ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

سحرانه نوشت1

۰ نظر

سحر نوشت1:حدود دو سه روزیِ به یه آزادی عجیب رسیدم که حس میکنم زندانیم...نمیدونم چجوری بگم هم ازادم و هم زندانی...ازاد از لحاظ ظاهری و زندانی از درون...تو این مدت ساعت 11،12 رفتم تو تخت و ساعت چهار یا پنج صبح زودتر خوابم نبرده و وقتیم که خوابم میبره یه خواب تکراری میبینم که صبحش هیچی از اون خواب یادم نیست...اعصابم خورد میشه...یه جفت چشم قهوه ایِ قشنگ که با تمام ساده بودنش دنیایِ منِ!


سحر نوشت 2:گفته بودم هروقت میرم باغ نگارستان حس میکنم روح از تنم جدا میشه میره اون بالاها دور میزنه گریه میکنه سبک میشه یکم رو شاخه های درختا میشینه و آخرسر جلا خورده برمیگرده به تنم و من سبکبال و سختتتتتت از باغ نگارستان دل میکنم..هروقت میرم انرژی دو برااااابر میگیرم و در عین حال اروم ترین میشم...یه چیز خیلی عجیبی داره...چه حسِ ناب...شاید فقط برای من اینجوریه نمیدونم ولی فرداهم میخوام صبح برم پیش دوست مامانم که معلمِ یکم ایرادای زبانمو بگیرم و ازونور با مامانم و محیا و دوستای مامانم بریم باغ نگارستان... .

این عکسای قشنگ قشنگ یادگاری همون موقعس...مهرماااااه...ازونموقع دنبال یه فرصت بودم بزارم براتون...حس میکنم چندسال پیش بوده...ولی من بهتون میگم یه بار پاییز برید نگارستان و از هواش عشق کنید...صب برید تا غروب:)

حدس بزنید من کدومم:))))

:)

خسته شده بودیم نشسته بودیم رو برگا...بازم منو پیدا کنید:)))حدس تونو بگیدااا:))

واستاده بودیم لب این استخرِ دیدم یه گل نارنجی داره چشمک میزنه گوشه استخر که بیا از من عکس بگیر دلت غنج بره برای دوستای بیانیتم بزار دلشون غنج بره:))

واقعا میگن اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد..من الان یه بغض آمیخته با یه لبخند گشاد دارم:)


سحرنوشت3:یه رمان قبلا خوندم حدود دو سال پیش به اسم "یاسمین"که انقدر از غم کلمه به کلمه ی نوشته هاش بغض کردم و اشک ریختم که نصفه رهاش کردم ولی پریشب واسه محیا فرستادمش و یه حس مرموزی مجبورم کرد بخونمش...هنوز تموم نکردم... .


سحرنوشت4:نمیدونم این روزا دلم میخواد حس بد سر دلم و با گریه خالی کنم...دلم میخواد بغض کنم تو اتاق تاریک و سردم و اروم اروم اشک بریزم و بعد زیر پرتو بیهوش شم از خواب و وقتی بیدار میشم نه خبری از سردرد و سرگیجه باشه نه بدن درد و کسلی نه بغض و هق هق نه حس بد و ناراحتی نه یاد اون چشمای قشنگِ قهوه ای که از جلویِ چشمام کنار نمیرن...نمیخوام دیگه با هییییییییییییچ حرف و وعده ای اروم باشم...میخوام خودم اروم باشم و اروم باشم و اروم باشم...فعلا که پرم از تلاططططططططم...


سحرنوشت خداحافظی:از این آهنگِ رضاصادقی لعنتی تر نداریم والسلام...




الو یک دو سه...یک عدد سحر له ولورده صحبت میکند:))))

۱ نظر

استاد ریاضیمون همیشه نه اسممو و یادشه نه فامیلیمو میخواد ازم سوال بپرسه بم میگه دکتر...خیلی کیف میده به هیشکی نمیگه:))))عای عم خر ذوق...میگه سرکلاسش من از اون دسته شاگردای مظلوم و حرف گوش کنم:////

غزل:بلند میزنه زیر خنده

فاطمه:مظلوم تر از خودشه خودشه هارهارهار

من:///

از استاد شیمی و فیزیک و مشاور شانس اوردنم خودش نعمتیه!نه؟

انقد درس خوندم چشام داره بسته میشه تا هشت و نیم کلاس بودم و بعدشم تا الان درس خوندم حس میکنم تریلی از روم رد شده با اینکه کار مهمیم نکردم:/

فردا شیمی داریم بهترین بهترین بهترینننننن استاد و زودگذرررررترین کلاس دنیا...گفته بودم به سرم زده برم شیمی بخونم؟شیمی تجزیه؟بعد مامانم زده تو سرم که جو گیر نشو؟:))))))فک کنم گفته بودم...انقد که تو ذهنم دسته بندی میکنم اومدم تو وبلاگ چی بگم و چیارو تعریف کنم که واقعا نمیدونم گفتم یا نه اخرم میام وبلاگ نویسی کنم همشششششش پراااکنده مینویسم ببخشید دیگه://///

اسم وبلاگ و عوض کنیم؟؟؟؟؟؟میگماااااا انقددددد اسم وبلاگ و عوض کردم هرکیم گمم کرده میاد تو وبلاگم فقط از قالب وبلاگ میتونه تشخیص بده من همون کلبه شیشه ایه قدیمم:)))))اونروز داشتم فکر میکردم واقعا واس چی اون اولا اسم اینجارو گذاشته بودم کلبه ی شیشه ایه من؟؟؟؟؟یا الان فازم چیه میخوام عوض کنم؟((وی از خود درگیری مزمن رنج میبرد))


و مورد مهمممممممم:میشه لطفا هرچی سی کمک اموزشی کتاب استاد نمیدونم هرررررررچی فک میکنید برا یه کنکوری خوبه بگین اینجا زیر این پست؟؟؟؟مرسی:))))

من از اینگونه کلافگی بیزار است...

۵ نظر

حتی یک نفر را نداشتم که با او دردودل کنم !

کسی باشد که بهش بگویم دوستش دارم ...

میفهمی ؟ می‌دانی عشق یعنی چی ؟

خیال نمی‌کنم بفهمی !

هیچکس نمیداند من چه حالی دارم، هیچکس !

دلم از تنهایی می‌پوسید ،

و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می‌شد ...

آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید ،

غم‌انگیز نیست ...؟!


 عباس معروفی

 سالِ بلوا


پ.ن:داشت از سرماخوردگی میمرد و از برنامه سه روز عقب افتاده بود...

سرماخوردگی اونم درست وسط اردیبهشت....عجیباااااا قریبا...

۱۲ نظر
دلم میخواست بیام و از این چن وقته بنویسم حس میکنم یه جدایی زایدالوصفی بین من و قلمم افتاده که باعث میشه همون سحر قدیمی نباشم که با نوشتن و تراوشات ذهنیش حالش خوب بشه...وقتایی که کمتر وبلاگ مینویسم ینی خیلی اوضاع خوب نیست...الانم که با وجور سرماخوردی وسط اردیبهشت و بهار با حساسیت و سینوزیت و رخوتی که بهار میندازه به جونم که دیگه هیچی....خلاصه بگم...جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب...ینی خالم گفت میای بریم منم که کلا منتظر:))))انتشارات محبوبم و کتابایی که ازشون میخواستم و تو یه لیست نوشتم و اولویت بندی کردم و رفتیم نمایشگاه کتاب و ناهار از همون بوفه های مصلی که عرض کنم فست فودش افتضاح تر از بده، الویه خوردیم اونم خیلی خوب نبود ولی از هیچی بهتر بود....نشر چشمه و نگاه و مرکز و نیماژ و بقیه انتشارات محبوب و معروف و رفتیم و بقیه رو سرسری رد شدیم ازشون و کتابایی که میخواستیم و خریدیم که یه توضیح کلی واسه کتاب و نمایشگاه و اینا تو یه پست جدا میگم+کتابایی که خوندم و قول داده بودم معرفی کنم واسه اون قشری که اهل کتاب خوندن هستن...چون من خودم دلم میخواد کتابایی رو بخونم و روشون وقت بزارم که منو تمااااااااااما محو خودش کنه و یه کاری کنه یادم نره حتی یه کلمه از اون کتاب و برای همین کتابایی و که اطرافیانم که سلیقه هاشون تقریبا نزدیک سلیقه ی خودمه رو هم به لیست کتابا اضافه میکنم و کمتر پیش اومده پشیمون بشم...
داشتم فکر میکردم دو سه هفته مونده تا تموم شدن امسال و روزا مسابقه ی دو گذاشتن و دارن تند تند میگذرن و تابستون میاد و من میشم یه بچه کنکوری که باید حسابی بخونه...بعدم روزا همینجوری مثل الان بدون اینکه یه لحظه نفس بگیرن با عجله بگذرن و منم بی توجه به روزایی که داره میگذره هنگ این باشم اخهههه چرا انقد زود داره تموم میشه؟
صب نشسته بودیم رو صندلی با فاطی اینا...گفتم وقتی به اومدن تابستون فک میکنم یه عالمه خوشال میشم ولی وقتی یادم میوفته باید بایم مدرسه کل دلخوشیم به فنا میره...
گفت هرچی باشه روزای خوبین هیچوقت تو خونه انقدی نمیخندیم که وقتی با همیم غش خنده ایم ....دیدم راست میگه.... هرچقدم سخت باشه یک سال تموم صبح زود بیدار شی و تا نزدیکای عصرم مدرسه باشی و جون بکنی و درس بخونی بارم می ارزه که ماعده صب زود خیلی جدی بگه وای سحر برگه شیمیم و جا گذاشتم و میای بریم بیاریم با هم؟خونمون نزدیک مدرسس...منم نرسیده بگم اره بدو بریم و با کیف بدوییم دم در مدرسه بگی سحر الان که دارم فک میکنم برگم تو کیفمه و بدویی و من بیوفتم دنبالت که دهنت و اسفالت کنم و ببینم یاسی و فاطی مردن از خنده رو صندلی....یا کلی ماجراهای خنده دار و دیوونه بازی ...می ارزه...

فردا امتحان عملی ازمایشگاهه و هیچی نمیدونیم...ینی نمیدونیم اصن چی هست از کجاها هست....امتحان کتبیشو که گند زدم خدا بخیر کنه....

از نظر دکترا سوپ و اش و مایعات و سبزیجات و میوه جات میتونه برای سرماخوردگی خیلی مفید باشه و حال مریض و بهتر کنه ولی از نظر دکتر سحر برای یک عدد سرماخورده ی خیلی له موارد تو عکس خیلی میتونه کارساز باشه:))))

به سان ضحاک پیر/بود سحر اندرون خشمگین

۱ نظر

حرفتونو میزنید میگید " شوخی کردم بابا بی جنبه شدیا؟"

ما شاخ داریم؟

ما گوشامون دراز؟

فرق شوخی و جدی و نمیفهمیم واقعا؟؟؟؟

خوبه تا میخوری بزنمت بعد بخندم بگم تو که انقد بی جنبه نبودی؟؟؟؟:///

-ــــــ-

:)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

حال و هوای دمِ عیدی مان:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یکی از شبای خوب سرد بهمن!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شرحِ حال:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

دلمممممممممممممم میخواااااااااد داد بزنممممممممم{2}

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نیمچه پســــــــــت طورانه:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

هرچه میخواهد دلتنگت بپرس طور

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زلزله۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نظرسنجی طور:)موقتا پست باز می باشد:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یک شب پاییزی زیبا...یک عدد خوشحال و سرماخورده:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ماجراجات:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

سری رفتارهای خاله زنکانه...قسمت اول

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

:)

۹ نظر

چرا دیگه نمیشه نوشت؟؟؟:)


شهاب مظفری شمارم دیوونه میکنه با آهنگاش؟؟؟




چو عضوی به درد اورد روزگار....بیان در این موقعیت از ما نخواهد عنوان را!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ایسگاطوری:))

۲ نظر


گوش بدیم و به افق خیره بمانیمممممممممم:)))





به دور از همه ی ادم های دنیای واقعی...
برای مقداری آرامش...
......
یک دخترِ کنکوری:)
🍃🌸

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و غوغاست:)

Instagram id:sahariw3



طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان