♥روز ᓄـرگے جات یه בختر17 ωـاله♥

ღجزایی بالاتر از این نیست که به کسی یا چیزی که قسمت تو نیست، دلـــــــــــ♥ـــ ببندیღ

با لواشک و آلوچه به ملاقات دوست بیمارتان بروید!!!

چند روز مانده به آخر هفته ی خیلی خوبی را پشت سر نگذاشتم....سرماخوردگی(!)....دوری و دلتنگی پدر.... نرفتن به کلاس ها...... درس نخواندن و سردرد و سردرد وسردرد...نشان به آن نشان که لنگ ظهر که چشمانم را باز میکردم تا عصر غلت میزدم روی تخت و انقدر بی حال بودم که تا شب در خواب و بیداری به سر میبردم...بی شک خود مرگ بود.....اخر شب بلند میشدم به آشپزخانه میرفتم در تاریکی کمد را باز میکردم لیوان را برمیداشتم یک لیوان اب یخ...قرص و دارو و دوباره خواب.....شب و روزم را گم کرده بودم.... حتی نمیدانستم چند شنبه است...پشتیبان تنها کسی بود که زنگ  زد و با صدای گرفته ام که جوابش را دادم و بعد از گلو تا اعماق وجودم سوخت خداراشکر زیاد صحبت نکرد و گفت بعدا حالم را برای آن تراز مسخره ی آزمون قبلی میگیرد....در تلگرام هم به جز کانال ها هیچ پیامی نداشتم و این خیلی ناراحتم میکرد....خیلی که میگویم ینی خیییییییییلی!!!!!اما غزل دو روز بعد پی ام داد و خب آنلاین هم نبود و تازه آنلاین شده بود و بهانه ای نداشتم بگویم بی معرفت...واقعا هم بی معرفت نبود.... تنها دوستی بود که واقعا جز سه چهارتا دوستان خوب من حساب میشد....اما امروز دیگر از خواب بلند شدم مادربزرگم خانه مان آمده بود به زور و کشان کشان گویا از یک لشکر کتک خورده باشم خودم را به پذیرایی رساندم و سرم را روی پای مادربزرگم گذاشتم....نمیدانم چقدرررر همه بدنم  داغ بود که وحشت کرد و مامانم که داشت با تلفن حرف میزد قرص های کوفتی را اورد و باز خوابم برد تا بعد از ظهر که حاالم خیلی بهتر شده بود ..... با عزم جزم شده و چشایی که زیرشان گود افتاده و گشنگی زیاد....مگه سرماخورده ها گشنه شان نمیشود هی میبندینشان به سوپ و مایع جات!!!!!خلاصه که امروز به زندگی عادی برگشتم ....اما اصلا حال نداشتم اتاق و میزم را مرتب کنم....مامانمم اصلا گیر نداد و این ینی اوج خوشالی....غزل آمد پیشم و برایم یک ظرف آلبالو خشکه((آلبالویش خشک نبود!!!!نمیدانم چه میگویند خب به این ها)آورد....بعد از اینکه عکس گرفتم تا بگذارم اینجا  هردو در بین لباس ها و شلوغی اتاق حمله کردیم به ظرف البالوهای خوشمزه:) خلاصه که زندگی جریان دارد....هوا گرم است....آخرالزمان شده است والا...آخر تو زمستان انقدر سرما نخوردم که تو تابستان اینشکلی سرماخوردم....بینی کیپ....سوزش گلو...سردرد........از طرفی یک اتفاق خیلی بد در بیمارستان مامان اینها افتاد(انگار بیمارستان بابایشان است همچین "اینها"ی مالکیت به بیمارستان وصل میکنم ههه:))) ...مامانم تعریف میکرد....دلم نمیخواهد اینجا بگویم...شاید هم بعدا درباره اش نوشتم...فقط میدانم اگر بمیرمم دلم نمیخواهد هیچ وقت به بیمارستان دولتی بروم(الکی مثلا من کلا بیمارستان  دولتی نمیروم هههه)....پرحرفی نمیکنم اصلا جان نوشتن ندارم و این همه نوشتم بگویید ماشالله:))با عکس تنهایتان میگذارم....:))هرگونه فحش به خودتان برمیگردد:))))

الف. ساقی
۲۶ شهریور ۰۲:۳۰
چهارشنبه بازار لوازم التحریره میزت؟خخ

پاسخ :

😂😂😂😂
**miss _ golden**
۳۱ مرداد ۰۰:۳۰
سلااااااااااااااااام
سحر منو یادت میاد؟
ملیکام وب دلنوشته داشتما
وبم به فنا رفته که:/
پاشو بیا جدیده تا نزدمتااا
دنبالی

پاسخ :

سلام عزیزدلم اوهوم یادمه کجا یهویی رفتی تو دختر:/

میام نزن:)
fafa 4026
۲۹ مرداد ۲۳:۴۷
اخ گفتی اخ گفتی سرما خوردگی اونم توی تابستون بدبختی بسیار بزرگی میباشد😓
طرز نوشتنت جالب بود:))
ایشالله که زود تر بهتر میشی:))
اون البالو خشکه ها رو نخور برات بده بیا بده من بخورم خوش مزه هم نیسن تو خوشت نمیاد من میدونم😁
و در اخر چ میز تمیزی چچچقدر خودکارو اینا😲!!
مامانت پرستار راستی؟؟؟؟

پاسخ :

خیلیی  ضایس عصن:/

فدا:)

قربونت بشم:)

نههههه خییلی خوشمزه اس اتفاقا و صدالبته مفیـــــد:))))))

قابل نداره؟:)

هدنرس:)

SHIVA gh.s
۲۸ مرداد ۱۵:۱۲
ای بلااااااا نیگا تو سرما خوردگی هم دست از آلبالو برنمیداری؟ :)))))
بعدا بنویس چ اتفاقی..
راستی ما منتظر پروژه ت بودیم نه سرما خوردگی هااااا :((

پاسخ :

فک کن بشه یه درصد:)))))

وای وای هنوز استارت نزدم پروژرو فک کنم کنسل بشه کلا://///
yasna sadat
۲۷ مرداد ۲۳:۵۹
چه  میز شلووووغی

البالو خشکه به به:))
بهتری الان؟

پاسخ :

ب روم نیااااااار دیگههه:)))

البالوهارو خوردم اصن بهتر تر شدم:)))
خان بلاگستان
۲۷ مرداد ۲۰:۲۳
تقصیر خودتان است این همه غذای خوشمزه 
را رها کرده وسرما خورده اید (نقطه).
:دی
حالا چرا این همه رسمی وکتابی نوشته اید:دی
اصلا دلمان نخواست فقط بی زحمت اون خودکارای رنگی چشمانمان را گرفته است
ما آنها را میخواهیم آدرس میدهیم برایمان پستشان کنید:دی

پاسخ :

راست میگویید!!!چرا به فکرمان نرسید؟

کتابی خواندم نوشتنش روی نوشتنم تاثیر گذاشته است:))))

قابلتان را ندارد ادرس بدهید پست مینمویم ولا:))
علیـ ــر ضــا
۲۷ مرداد ۱۹:۵۴
بعد از هر بیماری 😐 خوب شدنی هست 
چه فراز و نشیب های ! 
الان حالتان عالی شده 😐 
میخواین بیام عیادت 😂 

پاسخ :

قال العلیرضا:))

حالمان خوب است با لواشک بهتر میشویم:))))به دیدار من اگر میآیید با لواشک بیایید:)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
جهان هر شخص رو بدون قضاوت بخونیم:)


مای اینستاگرام:sahariii._.saharian
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان