♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

به روایتِ سفر مشهد!

مستان خرابات ز خود بی خبرند

جمعنـد و ز بـوی گــل پراکـــنده تـرند

ای زاهــد خـــودپرســت با ما منشین

مستـــان دگــــرند و خـــودپرستان دگرند

رهی معیری



عصر بود از مدرسه ساعت دوازده و نیم تعطیل شدیم...دوشنبه...خوش خوشان اومدم خونه...خاله لباس پوشیده بود بره بیرون با دوستاش مامانبزرگمم خونمون بود ...کشک بادمجان درست کرده بود...چند دقیقه بعد مامانم اومد دور هم ناهار زدیم بعد خالم گفت سحر توااااااام بیا بریمممم بدون تو خوش نمیگذره..از خداااام بود برما ولی یکم کلاس گذاشتم ههههه:))) بعد پاشدم حاضر شدم رفتیم اول خالم امتحان فرانسه فاینالشو داد و بعد رفتیم دنبال شیما تو ترااااافییییییککککککِ گاندی به ملاصدرا...بعدم رفتیم سمت صدا سینما با اینـکه صدای قااار و قور میداد شکمانماااان😅و خب ثری ساعت هفت و بیست دقیقه میومد بیرون از استدیو و خلاصه رفتیم همون مغازه بززگ نبش خیابان الوند و یه مشما دنت و چیپس و پفک و.... خریدیم تا بیاد....هواااام سووووزناک تو ماشین خرت خرت چیپس میزدیم و میخندیدیم و اهنگ گوش میدادیم اینا کههه ثری اومد قر قر دهان و بشکن زنان رفتیم یه رستوران تو غرب...یه کافه رستوران بود....رست بیف و ژامبون مرغ و گوشت سفارش دادیم و بعد ثری ازونجایی که میخواست اخر هفته بره سرپل ذهاب گفت بچه هااا پیشنهاد بدم بهتون که بریم جمهوری یا بوستان واسه یه مادر حامله ژاکت و شلوار گرم و کاپشن بخریم و ست سیسمونی و لبااااس بچه اینا؟😍خالم گفت خب پیشنهادتو بده 😁😝ثریم گف دادم خب😒😂و رفتیییم و اول شیما اسنپ گرفت رف خونشون رسیدیم جمهوری تو سررررماااا بدو بدووو میرفتیم سمت مغازه هایی که باز بودند خب ده شب بود اول یه مغازه رفتیم بزرگترین و گرم تربن پالتو رو تو پنج دقیقه تند تند خریدیم و دوییدیم سمت مغازه های دیگه که داشتن میبستن و قیمتام بالای صد و جنس مارک دار بودن و این مدنظر ما نبود...سه چارتا مغازه بیشتر باز نبودن دیگه خزیدیم تو ماشین از سوز سرررما و من همش دست به جیب و سرتو یقه مداااااام فکر میکردم چقدر دل ادمااااا میتونه بزرگ بااااشه چقدرررر یه ادم منشش انقدر بزرگه که سره شام با چشایی که از عشق برق میزنه بگه من دیدم ماااادرررره لباس گرم نداااره میگیرم بعدم بسته بندی میکنیم میبریم واسش😍...شلوارای گرمم حتمااا بگیرم گناه داره شلوار گرم پارو گررررم میکنه،خوبه...از کلماتی که تو جملاتش به کار میبرد و مهربونی تو کلامش واقعاااااااا میمیرم،میمیییییرررریم،خدا انشالله همینجوری بهش کمک کنه،،،میگه ما اعلام کمک نمیکنیم،جار نمیزنیم تا مردم نگن دکان و دفتر دستک باز کردن،هرکی از اطرافیان نزدیک بخواد قبول میکنه و میره خرید و میبره کرمانشاه،کمک و جوانمردی ینی همین،غیرت و انسانیت ینی همین...!بعد خالم گفت شنیدم کانکس اضافه اومده اونجا،اخبار میگفت...بغض کرده میگفت بخدااااااااا که همش دروغه اونجا هنوووز امکانات ندااااااااره به قدر کافی و من تو دلم هزااربار گفتم تا یادم نره بیام اینجا بگمممم شاید یه نفرررر یه مسعوووول یه "انساااانِ فهیم و با مسعولییییت" ببینه....تو خودش حس انسان دوستیش بجنبه و فریااااااااد منو ،فریاد مارو برسونه به مسعولین که بابا بخدااااااااااااااا اوضاع کرمااااانشااااااااه هننننووووووززززززززززز درست نشده هنوز تو سرما هستن خیلیاشون هنننووووز کانکس ندارن هنوز بچه هاشون از سرما صورتاشون سرخ میشه هنووووووز نگون بختی و سرمااااا و اوااارگییییی دست از سرشون برنداشته،درسته که شما سلفیااااتونو باهاشون گرفتین ولی بخداااا کرمانشاه هنوز اروم و قرار ندااااره تروخدا ای که دستت میرسد کااری بکن...به دااادشون برسید،،،کمه....هنوووز تلاشها واسه اون جمعیت کمهههه....

دیگه ثری و رسوندیم هتل تا برگردیم سمت خونهههه من تو خواب و بیداری فک میکردم خالم چجوری چشاش رو هم نمیوفته مث من...دیگه رسیدیییم و من دوویدم بالا نشستم سمت شوفاج که مامانم اومد دوتا بلیط هواپیما داد دستم،،،گفت سحر میریم هم پیش بابات هم پیش کسی که خیلی وقته دلت هواشو کرده!مشهد!مشهد!صدا اکو میشد،مرررردممممم از ذوق و خوشحالی وسط گریه میخندیدم وسط بغغغغض لبخند میزدم ....عاخ که چه خبری بود...فرداشو نرفتم مدرسه تا ظهر حمام رفتم چمدون بستیم و فکر اینکه میرم از امام رضا مدد میگیرم..میرم ازش میخوام کمکمون کته...میرم ازش میخواااام ارومم کنه دلمو خوش میکرد،دلمو خیلی خیلی خوش میکرد و لبخند از سر اسودگی میاورد رو لبام....مخصوووصااااا که قرار بود یه دخترنازنازو باباشو بعد یک ماااااه و خورده ای ببینههههههه....دیگه ساعت دو و نیم پرواز کردیم و اومدیم مشهددددددددد😍ادامشو فردا واستون مینویسم،صبح که رفتم حرم دعاگوتونم،سلامتونو میرسونم به امامِ خوبی ها❤️


اییییییین و یادمه قشنگ تو خواب و بیداری واستون نوشتمممم میتونید برید دسشویی اب بخورید بیاید ادامشو بخونییید ههه:)

شب اول،

من نمیدونم مشهد چه تاثیری رو روند خواب من گذاشته انقدر که دوس دارم هممممممشششش بخوابم عین معتادا😂ساعت پنج اینطورا رسیدیم و خیلی شیک بابامو دیدم منتظرمون بود با کت شلواااررررر وای مررردمممم هی تو دلم میگفتم اخهههه کی بابا به این جوونی و شیکی و ماهی و خوشتیپییییی و جذاااابی دیدهههههههه:)))))))) دیگه همونجا تو فرودگاه دربست گرفتیم سمت هتل....رسیدیم کلید و اینارو گرفتیم قبلا رزو کرده بود و اومدیم بالاا...بابام خواست زنگ بزنه پیتزا بیارن دیگه گفتیم چه کاریه همون شام میریم میخوریم الان پیتزا بخوریم جا نداریم،گرفتیم تا شب خوابیدیم پاشدیم لباس پوشیدیم بابام رفت سرکار ماهم خواستیم بریم دور برنیم بابام گفت با من بیاید ،اسنپ گرفتیم بردتمون امیتاژ و خودش رفت سرکارش و نشون به اون نشون این امیتآااااژ نمونه ی بااارز پالادیوم و برج میلاد تو تهرانه خودمون بود،یه ماگی که همیشه به طور معمول میگیرم هفده یا بیست گرفتم بیست و هشتتتتتتتت ولی خیلی دلبر بوووود نتونستم نخرم(داشتیم میرفتیم یهو مامانم گفت بیا بریم اونور گفتم مامان جان اونور عروسکه عا واسه بچه هاست گفت نههه من یه چیزی دیدم بیاااا رفتیم یهو چشمم خشک شده به ویتریییینه پرر از ماگای رنگی پنگی و مختلف و صدای مامانم که کشیده گفت سحر مااااااااااااگ که دوس داری و من یه هین بلند کشیدم انگار گنج پیدا کردم ههههه:))) ) بعد مامانمم رف تو یه لوازم ارایشی چار نوع کرم و یه عابمه لوازم ارایش خرید سیصد تووووومننننن پیاده شد و من هنگ بودم همش مارک بود ولی خیلی گرون بود خب تا ته تهم سوخت😂دیگه اقا اونجاااا یه پسره بوووووود خییییلی جنتلمن بود!!!!ینی بنیامین بهادری بوووود انگار موهاش همه چی!!!موهاشم قهوه ای سوخته بود شارژ گوشی من تموم شده بود نت مامانمم رد داده بود واسمون اسنپ گرفت تا پایینم اومد حتی دره ماشینم باز کرد تو اسااانسوور که داشتم غش میکردم از بوی ادکلنننش بعد دره ماشینم باز کرد واسم خیلی جنتلمن بود!!!خیییییییییلی!!!:))))بعد فهمیدم پسر دوست بابامِ!!!جای برادری خدا نگهش داره:))))بعد چهارشنبه رفتیم گشت و گذار و صبح فرداش ینی 5شنبه رفتیم حرم!!!!اونجا که خانومارو میگردن خیلی ضاااااااایه وار گفتم گوشیمو باید بدم؟؟؟خانومه گفت اگه میخوای اجباری نیست!!!!منم مث خنگا گفتم اهان!بعد گفت تاحالا نیومدی!!!اروم گفتم بچه بودم اومدم!و یه چیز تو قلبم شکست ادامه ی حرفمو تو دلم گفتم...اونموقع با مامانبزرگم بودم ولی الان دیگه نه!قشنگ یادمه چادرش سرمه ای بود با خال خالای سفید و روسری سفید!!!یادمه دستش نرسید به ضریح ولی من تا میومد دستم برسه به ضریح هی میذاشتم این خانومای مسن و پیر که قشنگ من و یاد مامانبزرگم مینداختن برن جلو یهو خانومه با اون چوبه پشمالوش زد تو سرم گفت برو جلو عزیزم:/رفتم جلو دستممممم رسید به ضریحححح و یهو یادم رفت که الویت بندی کرده بودم کیارو دعا کنم تند تند همرو به امام رضا گفتم و گفتم هرکی که یادم نیست هم به حاجتاش برسون و از جمعیت کشیده شدم بیرون!!!دیدم یادم رفته  واسه خودم دعا کنم!!!چند متریِ ضریح گفتم امام رضا خودت میدونی که!چی بگم!!!!؟؟؟بعدم یه ستون خالی پیدا کردم نشستم کنارش لم دادم تا مامانمم پیداش شه کم کم!این وسطا چادرم هی سر میخورد یا زیر دست و پام بود یه بار نزدیک بود بخورم زمین خدمه های محترمم یلا استثنا تذکر میدادن،منم میکشیدم رو سرم چادر و موهامو میکردم تو و تو دلم میگفتم امااااااام رضا از خودمه بابا:))

ظهر اومدیم بیرون چون قرار گذاشته بودیم فرداش جمعه صبح تا ظهر بریم حرم و خرید دیگه اومدیم اسنپ گرفتیم رفتیم هتل  دم هتلمون دفتر پیشخوان بود مامانم رفت داد سیمکارتشو درست کنن و همه کاراشو انجام دادن دقیقا کنارش شیرینی فروشی بود رفتیم تو انقدددددر خوشگل بود و لوستراش قشنگ بود فکر میکردی اومدی تالار:)))بعد شیرینی گرفتیم یه کیلو رفتیم هتل و زنگ زدم چایی اوردن خوردم و یه لقمه نون پنیر خیار گوجه ام خوردم انقدر چسبییییییید از صدتا به کباب بیشتر...خوابیدم تا یک و نیم دو پاشدم لباس پوشیدیم و رفتیم ناهار...فرداش جمعه من خوااااااب موندم مامانم خودش رفت حرم و سوغاتیاشو خرید و اومد ولی خب من هیچی واسه دوستام نگرفتم از طرفی یه مشکلی پیش اومد فوق فوری واس مامانم مجبور شدیم سریع بیایم اونم با اتوبوس...نه بلیت قطار گیرمون اومد نه هواپیما!!!!!!جمعه بود واقعانم نباید انتظاری میرفت!سوار یه اتوبوس شدیم سرررریع پیاده شدیم صندلیش شکسته بود روش اشغال تخمه بود پشتمونم دو تا صندلی بود ولی یه پدر مادر و شیش تا بچه بودن که یا حرف میزدن یا لگد میزدن به صندلی جلویی که ما باشیم...دیدم مامانم امپر چسبونده و سریع رفت بلیت و لغو کرد و چقدددددر ضرر داد اصلا!!!!بعد رفتیم یه اتوبوس دیگه و میخواستیم هفت برسیم ساعت هفت و نیم بود اتوبوسیه انقد یه ربع دیگه راه میوفتیم دو ربع دیگه اینا کرد که اخرم هشت و نیم راه افتاد و من سردرد وحشتناک داشتم ولی خودمو زدم به خواب مامانم عصابش خورد نشه تو این هیر و ویری و شیش هفتا افغانیم سوار ماشین بودن اون ته بلنننننند بلنننننننننننننند حرف میزدن من خوابم برده بود هی از خواب میپریدم و باز همیین طوری میپریدم از صداشون سردردمم ذره ذره مغزمو متلاشی کرده بود...یه جا نگه داشت واسه شام اصلا نذاشتن تو اتوبوس بمونیم رفتیم من یه مغازه دیدم واسه غزل و محیا تو تسبیح ژیگول خریدم چون هیچی نخریده بودم انقدر هول هولی اومدیم!!!!!تسبیحا خیلی ناز بودن تو جعبه های گل گلی گذاشت و خودم کلی ذوق داشتم بدم بهشون!بعد تو سرمااااااااا ملت واستاده بود اوشون(راننده و اینا) تو رستوران غذا میل میکردن!!!رفتیم تو نمازخونه من دراز کشیدم یکم و بعد اومدیم لواشکم گرفتم و رفتیم بالاخره انقدرم اتوبووووووس نگه داشت زرت و ززززززوووووووووووووووورت و عصابمو خط خطی کرد خیلی اذیت شدیم با اتوبوس اومدیم من نمیدونم دیگه مشهد اتوبوسای بهتریم داره یا نه و اون ساعت این ماشین بهترین بوده یا نه و ما بهترشو ندیدیم ولیییییییی هرچی که بوووووود ما توبه کردیم دفعه بعد اصلا از مشهد به تهران اتوبوس سوار نشیم....چون قبلا ما تو مواقع اظطراری از ارومیه که میخواستیم بیایم تهراننننننن با اتوبوس اومدیم و چقد خوب بود!اینم بگم وسط راه راننده با صندلی اولیه دعواش شد اون میگفت پاتو نذاار اینجااااا من لیوانمو میذارم مسافره میگفت دوس دارم دلم میخواد و کلی بحث ینی هیشکییی اعصاب نداشت همه پاچه ی همو میگرفتن ول نمیکردن من سردرد که داشتم هیچ استرسم بهش اضافه شده بود:////با صدای دعواشون که دقیقا نصف شب بود من از خواب پاشدم گردنم گرفته بود دیدم یه نفر همینجوری خیره زل زده به کلم!!!!نگو شالم افتاده بود!!!ینیییییییی دلم میخواست بگممممممممم اخهههه....!!!!هیچی نگفتم و سریع شالمو درست کردم:///رسیدیم و دوییدیم خونه من دلم میخواست برم مدرسه چون خستگی و خواب و به دیدن دوستااااام ترجیح دادم:))))و مامانم بدو بدو رفت سرکارش من رفتم مدرسه با اژانس مامانم زنگ زده بود نامه گرفتم رفتم سرکلاس تا دره کلاسو باز کردم دوستام جیغ جیغ کردن سحررررررررر هرکی یه چیزی میگفتتت انقد خوشال شدمممممممم تو دلم گفتم چقدخوب این همه ادمای مهربون پیدا میشن!!!با بعضیا در حد اینکه قمقمه رد و بدل میکردیم با بعضیا در حد سلام احوالپرسی و امروز چی باید میخوندیم با بعضیا در حد استوریای اینستا جواب دادن و چت تو تلگرام دوست بودم که انقد محکم بغلم کردن...دیدم نههه مث اینکه دوست موست زیاد داشتم و خبر نداشتم هههه و تمام زنگ تفریحی انقد خندیدم دهنم کش اومد خیلی خوش گذشت بهم مدرسه خصوصا نمره هامم خوب شده بودن ترم اول خیلی خوب بود فقطططططط زنگ اخر غزل اومد سرکلاسمون حواسش نبود خورد به من منم گفتم هووووووووووووو یهو نیشش باز شد منم یه لبخند شتری زدم میخواستم بپرم بغلش گفت سحرررر یه دیقه وایسا برم پیش رها الان میام نریا://///////////////////////////////////ینی از گوشام اتیش بلند میشد....دیگه معلما اومدن من دلم میخواست از حرص مقنعمو جر بدم:////دیگه اصلا پی اماشو جواب ندادم فرداش اومد کتاب کلاس زبانو اورد بهم داد گفت سحررررررر بخدا معلمتون اومد خب چیکار کنم:////به شرط پیتزا اشتی کردیم:)))))بعد گفت بیا بریم پارک چهارشنبه عصر تا هفت هشت شب دوچرخه بازی منم قرار شد به مامانم بگم بهش خبر بدم میدونستم بی نهایت خوش میگذره ولی در کمال اینکه میدونستم مامانم گفت نه!:///اومد سرکلاسمون گفتم غزل مامانم نمیذاره و زارت ناراحت شد!!!!!!!!!ولی فرداش اشتی کردیم باز نمیدونم چمون شده ما هی تازگیا دعوا میکنیم و یه خبر بد بهم رسید که نیمخوام اینجا الان تو این پست بگم و حال خوبمو باهاش خراب کنم!فعلا میخوام تو حالت خوب بودن بمونم بعدا میشینم بهش فکر میکنم!!اون روز بعد مدرسه دیگه با محدثه و زهرا اومدیم و تو راه بستنی خریدیم مثل بیشتر روزا "عروسکی"!!!!!! بعد بای بای شدیم و من اومدم خونه با هموووون لباسا تا هفت شب خوابیدم پاشدم شام خوردم دوباره خوابیدم....بقیش تا همین الان فقط درس بود و درس و درس....یه مشکلم برای هانیه پیش اومد که دست به داامن خالم شد و خداروشکررررررررر حل شد جالبه بعدشم واسه محیاااا یه اتفاق وحشتناک داشت میوفتاد باز دست به دامن خالم شدم ریز به ریز ماجرا رو گفتم بهش و بخیر گذشت و انقددددددرررر حالم خوب شد حد نداره....یه ستاد مدیریت بحران تشکیل بدیم با خالم:)))))))امروزم کلاس زبان داشتم و رفتم انقدر این ترم از دست معلمون حرص خوردیم حد نداره اخرم بچه ها اعتراض نامه زدن ولی من نتونستم امضا کنم!حس میکردم امضا کردنم نون اجر کردنه!!!در هرصورت میدونستم و مطمعن بودم نمیندازتم ، کم بهم میده واسه شیطنتام ترم بعدم معلمم نیست و همین ارومم میکرد و خیلی به خودم فشار نیاوردم ولی بقیه همه از دستش شکار بودن!امروز فاینالو دادیم رفتیم بیرون با غزل و مهلا و اناهیتا!یادتونه گفتم چقد عفوه میان این دوتا؟؟؟الان میگم انقد خوبن و مثل خودمونن که نفهمیدیم کی انقد صمیمی شدیم باهم.... رفتیم یه رستوران نزدیک کلاس زبان ناهار خوردیم و چقد جلف یازی و مسخره بازی دراوردیم و خندییییدیییم بلند بلند یه ماجراهایی بود حیف حال ندارم وگرنه ریز به ریز میگفتم شمام بخندین!ولی اونموقع انقد حس خوبی داشتم پست گذاشتم اینستا(ینی اینجا)دیگه اینجا بیشتر از این نمیگم شکوفه بزنید....الانم دیدم واااااااای پنجشبه 12 بهمن تولد غزله و من سه تا پنج نیستممممممم!از الان یه عالمه باید فکر کنم که چیکار کنم و چه برنامه ای بریزیم!!!!ولی واسه کاااادووووش یه فکره هیجان انگیزناکی کردم میگم بهتووووووون خیلی ذوق دارم واسش!!!!همینا:)خوش باشین:) 

علیـ ــر ضــا
۰۵ بهمن ۲۱:۴۷
خدایا 😐😐
محسن رحمانی
۰۵ بهمن ۲۱:۲۹
عه خوب فکم افتاد هنوز هم تموم نشده :/
... S҉A҉H҉A҉R҉
۰۵ بهمن ۲۰:۵۳
داشتم پست و میخوندم خاطر نشان کنم:
از مسافرت اومدیم و رفتم مدرسه اونجا همونطور که بچه ها محبت داشتن فوشم میدادن:////////که شکلاااااات خوردی اومدی مدرسه خب:))))))همین و گفتم بگم جا نمونه مدیون شم به قول بعضی از بیانیا :دییییییییییییییییی

پاسخ :

باشه خاطر نشان کردی:///////برو حالا کور شدی:///
زندگی شاید آن لبخندیست،

که دریغش کردیم…:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان