تازه یه ساعت بود خوابیده بودم آلارم مسخره گوشی مثه زوزه ی گرگ رف تو گوشم با یه فش آبدار و غلیظ که از خودم بعید میدونستم (تاثیراته نیلوعه میدونم)پاشدم رفتم صورتمو شستم ولی انگار چشام بهم چسبیده بود و باز نمیشد:////دفاعی خدا ازت نگذره چه به احوالاتمون آوردی یکم که گذشت داشتم دور خودم تو اتاق راه میرفتم و درس میخوندم در یه حرکت مونگولانه برگشتم سمت آینه بسم الللههههه این منم؟؟؟؟؟؟؟
نذارید از وضعیتم بگم....
نه بذارید بگم...
یکی از پاچه های شلوار تا زانو موها جنگل آمازون یه تیکه از استین کوتاه داخل شلوار یه تیکش بیرون چشای پف کرده و قرمز +کتاب قهوه ای رنگ دفاعی مث مطالبش =سحر
ووییییی به جن گفتم برو کنار بزار باد بیاد....
در همین احوالات به خودم زل زده بودم سپس با کمال آرامش خودمو پرت کردم رو تخت و گفتم "به درک"
والا گاهی لازمه ادم به چیزای بیخود بگه به درک وقتی نمیتونه کاری کنه چرا خودش و عذاب بده؟البته میدونم ربطی به وضعیت الان من نداره ولی من کلا گفتم:))))
اندکی بعد ساعت گوشی یه رب به هفت رو نشون میداد....
ساعت دیواری اتاق7....
و ساعت مچی 20دقیقه به هفت رو:////
با قیافه ی این مدلیانه(!) یه حامد پهلان گذاشتم و شروع کردم به حاضر شدن...
جلوی در خونه وایستاده بودم تا سرویس بیاد حالا پرنده ام پر نمیزنه پوووف...
ساعت هفت و رب...
هفت و بیس دیقه...
بوق بوق..
نشستم داخل تاکسی سبز جناب همتی و تققققق در ،درکمال تعجباتم یهو محکم بسته شد(این راننده هام که حساااس) و جناب همتی پیرمرد خوشرو با موهای گندمی و پیرهن سفید مایل به رنگ طوسی چرک با خنده گفت:
سلام دخترم چرا اینقدر عصبی حالا؟؟؟
آخه آقای همتی هفت و بیس و پنج دیقس این چه وضعشه دیر شد رف که:///
با لهجه شمالی گف:نه گل دختر ساعت 7و15دقیقس رادیو ام الان اعلام کرد...
اع؟؟
سری تکون داد که از صدتا فش برام بدتر بود میدونم حالا اون بدبخت منظوری نداشته ازون سر تکون دادن ولی من اسگولم همه چیو بخودم میگیرم
رسیدم مدرسه وارد که شدم همه بچه ها از بغل هم آویزون و درحال اشک و گریه و نصف دیگه درحال جابه جا کردن دفتر خاطره واس خاطره نوشتن بودن والا قبل و بعد امتحان دستم شکست بس خاطره نوشتم خودم که اعتقادی به این جنگولک بازیا نداشتم ولی بچه ها کچلم کرده بودن منم که دیگه میدونید مهربون(استیکر لبخند و چشمک همراه عینک دودی سیاه) واس همشون نوشتم...
درحالی که معاون صدام میزد پشت میکروفن به سمت دفتر درحال رفتن بودم که احساس کردم معلقم رو هوا و ایکی ثانیه بعد با مخ پخش رو زمین شدم
ااااخخخخخخ اخ د اخه ینی چییییییی؟؟؟؟این کاشیای راهرو چرا این مدلیه اااااااه الان اگه با دوربین منو دیده باشن که روده بر شدن از خنده؟؟؟در همون حال درحال فک زدن با خودم بودم که نیلو و فاطی که از خنده مرده بودن بلندم کردن بیشوراااا چیش خنده دار بود والا شمام یه ساعت بخوابید اوضاتون از من بدتره.....
هیچی دیگه بلند شدم رفتم دفتر
بله خانوم؟؟؟؟
سلامت کو؟؟؟
اااااه ااااااااه زر نزن سلامت بخوره تو سرتو (کمرمم که داشت منفجر میشد)
دونه دونه به 3 تا معاونا و مدیر سلامیدم (با حرص)مثلا دفتر معاونته همه اونجا جم شده بودن مدیر تو دیگه چرا...
بله خانوووووووووووووووووووووووم؟؟؟
اخم کرد و جواب نداد انگار ارث باباشو خوردم منم اخم کردم و تو دلم گفتم به چیزم...
میدونید فضای خفقانانه چیه؟؟؟؟؟فضاییه که من توش قرار گرفته بودم ینی میخواستم بمیرممممممم انقد گاف ندم امروز با این معاون اسگووووووول چفت پلشت اه چلوسیده سه نقطه ای://
اون یکی معاونه برعکس این خیلی مهربون و منطقیه برگشت گفت:سحر جان از شنبه تو و چنتا از بچه ها باید بیاید مدرسه برای کمک به توزیع کارنامه و..... از شنبه ی همین هفته؟؟؟
ااه ااااااااه ااااااااااااااااه ببینم به تابستونمونم میتونین گند بزنید یا نه سرتکون دادم و گورمو گم کردم سرجلسه و با بدخط ترین حالت ممکن ورقه رو با اون سئوالای آسون و آبکیش پر کردم و اولین نفر ورقمو دادم و رفتم...اه ینی چی من از چی عصبیم الان؟؟؟؟؟؟خخ چیزی نی خوابم میاد باز سگ شدم مثه اسگولا داشتم تو دلم با خودم حرف میزدم....
حتی خدافظیم نکردم از هیشکی چون داشتم بیهوش میشدم از خواب والا چ خدافظی ایی؟ما تو تابستون بیشتر همو میبینیم تا تو مدرسه به جانه خودم:)).
اومدم خونه یه دوش گرفتم و پریدم رو تخت درحال رفتن به خواب عمیق بودم که تلفن با اون صدای ........اش زنگ خورد....
والا مث تو این فیلمام نبود که بالای پاتختی باشه تلفن خونتون با یه آب پرتغال بغلش منه بدبخت خوابممم میاد ولم کنید اه چتونه باباااااا هی زنگ زنگ زنگ درحال غرغر تلفن و از زیر مبل یافتم برداشتم و داد زدم هاااااااااااااااااااان هااااااااان هاااااااان بابا ملت خواب ندارن از دس شما؟؟؟؟؟
سلام سحر جان....
آب دهنمو و همچین قورت دادم که صداشو اون یاروی بدبختم شنید....
میدونستم کیه ولی برای اینکه وقت بگذره که من فک کنم جواب این قوزمیت و چی بدم پرسیدم:
شما؟؟؟
راد هستم نشناختی سحر جان؟؟؟پدر سمانه و امیرحسین(این بابا همونیه که میخواس منو واس این پسره مونگولش بگیره واس همین شوکه شده بودم چون من هیچوقت تلفن و جواب نمیدم همیشه مامان جواب میداد اونم که مث همیشه سرکار پووووف)
بله بله خوب هستید بفرمایید؟؟؟
پدر منزل هستن؟؟؟
آره منزلن تو جیب منن بیا ورش دار اه....
نخیر رفتن شرکت...
باشه ممنون به همراهشون زنگ میزنم خواستم بگم7ماه رمضون افطار منزل ما دعوتید به پدر هم زنگ میزنم ولی اگر در دسترس نبودن بهشون بگید...
باشه چشم....
خدافظ
خدافظ
بوووووووق
اااه اوله صبحی باس بری تو مخم تو گلابییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میموون اه اه گودزیلاااای کفتار شغااال گاااااو
از سردرد نتونستم بخوابم دیگه پاشدم یه لیوان آب خوردم نشستم سر لب تاب(روزه نیسم خب چیه) و نت گردیییی باز صدای رو مخ زنگ تلفن؟؟؟
سلوم نیلو...
سلاااام و زهره ماررر کجا رفتی؟
خونه....
نه باو؟؟؟؟
مرگگگگ....
فش سانسوری:))))
نیلو خفه چ خبر؟؟؟
هیچی شنبه باس با فاطی بریم مدرسه باز اه...
اع؟منم میام...
شهره بازی نیسااااااا میریم حمالی...
اسگول به منم گفته...
اع؟
ارررع...
باشه گم شو بعدن میزنگم بای
خدافظ...
همین دیگه این ماجرای از صب تا الان واااقعا گاهی اوقات میخوام بزنم خودمو له کنم بس که گاف میدم....
و دراخر میدونم باورش سخته ولی امتحانام تموم شششششششد هووراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
ماه رمضون مبارک:)
دعاهاتون قبول:)
التماااس دعاااای زیاااد سحر افطار و سحر منو یادتون نره اسم سحر که میاد یاد من بیوفتین دعام کنیین:))
ببخشید دیگه نمیخواستم این پسته زیاد شه ولی شد دیگه ناراااااااحتی نخووووووووووون ایش:)))