ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

پروژه با موفقیت انجام شد تماس فِرت:))

۲ نظر

باغ بی برگی

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

باغ بی برگی،

روز و شب تنهاست،

با سکوت پاکِ غمناکش

سازِ او باران، سرودش باد

جامه اش شولای عریانی‌ست

ورجز،اینش جامه ای باید

بافته بس شعله زرتار پودش باد

گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهد

باغبان و رهگذران نیست

باغ نومیدان

چشم در راه بهاری نیست

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

ور برویش برگ لبخندی نمی‌روید؛

باغ بی برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه‌های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می‌گوید

باغ بی برگی

خنده اش خونیست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها، پاییز

اخوان ثالثِ جان:)

سری نیمچه پست طوری های شبانه:))

۱ نظر

نیمچه پارت وان:دیروز بعد کلاس سارا زنگید گفت سحرر فردا(ینی  امروز)میای خونمون درس بخونیم و چون یه چهار بار پیچونده بودم دیدم زشته و گفتم باشه ساعت مشخص کردیم ساعت هشت و نیم (ینی سگ و بزنیییی هشت صب پا نمیشه که ما پاشدیم هههه)رفتیم با مامانم... بعد مامانم منو گذاشت رفت بعد درس خوندیم و مخشای ریاضیمو دادم سارا نوشت نصفه شو و کلیییییی خوش گذشت و یه عالمه موازنه حل کردیم که فقط یکیشو بلد بودیم:)))))بعد ده و نیم اومدم خونه مامانبزرگمم رفته بود خرید فرمونشو کج کرد به سمت خونه ما ناهار جیگر گذاشتن برا منه بد غذای جیگر ندوستم کباب تابه ای ...دیگه من غش کردم از خواب و بیدار شدم ساعت سه بود با مامانبزرگم ناهار خوردیم و یکم حرف زدیم و کلی شاد شدم کلا خاصیت مامانبزرگم اینه میاد با خودش شادی میکشونه تو خونه عشقه منه لامصب:)))بعدم من کم کم حاضر شدم رفتم کلاس ساعت هشت غش رسیدم خونه و تا 11خوابیدم پاشدم شام خوردم بعدم ولو شدم تا ویندوزم بالا بیاد:))))))))و بیام وبلاگ بنویسم یکم...


نیمچه پارت تو:اقااااااا...فردا عجبببببببببب روز هیجان انگیییییییییییزیه......وای ینی دیشب انقد به دوشنبه ینی فردا فک کردم خوابم نمیبرد....به خییییییر بگذره صلواااااات:))))


نیمچه پارت تری:قضیه این اهنگه خیلی جالبه...چن وقت پیش دیدم تو اینستا یه دختره باهاش میرقصه بعدم که فهمیدم اصن یه چالشه و اولش درباره دریاچه ارومیه صحبت میکنه بعد باهاش میرقصن و فیلمشو به اشتراک میزارن اسمشم چالش سنی دیلر هست:))))))خیلی باحاااااااله اهنگشو گوش بدین شاد شین:)))))من خودم تهرانیم تهران به دنیا اومدم ولی از طرف پدری و کلا اصلتا اذربایجان غربی و ارومیه می باشد خواستم بگم خیلی افتخار میکنم:))))


همین دیگه شبتوووووون بخیر:)


الو یک دو سه...یک عدد سحر له ولورده صحبت میکند:))))

۱ نظر

استاد ریاضیمون همیشه نه اسممو و یادشه نه فامیلیمو میخواد ازم سوال بپرسه بم میگه دکتر...خیلی کیف میده به هیشکی نمیگه:))))عای عم خر ذوق...میگه سرکلاسش من از اون دسته شاگردای مظلوم و حرف گوش کنم:////

غزل:بلند میزنه زیر خنده

فاطمه:مظلوم تر از خودشه خودشه هارهارهار

من:///

از استاد شیمی و فیزیک و مشاور شانس اوردنم خودش نعمتیه!نه؟

انقد درس خوندم چشام داره بسته میشه تا هشت و نیم کلاس بودم و بعدشم تا الان درس خوندم حس میکنم تریلی از روم رد شده با اینکه کار مهمیم نکردم:/

فردا شیمی داریم بهترین بهترین بهترینننننن استاد و زودگذرررررترین کلاس دنیا...گفته بودم به سرم زده برم شیمی بخونم؟شیمی تجزیه؟بعد مامانم زده تو سرم که جو گیر نشو؟:))))))فک کنم گفته بودم...انقد که تو ذهنم دسته بندی میکنم اومدم تو وبلاگ چی بگم و چیارو تعریف کنم که واقعا نمیدونم گفتم یا نه اخرم میام وبلاگ نویسی کنم همشششششش پراااکنده مینویسم ببخشید دیگه://///

اسم وبلاگ و عوض کنیم؟؟؟؟؟؟میگماااااا انقددددد اسم وبلاگ و عوض کردم هرکیم گمم کرده میاد تو وبلاگم فقط از قالب وبلاگ میتونه تشخیص بده من همون کلبه شیشه ایه قدیمم:)))))اونروز داشتم فکر میکردم واقعا واس چی اون اولا اسم اینجارو گذاشته بودم کلبه ی شیشه ایه من؟؟؟؟؟یا الان فازم چیه میخوام عوض کنم؟((وی از خود درگیری مزمن رنج میبرد))


و مورد مهمممممممم:میشه لطفا هرچی سی کمک اموزشی کتاب استاد نمیدونم هرررررررچی فک میکنید برا یه کنکوری خوبه بگین اینجا زیر این پست؟؟؟؟مرسی:))))

غول های این یه سال:)

۶ نظر

غول مرحله اول:تابستان و درس و ازمون و فیلان:))

غول مرحله دوم:مهر ماه ๏̯̃๏

غول مرحله سوم:امتحانات ترم اول(╥﹏╥)

غول مرحله چهارم:عید نوروز:(

غول مرحله پنجم:امتحان نهایی:"<

غول مرحله هفتم:کنکور◄.►

غول مرحله هشتم:نتایج و انتخاب رشتهό,ὸ

غول مرحله نهم:ماندن پشت کنکور و نتیجه ی بهتر تر یا نماندن=\

غول مرحله دهم:ورود به دانشگاه://///

و تمام....


پ.ن1:تموم شوووو زودتر یک ساله لعنتیییییییییی!!!!!!!!

پ.ن2:دلم مسافرت میخواد عجیب...فعلا دارم غول مرحله اول و هشتبلکو میکنم..دعا دعا دعااااا:)

پ.ن3:کلاس جبرانی امروز فیزیک سه و نیم تا هفت...ازمونک و جلسه فردا...تموم کردن برنامه و تحلیل ازمون،میشه بچه غوله مرحله ی اول:))))

پ.ن4:شمام مثل من ازین غولا دارین؟؟؟چنتا؟کدومش براتون خوفناک تره؟به نظرتون غول کدوم مرحله از همش سخت تره؟

چگونه پنجشنبه ی خود را زیباتر از زیبا کنیم؟به همین سادگی:))

۱ نظر

1.سلااااام سلام چطورییییین؟؟؟؟

اقا به طور خییییلی عجیبی با اینکه دو روز از برنامه عقب افتادم کلی کار رو سرم ریخته اتاقم بمب زدسسسس ولی امروز خیلی خیییلی حالم خوبه و در راستای پست قبل تصمیم گرفتم بیدی نباشم که به این بادا بلرزه و مصمم تر باشممممم و جواب همه ی حرفای منفی و با یه لبخند بدم و به افکارشون بخندم...


2.امروز خورشید پهن شده رو تختم و یه نووور خیلی خوشگل تو یکی از روزای تابستون داره میتابه به اتاق انقد که دلم نمیخواد چراغ اتاق و روشن کنم...نور چیه که من عاشقشم؟ نور طبیعی؛نور خورشید که دلم میخواد همیشه بتابه رو تخت و کل اتاقو و روشن کنه؟ من عاشق نورم حس امید بهم میده حس زنده بودن...


3.هرچقدم باید درس بخونم و هرچقدم کنکوری باشم ولی اگه نخوام درس بخونم و حسش نباشه حتی اگه همه بریزن سرم و بگن بخون نمیخونم که نمیخونم عوضش تصمیم گرفتم تا عصر به خودم و اتاقم برسم و یکم برم تو فاز هنر و حالم خوب شه و نصف دیگه ی پنجشنبمو بزارم پای درس خوندن و رسیدن به برنامه...


4.اهنگ عاشق شدن محسن ابراهیم زاده یکی از بهترین اهنگایی نیست که پنجشنبه تابستونی مون رو قشنگ تر از قشنگ کنه؟؟؟


5.دیروز یه کار هیجااان انگیز و خطرناک با ریسک خیلی خیلی بالا با محیا انجام دادیم...مهدیه ام بود...خداهم بود باهامون و بخیر گذشت...هرچقدر استرررس اور ولی شیرین بود خوشحالیه محیا و منو همیننننن بس♥


6.چنتا از دوستامو خیلی راحت گذاشتم کنار...نه اینکه بهشون بی احترامی و بی محلی کنم یا بهم فوش داده باشن یا کاره خیلی بدی کرده باشن ...ولی چیزی ازشون دیدم که بلافاصله از چشمم افتادن و تصمیم گرفتم مثل خودشون باشم و انقد خودمو و وقتمو فداشون نکنم...


7.امروز یه روزیه که باید سیب زمینی و مرغ و بزاری بپزن...اهنگ مورد علاقتو گوش بدی و قرقر دهان پوست سیب زمینی های پخته رو بکنی و مرغارو ریش ریش کنی خیار شورارو مربعی خورد کنی و تخم مرغای اب پز و پوست بکنی و رنده کنی و یه الویه خوشمزه و غذای هوسوونه ی یه هفته ایت و درست کنی و از پنجشنبه ات لذت ببری...

همینارو میخواستم بگم....روز پنجشنبه تون قشنگگگگگ♥_♥

سرماخوردگی اونم درست وسط اردیبهشت....عجیباااااا قریبا...

۱۲ نظر
دلم میخواست بیام و از این چن وقته بنویسم حس میکنم یه جدایی زایدالوصفی بین من و قلمم افتاده که باعث میشه همون سحر قدیمی نباشم که با نوشتن و تراوشات ذهنیش حالش خوب بشه...وقتایی که کمتر وبلاگ مینویسم ینی خیلی اوضاع خوب نیست...الانم که با وجور سرماخوردی وسط اردیبهشت و بهار با حساسیت و سینوزیت و رخوتی که بهار میندازه به جونم که دیگه هیچی....خلاصه بگم...جمعه رفتیم نمایشگاه کتاب...ینی خالم گفت میای بریم منم که کلا منتظر:))))انتشارات محبوبم و کتابایی که ازشون میخواستم و تو یه لیست نوشتم و اولویت بندی کردم و رفتیم نمایشگاه کتاب و ناهار از همون بوفه های مصلی که عرض کنم فست فودش افتضاح تر از بده، الویه خوردیم اونم خیلی خوب نبود ولی از هیچی بهتر بود....نشر چشمه و نگاه و مرکز و نیماژ و بقیه انتشارات محبوب و معروف و رفتیم و بقیه رو سرسری رد شدیم ازشون و کتابایی که میخواستیم و خریدیم که یه توضیح کلی واسه کتاب و نمایشگاه و اینا تو یه پست جدا میگم+کتابایی که خوندم و قول داده بودم معرفی کنم واسه اون قشری که اهل کتاب خوندن هستن...چون من خودم دلم میخواد کتابایی رو بخونم و روشون وقت بزارم که منو تمااااااااااما محو خودش کنه و یه کاری کنه یادم نره حتی یه کلمه از اون کتاب و برای همین کتابایی و که اطرافیانم که سلیقه هاشون تقریبا نزدیک سلیقه ی خودمه رو هم به لیست کتابا اضافه میکنم و کمتر پیش اومده پشیمون بشم...
داشتم فکر میکردم دو سه هفته مونده تا تموم شدن امسال و روزا مسابقه ی دو گذاشتن و دارن تند تند میگذرن و تابستون میاد و من میشم یه بچه کنکوری که باید حسابی بخونه...بعدم روزا همینجوری مثل الان بدون اینکه یه لحظه نفس بگیرن با عجله بگذرن و منم بی توجه به روزایی که داره میگذره هنگ این باشم اخهههه چرا انقد زود داره تموم میشه؟
صب نشسته بودیم رو صندلی با فاطی اینا...گفتم وقتی به اومدن تابستون فک میکنم یه عالمه خوشال میشم ولی وقتی یادم میوفته باید بایم مدرسه کل دلخوشیم به فنا میره...
گفت هرچی باشه روزای خوبین هیچوقت تو خونه انقدی نمیخندیم که وقتی با همیم غش خنده ایم ....دیدم راست میگه.... هرچقدم سخت باشه یک سال تموم صبح زود بیدار شی و تا نزدیکای عصرم مدرسه باشی و جون بکنی و درس بخونی بارم می ارزه که ماعده صب زود خیلی جدی بگه وای سحر برگه شیمیم و جا گذاشتم و میای بریم بیاریم با هم؟خونمون نزدیک مدرسس...منم نرسیده بگم اره بدو بریم و با کیف بدوییم دم در مدرسه بگی سحر الان که دارم فک میکنم برگم تو کیفمه و بدویی و من بیوفتم دنبالت که دهنت و اسفالت کنم و ببینم یاسی و فاطی مردن از خنده رو صندلی....یا کلی ماجراهای خنده دار و دیوونه بازی ...می ارزه...

فردا امتحان عملی ازمایشگاهه و هیچی نمیدونیم...ینی نمیدونیم اصن چی هست از کجاها هست....امتحان کتبیشو که گند زدم خدا بخیر کنه....

از نظر دکترا سوپ و اش و مایعات و سبزیجات و میوه جات میتونه برای سرماخوردگی خیلی مفید باشه و حال مریض و بهتر کنه ولی از نظر دکتر سحر برای یک عدد سرماخورده ی خیلی له موارد تو عکس خیلی میتونه کارساز باشه:))))

:)))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

به روایتِ سفر مشهد!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

شرحِ حال:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

"دی ماه نامه" طوری:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زلزله۲

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

نظرسنجی طور:)موقتا پست باز می باشد:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

با یه قر رییییییز اومدم ... با کلّه مثلِ زین الدّینِ زیدان اومدممممم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پروژه ای انجام خواهم داد که مــــــــپرس^.^

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

ایسگاطوری:))

۲ نظر


گوش بدیم و به افق خیره بمانیمممممممممم:)))





روزنوشتِ540ام:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

روزمرگی نوشتِ شبانه:)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یک شبِ بسیار خوب مرداد:)

۶ نظر

درسته که از الان تا ساعت نمیدونم چند باید درس بخونم برای کلاس فردا...ولی ولی ولی امشب هیچوقت از ذهن من پاک نمیشه و نخواهد شد....چقدررر بهم خوش گذشت...اصلا حس میکردم اون شخص تو تلوزیون یکی دیگس اینی که جلومه کلا یه ادمِ دیگه....و دیگه دیدم مثل خودم شیطونِ نفهمیدم عقربه ساعت از نه  چطوری شد یک و نیمِ شب....خیییییلی زیاد انرژی دارم الان!!!!!حس میکنم یه عالمه پتانسیل اینو دارم که تا خوده صبح درس بخونم....چقدر خوبه که امشب خوابید پیشمون و فردام صبونه رو باهامونه...قطعا دوشنبه ها و سه شنبه ها که تهرانِ و تو قرارایی که با خالم داره و میرن گردش ولشون نمیکنمممممم ههه:)

اما توجهتون و جلب میکنم به کلمات تغییر شکل یافته ی کتاب زیست امسال....چقدددر مسعولین به فکرن!!!اگه این کلمه ها به مصوب فرهنگستان تغییر نمیکرد ما چجورییی زیست میخوندیم؟شدنی بود عایا؟:))))


بعدا نوشت:کروموزوم و دیگر هیچ:)))


کدبانوگری که میگن:))))))))

۷ نظر

ساعت یک پاشدم غذامو انداختم تو ماکروفر بلند شدم انقد آت آشغال خوردم یادم رف ناهارم تو ماکروفره:/ داشتم برش میداشتم دستم سوخت افتاد همش ریخت:/حواسم نبود یک ساعته کتری روشنه بوی سوختگی اومد و اونم واسه بار دوم سوخت:/



برای اولین بار دوس دارم خییییییلی کم بنویسم کمااینکه چهارتا پست نوشتم از قبل همه زیااااااااااااد:/



شما گشنتون میشه مامانتونم سرکاره غذاتونم نابود شده و  تخم مرغم دوس ندارین چیکار میکنین؟:/



عنوان:))))))))

انقدر فولاد آب دیده شدم که نذارم سه شنبه ی قشنگم و خراب کنی:)

۳ نظر

مطمئن بودم این ترم بالای نود و هفت میشم.... هیچ بهونه ای نداشت... از اون ترم به اینور خیلی ادم بودیم سرکلاسش...هم من هم غزل...

اغراق نمیکنم ولی منو غزل جزو قعال ترینای کلاس بودیم...فاینالمون رو از رو هم نوشتیم(((با امتحانای مدرسه و... نمیتونستیم کامل بخونیم کتابو تقسیم کردیم درسارو باهم))) و بهمون گفت کامل شدین...

امروز اون کلاس مسخره تموم شد خسته رفتم کارنامه زبانمو گرفتم حس کردم خستگیم صدبرابر؟نه هزار براااااابر شد...

نود و یک..

.فاینالمو داده بود بیست و پنج از سی...از فعالیت کلاسیم یک نمره ازم کم کرده بود....هی میگفتم شاید سرکلاسش حرفی زدی...شاید یه بار مشخی چیزی ننوشتی...ولی قانع نشدم هیچ باره "هیچ باره" نکلیف ننوشته نبردم سرکلاسش شده تو مدرسه زنگ ناهار  میشستم سرکلاس و تکلیقاشو مینوشتم...

اومدم خونه بهش پی ام دادم و حدود نیم ساعت با هم بحث کردیم... من ازش دلیل میخواستم قانعم کنه اون میگفت نههه تو خیلی اسپیک اینگ و گرامر و کوفت و زهرمارت خوبه ولی باید بیشتر تلاش کنی به صد برسی:/اخرین پی امم و سین کرد که گفته بودم هیچ وقت ناقص نبودم سرکلاسش هیچوقتم منفعل نبودم سرکلاسش... باید بم بگه حداقل چرا کم داده چون انگیلیسی حرف میزدیم بعضی وقتا واقعا حس میکردم دارم چرت و پرت مینویسم بعد دیدم چقققققققد غلط دارم هههه ولی خب قشنگ نوشته بودم هر حرفی میخواستم بگم و محترمانه گفتم ولی اون هی انکار میکرد بعدش فهمیدم به ضعیف ترین دانش اموزی ک تاحالا تکلیف نیاورده اصلا واسشم مهم نیست داده نود و دو://///

تااااااا عمق وجووووووودم سوختم با همون مانتو نشستم پشت میزم و سر رسیدیم که روش بود و برداشتم و بی وقفه نوشتم انگیلیسی نوشتم خودکار تو دستم له شد ولی باید یه جوری این همه حرصمو خالی میکردم...با یه دنیا غلط نوشتم غزلم هی زنگ زنگ که سحرررررررر چیشد سحرررررر چیشد...گوشیمو خاموش کردم و دوباره نوشتم....ده صفحه پر نوشتم...اخرسر از نوشته هام خندم گرفته بود... ولی خیییییلی خالی شدم حداقلش دلم خنک شد که حرفامو زدم درسته حقمو بهم نداد ولی مطمئنم این یه گوشه از ناملایمتای این زندگیه...در اینده مطمئنم مطمئنم انقدر ازین نامردیا میشه که این پیشش هیجه پس باید از الااااان خودمو امیدوارم میکردم که دربرابر هیچ چی هییییییچ چی انقد راحت وا نمیدم چه الان چه هروقت دیگه برامم مهم نیست نود و یک یا صد یا شصت و یک اخره نوشته هام نوشتم:

 "امیدوارم هیچوقت نگام بهت نیوفته نامرد ترین...."

بعد چایی یخ شدمو سر کشیدم خیره شدم به پرده ی اتاقم که با باد قر میداد و تو تاریکی اتاقم گم شدم...یادم افتاد عههه من وبلاگیم دارم:))بیام یکم حرف بزنم یکم پست بزارم یه عکسی پی نوشتایه درازی چیزی:)




پ.ن1:خیلی زیاد دلم میخواد بشینم بنویسم بنویسم بنویسم و چایی بزنم...نمیشه اون سره فرصته که همیشه میگم گیر نمیاد...روزا خیلی کسل وار میگذرن واسه همین سکوت کرده بودم تو مجازی...که منتقل نکنم این حسم و تو نوشته هام.... نمیدونم تو این پستم موفق بودم یا نه ولی خب مهم اینه بعد از این همه نوشتن الان همون سحره همیشگیم:)


پ.ن2:از داره دنیا یک پسردایی دارم توپولووووووو و دوست داشتنییییی و یه پسر خاله که با عنوان فنچک معرف حضورتونه:)مفتخرررررررم بگم توپولویه دوست داشتنیه عزیزمون علامه حلی و البرز هردو رو قبول شده و من با این خبررررر خوووووووب امروز از خواب پاشدم صدای زنگ تلفنم که جانانمان زنگ زده بود با ذووووق میگف: سحررررررر قبول شدم اولین نفری که بهت خبر میدم اصلا اصلا اصلا نفرت انگیز نبود واسه اولین بار در تاریخِ زندگیه من:)) خداروشکرررر:)



پ.ن3:اقا ما یه دوست کنکوری داریم هرشب نیم ساعت دارم بهش مشاوره میدم(ادم قحطه اخه ههههه)...

"ببین روزه کنکور اگه کل دنیااااا ریختن سرت خواستن نزارن حالت خوب باشه.... اگه ازون روزایه گند زندگیت بود..اگه هرچیزی شد...هر اتفاقی افتاد....اگه داشتی از استرس میمردی...اگه گرمت شد...گرما زده شدی...سرت درد گرفت...هررررررررررررچی....هرچیییی که شد میری مثل "ادم" کنکورتو میدی... خوب و عاااالی و برمیگردی این آسونترین ازمونته.... شک ندارم میتونی... این یه سال و خر زدی پس میشی... یه چیزی میشی....خر نشی استرس بگیرتتاااااااااا تو اونو بگیر:)) نمیدونم چی بگم فردا شب تکمیل ترت میکنم برو بکپ فعلا هههه...." بعد داشتم فک میکردم اگه چن روز دم کنکورم کسی اینجوری نصیحتم کنه چجوری بزنمش بمیره فقط هههههه:)))



پ.ن4:تو 365روزه سال 363 روزش یا کولر اتاق من خراب میشه...یا رادیاتورا...خداااا چرا اخهههه؟پختیییییییم خب:////


پ.م5:تو عمرم انقدر منتظره پاییز نبودم...انقدر منتظر بارون نبودم...انقدر دلم نمیخواست برم بیرون قدم بزنم...کاش این دوسال زودتر تموم شه...ینی هر معلم و مشاور و ...یه دانش اموز گرفتن تو دستشون داره فشااااااارش میدن جونش دراد...بابا چرا یه کاری میکنین بچه اسم درس میاد حالت تهوع بگیره:////هی تو بمن بگو تست بزن ببین اگه من زدم:/ والا به گفتن تو نیست حسش بیاد میرم میزنم:/با اون چشات که شونصد قلم توش مداد کشیدی و ریمل و خط چش و سایه و کوفت و درد و اینا:/


پ.ن6:فقط یک سال بزرگ شدم ولی دیگه عکسای لواشکامو نمیذارم...کسی اعتراضی نداره عایا؟:)))))



پ.ن7:اینکه من مامانمو خیلی کم میبینم و همش درگیره سرکار و ایناس اصلا امره عجیبی نیست...!اما خب کدوم بچه ایه که نخواد حداقل نیم ساعت برای مامانش وراجی کنه؟:))چااااااااااااره اندیشیدم اقـــــــــــــــااااااا:) یه چالش ده روزه گذاشتم با مامانم صبحا ساعت هفت که تقریبا هوا خنکه میریم پیاده روی خیلیم خوش میگذره چه بساااا خالم که شنید استفبالش باور نکردنی بود اصلا:)


پ.ن8:کارنامرو هم گرفتییییییم دهم دیگه واقعنی فررررررررررت؟؟؟؟:)راضی نبودم مخصوصا از اینکه کارنامه اصلی که همه نوزده و هفتاد و پنجارو رند کردن و گذاشتن داخل پرونده و به ما کارنامه دادن با همون نمره های ریز به ریییییز و اصلیه خودمون:/این کارنامه ی بدون رند شدن نمره هام معدلش شد هجده و هفتاد:////اون کارنامه ی به نظره خودم اصلی که میذارن داخل پرونده معدلشو حساب کردم شد نوزده و چهار صدم:/خب فازتون چیه اخه؟:))



پ.ن9:تا حالاااااا ذوق مرگ نشدین ازینکه اینترنتتون مثل چیییییییییی پرسرعته؟؟؟منکه مردم ینی دلم نمیاد پامو بزارم بیرون از خونه در این حد هههه:)



پ.ن10 و اخر:مهمونی دخترونه ای برگزار خواهم کرد که مگووووووو و نپررررررررس:)


::: زیر باد خنک کولر،خوب باشین...خوش باشین....تابستونو و بترکونین:)سحر النصایح جلد دو:)))) :::


به دور از همه ی ادم های دنیای واقعی
برای مقداری آرامش...
......
یک دخترِ کنکوری:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان