ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

قررررربونت برم الهی الهی الهی نیم وجبی❤

اومده خونمون...منم نشستم دارم زیست میخونم با همون قد کوتاش (من نمیدونم این بچه چرا قد نمیکشه هنوووز تا زانوی منه قدش هههه)میاد تو اتاق میزنه رو پام میگه سحرررررر؟

اسما:زیرلب میگه "وای چقد خرخونه" 

فک میکنه نمیشنوم هههه

من:میگم عههه چرا میزنی؟ چته؟

اسما:چته چیه بی ادب از سنت خجالت بکش!

من:خیلی بی ادب شدیااا اسما چی کار داری؟؟؟؟

اسما:پاشو بریم!

من:چی چی پاشو بریم،کجا بریم ؟

اسما:بریم برف بازی بعد سنفی(سلفی😅) بگیریم منم اینجوری جست(ژست) بگیرم(لباشو غنچه کرده) بعد سنفی رو بزار اینساگران(اینستاگرام) ببین چقد لایک میخوره

من:اووووهه اسما بیا برو بیا برو کارتونت شروع شد نیم وجبی

اسما:جییییغ میای یا...؟

من:یا چی؟؟؟

اسما:یا میرم به پارسا میگم بیاد بخورتت ههههههه 

من:اســـــــــما برو بیرون ببینم..مامااااان بیا اینو ببر

اسما:خوب گریه نکن میگم نیاد بخورتت هههه پاشو بریم

زندااااییی یه چیزی به این بگو

حالا مامانم از اون سره خونه:

سحــــــــر ببین بچه چی میخواد دیگه هی بهونش میندازی

من:|

من:برو حاضر شو

حالا تیپش:

پالتووووی صورتیش با دستکشای طوسیش روشون یه شکوفه صورتیه چکمه طوسی کلاهه طوسی صورتی نصف موهاشم کج ریخته بیرون این یکیو از خوووودم یادگرفته قربونش بشم هههه

 اسما:سحررررر رژ لب صورتیت کجا بود؟

من:بیاااااا برووووو بچه پرو

باشه حالا غیرتی نشو حاضر شو

اسانسور و زدیم رفتیم پایین

تو حیاط نزدیک بود سه بار بیوفته با مخ رو زمین که هربار از آرنج کش میومد تو دست من هی😂دره حیاطـو باز کردم میگه سحر من دسشویی دارم برگردیم:|||


ادامه دارد...

همدم تنها
۱۵ بهمن ۰۱:۱۱
مث خودته پ

پاسخ :

نه نه من تکذیب میکنم😂
ببر بنگال
۱۴ بهمن ۲۳:۴۵
خخخخخخخخخخخخخخخ
خداحفظش کنه.

پاسخ :

ممنون😂🌷🌹
به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان