♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

ما به این نامردی عادت کرده ایم....متاسفانه...متاسفانه...متاسفانه....!!!

۶ نظر

کافیه کسی رو بیشتر از لیاقتش تحویل بگیری....بماند:)

این اشکای لعنتی نمیدن هیچ فرصتی میبارن از چشم من...

نه می خواهم کسی دوستم داشته باشد


این روزها سردم


مثل دی، مثل بهمن، مثل اسفند


مثل زمستان


احساسم یخ زده


آرزوهایم قندیل بسته


امیدم زیر بهمن سرد احساساتم دفن شده


نه به آمدنی دل خوشم نه از رفتن کسی غمگین


این روزها پر از سکوتم…


پ.ن:روزای سخت....

عنوان خاااصی به ذهنم نمیاد:/

۹ نظر

بهم سفارش کرد :

سحرررر من نیستم نشینی پای گوشیاااا من چک میکنم کی انلاین بودی

غذا مامانی درست میکنه میاره واست وقت نکردم چیزی درست کنم

لباسات تو لباسشوییه شسته شد بردار پهن کن بعدم قشنگگگ اتو کن چروک نپوشیاااااا

پول گذاشتم رو کانتر...تو حسابتم هس...کلید یاااادت نره عا

جمعه ازمون داری خالت میبرتت بعدشم میاد دنبالت

گاز...گاااز...گاز و روشن نزاااری سحرررااا!!!!

حواست باشه به خودت دیگه

رفت بیرون داشت تو راهرو کفشاشو میپوشید بوسش کردم و نمیخواستم جداشم ازش واسه اینکه فیلم هندی نشه خودش سریع تر رفت و بازم سفارش کرد تو این چن روز دخترخوبی باشم...لبخند زده بودم بغضم ضایه نباشه که کاملااااا ناموفق بودم قطره ی اشک از گوشه چشمم که اومد لوووو رفتم ولی خب مامانم ندید...خالم الان اینجا پیشم هست و قراره بعد از سرکارش هروز تا مامانم اینا بیان بیاد اینجا پیشم...منم قراره دختره خوبی باشم و درس بخونم...الکیییی😜



پ.ن:مثلا محرمه اصلا صدای دسته ای هییییچی اینور نمیاد...

پ.ن تر:مامان و بابام بخاطر مسافرت کاری مجبور شدن برن😢

پ.ن ترین:اگر تا اخر شب خسته نبودم و فرصت کردم میخوام پستای زیاد و کشدار بنویسم از اتفاق جات ها:)

پ.ن ترین تر:زمین شناسیِ مضخرف(مزخرف،مذخرف،مظخرف)...!

مرو مرو... چه سبب زود زود می بروی؟بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی(مولانا جان)

۳ نظر

میخواستم پست طولانیمو که عصر نوشتمش و پابلیش کنم ولی خب فرصت  نکردم ویرایشش کنم هم این که از فرط خستگی دارم بیهوش میشم برای همین تصمیم گرفتم یه پست کوتاه و از دل برامده طور بنویسم و پست طولانیمو موکول کنم به بعد...

الان چایی به دست همینطوری که باد خنک شهریوری پرده رو میرقصونه و چایی رو خنک میکنه و پالت میخونه لم دادم به صندلیم و به اتاق تمیز و مرتبم نگا میکنمممم و کیفووووور میشم...دوتا ازمون  فرداهم نمیتونه از ارامشم کم کنه...

حتی اگه هیچی نخونده باشم 

 حتی اگه مجبور بشم ازمون تشریحی و  خالی بدم...

این روزایه اخره تابستونو تازه دارم قدر میدونم...چقد حالم گرفته است بابت کتابای ناتموم و ناقصی که نخوندم...فیلم های دانلود شده تو فولدره" نیو فیلم " که ندیدم و بالکن نامرتبی که گلاش همینجوری تو  دل همدیگه دارن رشد میکنن و هرکی رد میشه بهشون  اب میده....

ولی مهر شروع میشه...

روزها کوتاه میشن و شبها بلند...

غرق درس میشیم  و انقدر خسته از درس و کلاس و ازمون سرمونو رو بالشت میذاریم و انقدر زنگ های ناهار و زنگ های تفریح با دوستامون میخندیم و رو همه ی کاستی های  این تابستونِ ترکوندنی مونم چشم میبندیم...داره میاد...فصل انار و نارنگی رو میگم...  بوی دفترای نو و کتابای نو...بوی صبحی که سر صف ایستادیم و حرف میزنیم و معاون و مدیر و...اون بالا اخم و تخم میکنن و تشر میزنن بهمون...امروز خسته کننده نبود خیلیم خوب بود...یکی از بهترین روزهای تابستونمونو ساختیم با غزل...به خودم گفتم اگه قراره شروعیم باشه، اگه قراره شروع کنی و اگه قراره این تابستون، اخرین تابستونی باشه که ازش لذت بردی اگه قرار باشه این تابستون ته مونده هاشم به بطالت نگذره...به ازمون های فردا فکر نکن...به قراری که با یه معلم زیستِ سفت و  سخت داری فکر نکن....به استرس زاها فکر نکن...چاییت و بزن و به صدای آبِ گوشنوازی که از اب نمای حیاط خونه بغلی میاد گوش کن...:)

حرفا دارد و این حرفا نمی آید رو کاغذ...رو عنوان...تو وبلاگ....!

۷ نظر
در جمع شلوغ...در جمع خیلی شلوغ....تنهاتر از تنها...یکی از ریشه های شالش را گرفته بود...گلویش میسوخت...چشمش میسوخت..دلش میسوخت....سر بلند میکرد خیره میشد به شادی های افراد...برای گلی که ازمون زد....به ساعت تگاه میکرد...هشت تا یازده شب کلاس داشتن و نمیتوانست برود...از مسافرت ها و جمع های اینچنینی بیزار بود....با التماس و حسرت خیره شده بود به عمه اش که میخواست برود شیفت...دلش میخواست از جمعی که درش تنهایی به خوبی حس میشد فرار کند...خبرهای بدی که این روزها میرسید به دستش از طرف دوستانش...انتظار این همه روز تلخی و بدی را نداشت از شهریور...گفته بود کش بیاید اما نه اینگونه.... دو مشت قرص برنج باهم بخورد...خسته بود...گیج....منگ...خلاصه همه چیز رو مخش بود...عجیب بود که ارام بود...از علاعم بزرگ شدن نیست که!هست!؟جواب حرف های مادرش را با سر میداد...اره یا نه...فقط سرش را بالا و پایین میکرد...به ادم ها در سکوت لبخند میزد به محبت هایشان...هرچند ظاهری...هیچوقت انقدر ارام نبود...شیطنت میبارید از چشم هایش...این روزها جلوی اینه که می ایستد دو تا قهوه ای میبیند...بدون شیطنت...ارام و جدی...این ارامشِ از سره اجبار اصلا خوشایند این روزهای گرم شهریوری اش نیست....!

لنــــــــتی ترین!

۶ نظر



عکس:آرشیو:)


به چیزی بیشتر از یه خواب....

۱ نظر

از خواب خسته ام؛

به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم

چیزی شبیه بیهوشی، 

برای زمان طولانی

شاید هم از بیداری خسته ام

از این که بخوابم

و تهش بیداری باشد 

کاش می شد سه سال یا شش سال

 یا نه سال خوابید 

و بعد بیدار شد 

نشد هم...

نشد ...

👤 عباس معروفی

مضخرف ترین روزای تابستون....

۰ نظر

حالا درسته اصلا خوش نمیگذره....ولی خیییییلی داره زود میگذره:///ینی چی:///

دلم میخواد زودتر مدرسه ها شروع شه باز از خستگی غش کنم ....حداقلش اینه که وقتی تو مدرسه ام انقدر سحر هستم که خودمم نمیدونم این همه انرژی و از کجا میارم.....انقددد میخندم که میرسم خونه از خستگی حتی نا ندارم لباسامو عوض کنم و چپه میشم رو تخت...

 ولی خب الانم خیییلییی تقاوت نداره فقط کمتر میرم کلاس و کلا اون همه شادی و خنده و کرم ریختنام به حداقل ممکن رسیده....اتفاق خاصیم نیوفتاده که بیام بنویسم ولی خب دلم میخواد بنویسم و از صببب هم که آزاده نامداری حماسه افریده  که به یه "هه" اکتفا میکنم...

من که با چااارتا شکلات خوشحال میشدم مث خری ک بهش تیتاب دادن...منی که میرفتم کلاس از فرررط شیطنت کلاس واسه هممون زود میگذشت...منی که منتظر بودم که بابام بگه "م" من جیغ بزنم بگم مسافرت....حالا از بیرون رفتن و کافی شاپ رفتنای بعد از کلاس...از مسافرت رفتن بیزارم...خودمو حبس کردم تو اتاقم فقط به کتابام نگاه میکنم و حتی طرفشونم نمیرم اصلا انگار بادکنکیم که بادم خالی شده....خبر عروسی میشنوم بجای اینکه مثل همیشه بگم وااای حالا موهامو چ مدلییی درست کنیم و لباس چی بپوشم عادی و معمولی اعلام میکنم من نمیام...این روزارو دوس ندارم....دقیقا خیلی وقت بود این مدلی نبودم.....فقط اهنگ گوش میدم و ولوام روی مبل سره گوشی و نمیفهمم شب و روز چجوری میان و چجوری میرن....دلم واسه خودم تنگ شده...منِ پرانرژی....


تو بهتم...تو یه بهت بزرررررگ.....

۴ نظر

بلد نبود وحشتناک ترین خبر و چحوری بده...

دوسش داشتم

خیلی اروم بود

اومد گفت احمدی مرد

همه بدنم یخ کرد

وجودم لرزید

بستری بود واسه قلبش

اما اینکه فوت کنه

اینا استوری بزارن

تسلیت بگن

حتی نمیتونم از جام تکون بخورم

هنوز به پهنای صورت دارم گریه میکنم

باور کردنی نیست خوبترین معلم عربیت فوت کنه...کاش یکی بیاد بگه همش شوخیه...همش دروغه...

کوچکترین کارایی که "ممکنه" بزرگترین انرژیارو بهم برگردونه👈خواب و خواب و خواب😃

۵ نظر

امروز تموم شد...عربیم گذشت...سخت بود ولـی گذشت...حالا حدودا پنج روز تعطیلم و میخوام انقدر این چن روز شب تااا صب،صب تا شب بخوابم که بمیرمممم😁


نمیتونم بگم چقد حرررص خوردم از دیشب، بابت برگه ای که لای دفترچه خاطراتم بوده و افتاده و یه ادمی که نقش سمیه تو زندگی منو داره ورش داشته و خوندش و دقیقا تو همون کاغذ ازش یه عالللمه بد گفتم و یه حرفایی که باید مسکوت بین خودم و خودم میموند و خونده،چحوری بزنمش از جا بلند نشه و طبیعیم جلوه کنه اینووووو اخههههه؟!؟؟!؟!😤



خیلی چیزا دیگه مثل قبل واسم مهم نیست شاید هم هست و خودم به روی خودم نمیارم نمیدونم حس بدیه نمیتونمم بفهمم حتی دقیقا تو چه حالیم،دیشب طی حرکت غافلگیر کننده مامانم گف دوس نداره زیاد با غزل معاشرت کنم:/بنی اون لحظه گچه دیوار رنگه صورتم بود و پوکر فیس شکل و شمایلم😫واسه همینم گف شنا رو کنسل کنم برنامه ثبت نامشو اگه میخواد اون بیاد باهم بریم باشگاه نزدیک خونمون و خلاصه که قشنگ ابِ پاکی و رو دستم ریخت غزززل بی غزل:/نمیدونم چه حرکتی ازش دیده هرچی باشه فعلا دو تا ضربه کاری بهم وارد شده که تو یه خلا دارم دست و پامیزنم و نمیدومم چیکارکنم واسه همین دوس دارم چندین رووووز بخوابم تا این خستگیه لعنتیه روحیم تموم شه کاش بشه کاش کاش کاش...




گفتم از زیست متنفرم؟خب حرفمو پـس میگیرم:)) ضمن اینکه عاشقه زیستم معلمشو در حده مرگ دوس دارم و حاضرم بمیررررم واسش😍امروز تو راهرو سلام کردم بهش و انقدررررر با صمیمیت جوابمو داد و استرس نمره امتحان و از چشام خوند و گف خوب شدییییی چرا انقد نگرانی؟میخواستم بپرم ماچش کنم خدا این بشر دومی ندارهـهههه مهربون ترین معلمی که داشتم،شاید اگه نبود میبردیم از زیسته سنگینِ امسال و کلا میرفتم یه رشته دیگه ...کاش خوبیاشو یادم نره هیچوفت اینم صرفا گفتم بنویسم ابنجا بمونه که بعده ها چندین سال بعد اومدم و خوندمش این پستم یادم بمونه امروز تو بدترین حالت و خیلی نابودطور تنها چیری که انرژی داد بهم خودش بود معلم زیسته جااااان ترین:)




تو راه داشتیم میومدیم سلانه سلانه و فک میکردیم چراااا امتحـانایه این نهم و هشتمیا تموم نمیشه😳وارد کوچه شدیم دوتا پسره ژیگول پیگول کرده که الحقم جذاب بودن جای برادری الـــبته:) ولی خب ما رد شدیم سریع رفتیم،من بروی خودم نیووردم ولی دوسم گف سحررررر باورت مبشه اینا شـــیشمی بودن😁😁😂😂😂خندم گرفتتتت محکممم زدم زیر خنده برگشتم دیدم معلقن همینجوری دارن سره کوچه وول میخورن و میزنن تو سر و کله هم،به قد و قوارشون نمیخورد عصن ششمی باشن ولی خب موجباته شادیـمنو و مسخره بازی دوستمو فراهم کرده بودن که یه لحظهههه همه چیییی یادم رفته بودم حتی تشنگی😅اینم درعوض اون دوتا ضربه کاری کمی تا مقداری انرژی برگشت به وجودمون:)

ما تو ماهررمضون ازینکه ساعت خوابمون بهم میخوره و درست نمیشه در عذااااابی دردناکیم،شماچطور؟:)



لحظاتتون اروووم و باب میلتون باشه همیشه ایشالله:)👋

از اون روز تا امروز:)

۴ نظر

اووون چن روز پیشا(هشتِ خرداد) خالمون زنگ زد که سه چهار روزه تعطیلی و اینارو جم کنین بریم شمال،بابام نظری نداش،من وحشتنااااااک دوس داشتم برم و از طرفی حس کردم یه شخص سمجی ام قراره بیاد بچسبه اونجا به ما و کوفتمون کنه گفتم نه من امتحان شیمی دارم و عای سرم در میکنه و عای پام و اینا:/مامانمم قااااطع گف نه ایشالا بعد از امتحانای سحر و وقت بسیار است و فلان...اقااااااا حالا ما نرفتیم اونا با پسرعموی مامانم رفتن... پایه ترین و باحااال ترین شخصه فامیل:(ینیییی انقدررر عصر بهم فشااار اومد و انقدررر ناراحت بودم در حد گریه با اهنگای پاشایی زجه میزدم که زیرپتو و خوابم برد ...از ده دقیقه به یادده صب تا شیش عصر من خواب بودم باورم نمیشه خودمم تو عمرمممم انقد نخوابیده بودم:/دیگه پاشدم کشوووون کشووون با بالشت رفتم جلو تلوزیون کانالارو بالا پایین کردم و شبکه پویا یه کارتون دیدم یکم و بعد سرم همچنان تو گووووشی بود باز خوابم رف تا یه رب به هشت دیگه مامانم میگف پاشو بریم دکتر این بچه چشه😂روزه واقعااا از پا درمیاره ادمو من خودم به شخصه نسبت به پارسال بیشتر از اینکه تشنم شه گشنم میشه:/انقددد که بچه ها امروز میگفتن سحررررر دفه بعد روزه بگیری بیااااای؟ عاره:)))))

خلاصه که شمالللل و لب دریا و ویلای خوشگلمون فرت😢بعد تو اینستا همههه عکس لب ساحل گذاشتن اخههه چرااا😣

دیگههه اهان اون شب ینی نهم خرداد تولد خالم بود،و من از قبل از عید تاااا شب تولدش ندیده بودمش‌دماغشو که گفته بودم عمل کرده بود ینییی فوق العاده عوض شده بودم میگفتم من خالههه خودمو میخوام😂حس میکردم نکنه برم دیگه چن ماهی نبینمش انقد سلفییی انداختم باهاش حد نداش اصن ازونور هرکی رد میشد میگف اینارو... ولی الحق و الانصاااااف چه عکسایی شده بود و اونشب شام غذا گرفتیم بردیم و چون هیچکودوممون روزه نبودیم دیرتر رفتیم بعد افطار،خالم اینام کیک گرفته بودن با سییییبیییل😂😂😂😂ازین سیبیل چسبیا به تعداد و شکلای مختلف ینی نمیتونم بگم انقد سره اون سیبیلا که گذاشتیم و خندیدیمممم خدا میدونه و بهترین شب بود و چون داییم و خالم باهم اختلافات ریزی دارن و مسبب همشم زنداییمه اونا نبودن،عوضش شنبه ای که میاد مامانبزرگم برنامه رستوران ریخته،خاله کوچیکمم زنگ زده به داییم و خالم گفته بیان ولی خب هیچکودومشونم نمیدونن که اون یکی هس:/چه پیچیده خلاصه که قراره اون شب باهم اشتی کنن و تو عمل انجام شده قرار بگیرن ان شاااالله،

دیگه اینکه امتحانا بیش از حد دارن کش میان و حوصلمونو سر بردن😣😒شیمی ام که فقط میتونم بگمممم چراااااااااااا😼😁از دسته خودم خیلبییی زیاد عصابم خورده خیییییلی زیاد...و اماااا ماجرای اون روز بعده امتحان ادبیات😅

اقا ما تعطیل شدیم از مدرسه ینی امتحانامونو دادیم همه نشسته بودن تو حیاط من داشتم بیشهوووش میشدم دیگه دوستمو صدا زدم اومدیم وسطای راه دیدیم یه مشت پسر ریختن دنبالمون:/حالا من با چشای خوابالو داشتم واسه محدثه یه چیزی تعریف میکردم و میخندیدم و خیلی اروم میخندیدیم البته و دقیقااااااا همون لحظه معاونمون با ماشین رد شد از کنارمون و انقدررررر بد نگامون کرد من گفتم الان پیاده میشه جلو پسرا با قفل فرمون میوفته دنبالمون:/دیگه تا خوده کوچمون دنبالمون میومدن بعد کلن خیلی حرفاشون باحال بود بلنددد بلندددد حرف میزدن لاتانه طور منم خندم میگرف ولی خودمو کنترل کردم دوستم نگه سحر چقد جلفه و اینا:/خلاصه که منتظر بودم این معاونه اشکمونو امروز دراره که اصلا نبوود ولی واقعا خیییییلی گنده همههه چیش اخلاقش،اندامش،لباساش،قیافش،لحنش،ااااه😤😡😱تنها با ما اینطوری نیس وسط کلاس قشنگ معلمو تخریب میکنه واقعا خیلی بی شخصیته...استغفرالله روزه بودم:///دیگه همین ایشالا پستای بعدی و با عکس اپدیت خواهم کرد و تابستون شروع شه زودتر خداااااا🙏روزگااارتون خوبه خوب:)موقع افطار منم دعا کنید لطفا:)

و حسه خری که دارم...و بغضی که جانم را در مشت له کرده..با لبخند میرویم...

۱ نظر

یه عالمه تصمیم یهویی داره میوفته...دلم یه جوریه نمیدونم قراره چی بشه و روزگار چی رقم زده فقط وقتی میشینم رو مبل و خیره میشم به دیوار رو بروم نفسمو چن دقیقه یه بار فوت میکنم بغضمو قورت میدم میگم توکل بخودت خدا هرچی صلاح میدونی رقم بزن واسمون...

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن:مربوط میشه به سفری که قبلا گفته بودم قراره کوچ کنیم و اینا...تو وضیعتی هستیمـکه خیلی به دعاهاتون نیاز دارم


پ.ن بعدی:هنوز از سفر بر نگشته،عرقمون خشک نشده،لباسامون از چمدون در نیومده باز الان باید بریم جمعه بیایم و شنبه امتحان فیزیک دهیم...فیزیک قبلا خوندم با این حال و احوال یکم استرسشو دارم...و بایدم برم حتما...دعا یادتون نره خب؟:)


پ.ن بعدی تر:میگم انقدددددددررررر تعریفی جات دارم و وقت ندارم نمیتونمممممممم بشینم وبلاگ بنویسم!وضعیت روحی چندان خوبیم ندارم یه حسی اومده سراغم نمیدونم چیه...تو دلم پره شک و تردیده...میریم برمیگردیم میگم براتون قراره روزگار با ما چطور تا کنه!

مرگ تدریجیِ یک سحر😪😔😢

۳ نظر

هرچقدر از خبر مدال طلای جانان تو "ام بی عای" و زهرا تو زیست خوشال شدم و بالا پایین پریدمممم اینکه نشستم برای شنبه فیزیک خوندم و یهو خبر رسید امتحان ریاضی داریم شنبه باز یهو گفتن از کل کتابه و از منطقه...نابود شدم مثل شوووک زده ها فقط خیره شدم به یه نقطه کپ کردم...دو دیقه یه بار دهن باز میکنم میگم ینی چیییییی!!!



هنوز مسافرتیم و نمیشه بیایم...درختایی که باید کاشته شن هنوز موندن... من هی استرس دارم واسه مدرسه و سه روز غیبتتتت هی بیشتر باعث میشه دلم شور بزنه و از طرفی حس میکنم واقعا هیچی از ریاضی یادم نی از طرفی مریضی وسرماخوردگی عصن نمیزاره مشخامو بنویسم و زیستمو بخونم از طرفی استرس ریاضی نمیزاره بیشینمممم دو دیقه...خلاصه معلقِ معلقم ..برف میاد و نمیتونم برم بیرون راه برم حالم بهتر شه در کل دعا کنید برگردم به زندگی عادی😢

پ.ن:خدا ازتون نگذره عید و سیزده بدر کوفتمون شد😒

جانااااانِ جاااان❤

۲ نظر

تو این روزه مضخرررفی که تو مد داشتم الان امادگی کااامل دارم که قربونت برم با این سنتور زدنننننتتتتتتتتتتت❤

بی تو نیست آرامم لیــــــــــک آرامم آرامم آرامم!

۵ نظر

میتونم بگم قریب به هشت یا نه تا پست پیش نویس شد تا الان یکم به خودم مسلط شدم

  اشک ریختم و نوشتم 

 حرص خوردم و نوشتم 

 به خاطر خیلی چیزا حرص خوردم به خاطر خیلی چیزا هم شادی کردم و از ذوق لبخند گشااااااااااد زدم به ژرفای چاله گونه طور با اشک شوق حتی...

 نوشتم و نوشتم و نوشتم و خالی شدم،خالی شدم تا الان به این ارامش رسیدم کنار گلای جان و عصرونه میزنم و میگم خدایا شکررررررت :)





تو را دوست میدارم:)

۴ نظر

و را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که اب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت

دوست می دارم ...

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به ارزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر بوی لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تورا برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم

تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید

دوست می دارم ....

پ.ن:

شاید یه روزی فهمیدی اینجا یکی برات پست عاشقانه میزاره و دلتنگتهههه شاید:)

درست وقتی که انقدر داغونم...!؟

۱ نظر

از اول که رسیدم چشماش برق میزد از اشک... ولی سعی میکرد بگه نه من خییییلی خوبم!!! ولی من تو این مدت میتوتستم بفهمم الان چقد داغونه... از صدای لرزونش که بغض نمیذاشت صداش صاف بشه و از لبخندای مصنوعیش همه چی پیدا بود

زنگ خورد رفتیم پایین امروز با اینکه جواب مرات اومد و مرات تو مدرسه بین همه دوم شدم ولی خیلی خوب نبود حال و احوالاتم... هدیه و تقدیرنامشونم اصلا تاثیری رو این حالِ مضخرف نداشت... انقدر که هنوز هدیه شونو باز نکردم انقد تو خودم بودم نمیدونم برای رتبه ی اول و دوم عصن هدیه شون چی بود ولی سعی میکردم با غزل اینا بگم بخندم که اصلانم موفق نبودم چون غزل کلا حالش بد بود و هی میپرسیدم هی میگفت خوبم بابا و حرفو عوض میکرد...نسکافه و کاپ کیک خوردیم قدم زنون رفتیم کلاس زبان بازم رفتارای مصنوعی لبخندای الکیِ سرکلاس... منکه اصلا معلممونو نمیدیدم صداشم نمیشنیدم فقط لباش تکون میخورد ...پنج دقیقه مونده بود به آزادی از کلاس...معلم داشت به سوال یکی از بچه ها جواب میداد غزلم سرشو گذاشته بود رو دستش رو میز....دستمو گذاشتم رو شونش گفتم:بگو غزل بگو چته بگووووو

در نهایت برخلاف همه تصوراااتم فهمیدم با اقای بی اف بهم زده و شروع کرد تعریف کردن از ساعت پنج تا پنج و نیم داشت حرف میزد و چشماش پررر شده بود از اشک منم از اول تا اخرررر فقط سکوت کرده بودم نمیتونستمـچیزس بگم...نمیتونستم قضاوت کنم...هرچی ام میگفتم از دیده اینکه دوست غزلم و قاعدتا همه چیییی به طرفداری از غزل پیش میرفت... ولی مگه غیر این نیست ک تو هر رابطه ای خوبی ها دوطرفس بدی ها و ناراحتی ها هم؟نمیتونستم حرف بزنم اخرش اشکش ریخت رو صورتش گفت بناااال دیگه هی گف بگو بگو الان لال شده

نمیدونستم چی بگم واقعانم لال شده بودم... بدیشم ایـن بود من خودمم حالم خوب نبود میتونم بگم حال روحیم صدباااار بیشتر از حال جسمیم بد بود...خودم اصلا نفهمیدم کی چشمام پر شد از اشک...گفت وااااای سحر بخدا شوخی کردمممم خندم گرفته بود فک کرده بود از حرفش ناراحت شدم درسته خوب یه جورایی تقصیره اقای بی اف بوده ولی تقصیر غزلم بوده به نوعی خب...گفتم غزل اشتباه کردی... حالا ام نمیخوای جبران کنی نکن ولی دیگه چرا توضیح نمیدی براش؟خب حقم داره، خرررر اون نمیدونه ک چیشده براش توضیح بده بعد قهر کن و ازین کارا گفت: نههه عمرااااا بره گمشه بی لیاقت...

 عاشق منطقشم کلا😅

 نزدیک بود دیگه با لگد بیرونمون کنن رفتیم ذرت خوردیم و نخود نخود هرکه رود خونه ی خود شدیم .قبلشم مامان زنگ زد بهم گف سحر زنگ بزن بیام دنبالت دم چهارشنبه سوریه خطرناکه منم شجااااعانه گفتم نههه مامان مگه من بچه ام ؟گفت نه بیست سالته پس😅 خلاصه راضی شد و تو راه هزااااران هزاااارباااار به غلط خوردنننن به معنای واقعی کلمه افتادم...داشتم میومدم یه پسره ژیگوووله غول دویست سیصد پَک برگشت گف خانوم خوشگله(بقیشو نشنیدم) انقد تند راه میرفتم و قدمامو بلــــند برمیداشتم گفتم الان زمین سوراخ میشه یا من میرم تو درختی چیزی یا صد و هشتاد باز میکنم یهو تو خیابون😅

 تا دم خونه مووون اومد میخواستم یه سنگ وردارم بزنم تو سرش بگم گمشوووو پسره ی عوضی چه معنی میده خودت خواهرنداری؟ ولی انقد قلبم تندتند میزد نفسمم داشت بند میومد کم کم ....

حالا الان یه سری فک میکنن من چقد حجابم بد بوده ایشون افتاده دنبااالم و فلان و بیسار چون ما کلا عادت به پیشگویی و پیش داوری داریم ،،،،لازمه بگم با همووون مانتو و شلوارِ گشاده مدرسه و مقنعه بودم مانتو شلوارمم با توجه به توصیفاتتتتتت قبلی شبیه اَمامه بود تا مانتو یا شاید بادبان کشتی باد میخورد بهش باااد میکرد😅و مقنعمم معمولی یکم از موهام معلوم بود میخوام بگم کلا بعضی خیلی بیمارن و درمانم نخواهند شد این روزا اصلا تنها بیرون نرید یا اگر رفتید حتما بگید بیان دنبالتون، برگشتی اشتباه منو نکنید اینم از این ... نالاااان و خسته هم باید برای امتحان شیمی بشینم بخونم هم فیزیک هم ریاضی همه ام فردا بااااهم..هوف یه درصدم فک نکنم بتونم همشو بخونم

اینم از این و امیدوارم این روزای اخر اسفند بگذره و بهاربیاد و حال و هوامونو عوض کنه دستم قطع شد دیگه خب:)

فعلا بایای:)

دلتنگـی!+آدرس اینستاگرام+پی نوشتان:)

۲ نظر
‎پنجره را باز مى کنم
‎دلتنگى سر مى خورد داخل اتاق
‎صورتم را آب مى زنم
‎دلتنگى مى چسبد گوشه راست اینه
‎لباس مى پوشم
‎دلتنگى مى خزد زیر پیراهنم
‎مى نشیند روى سینه ى چپم
‎سردش مى شود
‎مى لرزد
‎مى لرزد
‎مى لرزد...

‎#نیکی

پ.ن۱:خداااایاااا جان مررررسی واسه امرووووز مرسی مرسی مرسی❤
بزوووودیِ زووووود اردونامه خواهیم داشت:)

پ.ن۲:چندتا از دوستان خصوصی پیام دادن که ادرس اینستاگرامم رو بدم خدمتشون چون نمیتونم تک تک برم وبلاگاشون اینجا میذارم:
Sahariii._.saharian

پ.ن۳:میشه دعا کنید مریضیا دست از سره کچچچلللللِ من وردارن؟؟؟😅سردرد تموم میشهههه دندون درد شروع میشههههه دندون درد تموم میشه ابریزش بینی شروع میشهههه اون تموم میشهههه سرفهههه و عطسه هایی که اصلا نمیااااد بیرون شروع میشنننن،به این نتیجه رسیدم بیماری از بین نمیره بلکه از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه:|

نفـــــــــس نفــــــــــــس زندگے شدے برام میخوام تا آخرش ازت نفس بخوام!!!

۵ نظر

خسته بشی....بعدش بغضت بگیره ازونایی که فقط برق چشااات پیداس همچنان نه اشکی میاد روی گونه هات نه بغض گلوتو ول میکنه چه حس بدییییی...دلت بگیره وایسی پشت پنجره به هوای گرفته ی  سرخِ برفی نگاه کنی و همچنان ندونی چرا و از کدومشون باید به خودت گله کنی و کماکان خودتو قانع کنی که همه خوبن و خودت بدی...

یهو به خودت بیای ببینی پشت پنجره ...کتاب جغرافی به دست...حس میکنی زانوت داره خم میشه حتما خیییلی وقته وایستادی...اشکا از کجا اومدن!!!بالاخره شکستید طلسمو؟؟؟؟؟بعدش بری جلوی آینه و تو دوتا سیلی به خودت بزنی...نتارو بزاری جلوت بنویسی و تمرین کنی پاشی دلبرتو برداری و با چشمای بسته ویلون بزنی احساساتت و روی سیماش پخــــش کنی و غم انگیییزه غم انگیییز....سرانگشتات رو سیم برقصه... غرررق شی تو نوای نُتا و نوای آشفتگی های ته ته  ته دلت...ساعت یازده شده از ساعت هفت فقط یه خط جغرافی...یه خسته نباشید جانانه میگم به خودم!

.

.

.

.

.

.

.

.

.


پ.ن:چرا تازگیا خییییلی میای جلوی چشمام؟؟؟تو خیااال همیشه پشت یه پرده از اشک میبینمت...چرا دارم میشم سحره احساساتیه حماقت کاره قبلا!!!!نه نـــه نــــــه نباید اینطوری میشد!!!!!!خدا....؟!!!!


پ.ن۲:اشفته شدم،هم خودم،هم پستام... ببخشید!!! این احساسات فقط میتونه اینجا فوران کنه...!!!

خوبیه بارون اینه اشکات و هیشکی نمیبینه💧

۵ نظر

نمیدونی تو بارون گریه کردم شیرینه

خوبیه بارون اینه اشکات و هیشکی نمیبینه

برگرد دارم میمیرم از درد

شدم یه عاشق ولگرد نمیری از تو خاطررررررررررم

دستِ این دوری دلمو شکسته

منتظر تو یکی نشسته

با این پاهای خسته کجا برم!

کاش میدونستم عشقم...نمیمونی پای حرفت

تو رو به یادم میاره شیشه ی یادگاری عطرت

بی تو  قلبم همیشه میگیره نفسم واسه نفس تو میرررره

 واسه برگشتنت نگو دیره

طفلی قلبم بی تو داره میــــــمیــــــ💔ـــــــره

جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان