ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

من چون کبوتری که پرم در هوای تو....

سلام حالتون چطوره؟:)

نمیدونم از کی ولی همیشه گالری گوشیم یا گوشی هرکی که دستم باشه پر از عکس آسمون و ابره اونم وقتی که تو هواپیمام یا غروب دارم از کلاس میام خونه و با دیدن اسمون خوشرنگ که خروشید داره غروب میکنه خستگی پر میزنه از وجودم، دلم میخواد هزار تا عکس از اسمون این رنگی داشته باشم...حالمو به اندازه یه ماگ نسکافه ی داغ تو گرمای زمستون یا یه هدیه ی بی مناسبت یا یه یخ در بهشت چهار میوه ی ترش تو ضل گرما یا شایدم لاک زدن و بلکه بیشتر از اون جا میاره...خلاصه ازونجا چن وقته که تو وبلاگم عکس نذاشتم گفتم حس خوبی که من با دیدن  این عکس میگیرم و با شما تقسیم کنم با این اهنگ ناااابِ بیکلامِ  علی جعفری نازنین...

 

پ.ن:سال دیگه اینموقع شاید همون سحر خوشحال و شاد و شیطونی باشم که قبلا بودم و بیام اینجا و تلافی تمام این نوشته های کسل کننده و آشفته کلی پست طولانی و شاد بزارم و با هم بخندیم..دعام کنین:)

عصرتون بخیر رفقا:)

 

 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان