ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

ما ز یاران چشم یاری داشتیم مثلا...

هیچوقت فکر نمیکردم نزدیک ترین نزدیک هام انقد امیدم و نا امید کنن و انقد نسبت بهم نا امید باشن...

یکیشون گفت:فلانی سال اول شده سی هزار امسالم شده نوزده هزار میخواد بره مدیریت...

اون یکی گفت:نیلوفر و یادت نیست؟ همین امسال کنکور داااد من خودم شاهد بودم انقدددددر خوند حالا شد پنج هزار تو چن میشی دیگه..

سکوت کردم که فک کنن حرفاشون واسم اهمیت نداره ولی چیزی که هست و یکی از عیب و ایرادای بزرگ منه اینه که حرف نزدیکا و اونایی که روشون حساب باز میکنم خیلی خییییلی روم تاثیر داره...انقد که حس میکنم کل برنامه ی انجام نشده و کتابای رو همی که کوه ساختن و رو تخت دارن بهم میفهمونن راهم و اشتباه اومدن دارن میگن شاید واقعا نمیتونی...ولی خب امتحان کردنش ضرر نداره...این ادما هیچکودومشون بهم نگفتن چه رشته ای برو چه رشته ای نرو خودم دوست داشتم برم "تجربی" درحالیکه خودمم میدونستم تو انسانی خیلی خیلی موفقم ولی رشته ها و اینده شغلیش و دوست نداشتم و ریاضیم یه خط قرمز کشیده بودم روش و هنرم که به دلایلی موافقت نکردن برم...حالا که این مسیرو اومدم و تو سربالاییشم...روزا تا عصر درس میخونم جمعه ها یکی درمیون میرم ازمون و هروز عصر تا شب کلاسم و جسارتش و دارم با هر رتبه ای با هرررررر رتبه ای که بیارم انقد تلاش کنم که حتی اگه همه ی درسارم منفی زدم تو کنکور لبخند رضایت از خودم داشته باشم که کم کاری نکردم...




پ.ن1:یه وقتایی انقد حالت بده که تنها راه درمانش نه دکتر رفتن نه قرص و شربت خوردن نه امپول زدن نه خوابیدنه بلکه سکوت و ارامشه تو خلوت خودت و کنسل کردن کلاس زیست مضخرف امروز شاید باید به این حال و احوال که مثل خوره افتاده به جونم عادت کنم...یه وقتاییم یهو به خودم میگم شاید واقعا نمیتونی واقعا راهتو اشتباه اومدی شاید واقعا این سختیا نتیجه نده شاید اگه اینکارو میکردی موفق بودی ولی وقتی بهم گفتن تجربی اینه ایندش اینه انسانی اینه ریاضی اینه فنی دلم گفت تجربی تجربی تجربی...و الان این دو دلی عجیب گذاشتم لای منگنه ی نا امیدی و حال بد و داره تک تک سلولای بدنم و سوراخ سوراخ میکنه....


پ.ن2:عذاب وجدان واسه کلاس زیست نرفتن دیگه چی میگه؟!

آرام :)
۱۷ مرداد ۲۰:۰۰
سحری؟
بین بچه اگه نخوای درس بخونی و به حرف های بی خود و بی جهت بعضی ها گوش بدی یه کتکت میزنم !!!
تو توانایی اش رو داری ، مثل اینکه داری تلاش میکنیااااا :)
فقط نباید جا بزنی ،،، همه منتظر جا زدن تو هستن پس نشون بده سحر زرنگ و باهوش رو 😍

پاسخ :

معررررسی ههه:))
مرسی ممنونم مهربون♥
awrmin fou
۱۶ مرداد ۲۳:۱۰
ایشالـا :))))

پاسخ :

:)
yasna sadat
۱۶ مرداد ۲۳:۰۰
سحررررر
میدونی داشتم به چی فکر میکردم؟

به اون سالی که دوست داشتی بری تجربی و نمیذاشتن...
به پستای اون موقعت..

الان داری کنکوری میشی*-*

وای چه زوووودگذشت... چه بززززرگ شدیا(شدیما)
:))

موووووفق باشی و  به همه خواسته هات برسی سحر جاام…تو میتوووونی

پاسخ :

ای جااانمممم رفیق قدیمیه عزیزمممم
اره چقد زود گذشت..*نمیتونم برم ریاضی مگه کررری*..عنوانش همین بود
قربون تو بشم من عزیزدل من توام به خواسته هات برسی مهربونم♥♥♥
awrmin fou
۱۶ مرداد ۲۰:۱۷
ببین منم مث تو رو این حرفا خیلی حساسم و خیلی وقتا شده که از اطرافیانم اینا رو شنیدم حتی بعدش گریه کردم :) ولی قول دادم تموم سختیاشو به جون بخرمو آینده درخور خودم بسازم . توام تلاشتو بکن بعدشم دیگه هر چه خدا خواست همان می شود . :*

پاسخ :

خب خداروشکر تنها نیستم
مرسی واسه نظرت ایشالله موفق باشیم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان