ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

بی حوصلگیه لعنتی-_-

بعضی وقتا مثل الان از بی حوصلگی داری خفه میشی....

از دلتنگی...

بعد کلی کتاب رو هم و کلی جزوه و سررسید کنارش چشمک میزنه زودتر شزوع نکنی باید منتظر توبیخ و حرف باشی...


از طرفی حس میکنم یه وزنه سنگین گذاشتن رو شونه هام که ولو شم و اهنگ گوش بدم....


از طرفی با یه اهنگ میری به چندسال پیش و تو خاطرات قل میخوری...


از طرفی باید پاشی کارارو هندل کنی و اتاقتو جم کنی چون شب مهمون دارین...همون فامیل بابام که گفته بودم قبلا دو تا پسر دارن که پسر بزرگشو بچه بودیم دهنشو سرویس کرده بودم:))) تهران سربازه و میخواد شب بیاد اینجا تا فردا...


از طرفی سردرد لعنتی مثل خوره افتاده به جونم...


از طرفی دلم میخواد پست طولانی و اتفاقات و ماجراجاتشو بنویسم...


از اونور با اهنگ جدید حمید عسگری دارم پس میوفتم...


از اون طرف دلتنگ یه صدام...


از اون طرف کلی عکس میخوام بزارم که لپ تاب هنوز درست نشده و شاید فرجی شه و عصر درست شه راستی یه کتابم خوندم بعدا بهتون میگم:)

همین 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان