♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

ماجراجات:)

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

یار ما این دارد و آن نیز هم

 

 

 

"حضرت حافظ"


  

 

سلاممممممم سلام:)

با اینکه یه هفته ی سختتتتتت پیش رو داریم ما ولی من اومدم خلااصه وار و اتفاقات و بنویسم:)از اون آخرین باری که من سرماخورده بودم تا الان هی تا میومدم خوب شم از یکی دیگه دوباره سرما میخوردم کلا خیلی بد بود وسط امتحان هی فین فین و سوزش بینی و لعنتی زجرررررر بود:///اولین بار یادم نی از کی سرما خوردم دادم به بغلی که مامانم باشه و تو مدرسه همش تب و بیحالی و اینا به ککناار دوتاعم امپول خوردم ...  هفته ی بعدش داشتیم خوووب میشدیم و خوشحااال که محیا ابله مرغون گرفته بود و بعد یه هفته اومده بود مدرسه اونم سرماخورده بود و دو تا عطسه و دوباااااااره من سرماخوردم و تا اومدم خوب شم دوباره  از سارا که سرماخورده بود سرماخوردم .... سارا عم تو مدرسه ام هی اینجوری خودش کج میکرد میگفت :سحررررررر تو سرماخوردییی واسه اونه من سرماخوردم:////

من:وااااا من خودمم از محیا گرفتم....

سارا:محیااااا ایشالله خدا ورت داره به حق پنشتن....

محیا:خفه بمییرررر من خودم از هانیه ی گوووور به گوری گرفتم...

هانیه:گور به گوری عمته من خودمم از صبا گرفتم

صبا:چرااااااا زر میزنی من از فاعزه گرفتم

من:بسههههه

فاعزه:چییی میگییی؟؟؟؟میزنم تو دهنتا من اخه اصن پیش تو بودم؟

من:باااشهههههه اقااااا همتون از من گرفتین خفه شین:///

سارا:وا چته تو سحر؟

محیا:چیکار داری به سحر تووو؟

فاعزه:وااا محیا چرا خودتو میندازی وسط؟

سارا:فاعزه تو چرا خودتو میندازی وسط؟

فاعزه:من دارم از تودفاااع میکنمااااااا بیا و خوبی کن

صبا:این سارا لیاقت نداره

سارا:اشغال خودت لیاقت نداری با کی بودی

فاعزه:صبا تو چررا خودتو میندازی وسط؟

(مهنا اومد منو محیا داشتیم به دعوای اینا میخندیدیم و  سره یه ماجرای خیلی احمقانه ای مهنا با من و محیا دعواش شد و هروقت میاد دیگه ما نمیتونیم با بقیه پیش هم باشیم دیگه پاشدیم رفتیم چش تو چش نشیم باهاش....)

خلاصه که پاشدیم رفتیمممم تا عز نزنیم هههه دیوونه خونست مدرسه نیست که:)))))خلاصه همگی همینجوری بحث میکردیم هممونم ماسک زده خلاصه چه وضعیتی بود این هفته!!!!! معلمام هنوز کتاب شروع نشده کوییزارو شروع کردن://////

واااااای اینو بگممم:)))این دهمیااااااااا عجب ادمااااااااااااایین واقعا؟؟!!!! یکیشون رفته به امام جماعت مدرسمون گفته یا شمارمو بگیر یا شمارتو بده://///////////من هنگ بودم چقد پرووووووووووعن اخه...دوستم تعریف میکرد امام جماعته بدبخت سرررررخ شده بوده سریع رفته ینی میخوام بدونم اون دانش اموز کی بوده:///دیروزم از مدرسه اومدم سره گوشی بودم تا چهار و پنج....پنج پاشدم یکم درس خوندم واقعاااا عقربه های ساااعت خییییلی دیر میگذرن ینی چییی://///حساب کنین من فقط پنجشنبه میتونم امتحان ریاضی و فیزیک و تاریخ و دینی و شیمی و بخونم و تست بزنم و اینا جمعه ام که ازمون دارم کلا روزم میره امروزم که اصلاااا حس درس نیست تو هفته ام نمیشه اصلا درس خوند اقااااااااا من میخوام ترک تحصیل کنم شوهررررر کنم هههه:))))ماعم تا یکم بهم فشار میاد دم در اتاق مشاوره تحصن میکنیم:///اما اون روز محیا و هانیه رفتن غذاهارو از گرمکن بردارن منم گفتم واسه منو بردارن من برم بطریامونو پر کنم از اب سرد کن....داشتم اخرین بطری که بطریه محیا باشه رو پر میکردم معاون دوممون که اززش متنفررمممم اومد....(گویا اونم همین حسو به من داره)

اون:خانوم ازینجا اب پر نکن...(با قیافه ی اخمالو)

من:چرا؟ 

چون واسه پیش دانشگاییاس...(این جا بگم از ما یعنیی از هرکودممون به اسم کمک به مدرسه کمک به مدیر مدرسه کمک به بچه های بی یضاعت کلاس فوق برنامه کلاس فوق تر از برنامه...چایی نذریا که میدن به ما هزینه ی فلان و بهمان سه چهار میلیون گرفتن بعد واسه یه ابسردکن...)

من:مگه ما دل نداریم اب خنک بخوریم؟؟؟؟

اون:ابخوریم ابش خنکه

من:اگه ابش خنکه پس چرا ابسرد کن گذاشتین

اون:چون اب این خنک تره

من:پس چرا ازینجا اب نخوریم؟

اون:گفتم که چون برا پیش دانشگیاس خانوممممم موهاتو بکن تو...

دیگه بحث نکردم اخم کردم ولی نکشیدم جلو مقنعمو رفتم پیش محیاشون اینا...هممیشههه منو حرص میده این معاونه حالا خوبه معاون دهماس ولی همیشه به من گیر میده کلا با من لجه دقیفا وقتی تو مدرسه همه دختریم چرا باید مقنعمو بکشم جلو://///

بعد اومدم خونه محیا پی ام داد سحرررررررر عکسمونو گذاشتن تو کانال

رفتم دیدم وااااااای ینی غش کرده بودم از خنده....تو نمازخونه نشسته بودیم همه رو به جلو بعد از پشت ما کسی که میخواسته عکس بگیره وایستاده بوده دقیقا من داشتم با محیا حرف میزدم و محیا با من نیم رخامون افتاده بود اول صبی دهن من باز عینک محیا کج وااااای اصلا پاچیده بودم...مامانمم سرکار بود دیگه من غش کردم ساعت نه شامم نخوردم ناهارم که معاونه اشتهامو کلا کووور کرده بود اومدم خونه فقط یه نسکافه خوردم... صب پاشدم طبق معمووووول با صدای رو مخ تلفن دیگه کلااااا سر درد گرفتم مامانمم رفته بود خونه خالم که شب مهمون داره کمکش کنه  و واسش چنتا دسر درست کنه....منم داشتم پس میفتادم از گشنگی یه نیمرو درست کردم و یکم درس خوندم ...یکشنبه ام سرکلاس خون دماغ شدم همینجوری دستمال گرفته بودم چون بچه ها داشتن کنفرانس میدادن انسان و محیط زیست و نمیخواستم بهم بزنم جو کلاسو دیگه یکشون منو  دید گف سحررررر خون دماغ شدی خب  برو پایین معلممونم گفت پاشو برو....راستشووو بخواین ماعم  طبقه سومیم یینی اصلا حال نداشتم  برم پایین ولی رفتم بیرون نشستم رو پله ها معاونمون(این معاونمون خییلیی خووووبه ینی واس مااس کلیش:)))))) داشت رد میشد گف عه سحریان چیشده بیا ببیینم 

من:خانوم هییچی نی://////

معاونمون:نه بیااااااا چرا اینا نشستی سرده سرامیکا

منم پاشدم و چووووووون  کلا خیلی ادم وقت شناسیم گفتم

خانومم چرا نمیشه از اب سرد کن اب  بخوریم؟؟؟؟؟

کی گفته نمیشه؟؟؟

خانوم مرادی(همون معاون میمونه :)))))

معاونمون همینجوری که کلش تو کامپیوترش بود:نه بخورین

بعد گفت سحریان بیا این لیست و ببر بده به خانوم نجفی ریاضی1...کلاس غزل اینا بود...  بعد انگار حواسش نبود من خون دماغ شدم گفت عه نه خودم میبرم....گفتم نه خانووووووم بند اومد میبرم رفتم پشت دره کلاسشون(یه مستطیلی رو دره کلاسامونه که تویه کلاس معلوم میشه) دیدم غزل میز یکی مونده به اخر نشسته و معلمه داره رو تخته مینویسه اینا دارن پشتش ادا درمیارن ینی مرده بوددم از خنده دیگه رفتم لیست و دادم واسه غزل زبون درازی کردم رفتم سرکلاسمون تا رسیدم زنگ خورد....

دیگه بقیه روزام وحستناک دیر گذشتن...اهان یه چیز دیگه...اگه استوری اینستامو دیده باشین زده بودم که بدبخت شدیم و دیگه نمیشه گوشی ببریم  چون گوشی یاب گرفته مدرسه...ولی غززززلللل میاره گوشیشو یه جاهایی میزاره یه کارایی میکنه ینی من واقعا به شخصه عاشقشممم هههه چهارشنبه هی گفت نریااا نریا وایسا زنگ خورد دم دره مد کارت دارم... وایستادم اومد رفتیم یکم از مد دور شدیم گف زنگ بزن به مامان بگو میریم سینما منم واقعا اصلا حوصله نداشتم گفتم  نههههه مامانم نمیزاره بزار بعدا...

گف:زر نزن الان چن ماهه قراره بریم سینما هر دفعه ام مامانت نمیزاره چون مطمعن بودم مامانم نمیزاره زنگ زدم در کمال تعجبببببب مامانمم  گفت برو ولی برگشتنی بزنگ میام دنبالت  سره ظهره://////دیگه رفتیم با لباس گَل و گشاد  مدرسه توراهم ات اشغال خریدیم میخواستیم مالاریا رو ببینیم  رفتیم دیدیم سانسشو نداااااااشتتتتتتت:///////دیگه بقیشونم چرت بودن غزل باباش اومد دنبالش اصرارررررر که منو  برسونن ولی خب من قبول نکردم پیاده اومدم  تا خونه با دل درد وحشتنااااک سر خیابونمونم مدرسه پسرونهههه تعطیل شده بود ینی رسما تا برسم خونه چقد تیکه شنیدم از این پسرای بیشعور :/// حالا خوبهههه با اون تیپ قیافه ضایه جای تیکه انداختن نذاشته بودم اصلا نمیفهمم فاز این پسرارو....مطمعن بودم لپامم تو گرما سرخ شده هیچی رسما له و لورده رسیدم خونه و خواببدم و بعدشم گوشی بازی کردم ....شنبش زنگ سوم صدا زدن سحریان بیاد دفتر رفتم دیدممم غزلم وایستاده هنگ بودم این معاونه عم گند اخلاااااق ترین و  وحشی ترین ادم دنیاس با اون صداش گف دیروز دم مدرسه بچه ها دیدن گوشی دستتون بوده گوشی واسه کدومتون بوده؟؟؟

من:خانوم دیروز ما بیرون مدرسه بودیم بیرون مدرسه گوشی مشکلی داره مگه؟؟؟؟؟

معاونه:بله داره

تو دلم فقط داشتم فوووووش میدادم به خودم این حرفه اخهه میزنی سحر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من:خانوم وااسه من بود 

غزل:خانوم دروغ میگه واسه منه بخدا

معاونه:سحریان تو پارسال  خیلی منظبط بودی ولی امسال...

غزل:خانوم  واسه سحر نی واسه منه

من:خانوم دروغ میگه گوشی واسه من بوده غزل الکی داره گردن میگیره

من و  غزل پیش هم وایستاده بودیم غزل همچیینننننن پهلومو  نیشگون گرفت که هنووووز کبوده  ولی از رو نرفتم...

غزل:خاانوم  این مییخاد  مثثلا منوو ننفرووشه

خانوم واسه  منن بوده بزارین غزلل ببرره

بسه  بسه فردا  ببگگیین ماماناتونتنبیان تکلیفتونو روشن کنییم مامان من که نییومد زنگ زد مدرسه اخرم فهمیدن گوشی واسسه غزل ببوده و اخرم مورد انظباطی خوردیم:///مامانمم نذاششت با غزل بریم کلاس زبان ثبت نام کنیم من نمیدونم متمانم چرا انقد لجه با غزل://////

همینا دیگه اتفاق خاصی نیوفتاد:///

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پ.ن:اقااا معلم زمین شناسیمون صداش عین دس فروشای متروعه هی میگه خانووووووومااااااای محترممممممممم...هههه بعد یه سانت از قد خاله نرگس و کم کنین همونجوررررری همونشکلی دقیقا ههه خیلی رو مخه خلاصه...

 

پ.ن تر:معلم فیزیکمون خییییلی رد داده:///

 

پ.ن ترین:شادمهر لعنتییی خیلی  خیییییییییلی خوبه....

 

پ.ن ترین تر:دارم تغییرات ایجاد مینمویم تو اتاقم ایجاد نموده شد شرح میدم براتون:)

 

پ.ن ترین تر تر:دربی واااس مااااس پرسپولیسم همیشه پرچمش بالا می باشد انقدر مغلطه نکنین:)

 

پ.ن اخر:فنچکمون میره پیش دبستانی و سوره توحیدم بلده بخونه البته همش یادش میره اخرشو ههه:)

 

پنجشنبه خیلی بهتون خوش بگذره:)

 

SHIVA gh.s
۲۱ آبان ۱۶:۳۲
وااایییییی دمتون گرم ک پشت هم هستین 👌👌👌اخهههه به امام حماعت کی شماره میده!؟کی بوده اون؟😉😉😉😂😂😂😂

پاسخ :

همینجوریم بعضی وقتا از خجالت هم درمیایم:))

لنتییییی!!:)))نفهمیدیم یه دهمی بودع:)))
Aramam .F
۰۶ آبان ۰۹:۵۱
منم مشتاق شدم با اون که میخواس شماره بده به امام جماعت یه ملاقاتی داشته باشم:/
خخخخ:)
شاد باشییییییییییییییی:)

پاسخ :

ههه:))مرسی عیزم:)
محسن رحمانی
۰۵ آبان ۱۸:۳۱
:)
نازنین مریم
۰۵ آبان ۱۳:۱۸
سلام سحرییییی
 خوبی؟
 چه هفته پر ماجرایی
 من لذت بردم ولی 
خیلی خوب مینویسی 
بووووووس😍😘😘😘

پاسخ :

سلام عزیزم:)

ممنون  تو خوببییییییی:)

عهههه ممنونممم لطف داری:)
علیـ ــر ضــا
۰۴ آبان ۲۰:۵۸
ممنون 
چقدر طولانی

پاسخ :

من همیشه طولانی مینویسم:)
yasna sadat
۰۴ آبان ۱۵:۰۴
با عرض سلام و خسته نبااشیی بابت تایپ این پست:)))

اه چه معاونی بوووده این حالا شما رفتید پیش دانشگاهی بهتون میگه این  آب سردکن مال بقیس نخورید ازش:)))

سحر فدا کار جان^_^

پاسخ :

با  عرض سلامممم و تشکررر یسنای قشنگ:)

ارههههه  انقدر حرص میده ماررو که:))

ای باااابا دیگههه:))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان