روزمرگی های یک نیمــــــچه روانشناس!

نگران فردایت نباش ،خدا از قبل آنجاست:)

صادقانه بگویم...تعارف که نداریم من به شماها معتادم شمعدانیان جانِ جانِ جانِ جانِ جانان

۱۹ نظر

شمعدونی های حیاط را خیره خیره نگاه میکنم...

 هوا سرد است...

میدانی؟

وقتی نفست تنگ شده باشد...هوای دلت گرفته باشد.... سوز سرد هم نمیتواند از حس و حال چایی داغ به دست و صدای علیزاده و حس خوب شمعدونیا بیرون بکشتت...


وقتی برای خلوت با خودت وقت میذاری باید مهارت زیادی در نگه داشتن این بغض لعنتی داشته باشی...شمعدونیا گناهی ندارند زارت و زورت اشکای تو را ببینند...


هوای دلم ابری است...آسمان نیز هم...اتفاقات اخیر به این حال و هوای ابری دامن میزند...بغض به گندگی یه سیــــــــب که روی حاشیه و نوشته های کتابام جای قطره قطره اشک گذاشته است....خیلی چیزها به گنده شدن این بغض دامن میزنند و من فقط دلم میخواهد بلند بلند گریه کنم تا سبک بشوم و ای کاش میشد...


پ.ن:اینکه زیاد نمینویسم واسه اینه که اصلا تمرکز ندارم...نه برای وبلاگ نویسی (چون وقتی میخوای وبلاگ بنویسی ذهن باید باز باشه) نه برای وبولن نه برای درس و نه هیچ چیز دیگه... این جو اخر هفته خیییییلی روح و روانم و بهم ریخته...سرماخوردگی ام که دیگه هیچی...

۰ ۰

از همون حرفا هس که حس میکنی اگه ننویسی میمیری؟!همونا که پر از دردن؟!از همونا...

۲۰ نظر
وقتی مینویسی و با حرص میکَنی و مچاله میکنی و پرت میکنی اونور...وقتی سرت درد میکنه......وقتی حس میکنی شاید مجازی حالت و خوب کنه و میای تو وبلاگت و مینویسی و مینویسی و مینویسی و پیش نویس میکنی و در نهایت دلیت...


وقتی زنگ میزنی به بهترین دوستت تا باهاش حرف بزنی و نمیدونی چی بگی و در نهایت بــــــــــوق...


وقتی کتاب جلوت بازه و فقط نگاهت بین جمله ها درحال چرخشه و حضور فیزیکی نداری...


وقتی دست زیر چونه طور نیم ساعت خیره میشی به یه خط...


وقتی یه اسم...یه تصویر...یه لحظه...یه خاطره جلو چشمات رژه میره و پرتت میکنه به گذشته...


وقتی دلت میخواد بارون بباره تا بهونه ای بشه و بری زیر بارون و اشکاتو و با قطره های بارون تقسیم کنی و صورتت خیــــــــس بشه تا حداقل حداقل حداقلش نفس کم نیاری...نفس واسه بلعیدن هوا کم نیاری....نه؟؟؟دیگه کم تر کم ترش اینه که هق هقت قفسه ی سینتو و نشکافه دیگه...!


وقتی تمرکز نداری واسه هیچ کاری و کلافه و سردرگمی...


وقتی سردرد به قولش عمل نمیکنه و با همه ی وقتی های بالا هجوم میارن بهت...


چاره ای نداره جز اینکه سرت و بذاری و بمیری:)


منکه از این شانسا ندارم بخوابم پاشم مثلا ببینم تموم شده:))

ولیـــــــــــــــــیکن شب ساعت 9 با لباس خواب خرسی خرسیه آبی کمرنگ سفیدم میرم به آغوش رختخواب میپیوندم....پیچ و تاب های هنذفری و باز میکنم و موزیک بیکلام ...بهتره بگم ژلوفن همیشگی و میذارم و یه عالمه بغض میکنم...

یه غلـــــت...

دو غلـــــــــــت...

دو تا سرفه...

سه غلــــــــــــــــــــــــــــــــــــت...

هزار غلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت...

سرفـــــــــه...

سه هزار غلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت...

ساعت سه صبح...

به قصد آب خوردن که پا به آشپزخونه میذاری و با لیوان به سمت آب سرد کن میری... حس میکنی یخچال و ماشین لباسشویی و ظرف شویی و کابینتا دارن دور ســــــــرت میچرخن...سرگیجه....سرگیجه...سرگیجه...سیاهی مطلق...تـــــــــــــــــــــــق...لیوان خورد خاکشیر شده و یه عدد سحر افتاده روی شیشه های آشپزخونه و سرامیک و چهره های مات و تار مامان و بابا و سنگینی سر و تاریــــــــــکی:)




پ.ن1:

زنده ام:)

پ.ن2:

با اینکه میتونستم مدرسه نرم اما تنها چیزی که فک کردم میتونه حالمو و خوب کنه مدرسه بود و دوستام و بس....ساعت ده رفتم مدرسه با یه دست بانداژ شده و پایی که به دنبال اون یکی پا رو زمین کشیده میشد... انگار از یه لشکر 1000نفری کتک خورده باشم....:)

فکر میکنم....فکر میکنم...فکر میکنم...:)

چرا اینجوری شد؟:)

پ.ن3:

برگشتی از مدرسه برای اینکه حالم خوب بشه با اون وضع که کم کمش پنج دقیقه پیاده روی و هوای آزاد خوردن بود مجبور شدم آژانس و قال بزارم و قدم بزنم و گربه های همیشگی و تو جوب و زیر درختای همیشگیشون رصد کنم و قدمام و بشمارم کـــــــــه خدا دو تا فرشته گذاشت جلوم به چـــــــــــه فرشتگی:)ازونجایی که نمیخوام پستم چنتا موضوع قاطی شه و طولانی، ترجیحا مشروح این اتفاق و با عنوان"ثبت خاطره ها1" داخل کانال نوشتم{آدرس کانال اون گوشه ی وبلاگ} :)


از مدرسه رسیده...خســـــــــــــــــته...نه خسته ی جسمیاااا... نه...ازون خستگیا که حس کردنیه و درک کردنیه و با دو سه تا چایی و صورت شستن با آب یخم در نمیره...شاید روحی مثلا...

عکس:همین الان صرفا جهت بی روح نبودن این پست:)


پ.ن4:

این نقل {گل محمدی گردویی} ژیگولیا سوغاتی یکی از دوستای بهتر از برگ درخت...بهتر از آب روان از سفرش تو این چن روز تعطیلات بود...عشقن بعضی دوستا...

پ.ن5:

خوبید شماها؟:)
۰ ۰

صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بیخوده اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه....

۱۰ نظر
صدای سازم همه جا پر شده....

هرکی شنیده از خودش بیخوده...

اما خودم پر شدم از گلایه...

هیچی ازم نمونده جز یه سایه...




پ.ن1:

کلاس اوله...ولی یه جوری سنتور میزنه که دلم میلرزه...حس میکنم دارم خفه میشم از بغض....نمیتونم اشک بریزم و صدای سنتور بیشتر میشینه به ته ته ته دلم...و این بغضِ لعنتی بیشتر خفم میکنه...


لج کردن...دنیا...خاطرات...افکار...رویاها....همشون هدفشون از پا انداختنه منه...


به خودم نهیب میزنم که مگه بار اولت بود تحفه ات و دیدی؟پاشو جم کن خودتو دختره ی خرس گنده...الان زانوی غم بغل گرفتی که چی بشه؟؟؟نکنه میخوای یه تیغ بدم رگتم بزنی هوم؟؟؟قبلا چیکار میکردی؟توکل بخدات کوش؟؟؟ایمانت کجا رفت؟؟؟

یه باد ملایم میاد...پرده تو آسمون میرقصه....دوباره صدای سنتور میخوره تو گوشم و بغض و بغض و بغض....

"""چه دنیای رو به زوالی دارم"""

پ.ن2:حس میکنم هوا واسه نفس کشیدن ندارم دارم خفه میشم...


پ.ن3:از قرص و اینکه بعد از خوردن بعضیاشون منگ میشم و سرم سنگین میشه """حالم بهم میخوره...."""


پ.ن4:دختری که برای امتحان فیزیک و زیست و ریاضی و زبان فرداش هیچ غلطی نکرده هیچی واسه از دست دادن نداره....
۰ ۰

باز هـــــم خیال تو مرا "برداشــــت" کجا می‌‌برد نمیدانم !

۱۳ نظر

-سحر؟؟؟تو چته واقعا؟؟:/مگه هی خدا خدا نمیکردی که منو ببینی؟خب چرا دیروز سرت تو یقت بود هوم؟


+عادت کردم الاغ جان عااادت.... نمیتونم... وقتی یه عده مرد از جلوم رد میشه سرم خود به خود میره تو یقم...جدای از اون وقتی بغضم میگیره سرم میره تو یقم دیگه... اینارو دیکته کن هی بخودت بگووووو ملکه ی ذهنت شههه مرسی اه!


-واسه چی بغضت گرفت حالا{خنده}


+واسه اینکههه مداحه پرسوز میخوند مگه ندیدی؟


-اوهوم باور کردم بخاطر من نبود!


+آره باور کن مگه بیکارررررررم به یه الاغِ مو قشنگ فک کنم؟؟؟اون آستیناتم بده پایین ببینم{عصبانی}


-الاغ خودتی بی ادددددب :/تو این دفعه سرت و بکن تو یقت تا یه پسی بخوری اونموقع عادت ترک میشه هههه


+هه هه هه و چیز:/خودت چی؟ حس شیشمم بهم میگفت داری زیر چشمی نگام میکنی...فک کردی خودت زرنگی؟


-سحر{با خنده}


+مجبووووورم چرت و پرت بگم که در مقابلت ضایع نشم نخند خندم میگیره نمیتونم اخم کنم


-اوه اوه:/


+چقد بدشانسم من چقد...


-چرا؟؟؟


+که نتونستم ببینمت بعد از 5سال و 15 روز....تو حال خودم نیستم اصلا....


-معلومه...


+از کجا معلومه؟


-از اونجایی که نفهمیدی من ته  ریش گذاشتم....


+ععععع آرهههه....وااااااااااای چقد خوشگللللللل شدیییی!!!چهههه بهت میاااااااااااااد گوگولییییی پگووووووووووووورییییی


-بعله پس چی اینجوریاس!


+خیلی بیشعوری


-عه!چرا؟


+که زود از جلوم رد شدی و نتونستم ببینمت...واقعا که{بغض}


-سحر!!!!چته تو دختر؟؟؟قبلا انقد نازک نارنجی نبودی:/


+نمیدونی که از قبلا تا الان این سحر چقد مرده و چقد زنده شده نمیدونی...{بغض}



دل نوشت طور:

ازت متنفرم که حین دینی خوندن یه کاری میکنی تو خیالات و رویا پردازی غرررررررررق شم....

ازت متنفرم که با ته ریش صدهزاربرابر تو دل برو تر میشی...

ازت متنفرممممم که هیچوفت نمیتونم داشته باشمت و هیچوقت نمیتونی داشته باشیم ...اما نمیتونم بهت فک نکنم....

ازت متنفرم که همیشه باید منتظر محرم باشم و دعا دعا کنم بلکه یه ثانیه ببینمت...

از این جور عاشق بودنا...

از اینجور رویاها و خیالات وسط درس خوندنم...

از این قطره های اشکی که میچکه رو برگه های کتابام  و چروک میشن برگه ها و من باز پرت میشم تو رویا و خیال...

 "متنفــــــــــرم"


 ولی نه....من ازت متنفر نیستم...

من عاشق توام....

کاش نبودم...

کاش...



۰ ۰

دیدی که ندیدمت!دیدی که ندیدمش!دلتون خنک شد؟!

۳ نظر

-میشه یدونه بزنی تو گوشم؟؟؟ یجوری که برق از سرم بپره؟؟؟خواهش میکنم!!!یه جوری بزن که یاد بگیرم هیچوقت وقتی دسته ای از جلوم رد میشه که توش بهترین و عزیزترینم که چند ساله ندیدمش زنجیر میزنه و رد میشه من سرم پایین نباشه و شانس یه لحظه دیدنشو از دست بدم....خب؟؟؟{بغض}


+سحر...!

۰ ۰

"وقتی" عایی که دلم به حال ِ خودم میسوزه ...

۰ نظر

وقتی امشبم به بدترین شب تو محرم از اول عمرم تا الان تبدیل شد


 وقتی جلوی آینه زار زدم و دونه دونه اشکام و پاک کردم 


وقتی داشتم دستمال میذاشتم رو خونی از بینیم میرفت


وقتی داشتم هق هقم و خفه میکردم


وقتی چشمام تار میدید


وقتی از لحاظ روحی و جسمی رسیدم به 0درصد


وقتی دیگه تسلطی واسه لرزش دستام ندارم


وقتی میبینم دلم میخواد به خدا نزدیک بشم و نمیشه


وقتی...


برای این وقتی عا و هزارتا وقتیه دیگه که بدون ملاحظه دارن تو ذهنم از هم سبقت میگیرن


امشب یه دنیا "دلم سوخـــــــــت"

نتیجه تصویری برای گریه سمر در عشق ممنوع

۰ ۰

لاعه لایه لای.... لاعه لایه لای.... لاعه لایه لای... لالالا... لالالا... لالالای...لالالای ...لالالا لالالا لالای لای...

۸ نظر
لالا عا لا عه لاعه لاعه لاعه لاعه لاعه لای لالا عا لا عه لاعه لاعه لاعه لاعه ای...

لاعه لایه لای 

لاعه لایه لای
 
لاعه لایه لای 

لاعه لایه لای 

لاعه لایه لای لای لای لالایه لایلایه لای

بومــــــــــــــــــب

ویی ویی وییی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی ویی

لاعه لایه لای لالاعه لالای لالاعه لالای لالای لالالالالالالالا لالای لای لالالالای لالالالای

لالالالالالالالاالالالای ویی ویی لالالالالالااااااااا

دینگ دینگ دینگ دینگ دیدیدیدینگ

دیدیدیدیدینگ دیدیدی دینگ

دیدیدیدیدینگ دیدیدیدی دانگ

دیدیدیدیدیدیدیدینگ دیدیددین دانگ

لالاعه لای لایه

لالالای لالای لالای لالالالالالالالالالا

لالا لالا لالا لالا لالا

داااانگ دانگ دانگ دانگ دانـــــــــــگ:)

تیتراژ سریال مختارنامه همیشووو دلموووو میلرزونه و همیشه ام باهاش اشتباه میخونم:)))اینیم که نوشتم خونده های خودمه تعداداشونو مطمعن نیستم:)))ولی خب:)))این آهنگ و فقط زیر دوووووش باید خوند:)


همــــــــین الان اولین دسته از کوچه ی ما رد شد:/این خودش واسه یه گوش به انتظار به صداااای تبل  سنج که تو خونه سرش تو کتاباشه و حواسشو از دسته های بیرون پرت میکنه و درس میخونه و مثل بقیه دوستاش نمیره دسته ببینه و این توفیق براش پیش نیومده بره که ببینه کلیییییییه کلیییییییییییییییییی حتی پیش اومده از همون پشت پنجره کلی با نوحه گریه کنه!

شیمی!!!!دوساعته دارم میخونم هنوز یه صفحه تموم نشده و این نشون میده اونی که کتاب دسشه کلا تو فکر و خیال غرقه و یه حسی بم میگه فردا ازم میپرسه:/

مچ دستم درد میکنه انقد کتاب گرفتم دسم و مچ پام نیز هم از بس راه رفتم و خوندم:/

گردنم نیز هم از بس سرم خمه تو کتابا:/

عصابمم خراب واسه اینکه نمیفهمم هیچ کودوم از مسئله هاشو!:/

.::ینی عای لاو یــــــــــو زندگی::.

چند دقیقه از گذاشتن پست قبلی میگذره:)))برمیگرده به همون قوانینِ نانوشته... هرکه دلش تنگ تر تعداد پستهایش بیشتررررِ بیشترررررررررر:)
۰ ۰

مثل کبوترم که سنگ آدما شکسته بالمو...

۱۹ نظر

هرکاری کردم که منظم آپ کنم نشد خب به درک که نشد هروقت دلم خواست میام مینویسم...


یه حال خیلی بدی دارم...از دیشب تا...نمیدونم تا کی....


وقتایی که نیاز دارم تنها باشم همه دورمن...همون موقع دوس دارم تنها باشم تا اونقد گریه کنم و تهی شم ازین همه بغضای توی گلو و حسای بد...


با این حال وقتی تنهام دوس دارم یکی مثل یه خواهر..یکی که دوس داشتنش خالصانه اس بیاد و با انگشت شصتش اشکام و پاک کنه و بگه خرس گنده خجالت بکش...


دوس دارم درجواب تمام خوبی؟چطوری؟احوالاتت سحری ها فریاد بزنم و بگم نه خیلی حالم بده خیلی...

ولی افسوس...

آهنگای پاشایی رفته رو بالای دوهزار بار تکرار...

هر سال تو پاییز حال بدی دارم....یه حس مثل مرگ...خودمم از احوالات خودم متنفرم...نمیدونم چمه...یه وزنه ی شیش هزار کیلویی رو سرم سنگینی میکنه...شونه هامم انگار یه کوه روشون سنگینی میکنه...جا داره از همین تریبون بگم خسته نباشی سرنوشت...


۰ ۰

نفس کشیدن در این هوای دلچسبِ پر از عشق...

۲۱ نظر

گفتم بریم....

تو دلم خدا خدا میکردم نگه نه.. نگه چرا... نگه ترافیکه... نگه دارم میرم بیمارستان... نگه ماشین خرابه... نگه سرم درد میکنه... نگه طرح ترافیکه...

برخلاف همیشه هیچ کدوم ازینارو نگفت و گفت بپوش بیا پایین...

مثل الاغی که بهش تیتاپ دادن حاضر شدم...

رفتیم و رفتیم و رفتیم فقط رفتیم...

سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی و چشامو بستم..

 پنجره رو کشیدم پایین...

تا آخر..

بادی که به صورتم شلاغ میزد..

صدای محسن یگانه...

سردردای همراه همیشگی...

بغض همیشگی...

یه سوالیم هس که هیچ جوابی براش ندارم...

من چمه...؟!

نمیفهمم فقط میدونم بدم...خیلی بد...


پ.ن:مگه داریم عشق تر از خاله ای با هزارتا گیر و گرفتاری میاد پیشت و بهش میگی بریم... میبرتت جایی که میتونه یکم ارومت کنه؟؟؟داریم؟؟؟

مگه داریم خاله ای به این با شعوری که هیچی نمیپرسه ازت؟؟؟مگه داریم خاله ای که اینجوری جای یه خواهر و برات پر کنه؟؟؟


پ.ن تر:مگه داریم بیشعور تر از اون رفیقی که شماره ی دوستشو میده به دوستِ دوست پسره بیشعور تر از خودش؟؟؟؟

چقد دارن نشون داده میشن دوستای واقعیم...کمن... انگشت شمار...ولی خیلی با معرفتن...همینش برام بسه...


پ.ن ترتر:میگم یه وقت اون بنده خدایی که قفسه ی سینش از همیشه بیشتر سنگینی میکنه نمیره مثلا؟؟:)


میگم نوشت:


میگم چقد محسن یگانه عشقه

میگم چقد بدم میاد از جمله ی چقد لاغر شدی

میگم بعضیا حرف نزنن میمیرن؟

میگم چقد از پسرای موسیخ سیخی و ناخن بلند بدم میاد

میگم چقد تازیگیا ساعت و قرینه میبینم

میگم چقد پاییز داره به رخم میکشه تنهاییمو

میگم چقد زشته که واسه عروسی نمیتونیم بریم و مامان و بابا هر دو سرکار

میگم باید یه کیسه بوکس بخرم

میگم چقد خوبه که محرم نزدیک

میگم چقد هوس قیمه های امام حسین کردم

میگم چقد نظراتتون خوب بود تو پست قبل

میگم دربی واس ماس

میگم...

بهنره چیزی نگم دیگه:)

در آرامش باشید...


۰ ۰

باید اعتراض کنم....دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم......

۰ نظر

من از تنهایی 


                                         متنفرم


                                                                                متنفرم 


                                                                                                                           متنفــــــــــــــــــــــــــــــــرم


۰ ۰

رویای داشتنت مرا دیوونه کرد الاااااغ جااااان... بفهمممم که منه خر دوسِت دارم بفهم!

۲۰ نظر

نگاهم میکند...

نگاهش میکنم...

با لبخند شیطانی مختص به خودش که دلم را به غنج رفتنای پی در پی وا میداردهمچنان نگاهم میکند...خیره خیره...

 میگویم:چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

شانه هایم را در یک دستش اسیر میکند طوری که دیگر نمیتوانم جم بخورم...

بعد میگوید:به کی میگفتی الاغ؟

دوزاری کجم میفتد با تته پته 

میگویم: من نه!من کی! من چیزه اخه الاغ حیوونه گوگولی ایه دوسش دارم واسه همین میگم....

بیشتر مرا در حصار دستانش فشار میدهد...

میگویم"قلوه م زد بیرون ول کن میخوام برم ....اقا اصن الاغ با خودم بودم ....

ولم میکند و میگوید

"تکرار نشه"

چار پنج متری آنور تر میروم و با زبان دراز و شکلک دراوردن های مسخره میگویم

 "باشه الاغ جان حالا سعی خودمو میکنم..."

سمتم خیز بر میدارد و با خنده میگوید: 

با کی بودی؟

فرار میکنم و میگویم:

" با تووووو دیگه الاغ جان کم حافظه شدیاااااا یادم باشه کندور بخرم برات نوچ نوچ از دس رفتی..."

دنیالم کند....

فرار می کنم...

درست مثل بچه های تخس...

میدوویم و میخندیم و گویی دنیا متوقف شده و سمفونی خنده های ما آوای زندگی را سر میدهد...

دستم میسوزد....

با صدای مادر که میگوید:" سحر  سحر چت شد تو دخترررر" از رویا بیرون می آیم... اب را میبندم و به سمت حوله میرم دستانم را خشک میکنم و بغضم را مثل همیشه کمی تا مقداری قورت میدهم ...

سمت مسواک میرم...درش را باز میکنم و روی دست قرمز شده ام میمالم...میسوزد...اما سوزش قلبم کجا و سوزش دستم کجا...

بغضم بیشتر لجبازی میکندو  پایین نمیرود...

به اتاقم میروم و بغض لجبازم را داخل بالشت خالی میکنم...

یه اهنگ با صدای بلند میزارم و درو قفل میکنم و های های در بالشت خود را خفه میکنم و گریه میکنم و گریه میکنم...جیغ میکشم و از شدت بی حالی خوابم میبرد...

باز هم کابوس لمس موهای قهوه ای موج دارم با دستان مردانه ی تو...

باز هم اول شهریور و تولدت در این ماه و منی که نمیدانم تولد بهترینم در کدام روز شهریور است...امان از این شهریور..دلتنگ ترم میکند...از غروب جمعه بیشتر...

خسته میشوم از همه ی کابوس ها و رویاها و خواب های تو....

دیوانگی مرا تا مرز انزجار میکشاند...شرمنده میشوم...پیش خودم و تک تک اعضای بدنم...

مخصوصا قلبم...

بهش آسیب زدم...

با دوست داشتن تو هر موقع و هر وقت با شنیدن اسمت تپش هایش بالا و بالاتر میروند...

شرمنده میشوم پیش انگشتان دستم...

انقدر برایت با قلمم نوشتم و پیش نویس شد و شد و شد و اخرش هم تمام حرف های دلم به سطل اشغال روانه شدند....

شرمنده میشوم پیش تو....تویی که "دوستت دارم هایم" هم نمیتواند توصیف کند اوج عشق مرا بتو...تویی که نمیدانی چقدر برایم عزیزی و دوستت دارم...

آه از این عشقِ ناعادلانه....

۰ ۰

بابلسرانه ی مفصلی جاتانه نوشت طور....

۱۹ نظر

من...

عادت کرده ام...

هر صبح...

قبل از باز شدن چشم هایم...

دوستت داشته باشم و در دلم قربان صدقه ی چشمانت بروم...

و برایم مهم نباشد که تو...

در کجای این شهرِ شلوغ...

به دغدغه های زندگی مشغول هستی...

#سحر


۰ ۰

سایه نوشت...

۲۱ نظر


شب به روی جاده نمناک

سایه های ما ز ما گوئی گریزانند

دور از ما در نشیب راه

در غبار شوم مهتابی که می لغزد

سرد و سنگین بر فراز شاخه های تاک

سوی یگدیگر بنرمی پیش می رانند

شب به روی جاده نمناک

در سکوت خاک عطرآگین

ناشکیبا گه به یکدیگر می آویزند

سایه های ما …

همچو گل هائی که مستند از شراب شبنم دوشین

گوئی آنها در گریز تلخشان از ما

نغمه هائی را که ما هرگز نمی خوانیم

نغمه هائی را که ما با خشم

در سکوت سینه می رانیم

زیر لب با شوق می خوانند

لیک دور از سایه ها

بی خبر از قصه دلبستگی هاشان

از جدائی ها و از پیوستگی هاشان

جسم های خسته ما در رکود خویش

زندگی را شکل می بخشند

شب به روی جاده نمناک

ای بسا پرسیده ام از خود

«زندگی آیا درون سایه ها مان رنگ می گیرد؟»

«یا که ما خود سایه های سایه های خویشتن هستیم؟»

از هزاران روح سرگردان،

گرد من لغزیده در امواج تاریکی،

سایه من کو؟

«نور وحشت می درخشد در بلور بانگ خاموشم»

سایه من کو؟

سایه من کو؟

من نمی خواهم

سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم

من نمی خواهم

او بلغزد دور از من روی معبرها

یا بیفتد خسته و سنگین

زیر پای رهگذرها

او چرا باید به راه جستجوی خویش

روبرو گردد

با لبان بسته درها؟

او چرا باید بساید تن

بر در و دیوار هر خانه؟

او چرا باید ز نومیدی

پا نهد در سرزمینی سرد و بیگانه؟!

آه … ای خورشید

سایه ام را از چه از من دور می سازی؟

از تو می پرسم:

تیرگی درد است یا شادی؟

جسم زندانست یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب،

سایه روح سیاه کیست؟

او چه می گوید؟

او چه می گوید؟

خسته و سرگشته و حیران

می دوم در راه پرسش های بی پایان


پ.ن:هرچی فکر میکنم میبینم مگه میشه یه نویسنده با دل و جونش تموم شادیا و ناراحتیاش و اینجا بنویسه و یهو بزاره بره؟مخصوصا الان که اصلا اوضاع درست و درمونی نداره؟دیدم نه نمیشه و اینگونه شد که ماندگار میشویم با هررر حال و احوالی که شده:)

۰ ۰

حالِ اسفناک بار یه دختر خواندن ندارد....ولی من مینویسم تا بماند ....

۰ نظر

میدونی بدترین حالت واسه یه دختر چیه؟

اینکه بغض کنه گوشیشو چنگ بزنه و فقط بدوعه بره بیرون...با یه حال اسفناک بار...

آخه میدونی چیه "دختررررره" نمیتونه بره بیرون اونم تنها اول شب او او او...

لب ساحل میره ولی چرا کسی دست از سره آدم بر نمیداره؟

این بغض سه روزه ی کهنه دیگه با آهنگای تکراریم از بین نمیره...

میره جلوتر آب از ساق پا به گردنش رسیده...

با این که شنا بلده خودشو سژرده دست موج...

واسش مهم نیست کی داد میزنه...کی نگرانشه...اصلا چی میخواد بشه...

دو تا چشای آشنا میاد جلو چشماش...مثل فیلم...کابوس.......

از خط قرمزای دریا گذشته...

موجا خروشان تر و قوی تر پرتش میکنن جلوتر...

قفسه ی سینش میسوزه....

درد و تاریکی...

نه نه نه...

این اخر خط نیست...

باید حالا حالا حالا ها تو این دنیا با ادماش چک و چونه بزنه و آخرشم هرکس حرف حرف خودش..

با یه نیروی قوی پرت میشه تو ساحل...

همه چیز و حس میکنه ولی نمیتونه هیچ عکس العملی انجام بده

نمیتونه جیییییییغ بزنه بگه حالم از همتون بهم میخوره

نمیتونه با صدای خش دار و بغض دار و دو رگش بگه برن که بررررن... تو فقط به تنهایی نیاز داره...

وقتی چشاشو باز میکنه با رنگ پریده و درد وحشتناک شاهد سیلی محکم پدر و بعدش هین بلند مامان و بهت بقیه میشه....

سرش همچنان کج شده...

قطره های اشک آماده به خدمت را دیگر نگویم اما درد قلبش خیلی بیشتر از سیلی پدر و خرد شدن جلوی بقیه بود...خیلی بیشتر از سوزش قفسه ی سینش...از بدن بی حسش....

ویولنش....همین چن ساعت پیش به دیوار کوبیده شد...

تنها ابزار آرامشش را میگویم...

باعثش کیه...

نه نه نه سحر  به خودش قول داده تو هیچ شرایطی دنبال مقصر نگرده...محکم باشه...قوی...

چراااااااااا دیگه نمیتونم محکم باشم...

چرااااااااااااااا دیگه آهنگام آرومم نمیکنن....

خسته شدم از آدما و طعنه هاشون...

خسته شدم از همچی...

چقد تنهام تنهام تنهام....

تو رو میخوام میخوام میخوام

پر از اشک سرده چشمام...

 

نوشته شده در:95/5/18

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پ.ن:احساس کردم اگر همین حالا ننویسم ممکنه دیوونگی کنم...به امید روزی که بازم بتونم بنویسم...شاید خیلی دور شایدم خیلی نزدیک باشه اون روز...

 

 

۰ ۰

امروز سرشار از انرژی ام.....از نوع منفی و با چاشنی اشک...

۲۰ نظر

بدون تو پاساژ گردی و آخرش با زبونی که چسبیده به سرامیکای پاساژ رفتن واسه پیتزا مینی و سیب زمینی و نمیخوام

بدون تو با شوق و ذوق آهنگ جدید دانلود کردن و نمیخوام

بدون تو سینما سه بعدی رفتن و نمیخوام

بدون تو بافتن موهامو به مدلای مختلف نمیخوام

با تو به یاد بچگیم که چیپس درست میکرردیم و من زیره دس و پات بودمو نمیخوام

بدون تو دور دور تو همت و آهنگای دوپیس دوپیسی و نمیخوام

بدون تو دیگه دنبال عکسای مدل صندل و مانتوی جدید نیستم

بدون تو پیاده روی شبانه رو نمیخوام

بدون تو ویولون زدن و نمیخوام

بدون تو همه ویولون زدن من رو فازه غمه

بدون تو دریا و شمال و آتیش درست کردن لب ساحل و نمیخوام

بدون تو شیطنت و جیغ و داد و شادی و نمیخوام

بدون تو صب اول صب رقصیدن با آهنگای حاجیلی و نمیخوام

بدون تو من داغووووووونم...

بدون تو داغونییییم...

من...

فنچک...

همه....

پیشمون باش...

 

 

پ.ن:از صبح که رفته واسه تیکه برداری نشستم گوشه ی اتاق و خیره شدم به دیوار...اسمس هامو جواب نمیده...چهار پنجتا از دوستاش که خودشون دکترن همراهش هستن ولی اصلا نمیتونم خودمو آروم کنم به هیچ صورت...

دارم میترکم ای خداااااااااا....

خدایا از بچگیم بهم گفتن حکمت و قسمت خدا هرچی باشه همونه...این مریضی بده که حکمت و قسمتته یکی از بهترینامونو ازمون گرفت اخه چراااااااا دوباره؟چرا حالا خالم؟

وااااای دارم دیوونه میشم قلبم از شدت تپش میخواد بیاد کف دستم..گوشی تلفن و موبایلم خیسه از اشکای من...

هیچ کاری نمیتونم بکنم...

 

۰ ۰

سوتی دادن تا چه حد؟؟؟جدا تا چه حد؟من دیگه شووووووورشو درآوردم....به جانه الاغه چشم قشنگه راست میگم:)

۳۱ نظر

وقتی آرنج نیلو در پهلوی چپم فرو رفت به خودم آمدم دیدم آرشه رو بر عکس گرفتم و  با ویولن دارم واسه خودم صداهای عجق وجق درمیارم...

وقتی داشتم واسه مهمونا شربت درست میکردم تا وقتی شیشه ی خورد شده ی لیوان تو دستم فرو نرفته بود و خون تک و توک رو شیشه ها نریخته بود...

تا وقتی مقنعمو برعکس پوشیدم و به کلاس زبان رفتم...

تا وقتی که میبینم یکی دیگر به من فکر میکنه و من به تو و شاید تو به دیگری...

"""انگار دارم بهت خیانت میکنم الاغه چشم قشنگ من..."""

تا وقتی یه ابراز علاقه ای خیلی کم از او میبینم...

فرو رفتن شیشه های لیوان شربت آلبالو تو دستم دربرابر درد قلبم اصلا حس نمیشود الاغه چشم قشنگ من....

با آهنگ های غمگین که سهل است...با صدای حمید معصومی نژار خبر گذاری اعزامی صدا و سیما روووووم در بیست و سی هم دلم هوایت را میکند...

به اصطلاح سوتی های من را پای قلبی بگزارید که داره از سینه میزنه بیرون خانواده ی عزیزتر ازجانم...

وقتی دلتنگت هستم...تلاقی کردن یک لحظه ای نگاهم با نگاه او واسه من مثل طعم زهر است...طعم تلخ خیانت به عشقت که در قلبم است الاغه مهربانم...

به وضوح سوزش قلبم را حس میکنم در پشت این هیاهوهای لبخند اجباری و رفتن به سفری که از همه اش اجباری تر است...من واسه بیرون رفتن و تفریح یه آن هم فکر نمیکنم و با کله میشینم داخل ماشین اما این بار را دیگر نمیتوانم...طاقتم طاق شده است...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن1:در اوووج اووووج نابودی با هزارتا لبخندی که تصنعی بودنشان از دور پیداست به شمالی میروم و شب تا صبح کنار ساحل با آمدن و رفتن موجها قطره قطره واسه دوس داشتنت اشک میریزم...احساس یک دلتنگ را فقط یک دلتنگ میفهمد...

 

پ.ن2:من چراااااااا جلو اینا این همه سوتی میدم؟ واقعا دیگه حواسم سرجاش نیس میز و جمع میکنم نمکدون و فلفل و میزارم تو یخچال...!قاشق چنگالو برعکس میگیرم و حالا فک کنید همه در سکوت با یه جو سنگین زل زدن به تو ...بزرگترین شانست اینه بری گوشیت و که داره زنگ میزنه جواب بدی تا از اون فضای خفقان آور خلاص شی که از قضا پله رو نمیبینی و تتتتق با مخ رو زمین مبارک...

 

پ.ن3:لِه لِه لِه لِه لِه دعا کنید لاقل زنده بمونم راستش اصلا نمیخواستیم بریم شمال هم کلاسای من هم اینکه من قلبا دوست نداشتم بریم باهاشون مسافرت ولی خییییلی زود رنجن....فعلا به گفتن یه آه غلیـــــظ اکتفا میکنم....چه ماجراها داشتم من بهتره بگم داشتیم ما...میگم  تو پست یا پستای بعد همه اینا که گفتم فقط یه گوشه ی خیلی کوچیکشه...

ماه کامل است...درست مثل دلتنگی من...

چقد فلسفی شدم امشب من :))

عکاس عکس بالا: سحر دلتنگیان:)

در آرامش باشید:)

 

۰ ۰

نمـــیتونم برم ریـــــــاضییییییییی مگه کـــرررررررررررررررییییییییی؟؟؟؟؟؟؟

۳۵ نظر

تا به امروز داشتم به زندگی خوب و آدمیزادی خود ادامه میدادم...

از مدرسه خبر آمد شما باید بروید رشته ی ریاضی...آن فرمه چه بود؟آهان هدایت تحصیلی کوفتی  این را میگوید خدایی نکرده فکر نکنید کسی مقصر است...

هیچ راهیم ندارد آن هدایت تحصیلی کوفتی گفته باید بروی رشته ای که از اسمش تمام اعضای بدنت ویبره میروند...

باید برویم اداره ببینیم چه میگویند....مادر با آن هدایت تحصیلی کذایی به اداره رفت و وقتی باز گشت گفت:((گفتند هرچه قسمتش باشد...))

ما هم باید بشینیم اشک دوستانمان را که ارزوی رفتن به رشته ی تجربی را داشتند و افتادند رشته انسانی یا ریاضی را بشماریم...

باید قسمتی که شما برای ما تعیین کردید را ببینیم و هیچ راهی برای تعویض رشته مان نداشته باشیم...

به قول شما اگر خییییلی مسر باشیم باید یک سال در رشته تعیین شده بمانیم بعد از ان تقاضای تغییر رشته دهیم...حال آیا بشود...آیا نشود...

نظام آموزشی که میگوید هر چه قسمتش باشد...

نظام آموزشی که میگوید علاقه دانش آموزانم مد نظر است...{مثلا}

نظام آموزشی که روز به روز هدفمان را از جلوی چشمانمان کمرنگ تر میکند و جای آن اشک مینشاند...

ما که بقول شما"جوانان آینده ساز این مملکتیم"...

ایا به این فکر کردید که دانش آموزی زوری به رشته ای برود نمیتواند آینده ساز مملکت شما باشد؟

آقای مسئول که در تلوزیون حرف های قلمبه سلمبه برای قانع کردن مجری زدید و هیچ جواب درست و درمونی برای اینکه رفتن به رشته های تعیین شده اجباریست یا دلخواه نداشتید...خدا وکیلی خودتون قانع شدید با اون حرفهای صد من یقازتان؟

مجری میپرسد:من اگر به پزشکی علاقه داشته باشم و بخواهم بروم تجربی اما من را به ریاضی میفرستید باید پا روی علاقه ام بگذارم؟

 حال جواب قانع کننده ی شما:ما صلاح میبینیم ایشون داخل این رشته برای اینده کشور مفید میباشند...

آه غلیظ من...و حرف آخر مجری:

دانش آموزی که به درسی علاقه نداشته باشد و شما برای مفید بودن او برای کشور بدون در نظر گرفتن علاقه اش نمیتواند آینده ی مملکتی را بسازد آقای مسئول!!!


آسمان به زمین بیاید...شما برای من تعیین کنید...هدایت تحصیلی کوفتی بگوید...قسمتم باشد یا نباشد...استعداد نداشته باشم{به قول شما}:



 حتی اگر من را به کار و دانش یا انسانی یا... هم بفرستید:


من پا روی هدف چندین و چن ساله ام نمیگذارم و قطعاااا به رشته ی مورد علاقه ام میروم کاری را که بگم انجام میدهم من برای راضی کردن خانواده ام خودم را کشتم حال نمیگذارم شما من را به رشته ای که ازش بیم دارم بفرستید با هر مکافاتی هم باشد همراه خواندن درسهای رشته ریاضی جداگانه کتابای رشته تجربی هم میخوانم  و موفق هم میشوم حالا ببینید...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


پ.ن1:فعلا گفتن معلوم نیست ...میترسم...ولی خیییییییلی از خدا خواستم نزاره آرزوهام تباه شه...


پ.ن2:میشه دعا کنید کارم درست شه...هر تلفن که  به خونه زنگ میزنه چهار ستون بدنم میلریزه که از مدرسه باشه و بگه:دخترتون میشه بره تجربی...بدبختی من اینه تو منطقه ما همه میخوان برن تجربی... تقاضا دادیم تا جوابش بیاد من سکته میکنم میدونم ولی واقعا خدا خودش میدونه من از کی تو اون ابره بالاسرم واسه رفتن به تجربی برنامه ریزی کردم...خودشم نمیزاره دیوار آرزوهام خراب شه...نه برای من و نه برای دوستام...بی خود نیست که میگن یاد خدا آرامش بخش قلب هاست من با عصبانیت وحشتناکی اول پست و نوشتم ولی با آرامش خاصی دارم این پست و تموم میکنم....


پ.ن3:اینستاگرام بنده:one_lovely_girl12


در آرامش باشید...


۰ ۰

در فراقت درین بامداد با قلبم چه کنم؟چه گویم تا که آرام شود جانا تو بگو چه کنم...{{{شاعر خودم}}}

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

زمستووووووون کجایی؟؟؟دقیقا کجایی؟؟؟ناموسا کجایی؟؟؟مرگ من کجایی؟؟؟

۳۳ نظر

یهووووووو یاده زمستون افتادم...
چقد لاوه این فصل اخه؟؟؟
زمستون واسه من بهترین فصله ساله(سقط شم اگه دروغ بگم)...
هم تولدم تو زمستونه...
هم عاشق برف و بارونم هرچند هیچوقت وقتی بارون میومد مامان نمیذاشت برم تو حیاط و فرداش هم قطعا سرما هم میخوردم://
هم وقتی مامان بزرگم میومد خونمون و من طبق معمول سرما خورده بودم منو رگباری به لبو و شلغم و باقالی داغ میبست با اینکه هیچکدومشونو دوس نداشتم چقد لذت میبردم از خوردنشون...
هم لباسای گرم و زمستونیم خیلیییی حسه خوبی بهم میدادن...
هم وقتی برف شدید میشد مدرسه ها تعطیل میشد{اینم بگم ما بیشتر ازینکه واسه برف و بارون مدرسه هامون تعطیل شن واسه آلودگی هوا تعطیل میشدیم تهرانیاش میدونن چی میگم:)) }
هم الاغمو تو زمستون دیدم 
هم نسکافه و چایی یا سوپ ها و آشای مامان دمه شومینه خیلی مزه میداد
هم انار دون شده با نمک و گلپر دم پنجره خیلی مزه میداد
هم شب یلدا تو زمستونه
هم از کتاب به دست دید زدن خیابون خیس از پشت پنجره واقعا کیف میکردم
هم درس خوندن تند تند و پرت کردن کتابا تو کیفم بعدش مث جت پریدن تو بالکن و چایی خوردن و رمان خوندن و...
هم درختای انجیر و انگور و گلا و گلدونای حیاط که گل و برگشون ریخته بودن
هم پوشیدن پالتو و شالگردن واسه رفتن به مدرسه
هم چکمه هام(پوتین/بوت) که همیشه کل راهرو رو گلی میکردن
هم وقتی با بچه ها از کلاس زبان رو پیاده روهای خیس قدم زنان میومدیم و پالتوها و بارونیامونو تو راه درمیوردیم و یخ میزدیم و فرداش یه سرما خوردگی حسابی...
هم آفتاب کمرنگ ظهر...
هم زود شب شدنا...
هم اینکه نصف زمستون و من مریضی من و بینی قرمز...
همشووووون چقد خوب بودن واقعا دلم واسه زمستون تنگ شده...
الان که دارم اینارو مینویسم شدیداااا هوس زمستون کردم...مخصوصا بستنی زمستونی...آخی یادش بخیر...
کاش زودتر تابستون تموم شه چقدر تابستون تا الان واسه من بد گذشته واقعا چقدررررررر... ساعت خواب و خوراکم تغییر کرده انگار یه مرده ام از نوع زنده... عصن نمیدونم امروز جمعس یا شنبه یا چندمه یا مثلا دیروز صب که یه نیم رو زدم به بدن تا الان هیچی نخوردم که هیچ از ساعت هفت بعد از ظهر دیروز تا امروز صب خوابیدم(توجه کنید که من خرس قطبی نیستممممم فقط اثرات این قرصاس که خواب آوره)
 سردردا هم که همینجوری داره بیشتر میشه...
دقیقا اینکه میگن انگار آدم تو خلسه یا خلاعه رو دارم این روزا حس میکنم...
اینم بگم و برم:)
خوندن" بعد از پایان" وحشتناکانه و به طرز فجیع ناکانه توصیه میگردد نقطه سر خط:)

۰ ۰

اندر احوالات این روزهایم...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
•به دور از همه ی ادم های مسخره و متظاهر دنیای واقعی...
فقط و فقط
برای مقداری آرامش...
اینجا از ته ته ته دل از روزمرگیام مینویسم :)

•دانشجوی رشته ی روانشناسی:)
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان