلی میگیرد....در تلگرام هم به جز کانال ها هیچ پیامی نداشتم و این خیلی ناراحتم میکرد....خیلی که میگویم ینی خیییییییییلی!!!!!اما غزل دو روز بعد پی ام داد و خب آنلاین هم نبود و تازه آنلاین شده بود و بهانه ای نداشتم بگویم بی معرفت...واقعا هم بی معرفت نبود.... تنها دوستی بود که واقعا جز سه چهارتا دوستان خوب من حساب میشد....اما امروز دیگر از خواب بلند شدم مادربزرگم خانه مان آمده بود به زور و کشان کشان گویا از یک لشکر کتک خورده باشم خودم را به پذیرایی رساندم و سرم را روی پای مادربزرگم گذاشتم....نمیدانم چقدرررر همه بدنم  داغ بود که وحشت کرد و مامانم که داشت با تلفن حرف میزد قرص های کوفتی را اورد و باز خوابم برد تا بعد از ظهر که حاالم خیلی بهتر شده بود ..... با عزم جزم شده و چشایی که زیرشان گود افتاده و گشنگی زیاد....مگه سرماخورده ها گشنه شان نمیشود هی میبندینشان به سوپ و مایع جات!!!!!خلاصه که امروز به زندگی عادی برگشتم ....اما اصلا حال نداشتم اتاق و میزم را مرتب کنم....مامانمم اصلا گیر نداد و این ینی اوج خوشالی....غزل آمد پیشم و برایم یک ظرف آلبالو خشکه((آلبالویش خشک نبود!!!!نمیدانم چه میگویند خب به این ها)آورد....بعد از اینکه عکس گرفتم تا بگذارم اینجا  هردو در بین لباس ها و شلوغی اتاق حمله کردیم به ظرف البالوهای خوشمزه:) خلاصه که زندگی جریان دارد....هوا گرم است....آخرالزمان شده است والا...آخر تو زمستان انقدر سرما نخوردم که تو تابستان اینشکلی سرماخوردم....بینی کیپ....سوزش گلو...سردرد........از طرفی یک اتفاق خیلی بد در بیمارستان مامان اینها افتاد(انگار بیمارستان بابایشان است همچین "اینها"ی مالکیت به بیمارستان وصل میکنم ههه:))) ...مامانم تعریف میکرد....دلم نمیخواهد اینجا بگویم...شاید هم بعدا درباره اش نوشتم...فقط میدانم اگر بمیرمم دلم نمیخواهد هیچ وقت به بیمارستان دولتی بروم(الکی مثلا من کلا بیمارستان  دولتی نمیروم هههه)....پرحرفی نمیکنم اصلا جان نوشتن ندارم و این همه نوشتم بگویید ماشالله:))با عکس تنهایتان میگذارم....:))هرگونه فحش به خودتان برمیگردد:))))

پروژه ای انجام خواهم داد که مــــــــپرس^.^

۵ نظر

پارسال تقریبا چن روز نزدیک به روز معلم بود سر زنگ آزمایشگاه یکی از بچه ها از هممون پول جمع کرد.... کاغذ کشی، روبان و کاغذ کادو خرید و به هرکودوممون یاد داد یه گل رز درست کنیم و اخر 40...45تا گل رز درست کردیم ....قرمز و زرشکی و سفید و بنفش....چوباشونو فرو کردیم تو یه اسفنج و یه سبد گل خیلی خوشگل درست کردیم و از طرف کلاسمون روز معلم دادن به معلما(الان قشنگ تو دلتون میگید اه اه چقد لوووووس هههههه)....حالا امروز درست وقتی داشتم جم و جور میکردم و تو دلم برنامه میریختم واسه عید غدیر چیکار کنیم...چجوری عیدی بدیم اون روز و گلایی که واسه معلما درست کردیم یادم اومد....یه فکر بکررررررررر جرقه خورد تو مخم و یافتم و یافتمممم و یافتممممممم!!!!!تصمیم گرفتم به دوستم که اون گلی رو یاد داد بهمون پیام بدم بگم بیاد خونمون باهم دویست تا ازون گلا تا اخر این هفته درست کنیم!!!!بعدش ازونجایی که خب من خیلی زیاد وارد نیستم میخوام بهش بگم خودش درست کنه و هزینه هاشو با هم حساب کنیم....بعد سرچ کردم یه سری پروانه ی نمدی خوشگل دیدم که الگوشو بکشم خیلی راحت میتونیم درستش کنیم با کمک خاله جان و پولیم که میخوام مثلا عیدی بدیم گرد کنیم بزاریم رو اون پروانه ها در کنار گلا و خلاصه یک ایده ی خوووووووب^◡^....بعد تا پشیمون نشدم وسایل و کارایی که میخوام بکنم و نوشتم و زنگ زدم به خالم ایدمو گفتم کلیییییییییی استقبال کرد گف کمکم میکنه به دوستمم پیام دادم که هروقت انلاین شد جواب بده که واسم اززون گلا درست میکنه یا نه....بعد صرفا جهت رفرش شدن رفتم به گلایی که تقریبا یک ماهی میشه نقل مکان کردن و واسه خودشون بزرگ شدننننننن و خانوووووووووم:)آب دادم و دیدم دلبر جان گل داده...^.^گل دادن صورتی جان و به فال نیک گرفتم و با یه عالمه ارامش درحالی که مینوشتم و تو ماگ جدید نسکافه میزدم فک میکردم به ایدم و کلییییییییییی دلم غنج رفت:)

 

عکس داریمممممممممممممممممم≧◡≦

 

 درحال رفرش شدن:) :

این کاکاعوعا رو من تازه پیدا کردم❤‿❤ عاغااااااااااااااا انقد باحاله مث ادامس جرقه ایا بود بچه  بودیم میخوردیم قووو قوووو تو گلومون صدا میداد حال میکردیم ازونا تو این کاکاعوعس عصــــــن خودش به تنهایی چارتا اسنیکرزه بخودا^.^

 

گل جاااااااااااااااان∩▂∩

 

اون یکیشون که عصن امیدی  نداشتیم بهش و داشت میرفت که خشک بشه باز امیدوارررموووووون کرررررد:

 

پ.ن1:عکس گله که میخواد واسم درست کنه عرو نمیذارم واستون..... میذارم اخر سر اخرهههه اتمام پروژه نشونتون میدم:)

 

پ.ن2:خوشالیییییی های امروز منهای خستگیش که صب رفتیم دانشگاه تهران و کلییییی شیطنت  کردیم ..... فکر هایِ مثبت.... انرررررررررررژیِ مثبت... هوای خوب  صدای بچه هایی که تو کوچه استپ هوایی بازی میکنن و واسه هم کری میخونن.... صدای خنده هاشون....  یه لیوان چای داغ تو  بالکن کنار گلا  و یه  اهنگی که خیلی خیلی عالیه و خوووووووببببببببببب و  همه ی همه ی حال خوبِ این پست تقدیم شــــــــماااااا:)

 

ایسگاطوری:))

۲ نظر


گوش بدیم و به افق خیره بمانیمممممممممم:)))





لنــــــــتی ترین!

۶ نظر



عکس:آرشیو:)


جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان