ویــــــــــــــــــــــــــرگول:)

"ویرگول" ᓄـڪثے براے نوشتـہ هایـᓄـ!

وای خدای من!

دیشب با نیلو قرار گذاشتیم که صبح ساعت هفت بریم کتابخونه اجازشم از خانواده جان صادر شد و هورا شدیم و خوابیدیم صبح نیلو اومد دم خونمون و قرار شد با آژانس بریم که نیلو گف نهههه بیا با مترو بریم حال میده انقد سوسول نباش و اینا منم که حررررف گوش کن و مظلوم گفتم باشه نشون به اون نشون که ساعت هفت و ربع اینا ما از مترو سعدی رفتیم سمت پایین و درست از دم ساختمون پلاسکو رد شدیم دیدیم طبقه های وسطش یکم بالاتر نمیدونم کودوم بود که فک میکنم طبقه نهم بود آتیش بلند میشد و مردم کله ها بالا دارن نگاه میکنن، خلاصه انقد ترررسیده بودیم سریع رفتیم ساعت نه تا ده و نیم تو کتابخونه بودیم که من اصلا تمرکزم نداشتم حتی!ده و نیم خواستیم بریم بازم پیاده رفتیم تا که دیدیم آتش نشان ها و امبولانس غلغله بووود جلوی در یکم رفتیم جلوتر دیدیم تق ساختمون ریخت!من یه لحظه ساختمون و خاک و دووود فراوون میدیم و هنگ کرده بودم و نیلو جیغ کشید من به خودم اومدم صدای یاحسین یاحسین گفتن مردم صداکردن و داد و بیدادای اتش نشانا خیلی صحنه ی بدی بود من همونجا زدم زیر گریه یه آقاهه پشتمون بود گف شما اینجا چیکار میکنید برید خونتون سریع... مام انگار منتظر هشدار اون بودیم رفتیم،تو راه اصلا نفهمیدم چجوری رسیدیم همین که رسیدیم من مث اینایی که از ساختمووون نجات پیدا کردن هههه رفتم بغل مامانم انقد گریه کردم مامانم فک کرد من طبقه آخر ساختمون وسط اتیش بودم!در این حد و انقدم مورد غضب قرار گرفتم برای اینکه با آژانس نرفتیم و من خوابیدم الان از خواب بیدار شدم نشستم پای اخبار و ناخوداگاه با دیدن اون ساختمونه که صبح عین عینشو جلو چشمام دیدم و الان دارم از تلوزیون میبینمش کلی بغض کردم و برای اون جوونایی که داشتن کار میکردن تو زیر زمین, برای آتش نشانا که زیر اوار موندن برای فداکاریشون،برای خانواده هاشون،برای دود شدن سرمایه ها و بیشتر جون خیلی از جوونای مردم دم عید کلییی هق هق کردم اصلا شاید به نظر خیلی لوس به نظر بیاد ولی من انقدر احساساتیم که واقعا نمیتونم تحمل کنم و تو خودم بریزم یکم گریه کردم و حرص خوردم با امداد رسانی شون اینجا حالا من تو پرانتز یه چیزی بگم
پرانتز باز:
اون موقع که ساختمون ریخت،یکی از اشناها اونجا بوده و برای مامان تعریف کرده ... ما که سریع اومدیم ولی اون میگفت به قدری امدادرسانی ضعیف بود و میگفت که فقط آتش نشانی میدید و  دیر امبولانس اومد و حتی من با خودم فکر کردم عایا یه بالگرد میفرستادن نمیتونستن جون اون بیچارها رو از زیر اوار نجات بدن؟؟؟ جوابش فقط یه تاسفه...حالا یه ساختمون ریخت و ما دیدیم چقدررر امداد رسانی افتضاحه ولی اگر خدایی نکرده یه زلزله بیاد با این امداد رسانی شون ما پودر شدیم بیخود نبود من تابستون پارسال رفتم کل کارهای ستاد بحران موقع زلزله رو اموزش دیدم اینجور موقع ها خدایی نکرده مشکلی پیش بیاد خودمو گم نکنم لاقل جون یه نفرو نجات بدم منم که عاشق این کارا حالا دربارش یه پست میذارم حتی اگر یه نفرم یکم ازون اموزشارو از من یاد بگیره من رسالتمو انجام دادم درمورد چیزی که اول پرانتزم گفتم با کسی بحثی ندارم نیاید تو نظرات بحث کنید مرسی اه!
پرانتز بسته
دیگه امروز مثل دیروز پر از ارامش نبود...دود بود...ناراحتی و اشک بود نگرانی بود شادی نبود همه جاااا صدای یاحسین مردم لحظه ی ریختن ساختمون اکو میشد برام امروز اصلا روز خوبی نبود....
SHIVA gh.s
۰۱ بهمن ۱۳:۲۵
من تو اینستا داشتم میچرخیدم ک یهو دیدم پرشد از فیلمو عکس پلاسکو😳😞خیلی بدددددد بوووودددد😞😟😟خدا فقط صبر بده😟😔😔

پاسخ :

خدا به خانواده هاشون صبر بده
اسمارتیز :)
۳۰ دی ۱۵:۰۳
وای چه صحنه بدی رو دیدین...
من که از تی وی دیدم و کیلومتر ها فاصله دارم، گریه‌م گرفت چه برسه به اونا....

فقط خدا کمک کنه:(

پاسخ :

💔😢

واقعا من پرپر شدم جلو تلوزیون
♥️ っ◔◡◔)っ ♥️ mohammad)
۳۰ دی ۱۴:۵۰
ساختمون مرگ :(

پاسخ :

ساختمون بی رحم
لعنتی...
BAHAR* Alone
۳۰ دی ۱۴:۴۷
واااای
چ بد:((((((

پاسخ :

😔
به قول یه دوستی:
می نویسم....
اپای تک تک حرف هایم خواهم بود...
مــن ویلن را عاشقانه می نوازد...
مــن خنده های بلند بلند را عاشق است اگر بگذارند...
مــن کشف کافه های جدید را می میرد....
مــن هر سال15 اذر سالش نو میشود...
مــن فروغ و شهریار می خواند...
مــن عاشق عکاسی است...
من عاشق بوی باران و کاهگل نم خورده و هوای شمال است...
مــن صادق هدایت را عاشق است....
مــن آرزویش زنده بودن است...حالا حالا ها....
مــن کنکور دارد به همین زوودی ها
مــن دمدمی میشود گاهی اوقات....
مــن عباس معروفی می خواند....
مــن موسیقی تلفیقی را عاشق است.....
من عاشق کنسرت رفتن است......
من عاشق یادگرفتن چیزهای جدید است......
مــن حسود می شود گاهی اوقات..خیلی هم حسود.....
مــن یه زمانی هرچقدر زدبازی گوش میداد خسته نمیشد
مــن دل کوچکی دارد...خیلی کوچک...
من بسیار احساساتی است ...
مــن هارمونیکا و پیانو را بعد از ویولن میمیرد....
مــــن دوستای زیادی دارم که صمیمی هایشان هم زیاد است...
مـــن را نوشتن ارام میکند...
مــــــن از بین این صمیمی ها غزل و محیا را میمیرد...
مــــــن و اخلاق من را این دو تحمل میکنند...
من امیدوار است پرو نشوند بعد از خواندن این بخش...
مــــــن از مترو وحشت دارد...
مــــــن دیدنِ تئاتر را به هر کاری ترجیح می دهد...
مـــــــن است دیگر کاریش نمی شود کرد:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان